بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > دين و دنيا

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي 3 روز پيش   #271
asad39
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: May 2019
پاسخ‌ها: 1,163
ج: خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید

بسیاری از پرنده‌های مهاجر، هنگام زمستان که غذا کمیاب می‌شود مهاجرت می‌کنند. آنها هزاران کیلومتر از محل زندگی خود دور می‌شوند، اما وقتی هوا گرم شود دوباره باز می‌گردند. کاری که برای انسان‌ها بدون نقشه غیرممکن است. فیلها بوسیله گوشهای خیلی بزرگشان می‌توانند نزدیک شدن طوفان را از فاصله 240 کیلومتری تشخیص دهند. سوسکهای سرگین جمع کن یک حافظه داخلی از موقعیت ماه، خورشید و ستارگان ایجاد می‌کنند و می‌توانند از این تصویر ذخیره شده برای سفر به جایی که می‌خواهند بروند استفاده کنند و موقع برگشت از همان نقشه در حافظه خود استفاده میکنند. آنها توجهی به آنچه در زمین است ندارند و از آسمان برای مکانیابی استفاده میکنند. آنها از آنجا که روی زمین چرخان چرخان و غلطان غلطان ، خود و غذای خویش را حرکت میدهند، مسیریابی فضایی را مناسب خود میدانند. و صدها هزار مورد از این توانایی ها را میتوان نام برد. خدای مهربان حکیم جهت زندگی بومیان زمین، هر آنچه که برای آنها لازم است ( و نه اضافی ) در وجود آنها نهاده است. یک پرنده بدون قطبنما و جی پی اس ماهواره ای ، مسافت بین کشورها را براحتی رفت و برگشت میکند؛ این خاصیت را در وجود یک جاندار دیگر قرار نداده است، زیرا لازم نبوده است. یک کلاغ بوسیله هوشش غذایش را بدست می آورد. شاید یکی از باهوش ترین جانداران روی زمین، کلاغ باشد که از بسیاری از انسانها باهوشتر است. اما انسان بعنوان موجود تبعید شده ، خواص بهینه شده را ندارد و هر چیزی را باید بوسیله توانایی علمیش حل و فصل کند و برای یافتن راه و روش زندگی در زحمت است. هرچند اگر بتواند از تواناییش در راستای درست و خیر استفاده کند، مورد رحمت و مغفرت خدا قرار می گیرد و دوباره به بهشت بر میگردد. ما در زمین هوشمندتریم ولی لزوما خوشبختر نیستیم. هر چی سخت بگیرید در امورات زندگی، سخت تر میگذرد.

وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلَّا أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ مَا فَرَّطْنَا فِي الْكِتَابِ مِنْ شَيْءٍ ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ ﴿۳۸﴾
و هيچ جنبنده‏ اى در زمين نيست و نه هيچ پرنده‏ اى كه با دو بال خود پرواز مى ‏كند مگر آنكه آنها [نيز] گروه ‏هايى مانند شما هستند ما هيچ چيزى را در كتاب [لوح محفوظ] فروگذار نكرده‏ ايم سپس [همه] به سوى پروردگارشان محشور خواهند گرديد (۳۸)

خدا نشانه هایش را در زمین و آسمان و خودمان و آفاق و انفس به ما می نمایاند، تا که ما بوجود او ایمان آوریم.

سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ ﴿۵۳﴾
به زودى نشانه‏ هاى خود را در افقها[ى گوناگون] و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است آيا كافى نيست كه پروردگارت خود شاهد هر چيزى است (۵۳)

أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ ﴿۵۴﴾
آرى آنان در لقاى پروردگارشان ترديد دارند آگاه باش كه مسلما او به هر چيزى احاطه دارد (۵۴)


ما باید روی نشانه هایی که در اطراف خویش می بینیم ، فکر کنیم و نسبت به وجود خدا اطمینان پیدا کنیم و به وجود آن قادر مطلق ایمان آوریم، تا وقتیکه به یقین برسیم و آنگاه خدا ما را به لانه اصلی خویش یعنی بهشت بر میگرداند.

وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ ﴿۹۹﴾
و پروردگارت را پرستش كن تا اينكه مرگ تو فرا رسد (۹۹)


asad39 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي 3 روز پيش   #272
asad39
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: May 2019
پاسخ‌ها: 1,163
ج: خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید

اگر پیشرفتی در علم و تمدن بشر ایجاد شده است، به لطف پروردگار بوده است. خدای رحمان همیشه در مورد تبعید شده ها روی زمین، لطف زیادی داشته است و انسان عقب افتاده را به زور به جلو برده است. حتی بزرگترین کشفیات تاریخ بوسیله بزرگترین دانشمندان سرشناس، خیلی از مواقع از یک خواب، رویا، الهام و ... شروع شده است. تا وقتی خدا خودش اجازه ندهد، و لطف نکند، بشر در تاریکی مطلق است. خیلی دیگر از کشفیات، نتیجه کار گروهی انسانهاست در اقصا نقاط جهان. گاها یک چیز ساده در دو تمدن مختلف دور از هم شبیه هم اختراع شده اند. اگر خدا خودش الهام نمیکرد، نوح نمیتوانست کشتی بسازد و مردم را از طوفان نجات دهد. آمدن طوفان و عذاب برای بقای زمین آنقدر قطعی و مهم است که نوح دهها سال مشغول درست کردن کشتی شد. خدا میتوانست با کن فیکون آن اقوام را نابود و قوم دیگری جایگزین کند، ولی خدا اینطوری نمیخواهد؛ بلکه آن حکیم قادر توانا میخواهد که تبعید شده ها و نسلهای بعدی را تربیت کند و نفس آنان را آماده برگشت به بهشت کند؛ اگر نفسها آماده نشوند، سرنوشت قطعی بشر جهنم است. در جهنم ، الهام و کمکی از طرف خدا وجود ندارد و به همین خاطر کسی نمیتواند چیزی اختراع کند و در اوج عقب ماندگی بسر میبرند.

قَالُوا اطَّيَّرْنَا بِكَ وَبِمَنْ مَعَكَ قَالَ طَائِرُكُمْ عِنْدَ اللَّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ تُفْتَنُونَ ﴿۴۷﴾
گفتند ما به تو و به هر كس كه همراه توست‏ شگون بد زديم گفت‏ سرنوشت‏ خوب و بدتان پيش خداست بلكه شما مردمى هستيد كه مورد آزمايش قرار گرفته ايد (۴۷)
asad39 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي 2 روز پيش   #273
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 23,860
ج: خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید

داستانی واقعا خواندنی از کرامت شمس الشموس حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
در جلد اول كرامات رضويه ص 182، و دارالسلام نوري نقل مي كند كه يكي از موثقين اهل گيلان گفت:
سفري به هند كردم و شش ماه در شهر بنگاله توقف و در سرايي، حجره اي براي تجارت، اجاره كردم.
در آن سرا، پهلوي حجره ام غريبي با دو پسرانش در آنجا به سر مي برد كه هميشه ملول و افسرده خاطر بود و گاهي هم صداي گريه و ناله اش به گوش مي رسيد؛ يك روز بعد به فكر افتادم كه نزد او رفته، علت حزن و اندوه و گريه اش را بپرسم، وقتي نزد او رفتم، ديدم حالت ضعف به او دست داده است.
بدو گفتم: مي خواهم علت حزن و اندوهت را بدانم. او در جواب گفت: علتش بر اثر اتفاقي است كه در زندگي براي من روي داده است كه شرحش اين است:
در دوازده سال قبل مال التجاره اي تهيه نمودم و به عزم تجارت بر كشتي سوار شدم و كشتي بيست روز در حركت بود؛ ناگاه باد تندي وزيد و هم مال و مسافران كشتي را غرق كرد؛ من در ميان دريا دل به مرگ نهادم تا اينكه خود را به تخته ای بند كردم و باد مرا به چپ و راست مي برد تا به حكم قضاي الهي آن تخته ، مرا از كام نهنگ رهانيده، به جزيره اي رسانيد و موج مرا به ساحل انداخت؛ همينكه از مرگ نجات يافتم، سجده ي شكر كردم؛ و مدت يكسال در ميان جزيره اي بسيار باصفا و خالي از بني آدم زندگي كردم و شبها از ترس درندگان، روي درخت به سر بردم. روزي به قصد وضو ساختن در كنار درختي - كه آب باران دور آن جمع شده بود - رفتم؛ ناگهان عكس زني زيبا را در آب ديدم و با تعجب سر بلند كرده، زني را لخت و عريان در بالاي درخت ديدم وقتي متوجه ي نگاه من شد گفت: اي مرد! از خدا و پيامبرش شرم نمي كني كه به من نظر مي افكني؟ من از شرم، سر به زير انداخته، گفتم: تو رابه خدا! بگو! از فرشتگاني يا از پريان؟
گفت: من انسانم، كه سرنوشت، مرا بدينجا كشانده است و پدرم ايراني است؛ در سفري كه با كشتي به هند مي رفت كشتي ما غرق شد و من در اين جزيره افتادم و اكنون سه سال است كه در اينجا مانده ام.
پس از شنيدن سخنان آن زن، جريان خود را براي او نقل كردم و در پايان گفتم: خوب است كه به عقد من درآيي تا زن و شوهر شويم او سكوت كرد و من سكوتش را موجب رضايت دانستم و صورتم را از او برگرداندم؛ او نيز از درخت به زير آمد و او را به عقد خود درآوردم.
خداي تعالي بر بيكسي ما ترحم نمود و دو پسر به ما عنايت كرد كه هر دو در مقابل شما هستند؛ اما پيشامدي سبب شد كه ما از آن زن جدا شويم؛ و اين حزن و اندوه من براي فراق مادر بچه هاست كه شرحش اين است:
ما، در آن جزيره، به ديدار اين دو پسر خشنود بوديم؛ اما برهنه و با موهاي بلند و بسيار بد منظر، به سر مي برديم.
روزي همسرم گفت: كاش! لباسي مي داشتيم و از اين رسوايي رها مي شديم؛ پسران، چون سخن مادر را شنيدند گفتند: مگر بغير از اين وضع به گونه اي ديگر هم مي توان زندگي كرد؟
مادر گفت: آري. خداي تعالي شهرهاي بزرگ و پرجمعيت آفريده است كه مردم آن از غذاهاي لذيذ و خوشمزه و لباسهاي زيبا استفاده مي كنند؛ ما هم قبل از اينكه بدين جزيره بيفتيم، در آنجا بوديم؛ ولي سفر دريا و شكستن كشتي موجب شد كه باز هم با توجه به عنايت خداي تعالي به وسيله ي تخته سنگي خود را نجات دهيم و بدينجا بيفتيم.
پسران مشتاقانه گفتند: اگر چنين است چرا به وطن باز نمي گرديد. مادر گفت: چون دريا در پيش است و عبور از دريا بدون كشتي ممكن نيست و اينجا هم كه كشتي نيست كه ما به وسيله ي آن از دريا عبور كرده؛ به زادگاه خود برگرديم.
پسران گفتند: ما خود كشتي مي سازيم و با اصرار، كمك فكري خواستند، تا كشتي بسازند؛ مادر چون اصرار ايشان را ديد، به درخت بزرگي كه در آن نزديكي افتاده بود اشاره كرد و گفت، اگر بتوانيد، وسط اين درخت را بتراشيد و خالي كنيد شايد به خواست خداوند بتوانيم، در داخل آن نشسته، خود رابه جايي برسانيم.
پسران با شنيدم سخنان مادر، خوشحال شدند و با شوق تمام به طرف كوهي - كه در آن نزديكي بود - رفتند و سنگهاي سر تيزي كه مثل تيشه ي نجاري بود پيدا كرده، آوردند و خود را براي خالي كردن درخت آماده نمودند.
پسران مدت شش ماه با كار مداوم توانستند وسط درخت را خالي كرده، آن را به صورت كشتي كوچكي در آورند - كه دوازده نفر در آن بتوانند نشست.
ما نيز به داشتن چنين پسراني كاري، خوشحال بوديم؛ در اين هنگام به فكر جمع كردن عنبر اشهب - كه مومي از عسل مخصوص بود - افتاديم زيرا در آن جزيره كوه بسيار بلندي بود كه پشت آن كوه، جنگلي قرار داشت كه تمام اشجارش ميخك بود و زنبوران عسل، از شكوفه هاي ميخك مي خوردند و بر قله آن كوه، عسل مي ساختند و در موقع باران عسل، شسته مي شد و از كوه فرو مي ريخت؛ و شربت آن نصيب ماهيان دريا مي شد و مومش را - كه عنبر اشهب نام داشت و در پايين كوه باقي مي ماند - در كشتي گذاريم و با خود ببريم.
در حدود صد من ازشهب) جمع آوري كرديم و با آن مومها در كشتي حوضي در يك طرف كشتي ساختيم و ظرفهايي تهيه كرديم و با آن ظرفها آب شيرين آشاميدني

آورده، حوض را پرآب نموديم.
و براي خوراك نيز چوب چيني - كه ريشه اي است كه در آن جزيره فراوان بود - تهيه كرديم و در كشتي نهاديم؛ دو ريسمان محكم از ريشه ي درختان بافتيم و يك سر كشتي را به ريسمان و سر ديگرش را به ريسماني ديگر و بعد سر هر دو ريسمان را به درخت بزرگي بستيم، چون كارها تمام شد، در انتظار فرا رسيدن مد دريا نشستيم. مد دريا رسيد؛ و آب، زياد شد و كشتي ما روي آب قرار گرفت؛ ما در حال خوشحالي حمد خداي تعالي رابه جا آورديم و بر كشتي سوار شديم با كمال تعجب ديديم كشتي حركت نمي كند علتش هم اين بود كه وقتي سر ريسمان را به درخت بسته بوديم قبل از سوار شدن بايستي باز مي كرديم؛ ولي ما از باز كردن آن غفلت كرده بوديم.
يكي از پسران خواست پياده شده، ريسمان را باز كند كه مادر جلوتر از او خود را به آب انداخت و سر ريسمان را باز كرد؛ ناگهان موج دريا يكباره سر ريسمان را از دستش ربود و كشتي به سرعت به حركت در آمد و ميان دريا رسيد؛ و مادر در جزيره ماند و هر چه فرياد زد و گريه و زاري كرد و اين طرف و آن طرف دويد؛ سودي نبخشيد و كشتي از او دورتر شد. چون نااميد شد بالاي درختي رفت و با ناله و حسرت به شوهر و فرزندانش نگاه مي كرد و اشك مي ريخت ما بالأخره از نظرش دور شديم.
پسران هم كه از مادر نااميد شدند گريه و زاري بسيار كردند و اشك ريختند و اشك آنان نمكي بود كه بر زخمهاي دل ريش و آزرده ام پاشيده مي شد؛ ولي همينكه به ميان دريا رسيديم خوف دريا آنان را فرا گرفت و ساكت شدند.
كشتي ما، هفت روز در حركت بود تا بالأخره به ساحل رسيد و فرود آمديم و از آنجا كه همه برهنه بوديم شرم داشتيم كه به جايي برويم، ديري نپاييد كه شب فرا رسيد؛ من بالاي بلندي رفته، نگاه كردم با روي شهر و روشني آتشي را از دور ديدم؛ پسران را در آنجا گذاره، خود با نشانه ي همان آتش، رو به راه نهادم تا به خانه اي - كه درگاهي عالي داشت - رسيدم؛ در را كوبيدم. مردي - كه بظاهر معلوم بود از بزرگان يهود است - بيرون آمد؛ من قدري از عنبر اشهب بدو دادم و در مقابل، چند جامه و فرشي را از او گرفتم و بازگشتم تا خود را به فرزندانم برسانم. چون نزد فرزندان رسيدم، لباس بر آنان پوشاندم و صبح با هم وارد شهر شديم و در كاروانسرايي حجره اي گرفتيم و شبها جوالي برداشته، مي رفتيم و عنبرهايي كه در كشتي داشتيم مي آورديم. وقتي تمام آنها را آورديم، از پول آنها وسايل زندگي تهيه كرديم و اكنون قريب يكسال است كه با پسرانم در اينجا به سر مي بريم و بظاهر تاجرم؛ ولي شب و روز از دوري آن زن و بيكسي و بيچارگي او در حزن و اندوهم.

از شنيدن اين سخنان چنان رقت، مرا فرا گرفت كه بي اختيار اشكهايم جاري شد و به او گفتم: اگر خود را به آستان قدس امام رضا عليه السلام برساني و درد دل خود را به آن حضرت بگويي اميد است كه دردت علاج شود و از ناراحتي بيرون آيي! زيرا هر كه تا به حال آن حضرت پناهنده شده، به مقصود خود رسيده است.
سخن من، در او مؤثر واقع شد و با خداي تعالي پيمان بست كه از روي اخلاص، قنديلي از طلاي خالص ساخته، پياده به آستان قدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام مشرف شود و همسر خود را از آن حضرت بخواهد.
همان روز طلاي خوبي تهيه كرد و قنديلي ساخت و با دو پسر خود در كشتي نشست و رو به راه نهاد و پس از پياده شدن از كشتي، بيابان را پيمود تا به مشهد مقدس رسيد؛ در شب همان روزي كه وارد شد. متولي، حضرت رضا عليه السلام را در خواب ديد كه به او فرمود: فردا شخصي به زيارت ما مي آيد بايد از او استقبال كني.
صبحگاهان متولي با جمعي از صاحب منصبان از شهر به استقبال او رفتند. و آن مرد و پسرانش را با احترام تمام وارد كردند و در منزلي كه براي آنان تدارك ديده بودند سكني دادند. و قنديلي را هم كه آورده بود در محل مناسبي نصب نمودند.
آن مرد غسل كرد و به حرم مطهر مشرف و مشغول زيارت و دعا خواندن شد چند ساعتي كه از شب گذشت، خدام حرم، مردم را به خاطر بستن در بيرون كردند و فقط او را در آنجا گذاشته، درها را بستند و رفتند.
او وقتي حرم را خلوت ديد در مقابل قبر مطهر به تضرع و زاري و درد دل گفتن پرداخت و گفت: من آمده ام و زوجه ام را مي خواهم در همان حال تضرع بود تا دو ثلث از شب گذشت؛ ناگاه حالت خستگي و ضعفي به او دست داد و سر به سجده نهاد و چشمانش به خواب رفت؛ ناگهان شنيد كه يك نفر مي گويد: برخيز! سر برداشته، نگاه كرد و ديد وجود مقدس امام علي بن موسي الرضا عليه السلام است كه مي فرمايد: همسرت را آورده ام و اكنون بيرون حرم است از جا بلند شو و او را ملاقات كن.
گفت: عرض كردم: فدايت شوم، درها بسته است چگونه بروم؟ فرمود: كسي كه همسرت را از راه دور تا اينجا آورده است درهاي بسته را هم مي تواند بگشايد.
گفت: از جا برخاسته، بيرون رفتم و ناگاه چشمم به همسرم افتاد و او را وحشتناك به همان هيأتي كه در جزيره بود ديدم و يكديگر را در آغوش گرفتيم؛ از او پرسيدم: چگونه بدينجا آمدي؟
گفت من از درد فراق و بسياري گريه، مدتي به درد چشم مبتلي شده بودم؛ يك شب در حالي كه در جزيره نشسته بودم و از شدت درد چشم مي ناليدم؛ ناگاه شخصي نوراني پيدا شد - كه از نور رويش تمام جاها روشن بود - دست مرا گرفت و فرمود: چشمانت را بر هم گذار! من چشمانم را بر هم نهادم، ديري نپاييد كه چشمانم را گشودم و خود را در اينجا ديدم - آن مرد همسر خود را نزد پسران برد و به اعجاز امام علي بن موسي الرضا عليه السلام به وصال مادر رسيدند و مجاورت قبر حضرت رضا عليه السلام را اختيار نمودند تا از دنيا رفتند.
http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=139659&page=5
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي 10 ساعت پيش   #274
asad39
عضو ثابت
 
تاريخ ثبت نام: May 2019
پاسخ‌ها: 1,163
ج: خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید

بومیان زمین برخلاف انسانها، بدن خود و توانایی های خویش را می شناسند. آیه ای از قرآن نقل قول یک مورچه را بیان میدارد. مورچه‏ اى به زبان خويش گفت که اى مورچه ها به خانه ‏های خویش بروید مبادا سليمان و سپاهيانش ندانسته شما را خرد و پايمال كنند. مورچه در این جا ، لغت یحطمنکم را بکار می برد. لغت یحطمنکم در عربی به معنای شکسته شدن و خرد شدن بکار می رود. جاندارانی مثل مورچه مانند انسان ، استخوان ندارند تا بدنشان فرم خود را حفظ کند. بلکه بدن آنان توسط پوسته ای سفت و شکننده تشکیل شده است ؛ که اگر اینطور نبود، دیگر قادر به راه رفتن روی پاهای خویش نبودند. مورچه برای این پوسته شکننده ، لفظ خرد شدن را بکار می برد.

حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ النَّمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لَا يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ ﴿۱۸﴾
تا آنگاه كه به وادى مورچگان رسيدند مورچه‏ اى [به زبان خويش] گفت اى مورچگان به خانه ‏هايتان داخل شويد مبادا سليمان و سپاهيانش نديده و ندانسته شما را خرد و پايمال كنند (۱۸)


این نکته یکی از میلیونها نکته جالب قرآن است که ثابت میکند که قرآن کلام راستین و صادق خداست. خدا براستی و بدرستی داستان یک مورچه را بیان میدارد و از لابلای کلمات، نکته های شگرفی نمایان میشود. داستانهای قرآن ، کلمه به کلمه واقعیتها را بیان میدارند و مثل کتابهای حدیث و اساطیر نیست که براساس حدث و گمان نوشته شده اند.
در این آیه چند نکته مشخص میشود. یکی اینکه مورچه ها در مقابل خطرات پیش رو، برای محافظت خود اقدام میکنند و دوم اینکه آنان سلیمان را با نام میشناسند و میدانند که بشر اصالتا زمینی نیست و آنان میدانند که بشر در زمین نسبت به جانداران بومی زمین خواسته یا ناخواسته بی توجهی میکند؛ سوم اینکه بدن آنان از ماده ای شکننده تشکیل شده است. 1400 سال پیش هنوز علم آنقدر پیشرفت نکرده بود که این نکات مشخص شود. قرآن کلام راستین و بی شبهه خدای عالمیان است. مورچه ها با روش خویش با هم حرف میزنند. یکی از بزرگترین صداهای روی زمین، صدای مورچه است که آنقدر بلند است که در آستانه شنوایی انسان قرار ندارد. که اگر صداهای مورچه ها در آستانه شنوایی ما قرار داشت، بعلت آلودگی صوتی زیاد، کسی نمیتوانست روی زمین زندگی کند. خدا در روی زمین ، هیچ خصوصیاتی از جانداری را مزاحم جاندار دیگر قرار نداده است.
بومیان زمین توانایی های بدن و محیط خویش را میشناسند. یک مورچه میداند که بدنش شکننده است و از خطرات مربوط به آن پرهیز میکند. اما یک انسان مغرور بدون توجه به توانایی های خویش ، خود را سرور دیگران میداند و دیگران را به بردگی میکشد. بیشتر بردگان هم توانایی های خویش را نمی دانند و به همین خاطر همچنان برده می مانند.
asad39 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks

کلیدواژه ها
آدم فضایی


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 03:10AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2021, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts