بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > saeedtiger

نکات

ارزیابی : 10 رای , 4.80 متوسط .

وقتی سعید دیگر سعید نبود

درخواست "وقتی سعید دیگر سعید نبود" به Digg درخواست "وقتی سعید دیگر سعید نبود" به del.icio.us درخواست "وقتی سعید دیگر سعید نبود" به StumbleUpon درخواست "وقتی سعید دیگر سعید نبود" به Google
ارسال Tuesday 14 April 2009 در 08:43AM توسط saeedtiger

روزای سختی بود همه فامیل درو برم بودن اما هیچکی دردمو نمی دونست تا اشکی از چشم میومد بیرون همه میریختن سرم یکی فشارم می داد یکی میگفت گریه نکن مامانت ناراحت میشه تو الان دیگه مرده خونه ای و هزاران حرف دیگه
از مرد بودن خودم بیزار بودم دیگه داشت حالم بد میشد از همه نفرتی عمیق داشتم تو اون لحظه بین اونا حتی یه غم خوارم نمی دیدم باپشت دست اشکامو پاک کردمو بلند شدم رفتم سمت یه اتاق دیگه
بیچاره مامانم بی هوش شده بود از بس گریه کرده بود دلم داشت از داخل آتیش میگرفت غو و اندوه تمام وجودموآزار میداد خدا آخهچرا چرا ما باید این مصیبت رو بکشیم نا امیدیم دو چندان شده بود صدای حق حق خواهرام به گوش میرسید و من هیچ حرکتی نمی تونستم بکنم نه گریه نه فریاد فقط باید سکوت میکردم دیگه دلم طاقت نمیاورد اومدم بزنم بیرون رسیدم تو پذیرایی کلی آدم جمع بودن ولی هیچکی ناراحت نبودهمه می خندیدن یی از بدبختیاش میگفت یکی از برجای نیمه تمومش یکی هم داشت جک تعریف نیومد خشم کم کم داشت منو احاطه میکرد اومدمبیرون داشتم اون تو خفه میشدم می خواستم برم بیرون با خودم تنها باشم ولی مگه میزاشتن از درو دیوار آدم ریخته بودن دورم که نه می خوای کجا بری بزار فلانی هم باهات بیاد دلم می خواست داد بزنم سرشون که عموم اومد بغلم کرد یهو ته دلم خالی شد .
آروم آروم اشکام رو گونه هام جاری شد حس عجیبی داشتم هیچ وقت فرصت اینو نداشتم که بابامو اینجوری بغل کنم هیچ وقت برا همین عمومو سخت فشار میدادم احساس آرامش یه لحظه اومد سرام انگار از دنیا رها شدم کم کم همه از حیاط رفته بودن داخل فقط منو عموم مونده بودیم نبودونم چقدر طول کشید ولی بلاخره عمومو رها کردم منو نگاه کرد و گفت داخل بهت احتیاج دارن گفتم صورتمومیشورمو میام همین که عموم رفت از خونه زدم بیرون رفتم سمته پارک شب بود و خلوت روی نیمکت نسشتم و شروع کردم:
خدا چرا بابای من
چرا الان
چرا نذاشتی یه بارم که شده بغلش کنم
بابایه من که بدی نکرده بودیه معلم ساده بود مهربون بود
به فکر همه بود
باشه خدا با من بد کردی منم دیگه دوست ندارم
دیگه نمی خوام خدام باشی
اصلا دیگه دنیاتو نمی خوام
می خوام همین الان جونموبگیری
گریه گریه گریه
تو همین حالا خندیدم اشک و خنده حال عجیبی داشت :
بابا رفتی دیگه
میبینی پسرت چقدر دیوونست
می خواستم تو الگوم باشی
می خواستم مثله تو باشم
اما حالا از کی پیروی کنم
باباییمیبینی اینهمه آدم اومدن نه به خاطر اومدن از خودشون بگن
هیچکی نمی گه بابایی من کی بوده همه میگن من اینم من اونم
مامانی رو میبینی خیلی ناراحته دختراتم وضع خوبی ندارن
اونوقت تو مارو ول کردی اونم به این زودی
حالا من بدون تو چیکار کنم
صدام قطع شد سکوت یهو از ته دل داد کشیدم خیلی بلند بلند تر از هر بلندی که تا حلا شنیده بودم
نگام افتاد به ساختموناا چراغا داشت دونه دونه روشن میشد
اینجا هم نمی تونستم راحت باشم نمی تونستم نمی تونستم
قبل از اینکه اتفاقی بیوفته پا شدمو رفتم خیلی سبک تر شده بودم دیگه نفرتی تو صدام نبوداما سردی نگاهم هنوز داشت دیگرونو آزار میداد..........................
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 36871 نظرات 17 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 17

نظرات

  1. Old Comment
    نشان saeedtiger
    ادامه دارد..........
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 08:43AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  2. Old Comment


    دستت درد نکنه سعید.
    خیلی خوشگل مینویسی.
    دمت گرم.
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 08:56AM توسط Majid_ag Majid_ag حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان ساز دهنی
    خدا رحمتش كنه سعيد جان خيلي ناراحت شدم بي اختيار اشكام دراومد، آخرين غمت باشه
    راستش من و تو يه جورايي همدرديم ، منم مادرمو از دست دادم.
    بهرحال زندگي همينه ، موفق باشي دوست عزيز
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 09:24AM توسط ساز دهنی ساز دهنی حاضر نيست
  4. Old Comment
    نشان saeedtiger
    هیچوت روز خاکسپاری از یادم نمیره
    مامانمو سوار ماشین میکردن از بس گریه کرده بود رمقراه رفتن نداشت بی حاله بی حال بود همه غمگین بود ولی بعضی ها فقط ظاهرشون اینجوری بود دلم داشت از جاش در میومد سوار شدم رفتیم لحظه ها خیلی کند میگذشت خاطرات بچه گیم داشت ازچلو چشام دونه دونه میگذشت خیلی سخت بود برام داشتم بالا میاوردم تازه داشتم معنی سختی کشیدنو میکشیدم یادم نمیاد که رسیدیم سرد خونه و کی رفتیم بهشت زهرا دلم یه جای دیگه بود تصویر بابام جلو چشام بود نگاه آرومی داشت دلم آرامش داشت میگرفت که یکی دستمو گرفت:
    پاشو رسیدیم....................................................
    تو شوک بودم اصلا نمی دونستم چی میشه اومدم بیرون یه گوشه نشستم حالم از بیمارستونو بهشت زهرا بهم می خورد می خواستم فرار کنم ولی نمی شد انگار تقدیر این بود که بمونم
    عموم اومدگفت بیا باباتو برای بار آخرببین .اصلا دوس نداشتم نمی دون چرا نمی خواستم چهره ی دیگه جز اون چهره ی آرومه بابا جلو نظرم باشه ولی انگار فایده نداشت دستای منو گرفته بودنو میکشیددن
    یهو آسمون رو سرم خراب شد چشا و دهن بابامو بخیه زده بودن صحنه بدی بود دنیا داشت دوره سرم می چرخید داشتم منفجر میشدم نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته زدم بیرون یه گوشه وایسادم تا حالم سره جاش بیاد دیگه طاقت نداشتم خواستم برم که یکی دستمو گرفت پسر عمم بود
    - کجا
    - هیچ جا دارم میرم هوا بخورم
    - منم میام
    - نمی خواد
    - میگم میام
    اونجا هم نمیشد تنها شد
    لحظه وروود به قبر
    دلم نمی خواست باباممو اونجا بزارن تنگ بود اصلا نتو نستم نیگاه کنم خودمو کشوندم کنار
    عمومم مثل من یه گوشه بودو اشک میریخت شاید اونم مثل من نمی تونست دل بکنه آروم سرمو رو شونش گذاشتم اشک ریختم صدای شیون میومد دلم داشت ریش ریش میشد از دور بعضی آدما رو میدیدم که دارن میخندن خیلی برام سخت بود این صحنه هارو ببینم
    انگار خدا هم اینو فهمیده بود چون همین که قبر پر از خاک شد طوفان به پا شد
    شاید کسی باورشنشه ولی همین که سنگ رو روی قبر گذاشتن از یهو گرد و خاک به پا خواست باد شدیدی وزید همه جا پر از خاک بود همه سرا سیمه بودن و اینور اونور میرفتن داشتم می خندیدم همه نیگام میکردن نمی دونستن چرا ولی من می خندیدم سرعت باد زیاد شده بود و همه داشتن از یه سمت فرار میکردن
    ........................................................
    ادامه دارد.............................
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 09:34AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  5. Old Comment
    نشان justbluem
    هیچی نمیتونم بگم
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 09:54AM توسط justbluem justbluem حاضر نيست
  6. Old Comment
    نشان saeedtiger
    از نظرایی که دادین ممنونم
    باید برم دانشگاه شب بیامقسمت آخرشم مینویسم
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 10:03AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  7. Old Comment
    نشان saeedtiger
    اگه زحمتی هم نیست اون بالا قسمت ارزیابی داره
    رو اونم یه کلیک کنید.
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 10:04AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  8. Old Comment
    نشان maryam57s
    متاسفم . خدا پدرتون رو رحمت کنه .
    ولی واقعاً شما الان مرد خونه هستید . باید هوای بقیه اعضای خانواده رو داشته باشید
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 12:20PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
  9. Old Comment
    نشان sarah
    الهی که سارا قربون داداش خودش بره.
    مرد خونه امید مادرو خواهرات به توئه.
    امید منم به توئه.میدونم که کم نمیاری
    ارسال Tuesday 14 April 2009 در 03:20PM توسط sarah sarah حاضر نيست
  10. Old Comment
    نشان salome
    بودن نفس بدون تو
    تو سینه جایی نداره
    تو که رفتی منو تنها گذاشتی
    تو که رفتی منو تو غمها گذاشتی
    چی میشد دستهای سردمو میگرفتی؟
    چی میشد منو تنها نمیذاشتی؟
    .
    .
    .
    .
    دم غروب..
    زیر بید مجنون
    تنهای تنها
    چشمانی منتظر سایه ی پرواز
    وتو و خدایی که همین نزدیکی هاست
    ارسال Wednesday 15 April 2009 در 06:57AM توسط salome salome حاضر نيست
  11. Old Comment
    سعید جان خیلی تحت تاثیر نوشته هات قرار گرفتم.
    امیدوارم در زندگیت موفق باشی مرد .
    ارسال Wednesday 15 April 2009 در 08:16AM توسط Majid_ag Majid_ag حاضر نيست
  12. Old Comment
    نشان a_d
    خدا رحمتشون كنه
    براي خودت و خونوادت آرزوي موفقيت وشادي ميكنم
    ارسال Wednesday 15 April 2009 در 09:30AM توسط a_d a_d حاضر نيست
  13. Old Comment
    نشان sana2009
    فوت عزیزان خیلی سخته منم یه عزیزمو از دست دادم شاید گذشت زمان درد ما رو کم کنه
    ارسال Wednesday 15 April 2009 در 09:38PM توسط sana2009 sana2009 حاضر نيست
  14. Old Comment
    نشان saeedtiger
    از تمامیه نظر دهنده گان بسیار ممنون میباشم
    ارسال Saturday 18 April 2009 در 06:45AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  15. Old Comment
    نشان mah1

    واقعا....
    ارسال Sunday 20 September 2009 در 01:04AM توسط mah1 mah1 حاضر نيست
  16. Old Comment
    نشان solo
    تك تك لحظات 11 سال پيش و تمام سختي هاي اين 11 سال رو جلوي چشام آوردي ...
    تسليت واژه ي كوچيكيه ما رو تو غم خودت شريك بدون
    ارسال Sunday 20 September 2009 در 11:58AM توسط solo solo حاضر نيست
  17. Old Comment
    زندگی مثل قایقرانی میمونه معلوم نیست چی میشه باید مثل دریا شد مثل موج باید دریایی زندگی کرد باید زندگی کرد
    ارسال Tuesday 6 October 2009 در 12:40PM توسط aminoryat aminoryat حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:25PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2021, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند