بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > من و این ردپای سرگران

نکات


من و قایق کوچک اوریگامی ام
اینجا، درست در میان اقیانوس زندگانی
گم شده ایم!
حالا ما سرگردانیم
سرگردان...


  1. Old Comment
    نشان 3Reza

    كاش هيچوقت به اين باشگاه نيامده بودم...

    چیزی شده داداش؟؟؟ کسی حرفی بهت زده؟ بگو تا حالشو بگیرمااااااااا. . . . کدوم سرنگار بهت حرفی زدن که باعث شده اینجوری فکر کنی؟؟
    ارسال Wednesday 21 January 2009 در 12:17PM توسط 3Reza 3Reza حاضر نيست
  2. Old Comment
    ارسال Tuesday 6 January 2009 در 08:13PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی

    به ياد تو اي كربلا و به ياد تو اي لب تشنه سر بريده

    خواب مي ديدم كه در بيداري ام
    در مسير كاروان جاري ام
    كارواني بي سر و بي سرپرست
    غل به گردن، خشك لب، تاول به دست
    كاروان از بس كه آتش ديده بود
    اشك بر چشمانشان خشكيده بود
    غنچه مي بينم دلم پر مي زند
    بوسه بر قنداق اصغر مي زند
    گفت بابا بي برادر مانده‌اي؟
    بي كس و بي يار و ياور مانده‌اي؟
    گر تو تنهايي بگو من كيستم
    اصغرم اما نه اصغر نيستم
    خيز و اسماعيل را آماده كن
    سجده‌ شكري بر اين سجاده كن
    اي پدر حرف مرا در گوش گير
    خيز و اين قنداقه در آغوش گير
    خيز و با تعجيل ميدانم ببر
    بر سر نقش شهيدانم ببر
    تشنه ام اما فقط آب فرات
    آب مي خواهم ولي آب حيات
    آب در دست كمان دشمن است
    تير آن را مرد احياي من است
    آتش اقيانوس را آغاز داد
    آخرين ققنوس را پرواز داد
    خون اصغر آسمان را سير كرد
    خواب زينب را چه خوش تعبير كرد
    ارسال Monday 5 January 2009 در 03:42PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  4. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی

    به ياد تو اي كربلا و به ياد تو اي لب تشنه سر بريده

    دشت پر از ناله و فرياد بود
    سلسله بر گردن سجاد بود
    فصل عزا آمد و دل غم گرفت
    خيمه دل بوي محرم گرفت
    زهره منظومه زهرا حسين
    كشته افتاده به صحرا حسين
    دست صبا زلف تو را شانه كرد
    بر سر ني خنده مستانه كرد
    چيست لب خشك و ترك خورده ات
    چشمه اي از زخم نمك خورده‌ات
    روشني خلوت شب‌هاي من
    بوسه بزن بر تب لب‌هاي من
    تا ز غم غربت تو تب كنم
    ياد پريشاني زينب كنم
    آه از آن لحظه كه بر سينه‌ات
    بوسه نشاندند لب تيرها
    آه از‌ آن لحظه كه بر پيكرت
    زخم كشيدند به شمشيرها
    آه از آن لحظه كه اصغر شكفت
    در حدق چشم كمانگيرها
    آه از آن لحظه كه سجاد شد
    هم نفس ناله زنجيرها
    ارسال Monday 5 January 2009 در 03:26PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  5. Old Comment
    نشان هلنا

    داستان رفتن و نرفتن من...

    سلام علیکم

    نوشته صادقانه ای هست . خوب بود
    ارسال Tuesday 30 December 2008 در 09:15PM توسط هلنا هلنا حاضر نيست
  6. Old Comment
    نشان نگارینا

    وقتی دنیای مجازی به حقیقت تبدیل می شود...

    یا طرف آشنا بوده
    یا یکی قبلا عکس تورو به جای عکس خودش جا زده
    ارسال Tuesday 23 December 2008 در 01:29PM توسط نگارینا نگارینا حاضر نيست
  7. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی

    وقتی دنیای مجازی به حقیقت تبدیل می شود...

    حسن جان منتظریم تا نتیجه گیری ات رو بشنویم
    ارسال Saturday 20 December 2008 در 05:11PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  8. Old Comment
    نشان Mizhbod

    وقتی دنیای مجازی به حقیقت تبدیل می شود...

    يه دوستي داشتم تو دنياي مجازي كه هيچ وقت همديگه رو نديده بوديم،‌يه روز عكسمو براش فرستادم
    مي دوني وقتي عكس رو ديد چي بهم گفت:
    گفت كه ميژبد واقعا خودتي
    عكس رو از جايي ديگه اي نذاشتي برام
    بهش گفتم يعني چي
    گفت كه من اين عكس رو يه جايي ديدم
    گفتمش كه نگوووووووووووووووووووووووووو
    گفتش كه باوركن
    اما من تو نت تا قبل از اون عكسمو به هيچ كس ديگه اي نشون نداده بودم
    حالا اگه گفتي چه نتيجه اي مي خوام بگيرم؟؟؟؟
    ارسال Saturday 20 December 2008 در 12:44AM توسط Mizhbod Mizhbod حاضر نيست
  9. Old Comment
    نشان نگارینا

    وقتی دنیای مجازی به حقیقت تبدیل می شود...

    خب مسلما خیلی چیزا تغییر میکنه
    من ترجیح میدم دنیای مجازی مجازی باقی بمونه
    دنیای واقعیم هم وارد دنیای مجازی نشه
    ارسال Thursday 18 December 2008 در 08:15PM توسط نگارینا نگارینا حاضر نيست
  10. Old Comment
    نشان صبح

    روز دانشجو/ وابستگي روساي انجمن اسلامي به غرب چرا؟

    با نقاب زدن به صورت و پر کردن توهین و بی اخلاقی در محیط مقدس علم و دانش _که استاد شهید مطهری گفت هرگز بدون وضو وارد دانشگاه نشدم_ ، شأن دانشجو گرامی داشته نمی شود . بهتر بود دانشجویان عقل گرا تر مراسم بسیار مفصل و وزینی ، درخور دانشگاه تدارک ببینند تا هر ژیگولوئی به خود اجازه ندهد تابلوی دانشجویان شود . ان شاء الله برای سال بعد ...
    ارسال Tuesday 9 December 2008 در 06:49PM توسط صبح صبح حاضر نيست
  11. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی

    به ياد محمد رضا آغاسي/ روحش شاد و يادش گرامي

    اشک ها از دیده رنگین می روند
    مشکها ی خسته را بر دوش گیر

    ا شکها را گرم در آغوش گیر
    حیدرا یک جلوه محتاج توام

    دار بر پا کن که حلاج توام
    جلوه ای کن تا که موسایی کنم

    یا به رقص آیم مسیحایی کنم
    یک دوگام از خویشتن بیرون زنم

    گام دیگر بر سر گردون زنم
    گام بردارم ولی با یاد تو

    سر نهم بر دامن اولاد تو
    شیعه یعنی شرح منظوم طلب

    از حجاز و کوفه تا شام وطلب
    شیعه یعنی یک بیابان بی کسی

    غربت صد ساله بی دلواپسی
    شیعه یعنی صد بیابان جستجو

    شیعه یعنی هجرت از من تا به او
    شیعه یعنی دست بیعت با غدیر

    بارش ابر کرامت بر کویر
    شیعه یعنی عدل و احسان و وقار

    شیعه یعنی انحنای ذوالفقار
    از عدالت گر تو می خواهی دلیل

    یاد کن از آتش و دست عقیل
    جان مولا حرف حق را گوش کن

    شمع بیت المال را خاموش کن
    این تجمل ها که بر خوان شماست

    زنگ مرگ و قاتل جان شماست
    می سزد کز خشم حق پروا کنیم

    در مسیر چشم حق پروا کنیم
    این دو روز عمر مولایی شویم

    مرغ اما مرغ دریایی شویم
    مرغ دریای به دریا می رود

    موج بر خیزد به بالا می رود
    آسمان را نور باران می کند

    خاک را غرق بهاران می کند
    لیک مرغ خانگی در خانه است

    روز و شب در بند مشتی دانه است
    تا به کی در بند آب و دانه اید

    غافل از قصاب صاحب خانه اید
    شیعه یعنی وعده ای با نان جو

    کشت صد آیینه تا فصل درو
    شیعه یعنی قسمت یک کاسه شیر

    بین نان خشک خود با یک اسیر
    چیست حاصل زین همه سیر و سلوک

    تاب و تاول چهره و چین وچروک
    سالها صورت ز صورت با ختیم

    تا ز صورت ها کدورت یافتیم
    یک نظر بر قامتی رعنا نبود

    یک رسوخ از لفظ بر معنا نبود
    گر چه قرآن را مرتب خوانده ایم

    از قلم نقش مرکب خوانده ایم
    سوره ها خواندیم بی وقف و سکون

    کس نشد واقف به سر یسرون
    سر حق مستور مانده در کتاب

    عالمان علم صورت در حجاب
    ای برادر عالمان بی عمل

    همچو زنبورند لاکن بی عسل
    علمها مصروف هیچ و پوچ شد

    جان من برخیز وقت کوچ شد
    از نفوذ نفس خود امداد گیر

    سیر معنا را ز مجنون یاد گیر
    ای خوش آن جهلی که لیلایی شویم

    هر نفس لا گوی الایی شویم
    تا به کی در لفظ مانی همچو من

    سیر معنا کن چو هفتاد و دو تن
    همچو یحیا گر نهی سر در طبس

    می شود عریان به چشمت سر حق
    شیعه یعنی عشق بازی با خدا

    یک نیستان تک نوازی با خدا
    شیعه یعنی هفت خطی در جنون

    شیعه طوفان می کند در کا کنون
    شیعه یعنی تندر آتش فروز

    شیعه یعنی زاهد شب شیر روز
    شیعه یعنی شیر یعنی شیرمرد

    شیعه یعنی تیغ عریان در نبرد
    شیعه یعنی تیغ تیغ مو شکاف

    شیعه یعنی ذوالفقار بی غلاف
    شیعه یعنی سابققون السابقون

    شیعه یعنی یک تپش عصیان و خون
    شیعه باید آب ها را گل کند

    خط سوم را به خون کامل کند
    خط سوم خط سرخ اولیاست

    کربلا بارز ترین منظور ماست
    شیعه یعنی بازتاب آسمان

    بر سر نی جلوه رنگین کمان
    از لب نی بشنوم صوت تو را

    صوت انی لا اری الموت تو را
    یا حسین ، پرچم زلفت رها در باد شد

    واز شمیمش کربلا ایجاد شد
    آنچه شرح حال خویشان تو بود

    تاب گیسوی پریشان تو بود
    می سزد نی نکته پردازی کند

    در نیستان آتش اندازی کند
    صبر کن نی از نفس افتاده است

    ناله بر دوش جرس افتاده است
    کاروان بی میر و بی پشت و پناه

    در غل و زنجیر می افتد به راه
    می رود منزل به منزل در کویر

    تا بگوید سر بیعت با غدیر
    شیعه یعنی امتزاج نار و نور

    شیعه یعنی رأس خونین در تنور
    شیعه یعنی هفت وادی اظطراب

    شیعه یعنی تشنگی در شط آب
    شیعه یعنی دعبل چشم انتظار

    می کشد بر دوش خود چهل سال دار
    شیعه باید همچو اشعار کمیل

    سر نهد برخاک پای اهل بیت
    یا پرستش وار در پیش هشام

    ترک جان گوید به تصدیق امام
    مادر موسی که خود اهل ولاست

    جرعه نوش از باده جام بلاست
    در تب پژواک بانگ الرحیل

    می نهد فرزند بر دامان نیل
    نیل هم خود شیعه ی مولای ماست

    اکبر اوییم و او لیلای ماست
    شیعه یعنی تیغ بیرون از نیام

    این سخن کوتاه کردم والسلام
    شعر از مرحوم محمد رضا آغاسی
    ارسال Monday 8 December 2008 در 07:48AM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  12. Old Comment

    مي رسد از راه مردي از ديار آشنايي...

    خیلی خوب وزیباست لذت بردم سرو جانم به فدای یوسف فاطمه
    ارسال Sunday 7 December 2008 در 04:00PM توسط mersad5 mersad5 حاضر نيست
  13. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی

    مي رسد از راه مردي از ديار آشنايي...

    اللهم عجل لوليك الفرج
    ارسال Tuesday 2 December 2008 در 09:25PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست

كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 05:16AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2021, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند