بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > دين و دنيا

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Thursday 31 May 2007   #1
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

بسم رب الشهداء
چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

قسمت اول


مراد از تهاجم فرهنگی چیست؟ و چرا این روزهاست که این تعبیر بر سر زبان ها می افتد؟ در شیوه ی پژوهش، رسم است که در این گونه موارد به ریشه ی لغات و سابقه ی تاریخی استعمال آن و موضوعاتی دیگر از این قبیل رجوع می کنند و مثلاً از «فرهنگ جهانگیری» نقل می کنند که فرهنگ و فرهنج با فتح اول شش معنی دارد: دانش، ادب، عقل، کتاب لغت فارسی، نام مادر کیکاووس و نام شاخ درختی را گویند که بخوابانند و روی آن خاک ریزند تا ریشه دهد!از «برهان قاطع» کشف می شود که:

«فرهنگ… کاریز آب را نیز گفته اند چه «دهن فرهنگ» جایی را می گویند از کاریز که آب بر روی زمین آید.»
و بعد، از لغت نامه های دیگر پیدا می شود که «فرهیختن» و «فرهنگ» به یک معناست و هر دو به معنای «کشیدن» و یا «برکشیدن» است و تعلیم و تربیت و ادب کردن؛ و به مثابه شاهد مثال این شعر از خاقانی که:
کشتی آرزو در این دریا
نفکند هیچ صاحب فرهنگ

و بعد هم در ریشه ی «تهاجم» بحث می شود و سخنانی شبیه به آنچه گفته شد و بعد هم حرفهایی در نسبت این دو کلمه با یکدیگر و بالاخره اقتضا و شان صدور این تعبیر و تاریخچه ی آن.
نمی خواهم بگویم که با این شیوه ی پژوهش نمی توان راه به جایی برد. اگرچه باز هم کتمان نمی کنم که چندان ایمانی به این شیوه از پژوهش ندارم. دست کم باید اذعان داشت که محصول این جست و جوها چیزی نیست مگر گردآوری همه ی آنچه در این باره گفته شده است ــ و البته این هم چیز کمی نیست. اما بر این گردآوری دو انتقاد وارد است:

یکی آنکه این گردآوری به خودی خود حاصل هیچ تجربه ی نفسانی و درونی نیست. کلمه ی «نفسانی» را به معنای اخلاقی آن که مذموم نیز هست به کار نبرده ام؛ مرادم این است که این گردآوری محصول وصول به حقیقت نیست و شخصی که این فیش ها را گرد می آورد، به مجرد این گردآوری، به حقیقت فرهنگ ــ که در اینجا موضوع مورد پژوهش ماست ــ راه نمی یابد. مفهوم این دو کلمه ی «تحقیق» و «پژوهش» از اینجاست که از یکدیگر جدا می شود که اولی مقتضای تحقق درونی و یا تجربه ی نفسانی و وصول به حقیقت است و دیگری صرف گردآوری است و یا حصول مرتبه ی دیگری از علم که با این شیوه ی پژوهش میسور است. اولی وصول است و دومی حصول، اگرچه حصول نیز بی وصول ممکن نیست.

اشکال دومی که بر این شیوه ی پژوهش وارد می شود آن است که این شیوه ی پژوهش تنها در صورتی به نتیجه می رسد که در باب موضوع مورد پژوهش ما دیگران به کفایت بحث کرده باشند، یعنی این شیوه تنها در صورتی کارآیی داردکه موضوع مورد پژوهش ما بداهتاً پدید نیامده و دارای سابقه ی تاریخی باشد. اگر موضوعی بدیع که دارای بداهت است و ناگاه پدید آمده است مورد پژوهش باشد، این شیوه که بر گردآوری سخنان پیشینیان متکی است فایده ای نخواهد داشت، چرا که هیچکس پیش از این درباره ی آن سخنی نگفته است.

موضوع مورد بحث ما، یعنی تهاجم فرهنگی، چنین موضوعی است. لفظ «تهاجم فرهنگی» بی سابقه است ــ حتی اگر حقیقت آن بی سابقه نباشد ــ و حداکثر آن است که ما مباحثی را که در این یکی دو سال اخیر در این باره نگارش یافته و یا بر زبانها رفته است گردآوری کنیم و رابطه ای بین آنها بیابیم.

تعبیر «تهاجم فرهنگی» تعبیری است متعلق به سالهای پس از قبول قطعنامه ی 598 و اتمام جنگ، و به عبارت روشن تر این تعبیر بدیع که بصورتی کاملاً خودبخودی ابداع شده، بر این حکم منطقی استوار است که «دشمن ما، هر که هست، پس از اتمام جنگ در جبهه های نبرد نظامی، روی به حیله ای دیگر آورده و جبهه ای فرهنگی برای نبرد با انقلاب اسلامی گشوده است.» با صرف نظر از اینکه این جبهه در کجا گشوده شده است و سلاح دشمن چیست و چگونه هجوم می برد و سوالهای دیگری که دربرابر این حکم پیش می آید ، این حکم منطقی بر چند پیش فرض مبتنی است:
- یکی آنکه جنگ پایان نگرفته، چرا که صور ممکن جنگ ما با دشمن تنها منحصر در نبرد نظامی نیست.
- دیگر آنکه دشمن ماهم فقط همان نیست که علی الظاهر در جبهه های نبرد نظامی رو در روی ما بود.
- و سوم آنکه غایت دشمنان ما از آغاز کردن جنگ، مبارزه با انقلاب اسلامی است و بنابر این، صدام و ارتش بعث، در حقیقت امر، شمشیری بدست آمریکا بودند که دشمن اصلی ماست.
ابداع تعبیر «تهاجم فرهنگی» ، همانطور که گفتم، بر این سه پیش فرض مبتنی است و بنابر این، برای پژوهش و جستجو در صحت و سقم آن باید به سراغ این سه پیش فرض رفت و درباره ی آنها به بحث پرداخت.

پس باز هم تکرار می کنم که این تعبیر«تهاجم فرهنگی» تعبیری متعلق به سالهای پس از اتمام جنگ است و کاملاً در ارتباط با تحلیلهای ما از جنگ هشت ساله معنا پیدا می کند نه چیز دیگر، و بنابر این ، خواه ناخواه اگر کسی معتقد است که صدام حسین جنگ هشت ساله را برای کشور گشایی و سوء استفاده از عدم ثباتی که ایران انقلابی در مرحله ی انتقال از نظام پیشین به یک وضع تازه به آن دچار است برای طرح دیگر باره ی اختلافات مرزی بین ایران و عراق آغاز کرده، بدون تردید چنین کسی نمی تواند تعبیر تهاجم فرهنگی را، آنهم دو سال بعد از اتمام جنگ، دریابد. یا اگر کسی معتقد است که جنگ فقط می تواند صورتی نظامی داشته باشد، چنین کسی نمی تواند این تعبیر را بپذیرد.
......................

__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 31 May 2007   #2
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
ج: چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

یاالله

قسمت دوم

انقلاب اسلامی واقعه ای است بدیع که هیچ نظیری در دنیای جدید ندارد. هر واقعه ای خواه نا خواه منشاء و مبدئی دارد. و غایاتی که بدون درک آنها هرگز نمی توان به حقیقت آن واقعه پی برد. منشاء و مبداء و مرجع این انقلاب و همینطور غایت آن ، حکومت مدینه در صدر اول است و اگر این حقیقت را قبول نکنیم، از درک ماهیت انقلاب اسلامی عاجز خواهیم ماند.

در اینکه دنیای جدید، مشخصاً با غایات دینی شکل نگرفته است تردیدی نیست. مولوی می گوید:
گر نبودی میل و امید ثمر
کی نشاندی باغبان بیخ شجر؟
پس به معنی آن شجر از میوه زاد
گر به صورت از شجر بودش ولاد
و یا در جایی دیگر:
چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود، آخر شجر

میوه ی این درخت نشان می دهد که اصل درخت با چه غایتی کاشته شده است. بشر امروز از این تمدن چه برداشت کرده است؟ اگر امید ثمر نبود، کی باغبان ریشه ی درخت را در خاک می نشاند؟ پس در عالم معنا درخت از میوه زاییده شده است. اگر چه در عالم صورت میوه از درخت زندگی گرفته است.اگر نگوییم که دنیای جدید در تضاد با دین و دینداری تطور و تکامل یافته است، اینقدر هست که اتخاذ این غایت، یعنی تصرف در طبیعت به قصد تمتع هر چه بیشتر، مستلزم انصراف و روی گرداندن از غایات دینی است و این واقعیتی است که خواه نا خواه در ملازمه با دنیای جدید قرار دارد. ممکن است که ما امروز به دشواری بسیار بتوانیم این دو را با یکدیگر جمع کنیم. در عالم نظر، دینداری با تصرف محدود در طبیعت به قصد برخورداری از نعمات آن منافاتی ندارد و هرچه در عالم نظر درست باشد لاجرم در عالم عمل نیز به واقعیت خواهد پیوست. اما در آنچه در غرب روی داده است این نیست.

سر آنکه نماز را به سوی قبله ای خاص قرار داده اند، علیرغم آن که فَاَینَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ و علیرغم آنکه حقیقت دین که مظهریت یافتن نسبت به وجه الله باشد جهت خاصی ندارد، آن است که نفس توجه به سوی جهتی خاص لازمه ی انصراف وجه خاصی ندارد، آن است که نفس توجه به سوی جهتی خاص لازمه ی انصراف وجه از جهات دیگر است. از ذاتیات این عالم امکان یکی هم آن است که روی آوردن به چیزی خاص مستلزم انصراف از جهات دیگر است. باید دید که قبله ی تمدن امروز و به تبع آن قبله ی بشر امروز کجاست. دنیای جدید، یعنی دنیایی که بعد از قرون میانه بنا شده، در تضاد مستقیم با دین و دینداری به اینجا نرسیده است. اومانیسم جز برای آنان که با حقیقت فلسفه آشنا هستند در تضاد با دینداری قرار نمی گیرند، چنان که بسیاری از متفکران مسلمان ایرانی نیز در قرن اخیر به علت عدم آشنایی با حقیقت فلسفه تسلیم چنین اشتباهی شده اند و اومانیسم را به « آدمیت»، «انسان گرایی» و حتی «آداب دانی» ترجمه کرده اند و این معادل ها به خودی خود بر این قضاوت نظری و هماهنگ بنا شده اند که اومانیسم با دینداری قابل جمع است و حتی چه بسا درصدد اثبات این معنا برمی آمدند که اندیشه ی اومانیسم پیش از آنکه در جهان غرب مطرح شود، از ضروریات تفکر اسلامی است.

چنین نیست. انسان قبله ی بشر جدید است و آن هم نه آن انسانی که ما می شناسیم. این انسانی که قبله ی دنیای جدید است تعریفی متناسب با همین تفکرنیز دارد. او حیوانی است بسیار پیچیده، صاحب عقل معاش و ثمره ی خودروی سیر تطور طبیعی انواع. اما انسان در تفکر دینی خلیفة الله و در صورت کامل خویش وجه الله است. خداوند اگر فرشتگان را امر به سجده می کند بر آدم، همین آدم است؛ آدم به مثابه خلیفة الله و وجه الله، نه انسانی که علی الاصاله بوزینه ای است با مغزی پیچیده تر که توان سخن گفتن نیز دارد. در میان غربی ها کسی که من دیده ام صراحتآً این دو مفهوم را از یکدیگر جدا می کند آلدوس هاکسلی است در کتاب «بوزینه و ذات». او معتقد است که غایات را در دنیای جدید، بوزینه ها، یعنی همین انسانهای مسخ شده، تعیین می کنند و انسانها در خدمت این بوزینه ها هستند. این نگاه در معارف دینی ریشه دار است. حقیقت ذاتی بشر همان فطرت حنیف و حقیقت جویی است که پیامبران برای تجدید میثاق آن برگزیده می شوند.


دنیای جدید بر مبنای دیگری تطور یافته است. انسان جدیدی که بعد از رنسانس پیدا آمده است در تقابل میان عقل و جزوی و دل، جسم و روح، ماده و معنا، کم و کیف، زمین و آسمان، و خود و خدا،… جانب عقل جزوی، ماده، کمیت، جسم، زمین و خود را گرفته است و این توجه مستلزم انصراف وجه از روح و معنا و کیفیت و آسمان و خداست. مسئله اینجاست که انسانهایی چنین، پیش از این نیز بر کره ی زمین زیسته اند، اما این بار بشر در حیثیت جمعی هبوط کرده است. شیطان و فرشته تعابیری صرفاً ادبی نیستند، اینها حقایقی هستند که حدود سلبی و یا ثبوتی حقیقت ذاتی انسان یا ماهیت او را معین می دارند. انسان حقیقی نه فرشته است، نه شیطان و نه حیوان…

داستان«دکتر فاوستوس» فقط یک اثر زیبای ادبی نیست؛ فروختن روح به شیطان به معنای دور شدن از ذات انسانی و هبوط بر زمین رذالت ها و شیطنتی است که در تقابل و تضاد با آن ذات انسانی تعین پیدا کرده است. حیوان نیز چنین است؛ حیوانات صورتهای مسخ شده ی بشری هستند. فرشته نیز صورت دیگری از این عدول از ذات حقیقی انسانی است. اینکه در داستان آفرینش، شیطان پیش از اظهار شیطنت در صف فرشتگان جای دارد، اشاره به همین حقیقت دارد. نمی خواهم واقعیت وجود شیاطین و فرشتگان را انکار کنم، خیر، بلکه می خواهم دری به معنای تاویلی این تعابیر باز کنم تا معلوم شود که وقتی سخن از هبوط بشر در حیثیت جمعی خویش به میان می آوریم مرادمان چیست.

همان طور که عرض شد، دنیای جدید در تضاد مستقیم با دین و دینداری و فی المثل با رویکرد به شیطان پرستی آغاز نشده است. آنچه که تحلیل این وضع را دشوار می سازد نیز این است که دنیای جدید با انصراف وجه از حقیقت، اما نه در تضاد مستقیم با آن، شکل گرفته است. دنیای جدید محصول فلسفه است. چنین به نظر می آید که وقوع هر واقعه ی تاریخی با ظهور ایدئولوژی ها و یا نحله های فلسفی متناسبی همراه بوده است که شرایط را برای وقوع وقایع تاریخی آماده می ساخته اند. بسیار شگفت آور است که فی المثل لیبرالیسم می تواند صورتهای مختلف فلسفی، اقتصادی، سیاسی و غیر آن داشته باشد و یا فی المثل دموکراسی ــ اعم از صور لیبرالیستی و یا سوسیالیستی آن ــ اگر درست مورد تامل قرار گیرد همان اومانیسم است که صورتی سیاسی یافته است. توجه به یکایک این مباحث از حوصله ی این مقال بیرون است، اما آنچه از این مقدمه منظور نظر داشتم آن است که از میوه ی درخت تمدن جدید می توان به حقیقت آن و غایتش پی برد:
چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود، آخر شجر

انسان جدید در تقابل میان عقل جزوی و دل، جانب عقل جزوی را گرفته است و این او را به راسیونالیسم افراطی و انکار وحی کشانده است. بشر جدید به هر علت که تعین پیدا کرده باشد، در تقابل میان جسم و روح به جسم اصالت بخشیده و این امر او را به انکار روح مجرد رسانده است. بشر جدید در مقابل میان ماده و معنا جانب ماده را گرفته و این او را به ماتریالیسم و انکار عالم معنا و معنویت کشانده است. بشر جدید در تقابل میان کمیت و کیفیت به اصالت کمیت باور آورده است و این او را از عالم کیفیات و بواطن غفلت بخشیده است. بشر جدید در تقابل میان زمین و آسمان جانب زمین را گرفته است و این کار او را به انکار آسمان کشانده و اثبات زمین و هرچه زمینی است. بشر جدید در تقابل میان خود و خدا جانب خود را گرفته است و این کار او را به پرستش انسان کشانده است و بالاخره می بینیم که این گزینش، خواه نا خواه، کار او را به انکار دین و دینداری کشانده است، منتها این انکار ازلحاظ نظری و علمی به گونه ای آنچنان نظام یافته و توجیه پذیرفته انجام می شود كه از آن تضاد مستقیم با دینداری دریافت نمی شود، چرا كه بشر جدید ناگزیر در تقابل میان صداقت و ریا نیز جانب ریاكاری را خواهد گرفت و تسری این انتخاب در حیطه های مختلف حیات انسانی كار را به دیپلماسی ریاكارانه، سیاست های ریاكارانه ی اقتصادی، روابط ریاكارانه ی اجتماعی، توجیه روانشناسانه ی ریاكاری و مذهب زدایی ریاكارانه خواهد كشید. آنگاه كار جهان به آنجا می كشد كه با پرهیز از صراحت، قلدران جهان منویات خود را در پس احكام پارادوكسیكال و متناقض می پوشانند: به اسم صلح اقدام به جنگ می كنند؛ به اسم آزادی و دموكراسی، استبداد پنهان بنا می كنند؛ به اسم علم، جهل را گسترش می دهند؛ به اسم عقل توصیه به جنون می كنند؛ به اسم عدم تعلق مردم را به بردگی نفس اماره می خوانند؛ به اسم عرفان سحر و جادو را توجیه می كنند؛ به اسم هنر بی هنری را اشاعه می دهند، و بالاخره به اسم مذهب با دینداری مبارزه می كنند. این حكم علی الظاهر منطقی كه در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر گنجانده اند كه« بشر آزاد است هر دینی را اختیار كند.» یعنی بشر آزاد است كه روی به بی دینی بیاورد، و این جزء دوم كه در درون ان حكم ظاهری پنهان است غایت و نتیجه ی مطلوبی است كه از آن مراد كرده اند، اما ریاكاری نظام یافته، قانونمند و توجیه فلسفی پذیرفته چنین حكم می كند كه از صراحت پرهیز شود.
........................
__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 31 May 2007   #3
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
ج: چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

یا الله

قسمت سوم

غرب یك واقعیت است، واقعیتی كه وجود دارد. چه موجود كلی را حقیقی بدانیم و یا اعتباری، چه میان اعتبارات و حقایق نسبتی ثابت قائل باشیم و یا خیر... ماورای همه ی این مباحث نظری، غرب وجود دارد و واقعیت یافته است و هیچ تمدن دیگری در سراسر جهان وجود ندارد. همه ی تمدن های پیشین به نحوی و در مرتبه ای مستهلك و مستحیل در این واقعیت شده اند. غرب وجود دارد و علی رغم همه ی اختلافاتی كه میان آمریكا و اروپا وجود دارد، از موجودیت و كلیتی واحد نیز برخوردار است. حتی كسانی كه این گونه مفاهیم كلی را اعتباری می دانند از به كار بردن این لفظ گریزی ندارند و خود به خود وضع این لفظ دلالت برآن دارد كه در برابر آن مدلولی واقعی و عینی هست كه ما برای اشاره به آن ناگزیر از وضع لفظ هستیم. غرب وجود و واقعیت دارد و دارای صفاتی ذاتی و عرضی نیز هست. تجاوزگری از صفات ذاتی این موجود واقعی است، چرا كه بقای خود را در نفی دیگران می بیند.

تمدن غرب با نگاهی سوداگرانه و ریاضی به عالم نظر می كند و همین تحلیل ریاضی و هندسی عالم است كه قدرت تصرف در آن را به او بخشیده است. اگر بشر جدید خلاف نظر ارسطو كه اشرف علوم را بی غرض ترین و بی سود ترین علوم می دانست، با این غرض كه مالك عالم شود( آنچنان كه دكارت می گفت با علم باید آدمی مالك شود) و یا با این غرض كه قدرت یابد ( آن سان كه فرانسیس بیكن می گفت علم باید بشر را به قدرت برساند) پای در راه علوم تجربی نمی گذاشت، تمدن جدید نیز بوجود نمی آمد. پس، از ثمر این درخت به غایات و حقیقت ذاتی آن می توان پی برد.

و اما رنسانس با رجوع به تمدن یونان و روم و تفكر متفكران یونان و روم و حتی با استمداد از رب النوع اساطیری آنان همچون زئوس و پرومته و اطلس و... تطور و تكامل یافت. نظام های سیاسی دنیای جدید نیز با رجوع به همین مرجع، یعنی دموكراسی دولت-شهرهای یونان و علی الخصوص دولت-شهر آتن شكل گرفت.
ولی انقلاب اسلامی با رجوع به این مرجع ظهور نیافته است و با دنیای جدید، یعنی دنیای پس از رنسانس، نسبتی ایجابی ندارد. این انقلاب از تفكری سرچشمه گرفته است كه نه بر راسیونالیسم بلكه بر وحی مبتنی است. از لحاظ تاریخی نیز مرجع این انقلاب نه تمدن یونان و روم بلكه حكومت مدینه در آغاز هجرت پیامبر خدا از مكه به مدینه است.

آیا كسی هست كه این احكام را انكار كند؟ آیا انقلاب اسلامی ثمره ی تلاش ها و مبارزات سیاسی روشنفكران ماتریالیست، ناسیونالیست و... است؟ خیر، مسلماً خیر. كسی نمی تواند انكار كند كه این انقلاب اسلامی در رابطه ی بین مردم مسلمان و مرجع روحانیشان، یعنی امام، شكل گرفته است. روشنفكران- با صرف نظر از اختلافاتی كه میان ما در تفسیر این لفظ وجود دارد- در این میانه حضوری فعال نداشته اند و البته تلاش های فرهنگی بزرگانی چون شریعتی و جلال و بعضی دیگر در آماده كردن شرایط برای به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی بی تاثیر نبوده است، اما همه ی این تلاش ها و مبارزات در ذیل حضور بی بدیل و بی نظیر مرجعی روحانی كه وجود خود را در نسبت با سنت پیامب ر و ائمه معصومین معنا می كرد موثر واقع می شود،‌نه در كنار آن.

انقلاب اسلامی اصولاً بیرون از عالم فرهنگی دنیای جدید وقوع یافته است و فارغ از معیارها،‌ ارزشها، نسبت ها و مفاهیم و اصول دنیای جدید. به همین علت است كه غربی ها انسانهایی چنین را «بنیادگرا» می خوانند، چرا كه اصلاً این انقلاب از لحاظ ایجابی در امتداد سیر تطور تاریخی دنیای جدید قرار ندارد و اصولاً با رجوع به حكومت مدینه در هزار و چهارصد سال پیش شكل گرفته است. خواه نا خواه واقعیت وجودی این انقلاب، چه ابراز شود و چه ابراز نشود، در تضاد با تمامی مبانی نظری و عملی دنیای جدید، اعم از اومانیسم، راسیونالیسم، لیبرالیسم، ماتریالیسم، سكولاریسم، سیانتیسم، نظریه ی ترقی، لیبرال یا سوسیال دموكراسی و غیره... قرار دارد.

اینكه می گویم« در تضاد با دموكراسی»، نباید كسی را به این شبهه دچار كند كه این سخن با سخنان بزرگان ما و از جمله حضرت آیت الله خامنه ای تفاوت دارد. دموكراسی حكومت مردم است و با صرف نظر از اینكه اصلاً چنین مفهومی واقعی است و یا موهوم، ولایت فقیه حكومت مردم نیست- اگرچه فقیه منتخب مردم است و با او بیعت كرده اند- بلكه ولایت فقیه، حاكمیت فقیه و یا فقها هم نیست، چرا كه اصلاً این وظیفه به فقیه تفویض می شود تا او حكم خدا را اجرا كند و نه اراده و اختیار خودكامه ی خویش را.

بنده با توجه به كمی وقت قصد ندارم كه در اینجا اثبات كنم كه ولایت فقیه تنها صورت ممكن برای تاسیس حكومت اسلامی در دنیای جدید است، اما باید این نكته را ذكر كنم كه ولایت فقیه خود به خود بر این احكام منطقی استوار است كه:
ــ حقیقت جهان ثابت و واحد است.
ــ این حقیقت از طریق قرآن و آخرین پیامبر خدا نزول یافته است.
ــ امكان وصول و دستیابی به حقیقت از طریق تحقیق و تفقه وجود دارد.
ــ فقیه كسی است كه قدرت استدراك این حقایق را از طریق تفقه و تحقیق در كتاب خدا و سنت پیامبر و معصومین و عقل و اجماع داراست.

... و اما حالا، بعد از این مقدمات، می توانیم یك بار دیگر به موضوع سخن كه تهاجم فرهنگی است باز گردیم:
با ظهور انقلاب اسلامی، دنیای غرب درصدد برآمد كه این حادثه و واقعه ی بدیع را از میان بردارد. آمریكا مظهر تام همه ی آن صفاتی است كه می توان آن را «امپراتوری اقتصاد» نامید، تا هنگامی كه این قدرت برای آمریكا پابرجاست كه سیطره ی دلار بر اقتصاد جهانی وجود دارد. اگر سیطره ی دلار از میان برود و مثلاً ین جای آن را بگیرد، قدرت آمریكا هم، به مثابه مظهر تام دنیای غرب، از دریافت حقیقت انقلاب اسلامی عاجز است و حتی در آغاز پیروزی انقلاب خطری كه از جانب آن نسبت به خویش متصور می دید بسیار كوچكتر از آن خطری بود كه امروز احساس می كند. جنگ تحمیلی به این علت بود كه آغاز شد و باز هم به همین علت بود كه طولانی شد.
پس منظور از «تهاجم» فی المثل هجوم غربی ها به سواحل آفریقا برای برده كردن سیاهان و به كار گرفتن آنان در مزارع اروپا و آمریكا و یا سفر ویلیام دارسی به ایران نیست. تعبیر «تهاجم» با صراحت تمام به واكنش دنیای غرب در برابر انقلاب اسلامی رجوع داردو مراد از افزودن صفت«فرهنگی» به این لفظ نیز همان است كه در آغاز این مقال به آن اشاره كردم: اینكه بعد از اتمام جنگ و شكست غرب در دستیابی كامل به اهداف خویش، ناگزیر صورت نبرد تغییر پیدا كرد و دنیای غرب به این نتیجه رسید كه تنها راه از بین بردن انقلاب اسلامی-كه وجهه جهانی یافته است و روز به روز توسعه ی بیشتری می یابد- آن است كه موریانه ها از درون، به اساس فرهنگ انقلاب و اركان آن حمله ور شوند.
.............................
__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 31 May 2007   #4
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
ج: چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

یا الله

قسمت چهارم

با صرف نظر از آنكه غرب اكنون گرگ پیری است كه مرگ خویش را نزدیك می بیند و قبل از همه، خود اوست كه به این واقعیت رسیده و مساعی ریاكارانه و سبعانه اش در این سالها نیز اشاره به همین حقیقت دارد، همواره تجربه ی تاریخی در ایران و سراسر جهان نشان داده است كه دنیای غرب در عصر استعمار نو، اقوام دیگر را همواره از طریق روشنفكران آن اقوام و از درون تسخیر كرده است و این سخنی است كه بسیاری از روشنفكران ایرانی و غیر ایرانی همچون شریعتی و جلال آل احمد، فانون و غیره به آن توجه یافته اند. رسانه ی ویدئو، ماهواره، كتاب ها، و نشریات فارسی داخلی و خارجی و... عرصه ای بود كه این تهاجم فرهنگی در آن شكل گرفت.

بسیار ساده انگارانه است اگر همه ی تلاش های مزورانه ای را كه در این سه چهار ساله ی بعد از اتمام جنگ در داخل و خارج از كشور انجام گرفته است به « تبادل فرهنگی » تعبیر كنیم.
این تهاجم فرهنگی اگرچه صورت توطئه دارد، اما بدون تردید نه آنچنان است كه بتوان بر وابستگی مستقیم همه ی روشنفكرانی كه مخالف انقلاب اسلامی هستند حكم كرد. چنین نیست.

روشنفكری حقیقتی دارد كه در هیچ كجا جز دنیای غرب تعین نمی یابد. اما به هر تقدیر، جامعه ی روشنفكری اصولاً‌غرب گراست و با تفكر غرب زده می اندیشد و حتی اگر روی به دینداری بیاورد به شدت در معرض التقاط قرار دارد. روشنفكر به مفهوم « ولایت » اعتقادی ندارد، چرا كه به دموكراسی غربی ایمان آورده است. او مومن به شریعت علمی است و با احكام ساده و متعارف و عوام زده ی علوم تجربی و انسانی می اندیشد و با پشتوانه ی چنین تفكری، دین و دینداری خرافه ای بیش نیست.

بنا بر این تفكر، عصر دین سپری شده و عصر علم فرا رسیده است و علما و متدولوژیست ها نه تنها جای انبیا بلكه جای فلاسفه را نیز گرفته اند... بنابر این، چه بسا كه روشنفكران یك قوم با رویكرد به ظاهر ریاكارانه ی دموكراسی غربی و شیفتگی مجنون وار نسبت به دستاوردهای شگفت انگیز تكنولوژی، تبلیغ تفكر غربی و اشاعه ی آن را نوعی مبارزه ی ارزشمند بینگارند و به این اعتبار، به هویت و استقلال خود پشت كنند. اگر در مسئله ی تهاجم فرهنگی هم باز روشنفكران مورد اتهام هستند از همین جاست.


البته فرهنگ مردم ما فرهنگ مكتوب نیست و این واقعیت را نباید همچون یك ارزش و یا یك ضد ارزش-به قول امروزی ها-نگریست. این واقعیتی است كه وجود دارد و به این آسانی ها قابل تغییر نیست. فرهنگ یك قوم نسبتی آنچنان عمیق با تاریخ، اسطوره ها و خاطرات ازلی آن قوم دارد كه مگر از طریق تحولات تاریخی و بسیار بطیء و آن هم در جهاتی خاص، قابل تغییر نیست. بنابر این، تلاش هایی كه از طریق كتاب ها و مطبوعات در جهت مبارزه با فرهنگ انقلاب انجام گرفته هباءً منثورا ست.

البته بسیاری از مرزهای اجتماعی بعد از انقلاب درهم شكسته است و نزدیك شدن حوزه های علوم قدیم و دانشگاه ها به یكدیگر و راه یافتن جماعتی عظیم از مردمان به اصطلاح فرودست به دانشگاه ها، رفته رفته در طول یك نسل ظرایط فرهنگی تازه ای را برای كشور، حداقل در شهرهای بزرگ، به ارمغان خواهد آورد. نفوذ از طریق فرهنگ ویدئو می تواند كارآیی بیش تری داشته باشد كه آن هم به عللی كه محل بحث آنها در اینجا نیست نمی تواند جایگاه لازم را در میان مردم پیدا كند.

و اما دو نكته باقی می ماند كه ذكر آن ها در اینجا ضروری است:
یكی آنكه این مباحث به هیچ وجه نباید مستمسكی بشود برای سلب آزادی های مشروع و قانونی فرهنگی. نباید هركسی به خود این اجازه را بدهد كه اسلام را بنا بر عقل محدود خویش و اعتبارات آن تحلیل و تفسیر كند.

و دیگر این كه این تقابل كه میان فرهنگ انقلاب اسلامی و فرهنگ غرب وجود دارد، در شرایط طبیعی می تواند اسباب شكوفایی و كمال تفكر دینی را فراهم آورد و عرصه ای باشد برای یك تجربه ی تاریخی كه بعد از چهارده قرن یك بار دیگر ــ بعد از حكومت ده ساله ی مدینه ــ تكرار شود. مسلم است كه علوم جدید نمی توانند ایجاباً به كمال معرفت دینی مددی برسانند، اما این تقابل كه از آن سخن رفت می تواند زمینه ای برای فعلیت یافتن و ظهور تام و تمام حقیقت دین فراهم آورد، آن سان كه شب در برابر ستارگان. این تقابل ما را ورزیده می كند و حقیقت دین را، چه در مقام نظر و چه در مقام عمل، به منصه ی ظهور و نزول در عالم تفصیل می كشاند و نردبان تعالی فرهنگ اسلام واقع می شود.

برای شادی روح سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی صلوات

یا زهرا سلام الله علیها
__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 31 May 2007   #5
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
ج: چرا روشنفكران مورد اتهام هستند؟

روشنفکران و معاصر بودن

«تلقی شما از معاصر بودن چیست؟»

وقتی انسان برای اولین بار با این پرسش، آن هم در نشریه ای چون «دنیای سخن» روبرو می شود، پیش از آنکه ذهنش به دنبال جواب برود، به فکر می افتد که ضرورت طرح سوالی اینچنین در وضعیتی که ما داریم چه می تواند باشد. سوال کاملاً مشکوک است و از آن مشکوک تر کسانی که به آن جواب گفته اند. آنها، با چند استثنا، همه بازماندگان آن تفکری هستند که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران «عصر»شان سپری گشته است و غرابتشان با این عهدِ تازه آنان را به انزوای قرون پرتاب کرده.

انقلاب اسلامی، همچون دیگر انقلاب ها، در چهره ای سیاسی ظاهر شده است و مخالفینی که باطن اسلام را در پسِ این چهره تشخیص نمی دهند، ناگزیر تیر در تاریکی می اندازند. اسلام را جز مومنین حقیقی نمی شناسند و مخالفین، از آنجا که راهی برای شناخت اسلام ندارند، لاجرم نمی دانند که «چه را باید نشانه گرفت.»

برای آنکه دریابم اینان در این سوال، تیر را به کدامین نشانه رها کرده اند، تأملی چندان ضرورت نداشت، خصوصاً آنجا که خود در مقدمه بحث « معاصر بودن » را « امروزی بودن » معنا کرده بودند. و دیدم اینجا هم همان اشتباه مضحک یک بار دیگر اتفاق افتاده است، اشتباهی که در همه تفسیرهای غربی ها مانع رجوعشان به حقیقت اسلام و انقلاب بوده است. گریزی هم نداشته اند، چرا که آنان لاجرم با عقلی به قضاوت برخاسته اند که در انتهای سیر تفکر فلسفیِ این چند صد ساله غرب، به بن بست تاریخی «محال» رسیده و در این باتلاق عفن جهل مرکب، فرومانده و مغلوب، حتی از لنگیدن نیز بازمانده است.

معاصر بودن یا امروزی بودن مسئله کسانی است که انقلاب اسلامی را در پناه چترِ «ارتجاع» می جویند و در این تاریکی هزارلاگمان برده اند که اگر تیر را به ارتجاع نشانه روند به ما می خورد. و شکر خدای را که دشمنان ما همه اینچنین اند. «بنیاد گرایی» یا «اصول گری» همان عنوانی است که غربی ها تفکر ما را در آن خلاصه کرده اند و اگر چه در ظاهر این تعبیر برای ما نشانی از طعن و لعن مشهود نیست، اما آنان خود از این لفظ مفهومی نزدیک به ارتجاع مراد کرده اند… و روشن است که چرا. خواهم گفت.

روشنفکران این مرز و بوم اگر چه از همان آغاز ایمان به قبله انتلکتوئل های قرن نوزدهم آورده اند اما هرگز حقیقتاً در تاریخ و تفکر غرب شرکت نیافته اند. آنها مقلدانی ظاهرگرا بیش نبوده اند و به عبارت بهتر، غرب زده بوده اند نه غربی. غرب زدگی تقلیدی ظاهری از احکام عملی انتلکتوئلیسم بیش نیست و این خاک اصلاً خاکی نیست که در آن روشنفکری پا بگیرد. از همان آغاز، انتلکتوئل های این مرز و بوم نقابدارانی پهلوان پنبه بیش نبوده اند؛ طبل هایی تو خالی، شیرهای عَلَم نه ماتریالیسم دیالکتیک)، نه مارکسیسم، نه لیبرالیسم، نه اندیویدوالیسم، نه نیهیلیسم… نه اتمیسم منطقی(، نه حتی ناسیو نالیسم. روشنفکران این مُلک،خمیازه کشانی مفلوک بیش نبوده اند و این شجره ریشه در خاک ندارد و به فوتی بند است که هیچ، حتی ستبر نیز نمی نماید خود را. نکبت و فلاکت، تقدیر تاریخی آنهاست و خود نیز این فلک زدگی را خیلی خوب در یافته اند.

عرض کردم که آنان غرب زده هستند نه غربی، و اگر نه، در می یافتند که هر نهضتی لا جرم با رجوع به اصولی ثابت اقامه می شود، چنانچه قبله آمال آنان، عهد تاریخی رنسانس، نیز با روی آوردن و استفنای در تفکر و تمدن یونان و روم آغاز شده. اگر اصولی گری یا بنیادگرایی بدان اعتبار زشت است که تکیه بر اصولی ثابت و حقایقی لایتغیر می کند، که اصلاً این خاصیت هر نظام فکری است؛ و اگر بدان اعتبار زشت است که اصول ثابت خویش را از گذشته اخذ کرده، که تاریخ جدید غرب نیز بر همین رجعت مبتنی است.

مقدمه طرح این پرسشِ معاصر بودن خود پیشاپیش حکایت از مقصود داشت. پرسیده بود:
«آیا می توان روابط زنجیره ای کشورها را در این جهانشهر هر روز کوچکتر شونده، ندیده گرفت؟ دل خوش کردن به افتخارات نیاکان، یا دل سپردن به آرزوهای تحقق نیافته در اعصار دیگر، تا چه حد ما را در مقابله با مسائل جاری – فردی و اجتماعی – نیرو می بخشد؟»

توهّم برشان داشته که ما نیز حکم بر تقلید نیاکان نهاده ایم و تفکرمان سر راهی است و چون با این پرسش های حکیمانه(!) روبه رو شویم ترس برمان می دارد و دستپاچه می شویم و قافیه را می بازیم. ما را به همان «باغ سبزی» می خوانند که در انگار آنان « بهشت زمینی » است. ما با نهج البلاغه انقلاب کرده ایم و اینها با تحلیل های احمقانه ی «موج سوم» و «تکاپوی جهانی» می خواهند از راه بازمان دارند؛ با همان کلیشه هایی دام فریب گسترده اند که دانه دام خودشان بوده است؛ «جهانشهرِ هر روز کوچک تر شونده». اگر ظلمی به وسعت یک جهان گسترده شود آیا ضرورت مبارزه با آن از میان می رود؟

نشانه ای که به سویش تیر می اندازند کاملاً خیالی است. خود، طرح سوال می کنند و خود بدان پاسخ می دهند و بعد بر مبنای این پاسخ حُکمی می سازند و با این حکم ما را محکوم می دارند. و آن عقلی که مرتکب همه این اشتباهاتِ مکرر شده «عقل دکارتی» است نه عقل قرآنی، نه عقل مؤیَّد به وحی. پُر روشن است. و اگر نبود خطر اینکه جوانانی مشتاق فریب خزعبلاتی را بخورند که از جانب آنان سرریز شده است، پشت مردگان سخن نمی راندیم و وامی گذاشتیمشان به همان تقدیر تاریخی انتلکتوئل های ایرانی. اما اکنون باید لاجرم جوابی در خور بگوییم، همان جوابی که به غربی ها گفتیم:

آقایان! از همین آغاز باید عرض کنم که مسائل ما و شما یکی نیست. این اشتراک تنها در لفظ است و نه در معنا. اگر ما نیز چون شما در جست و جوی بهشت زمینی بودیم، دیگر چه داعیه ای داشتیم برای انقلاب و غلبه بر اهوای نفس امّاره؟ بهشت ما در قطع تعلقات است و بهشت شما در اثبات آنها. این دو خط متنافر است و هیچ جا به هم نمی رسد جز در لامکان. پس دیگر دم از مسائل جاری فردی و اجتماعی نزنید. مسئله ما، مسئله بطن و فرج نیست که با توسعه دامداری ها و غیره حل شود.

شیوه های حلّ این مسائل جاری مورد نظر شما، همراه با خود مسائل، از غرب آمده است. اگر کسی در این مسائل با آنان اشتراک یافت، ناگزیر برای حلّ این معضلات نیز باید به شیوه های آنان روی بیاورد. مسئله ما اقامه عدل و استقرار حکومت اسلامی است و این هرگز در تاریخ تجربه نشده است، جز یک بار، هزار و چهارصد سال پیش. اسلام «دین حنیف» است، مطابق با حقیقت عالم و فطرت انسان… و چه شما بپذیرید یا نپذیرید، از جانب خالق عالم و توسط پیامبران تشریع شده است. ما به توهّمات ماتریالیستی شما و تفکرات روز کاری نداریم؛ هر چه هست، این حقیقتِ امر است. بنابراین، مسئله ما امروزی بودن یا نبودن نیست.


آقایان! این عصری که شما سنگ آن را به سینه می زنید یکی از اعصار جاهلیت است و تفاوت آن با دیگر اعصار جاهلی در آنجاست که این بار جاهلیت را تئوریزه کرده اند و به آن صورتی عملی بخشیده اند. این عصر، چه قبول بکنید و چه نکنید، عصر خرافات است و ما مأمور به مبارزه با این خرافه گرایی مدرن هستیم… و یکی از بزرگترین خرافه های رایج در این عصر، «نظریه ترقی» است. نظریه ترقی به این فرض که ارتقای تاریخی انسان سیری خطی دارد بنا شده است و از لفظ «ارتقا» نیز صرفاً ملاحظات مادی و حیوانی زندگی بشر را مراد کرده اند، حال آنکه تکامل و تعالی انسان درارتقای مادی، ولنگاری و رفاه بیش تر نیست.

کمال انسان در قرب خداست و این قرب، خلاف تصور آقایان، با قناعت بیش تر ملازمه دارد تا اسراف در مصرف و تمتع دیوانه وار. ما کمال بشر را در تکنولوژی پُست مدرن نمی جوییم تا برای دستیابی بدان، خود را به غرب و شرق تسلیم کنیم… و البته از جانبی دیگر، معتقدیم که می توان تکنولوژی را در یک نظام هدایتی مناسب به استخدام کشید – با احتیاط فراوان، چرا که ماشینیسم ذات تکنولوژی است.

پُر روشن است که اگر تاریخ سیری آن چنان داشت که در نظریه ترقی عنوان می شود، رجعت به گذشته فی نفسه امری بود زشت و نامعقول؛ اگر چه همان طور که عرض کردم تاریخ جدید غرب که معبد شما انتلکتوئل های غرب زده است، با یک چنین رجعتی به گذشته آغاز می گردد. اما تاریخ سیری «ادواری» دارد، مبتنی بر قواعد و حقایقی ثابت. اتفاقات تکرار نمی شوند، اما این قواعد و سنّت ها لا یتغیّرند. و باز هم ما هرگز توقع نداریم که شما بتوانید بیرون از سرپوش گنبدی پوک و بزرگ تبلیغات سیانتیستی غرب بیندیشید و بنابراین، هر چه بگوییم در میان پژواک های کر کننده این سرپوش گم می شود و به گوش های شما نمی رسد:
صُمّ بُکمٌ عُمیٌ فَهُم لا یَعقِلُونَ

با همین پندارها و انگارهاست که معاصر بودن مسئله شما می شود. معاصر بودن برای شما میزان حُسن و قبح است. شما اخلاق عملی خود را نیز از معیارهای روز می گیرید و ما هنوز فراموش نکرده ایم سرنوشت منافقینی را که «انقلابی بودن» برایشان میزان حُسن و قبح بود؛ بت پرستی شاخ و دم که ندارد، همین است! اینجا دیگر چه تفاوتی می کند که آدم کدام بت را بپرستد: انقلابی بودن را و یا معاصر بودن را. با آن معیار، فعل حرام آقای رجوی «ارتقای ایدئولوژیک» نام می گیرد و با این معیار، یک شاعر درجه سه هشت هزار متر ارتفاع پیدا می کند. وقتی انسان با همین میزان امروزی بودن به جهان نگاه کند آنگاه حافظ ، این انیس روح القدس را تا آنجا پایین می آورد که می گوید:
«هنوز باهوش ترین شاعران و منتقدان ما دنبال راز جاودانگی حافظ هستند و هیچکدام به این حقیقت نرسیده اند که: « راز جاودانگی حافظ » در «راز ماندگاری و بی تحرکی ما» نهفته است.» (


و آن وقت پیرمرد مفلوکی را که مدت هاست دیگر از ذهن علیلش حتی یک خط شعر ناب هم نجوشیده است، به اِورست می رسانند.

امروزی بودن بت بزرگ معبد نفس آنهاست و تفکر روز را هم لاجرم از طریق رسانه ها از همان عقل بزرگی می گیرند که برای آدم هایی چون خودشان می اندیشد. ما خدا را شکر می گوییم که فرهنگ تراکتور و کمباین و شوبرت و شوپن ) جزو «زیر ساخت اصلی معاش ما» نشده است، چرا که ما اصلاً تاریخ را بر اساس تفکر پوسیده ماتریالیسم تاریخی معنا نمی کنیم. تحول تاریخ را در تحول ابزار دیدن زیبنده کوردلانی است که نمی دانند که غایت تکامل روح پیوستن به خداست و تاریخ در معنای حقیقی خویش مسیری است که روح کلی انسان در پیوستن به غایت کمالی خویش می پیماید: از مبدأ تا معاد، از خدا تا خود و از خود تا خدا. شوبرت و شوپن – در عین احترامی که برای آنان قائلیم – اصلاً متعلق به فرهنگ بیگانه ای هستند و اگر صدها هزار سال هم بگذرد، روح ایرانی نمی تواند خود را در موسیقی غربی – کلاسیک یا مدرن – پیدا کند.

احترام و ارزشی که ما برای هنر و تفکر قائل هستیم هرگز مانع از آن نمی شود که بگوییم: هنر جدید اگر چه مرتبه ای از مراتب تحولات تاریخی تفکر بشر است که در همینگوی)، کافکا کامو )، پیکاسو (، دالی ، مارکز )، تی.اس. الیون ، اِزرا پاوند و… نیما، و حتی صادق هدایت (، ظاهر شده اما انسان در آغاز عصر تاریخی جدیدی است که با «عبور از این مرحله» محقق می گردد. مشخصه اصلی انسان اختیار و آزادی اوست و همین اختیار است که تاریخ را بر اساس قواعدی ثابت و لایتغیر شکل می دهد. اگر انسان هایی که مأمور به ایجاد تحول در تاریخ هستند خود از معیارهای عصر خویش تبعیت کنند، دیگر هیچ تحولی در تاریخ اتفاق نخواهد افتاد.

هر دوره از تاریخ با عهد جدیدی آغاز می شود که متضمن شکستن عهد پیشین است و لذا، در آغاز این تحول عظیم تاریخ، ما را نمی توان با توّهم امروزی بودن یا نبودن فریفت. اگر بنا بود ما معیارهای روز را بپذیریم، دیگر چه داعیه ای بود که خود را به رنج انقلاب و جنگ دچار کنیم؟ جنگ را بر ما تحمیل کردند تا این فکر تازه را به بند کشند و نتوانستند.

ما می دانیم که امروزی نیستیم و معاصر بودن هم برایمان بُتی نیست که تا بگویند هنرمند معاصر(!) آب از لب و لوچه مان سرازیر شود. ما نه تنها خیال نداریم معیارهای این «جهانشهر هر روز کوچک تر شونده» را بپذیریم، بلکه کاملاً مُصرّیم که این تفکر تازه را به این جهانشهرعرضه کنیم و یک انقلاب جهانی به راه بیندازیم… و همه شاهدند که این تفکر جدید چگونه دارد چهره سیاسی جهان را تغییر می دهد و با این تحول، زمینه ای آماده ایجاد خوهد شد برای تجلی شئون باطنی فرهنگی و هنری اسلام.

آقایان! شما در میان این اقیانوس عظیم جزیره تنها و کوچکی هستید یادگار احاطه غرب بر کشورمان. پشت به تاریخ نکنید و روی به فرهنگ و مردم و تقدیر تاریخی قوم خویش بیاورید و اگر نه، این دریای موّاج شما را خواهد بلعید و حتی جای پاهایتان را نیز خواهد شُست، چنان که از هم امروز نیز این سرنوشت محتوم در پیشانی های سیاهتان که با تربت خدا بیگانه است ظاهر شده و دیگر نه نامتان و نه تراوشات کثیف فکرتان منشأ کوچک ترین اثری در تارخ این مرز و بوم نیست. شما هم با شاه مرده اید و فقط جنازه هایتان در اینجا مانده است.

… و اما سخنی نیز در باب وظیفه روشنفکران در تاریخ این کشور با شما بگویم: آقایان! شما باید در تاریخ ایران دریافته باشید که انتلکتوئل ها در این مرز و یوم هیچ کاره اند. اگر در تاریخ جدید غرب روشنفکران منشأ اثرات سیاسی بوده اند، در اینجا این وظیفه همواره بر گرده روحانیون و رهبران مذهبی مردم بوده است. در این کشور مردم هرگز گرفتار دام انتلکتوئلیسم نشده اند و واکنش آنها در برابر خود شما آقایان، مؤیدی است بر این مدعا. در اینجا آیت الله شیرازی حکم حرمت تنباکو می دهد و اگر مصدق السلطنه توسط آیت الله کاشانی حمایت نگردد، همان خواهد شد که دیدید. دیدید یا نه؟ در اینجا مردم، چه انقلابی و چه غیر انقلابی، مقلد مراجع مذهبی خویش هستند و البته شما به این پیوند مبارک عنوان ارتجاع می دهید. چه تفاوتی می کند که شما چه بگویید؟

در اینجا مردم اصلاً با عقل راسیونالیستی نمی اندیشیدند و غالب دانشگاهیان نیز اگر چه با تمدن غربی سرو کار دارند، اما هرگز اجازه نمی دهند که در زندگیشان احکام راسیونالیستی عقل دکارتی جانشین تقلید مذهبی شود. اما روشنفکران غرب زده، بالعکس، با این عقل راسیونالیستی می اندیشند – که عقیم است و زمینی و تنگ نظر و فلک زده. کار این عقل در نهایت به کفر و الحاد می انجامد و بنابراین، انتلکتوئل ها در سراسر جهان اگر ماتریالیست و ملحد نباشند، کافر هستند.


روشنفکر در مغرب زمین با وابستگی به ایدئولوژی های سیاسی و اراده به قدرت موجودیت می یابد و بنابراین، سیاسی بودن در آنجا جزء روشنفکری است. اما در اینجا روشنفکران مفلوک بدشانسی آورده اند و در خاکی روییده اند که مردم آنها را نمی فهمند، چرا که بین ایشان و مرام دینشان پیوندی است که حتی حکومت پنجاه ساله پهلوی نیز نمی تواند آن را نابود کند. تاریخ در خطه اصلاً تابع دین است نه ایدئولوژی های سیاسی. و لذا ضرورت تاریخی در اینجا روشنفکرها را خواه ناخواه بدین سمت می راند که اصلاً هویت سیاسی خود را انکار کنند و برای توجیه این سترونی بگویند: «… بین هنر و سیاست روز باید فاصله قائل شد.»

به هر تقدیر، روشنفکر در همه جای دنیا، به دلایلی که در این نوشته مجال ذکر ندارد، محکوم به یک سرنوشت نیهیلیستی است، اما در این مرز و بوم، به دلایلی که عرض کردم، انتلکتوئل در مقام « نفی» می ماند و کارش به « نفی در نفی » و « اثبات » نمی کشد و به نحوی حتی منکر ذات خویش می شود. می گوید: « روشنفکر هیچ وقت مدافع چیزی نیست…» آیا حضرات در این عدم دفاع از چیزی، آن همه استوار هستند که از این سخن نیز دفاع نکنند؟ و یا نه، در مقام دفاع از این سخن که « روشنفکر مدافع چیزی نیست » پافشاری خواهند کرد؟ اگر چه این عبارت که « روشنفکر مدافع چیزی نیست » لفظی بدون معناست چرا که از آغاز در مقام « دفاع » از محتوای این عبارت بیان شده است، اما در عین حال به بهترین نحو از عهده بیان ماهیت روشنفکری در کشور ما بر می آید.


نظام اجتماعی ما ترکیبی دارد که در آن هرگز جایی برای روشنفکر جماعت پیدا نمی شود. آنها موجوداتی هستند هُرهری، بی رگ و ریشه، پا در هوا، گرفتار وهم و خیال، بادگرا و بیگانه با تاریخ، فرهنگ و مردم خویش که اگر هم بخواهند، چیزی ندارند که در مقام دفاع از آن برآیند.
بالأخره، اگر چه رهبری تاریخی این خطه با رهبران دینی است، اما ضرورتاً با اشاعه تمدن غرب و ارزش های ملازم با آن در سراسر جهان، در حد واسط بین تفکر اصولی دینی و تفکر متدیکِ رسمی، گروهی از انسان ها واقع خواهند شد که نامشان را هر چه بگذاریم، روشنفکر یا غیر روشنفکر، وظیفه تاریخی آنها دفاع از شریعت و انحلال تفکر متدیک غربی در آن است.

روشنفکران این مرز و بوم، اگر صداقت داشته باشند و شجاعتی که با آن به غرب و شرق و عُجب و کبر ملازم با روشنفکری پشت کنند، آنگاه همچون مرحوم جلال آل احمد و شهید دکتر شریعتی و بسیاری از اقرانشان که هنوز در قید حیات هستند، خواهند توانست هویت تاریخی خویش را باز یابند و از عهده انجام وظیفه ای که در خور آنهاست بر آیند.


برای شادی روح سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی

یا زهرا سلام الله علیها
__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 31 May 2007   #6
حرمان
عضو ثابت
 
نشان حرمان
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: بیت الاحزان
پاسخ‌ها: 174
وای بر ما اگر اجازه دهیم که روشنفکران وارث انقلاب شوند

وقتی روشنفکران وارث انقلاب می شوند...

در شماره دهم « کیهان فرهنگی » به بهانه مصاحبه با « تقی مدرسی »، نویسنده ایرانی الاصل مقیم آمریکا، مطلبی درباره « سلمان رشدی » و کتاب « آیات شیطانی » به چاپ رسیده که بسیار قابل تأمل است. مقاله مزبور به گو نه ای به چاپ رسیده که در نگاه اول نمی توان از محتوای آن آگاه شد؛ اسم تقی مدرسی جز در پیشگفتار ذکر نشده و تصویرش نیز نه در همان صفحه اول مقاله، بلکه در صفحه بعد و به صورتی که در نگاه اول قابل تشخیص نباشد، آمده است. خبرنگار پرسیده است: « اجازه بدهید درباره سلمان رشدی نیز نظرتان را بدانیم. » تقی مدرسی جواب می دهد:
« من نظرم را در مقاله ای داده ام که چند ماه پیش در واشنگتن پست به چاپ رسید. به نظر من، سلمان رشدی نویسنده بی استعدادی نیست، ولی با اعتیاد مزمنی که به آرتیست بازیهای بچه گانه و سرقت ادبی – مثلاً از مارکز – دارد، گاهی ارزش کارهایش را تا سطح ابتذال پایین می آورد. به نظر من شهرت جهانی آیات شیطانی بیشتر مربوط به مسائل سیاسی و مذهبی است تا ارزش ادبی آن. قبل از هیاهوی اخیر، اکثر نقدنویسهای معتبر اینجا آیات شیطانی را آش دهن سوزی به حساب نیاوردند. من هر چه کردم نتوانستم داستان را تا آخر بخوانم. به نظر من آثاری از این قبیل را باید بگذارند تا با « ثقل » ادبی به عمق درخورشان رسوب کنند.»

قصد ما از این نوشتار دفاع از فتوای معجزه آمیز حضرت امام خمینی درباره سلمان رشدی نیست. اما همین که در داخل کشور نیز کار بعضی نشریات به چند و چون و چون و چرا درباره این حکم کشیده، نشان دهنده واقعیت تأسف انگیز و به شدت نگران کننده ای است که در آخر این نوشتار بدان اشاره خواهیم کرد. درباره گفته های تقی مدرسی نیز مسئله ما آن نیست که چرا این روشنفکر غرب زده مقیم آمریکا سخنانی از این قبیل گفته است، بلکه روی سخن ما متوجه این پرسش است که چرا مقالاتی از این نوع در نشریات ما به چاپ می رسد، آن هم در آستانه سالگرد صدور فتوای حضرت امام درباره سلمان رشدی ملعون.

در گفته های تقی مدرسی، مندرج در کیهان فرهنگی، تلویحاً در صورت مسئله ای که به صدور فتوای مذکور منجر شد ایجاد تشکیک می شود:
ـ هویت این کتاب را به مثابه یکی از مظاهر توطئه گسترده استکبار جهانی علیه اسلام انکار می کند و به آن چون « یک اثر هنری از یک فرد نه چندان بی استعداد » می نگرد.
ـ با انکار ارزش ادبی کتاب آیات شیطانی در اصل اهمیت موضوع تا آنجا که بتواند در خور توجهی اینچنین عظیم باشد ایجاد شک می کند و تلویحاً اذعان می دارد که اصلاً همین هیاهوهاست که به کتاب مزبور شهرت جهانی بخشیده است.
ـ بالاخره با کشاندن مسئله به درون مرزبندی های نظام ارزشی دموکراسی، این چنین حکم می کند که بهتر است آثاری از این قبیل را بگذراند تا با ثقل ادبی به عمق درخورشان رسوب کنند.
تشخیص این مطلب که آنچه از دهان نویسنده مزبور بیرون آمده سخن استکبار جهانی است نیاز به هوشیاری بسیاری ندارد، گذشته از آنکه شهرت تقی مدرسی در ضدیت با انقلاب اسلامی بر هر که پوشیده باشد مسلّماً از دست اندرکاران نشریه کیهان فرهنگی پوشیده نیس
ت.

روز دوشنبه، ششم شهریور ماه همین امسال، درباره تقی مدرسی و رمان تازه اش « آداب زیارات گزارشی از رادیو آمریکا پخش شده که جملاتی از آن را نقل می کنیم:
« زائری که در کتاب « آداب زیارت » ( کتاب آخر تقی مدرسی که از سوی مؤسسه انتشاراتی داگلبرید در نیویورک منتشر شده است ) ذکرش رفته، در سال های جنگ ایران و عراق در یکی از حومه های تهران زندگی می کند. این بخش از شهر، محلّ زندگی توده هایی است که در این جنگ نیزهمچون هر جنگ دیگری بسیاری از مقررات را نادیده می گیرند، بسیاری از سختی ها را می پذیرند و آنچه را در فروشگاه ها یافت نمی شود در گوشه و کنار خیابان ها می فروشند. در این حومه طبقه متوسط حاکم است؛ طبقه ای که زنان در آن قدرت غالبند و شوهرانشان را کنترل می کنند... در این رمان یکی از زنان به نام « هلیبیا» نابیناست و چهره زیبایش تقریبا مسطح شده است. پاسداران انقلاب به جرم نداشتن پوشش اسلامی، به رویش اسید پاشیده اند [!]

مردمان این محل قهرمانان جنگ نیستند و مشاهده هر حمله هوایی از جانب عراقی ها روانه دهات اطراف می شوند. خویشان برخی از آنها مقیم ایالات متحده هستند و اینان در رؤیای مهاجرت به ینگه دنیا روز را به شب می رسانند. قهرمان رمان « هادی بشارت » نام دارد. زندگی داخلی بشارت نیز خود مصیبتی دیگر است. شغلش را که تدریس در دانشگاه بوده از دست داده و همسر شاکی اش نیز به سبب منع زنان از بازیگری در تئاتر خانه نشین شده است. پسرش در آمریکا کارواش دارد و... مهرداد رازی یکی از شاگردان وفادار بشارت است که او را همراهی می کند. وی از جمله جوانان نا آرام محل است که به یُمن تعالیم استاد به فرهنگ های باستان علاقه مند می شود و این اشتیاق آنچنان بالا می گیرد که به عشق دیدن خرابه های بابِل [!] داوطلب رفتن به جبهه می شود. به زودی شهید [!] دیگری به خیل شهدا افزوده می شود و حجله دیگری بر پا می گردد. مادر داغدیده و تیز هوش مهرداد به صورت یک کاراکتر کمیک ظاهر می شود. هنگامی که بشارت از مرگ به عنوان بخشی از زندگی یاد می کند، مادر مهرداد می گوید منظورتان چیست؟ اگر چنین است، من نه طالب مرگم و نه طالب زندگی. می خواهم دار و ندارم را به دلار صد تومان تبدیل کنم و بروم لوس آنجلس [!] و... »

آیا به راستی مسئله بدین سادگی است که شیطان از سوراخ سهل انگاری و تسامح ما به درون مجله ای خزیده است که تحت نظارت نمایندگی ولی فقیه است و یا موضوع را باید از این عمیق تر و وخیم تر دانست؟

شور و وحدتی که حکم تاریخی حضرت امام درباره کتاب آیات شیطانی و نویسنده آن در میان مسلمانان جهان برانگیخته آن همه گسترده و عظیم است که اثرات و برکات آن را جز در مقیاس تاریخی نمی توان دید. استکبار جهانی برای مقابله با اثرات جهانی این حکم چه راهی در پیش دارد؟ بهترین راه برای دشمن آن است که با ایجاد شک در اصل مسئله، حکم را از روشنی و اتقان لازم خارج کند و از آنجا که اصولاً بشر امروز در سپهر جهانی تبلیغات غربی می زیَد و لاجرم با عقل دموکراسی زده می اندیشد، بهترین راه همین است که در بطن سخن تقی مدرسی نهفته است: تغییر صورت مسئله و لیبرالیزه کردن آن.

شأن قدسی فتوای حضرت امام، اذن چون و چرا کردن به هیچ کس نمی دهد و ما نیز نه در مقام دفاع، کـه در مقام تـذکـر، نـکاتی چنـد را کـه در ایـن شرایط لازم تشخیص داده ایـم بـه عـرض مـی رسانیم:
1- آنچه که زمینه ای آماده برای نشر مطالبی از این قبیل فراهم می کند لیبرالیسم حاکم بر فضای فرهنگی و هنری کشور است. باید میان آزادی های انسانی و لیبرالیسم تفاوتی آن سان که شایسته است قائل شد. در مواجهه با حکم حضرت امام، هویت حقیقی آزادی های لیبرالیستی در دموکراسی غربی آشکار شد: « آزادی دین در غرب، نقابی است برای پوشاندن چهره ی انکار دین. »
2- برای جلوگیری از غلبه لیبرالیسم باید با این تفکر مبارزه کرد که: « ما باید آنگونه حرکت کنیم که پسندِ دنیای امروز و مجامع بین المللی است. » ضرورت ایجاد رابطه با دولت های دیگر و مجامع بین المللی اگر ما را بدانجا سوق دهد که بخواهیم معیار حرکت خود را پسند جهانی قرار دهیم، مسلّم بدانیم که آنچنان با شتاب به درون چرخ دنده سلطه سیاسی استکبار غرب بلعیده خواهیم شد که حتی استخوان هایمان نیز خرد خواهد گشت.

اگر تقی مدرسی می توانست راهی به حقیقت پیدا کند هرگز این گونه نمی زیست و مصاحبه ای که از او در « دنیای سخن»، شماره 23، به چاپ رسیده می تواند برای اهل تحقیق پنجره ای به تفکر منحطّ این نویسنده غرب زده باز کند. ما باید به وظیفه خود عمل کنیم، چه مورد پسند استکبار و افرادی چون تقی مدرسی واقع بشود یا نشود. وقتی مبادی تفکر ما از غرب جداست نباید منتظر باشیم که نتایج عملی تفکرمان مورد تأیید آنها واقع شود و رسیدن به نقطه ای که اکنون نشریاتی چون کیهان فرهنگی بدان رسیده اند نقض اغراض اولیه ماست؛ یعنی اگر می خواستیم که نهایتاً خود را با پسندِ غرب و غرب زدگان بسنجیم، دیگر چه داعیه ای برای انقلاب کردن وجود داشت؟

3- آیا ما نسبت به سرنوشت خویش بی تفاوت شده ایم و دیگر چشم از افق اسلام برگرفته ایم؟ حکم کردن در این باب از یک سو موکول به وجود معرفت کافی درباره این جامعه است و از سوی دیگر موکول به وجود معرفت کافی نسبت به انسان و حقیقت وجود او.
رهبری آن جمعیت غالب ازجامعه ما که نخست در انقلاب و بعد هم در جنگ تحمیلی منشأ اثر و مدافع از جان گذشته اسلام و آرمان های والای حضرت امام بوده اند در کف روشنفکران، نویسندگان، هنرمندان و رسانه های گروهی نیست و تفاوت اساسی جامعه ما با جامعه غرب نیز در همین جاست. در اینجا نشر مطالبی چون مقاله مذکور در نشریه کیهان فرهنگی اگر با عکس العمل شدید از جانب عموم مردم مواجه نمی گردد بدان دلیل است که اکثریت غالب جز باتلویزیون و نشریات یومیه، آن هم به صورتی محدود، رابطه ای ندارند و باید دانست که اصلاً مسئله آنها مسئله ای نیست که در نشریات فرهنگی و هنری بدان پاسخ داده شود. مخاطب این نشریات تخصصی، همانگونه که خود آنها نیز بر آن واقفند، کسانی هستند که بیش تر از اکثریت غالب مردم مرتبط با سپهر آموزشی و تبلیغاتی استکبار جهانی و متأثر از آن بوده اند و لذا هرگز نباید پنداشت که چاپ چنین مقالاتی در نشریاتی چون کیهان فرهنگی، آدینه و دنیای سخن به معنای روی بر تافتن مردم از اصول اولیه و جاودان انقلاب اسلامی است. راه پیمایی مردم در بیست و دوم بهمن ماه سال 68 خود حکایتگر همین معناست
.
و بالاخره:
وای بر ما اگر اجازه دهیم که روشنفکران وارث انقلاب شوند

برای شادی روح سید شهیدان اهل قلم شهید سید مرتضی اوینی صلوات

یا زهرا سلام الله علیها
__________________
ما همان نسل جوانیم که ثابت کردیم

در ره عشق جگردارتر از صد مردیم

هر زمان بوی خمینی به سر افتاد ما را

دور سید علی خامنه ای میگردیم

حرمان حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر

گفتگوهاي مشابه
گفتگو آغازگر گفتگو تالار پاسخها عنوان آخرين گفتگو
مصاحبه با هاشمي رفسنجاني در مورد دارائي ها و اموالش ... صبح اخبار و سياست 20 Wednesday 27 January 2010 11:25AM
كمك ماني نيازمنديها 15 Saturday 10 March 2007 09:25AM
اسناد < سيا > در مورد كودتاي 28 مرداد صبح اخبار و سياست 7 Monday 21 July 2003 04:47PM
دانستنيهاي 11 سپتامبر صبح اخبار و سياست 7 Sunday 22 June 2003 07:07PM
دكتر هاشم آقاجرى به اعدام محكوم شد siavash_ad اخبار و سياست 193 Wednesday 19 February 2003 11:43PM


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 08:16PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts