بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > نظم و نثر ادبي

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Thursday 18 September 2014   #1
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

«رقیب»

رقیب
مرد یک بار از زیبایی زن از دست رفته اش گفته بود و این که پس از او هرگز به زندگی معمول عادت نکرده است. زن بلافاصله پرسید:


_ عکس اش را نداری؟


_ همه را جمع آوری و نابود کردم. خاموشی فروغ آن چشم ها باورم نمی شد.




زن، در تنهایی، به آینه نگریست. می دید که خاموشی چشمان اش را هر کسی باور می کند. شنیده بود زن هایی که چشم های بسیار زیبا دارند، در تمامی اجراء زنانه دل ربایند. شاید گیسوان او نیز انبوه تر و خوش رنگ تر بوده است. در فرصتی دیگر باید از فرم دماغ اش بپرسد. از لب های اش، از خنده اش و از هر چیز دیگری که تصویری از او می ساخت. قادر نبود خود را با چهره ای که ندیده بود، مقایسه کند. پریشان و بی حوصله می شد. بی قرار در اتاق قدم می زد و از خیال اش می گذشت:




_ چه گونه یاد زن را از ذهن او پاک و یا لااقل کم رنگ کنم؟




باید تصویری، هر چند نیمه کامل، از رقیب مرده اش به دست می آورد. به یاد فرزند مرد افتاد. در چهره ی پسر بچه ها انعکاس سایه هایی از رخسار مادر دیده می شود. منتظر فرصت ماند و در اولین دیدار، تقریبا با لحنی شیفته پرسید:




_ چه وقت پسرت را می بینم؟ اگر کار ما جدی است، پس باید به دیدن هم عادت کنیم.




تا فرصت بعد، که مرد قول داده بود شام را سه نفری بخورند، زن زیر فشار تصورات تمام ناشدنی خم می شد. اگر چشمان پسر بچه شبیه پدرش نباشد، پس آن را از مادر به ارث برده و گونه ها و لب های اش نیز باید نشان او را داشته باشد. باید دید چه گونه می خندد. خنده ی پسر بچه ها، گاه به لبخند دوشیزگی مادرشان شبیه می شود. اگر خنده ی او صورت اش را روشن کرد، پس شاید فروغی که مرد به چشم زن نسبت می داد، تابشی از خنده اش بوده است. آه که این مرده با چه قدرتی تلاش او را برای تسخیر مردش، به تمسخر گرفته بود!


سرانجام مرد در کنار و کودک و زن، درست روبه روی هم نشستند. نخستین نگاه بچه که موهایی زیتونی با حلقه های درشت آشفته داشت. نه فقط از نفرتی آشکار، بل از تحقیر و حتی کمی ترس انباشه بود. زن چشمان مرد را در صورت بچه نیافت و با سرخوردگی تمام به سایه های شیرین کناره ی لب کودک چشم دوخت. گونه های بچه از خاکستری آرامی نور می گرفت و دماغی در مرز توازن مردانه، که از آن تحکم می بارید، گویی صورت اش را به دو نیم می کرد. زن خود را دستخوش کرختی و دل زدگی دید. رفتار بسیار مهربانانه ی مرد با بچه، نزدیک بود او را از کوره به در برد.




_ گویی با زن اش عشق بازی می کند.




اما ناگزیر به کنجکاوی ها فرصت می داد. هنوز ممکن بود تا چیزی ناپسند در کودک کشف کند. دست های بچه در روی میز با دستمال سفره بازی می کرد و هر گاه چشمان اش از روی زن می گذشت، گوشه های دماغ اش چین بر می داشت. زن به دست های بچه زل زد. انگشتان نازک کشیده ی کودک به ناخن های صدفی درخشنده ای می رسید. زن در دل نالید.


_ این همان دست هایی است که نوازش را شیرین تر می کند.




و به دست های خویش خیره شد. انگشتان اش کمی می لرزید. شاید به تر بود آن ها را بپوشاند. ممکن بود مرد در لحظه ای دست های زن و کودک را با هم مقایسه کند. بازوان اش را روی سینه درهم فرو برد و کوشید به روی کودک بخندد:


_ عزیزم! این رستوران را دوست داری؟...




بچه به جای پاسخ به مرد نگریست.




_ این همیشه خانه را بیش تر دوست داشته. من هم همین طور...




بی شک مرد بر میل کودک رفتار می کرد. گویی مهربانی اش از مادر به فرزند منتقل شده بود.
زن در دنیای آشنا و عاشقانه ی پدر و پسر برای خود جایی نمی یافت و می دانست که نخواهد توانست آن یادهای شیرین گذشته را در ذهن پدر و پسر پراکنده کند.




_ شب خوبی بود عزیزم... دوست داری بیش تر همدیگرو ببینیم؟...




به جای جواب، دماغ کودک بار دیگر چین برداشت. زن از ماشین پیاده شد.




درون بستر احساس امنیت گم شده اش را بازیافت. باور کرده بود که حریف رقیب مرده اش نخواهد شد، بس که بچه شیرین بود. به سمت دیوار چرخید، چشمان نم زده اش را بست و با خود گفت:




_ دیگه هیچ کدومشونو نمی بینم...
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 18 September 2014   #2
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

«تلافی»


تلافی






کودک، که کمی بیش از سه سال داشت، مثل دنباله ای، گوشه ی چادر گل دار مادر را چسبیده، با پاهای کوچک فرزش، قدم های ریزدانه ی سر به هوا برمی داشت و با چشمان شفاف تازه با اشک شسته اش، مردم کوچه را می پایید.
مادر بزرگ ریز اندام، پوشیده در چادر مشکی، چسبیده به مادر، شاید به عمد قدم های اش را نااستوار و کوتاه می کرد، هر از چندی زیر چشم کودک را می پایید و باز هم از سرعت قدم های خود می کاست.
مادر، بلند قد و چهار شانه، که عادت به خرامیدن موزون و شایسته ی قامت اش داشت، از این که مجبور بود خود را همپای این دو موجود کُند حرکت لرزان کند، خشنود نبود و راه رفتن خود را ناشیانه و نازیبا می یافت.
کودک چشم از در و دیوار و مردم کوچه برنمی داشت. مرز شناخته های او از محیط اطراف اش به پایان می رسید. سبزی فروش نبش کوچه و ردیف لنگ های شسته شده ی حمام جنب آن، که در باد ملایم عصرگاهی تاب می خورد، آخرین نشانه های آشنایی بود که از محله در ذهن داشت. مکاشفات دزدانه ی گاه به گاه وی دائما در این نقطه به پایان می رسید و هر زمان که سر به داخل این چهار سو کشیده بود، که از همه طرف با کوچه های عریض پر ازدحامی امتداد می یافت؛ هراس از دنیای ناشناس، وادارش می کرد که با قدم های عجول پر سر و صدا به داخل کوچه ی اصلی بگریزد و فقط نزدیک خانه بود که به پشت سر می نگریست و نفس های بلند آرامش خواه می کشید.
و حالا، بر سر همین گذر، مادر به راست و به داخل کوچه ی پهن و پر ازدحامی پیچید، که در هر سمت آن درهای باز دکان های مختلف، تا چشم کودک کار می کرد، فاصله به فاصله گشوده بود.
از کنار پله های حمام که گذشتند، کودک چنگ اش را در گوشه ی چادر مادر محکم تر کرد و بر سرعت قدم های اش افزود. مادر بزرگ نگاه دیگری به کودک انداخت، باز هم قدم های کوتاه تری برداشت و گفت و گو با مادر از سر گرفت.
گردن کودک پیاپی به چپ و راست می چرخید. اشتیاق اکتشاف این جهان جدید، حالا که پناهگاه محکم چادر مادر را در چنگ داشت، خیره اش کرده بود. گاه به گاه سکندری می خورد، اما چشم از دو سوی کوچه و از انبوه مردم در رفت و آمد برنمی داشت.
سمت راست، دهان باز صحن مسجد محله ی مجاور، که دو لنگه ی عظیم در چوبی آن به حیاط و حوض آّب بزرگی گشوده بود، حواس کودک را دزدید.
از این سکو تا سکوی دیگر مسجد، بیست گام کودک می شد. چشم های او به داخل صحن مسجد رفت و تا آخرین لحظه ای که گردن کاملا به عقب چرخیده اش اجازه می داد، نگاه از آن برنگرفت. این ساختمان عظیم و غیرمعمول، با دیوارهای دراز شبستان که بلند و خلاف خانه های محل آجری بود، کاملا به او یادآوری می کرد که دیگر از خانه شان دور شده است.
کودک به صدای زنگ دوچرخه ای که از رو به رو می آمد، چشم از بنای مسجد برداشت و در همان حال متوجه دکان کوچکی شد که از همهمه ی بال و پر و صدای کبوترها پر بود. ناگهان ایستاد و چون چادر مادر او را به دنبال خود می کشید، چنگ های اش را گشود و آرام و با چشمان براقی که آشکارا ذوق می کرد به سمت کبوتر فروشی رفت. دست راست اش، از فرط شوق، چنان که بخواهد مانع خنده ای ناخواسته شود، بی اختیار روی دهان اش قرار گرفت.
چند کبوتر میان دکان، بیرون قفس ها، از ظرف گلی مخروطی لعاب دار سبز رنگی آب می خوردند. دُم چتری بزرگ با پاهای پوشیده از پر و حالت مهاجم یکی از آنان، که همان دم چرخید و در حالی که سینه را به زمین می کشید به طرف کودک غرید، وی را کمی ترساند. دست اش را از مقابل دهان برداشت، همان جا در چند قدمی دکان متوقف ماند و پیش خود گفت:
_ چه عالمه کفتر!!!
کبوتر به کودک پشت کرد و ناگهان با صدای بلند بال ها به سمت نی های ضخیمی که در عرض دکان بین قفس ها ردیف بود، پرواز کرد. خرده پرها، بو و گرد و خاک آلوده به فضله کبوتر از کف دکان به هوا بلند شد.
کودک به تندی رو گرداند و در فاصله ای نه چندان زیاد چادر مادر را دید که از او دور می شد. شروع به دویدن کرد و درست همان دم که چنگ در دنباله ی چادر می انداخت، مادر به پشت سر نگریست. کودک از فرط شتاب سرخ شده، نفس نفس می زد چشم های پرشیطنت اش را به صورت مادر دوخت و چنان که بخواهد جرمی را بپوشاند، خندید. مادر نگاهی سرسری به او انداخت و دل سوزانه پرسید:
_ خسته نشدی که؟...
خاطر کودک آرام گرفت و با چهره ای متظاهر چانه را بالا گرفت:
_ نچ!...
کودک که اولین گام سرکشی را پیروزمندانه برداشته بود، خود را یکی از عابرین می دید. چند بار دست از چادر مادر برداشت، چند گامی به استقلال برداشت، دوباره آن را گرفت و هر بار می کوشید فاصله بیش تری را با دست های آزاد، که گاه آن ها را پشت سر برده، درهم گره می کرد، راه برود. بالاخره مادر که گرم صحبت با مادر بزرگ بود، رو تُرش کرد:
_ چرا آروم نمی گیری، بچه؟!...
کودک، که در عالم خود سیر می کرد، از این پرخاش بی هنگام ابرو درهم کشید و در همان حال، بی این که سیمای جدی خود را تغییر دهد، تبسم کوچکی کرد. مادر کمی به چشم های کودک نگریست و چون چیزی درنیافت به طرف مادربزرگ رو برگرداند.
دیوار اخرایی رنگ، که به چشم کودک بی انتها می آمد، پله های سنگی عریض و ستون های سیمانی قطور که طاق بزرگ ایوان سر در دبستان را نگه می داشت و چنارهای بلند با شاخه های رنگین از برگ های زرد و قهوه ای و نیمه سبز، که هر دو سوی در ورودی مدرسه، پشت دیوار ردیف شده بود و قار قار کلاغ ها تا مدتی چشم کودک را از صحنه ی کوچه به سمت خود کشید و هنگامی که بالاخره دیوار در نبش کوچه ی باریکی تمام شد، نگاه کودک بلافاصله در آن سوی کوچه به دکان کوچکی خیره ماند که در میان صحن خاکی آب پاشی شده ی آن، مردی با پاچه های بالا زده، روی چهار پایه ای نشسته بود. سه زالوی سیاه درشت روی ساق پای راست مرد، درست در امتداد نگاه بار دیگر از هم گشوده شده ی کودک با شکم های برآمده به عضله ی پوشیده از موی مرد چسبیده بودند و سه رشته ی نازک خون، از کناره ی دهان شان تا قوزک پای مرد کشیده شده بود.
کودک بار دیگر چادر مادر را رها کرد و ایستاد. مژه نمی زد. از انتهای نیمه تاریک دکان، صورت استخوانی مردی، به کوچکی مادر بزرگ، پیدا شد که زالوی سیاه درشتی از کف دست گشوده اش به سمت نوک انگشتان می خزید. زالو را گرفت و کنار سه زالوی دیگر، روی عضله ی پای مرد گذارد. قبل از این که زالو کاملا به پای مرد بچسبد کودک آب شور مزه ای، که دهان اش را پر کرده بود، قورت داد، چهره اش را درهم کشید و گریخت.
بیست سی گام جلوتر، چادرهای مادر و مادربزرگ کنار هم بال می زدند. کودک که با شتاب می دوید، قبل از این که به چادر مادر برسد، تصمیم عجیبی گرفت: سه قدم مانده به مادر، خود را به چپ کشید و آهسته به چادر مادر بزرگ چنگ انداخت. همان دقیقه و فقط چند گام بعد، مادر به پشت سر نگریست و ناگهانی و هراسان ایستاد. مادر بزرگ و کودک به راه خود می رفتند. مادر که کودک را پشت سر خود نمی دید، دستپاچه به سمت مادر بزرگ چرخید و آن دو را دید که چند متری جلوتر، یکی پشت پای دیگری، بی خیال می رفتند. کودک بی اعتنا زیر پای اش را می پایید و زمانی که سایه ی مادر را کنار خود دید، چشم ها را بلند کرد و مستقیم در چهره ی مادر خندید. لایه ی بس نازک غضب پنهان شده در صورت مادر، همین که چشم بر هم زد، ناپدید شده بود. با مهربانی کودک را نگریست و با لحنی که او را تشویق به تصدیق می کرد، پرسید:
_ خسته شدی، هان؟
کودک تردید نکرد:
_ نچ!!!
کودک فقط وقتی دایره ی انبوه مردم را دید، که مادر و مادر بزرگ بیرون محیط آن کنار دیگران ایستادند. کودک چشم به چرخ دستی لبو فروشی دوخته بود که بخار اشتها انگیز آن، او را که تصادفا سخت دل بسته ی لبو بود، وسوسه می کرد که مادر را به خریدن آن وادارد. همین که خواست توجه مادر را به لبوها جلب کند، آن ها ایستاده بودند. کودک که غافل گیر شده بود. بلاتکلیف چشم به نقش گل های ریز چادر زنی دوخت که مثل دیواری بلند مقابل اش ایستاده بود. چند لحظه بعد، زنان دیگری پشت سر آن ها قرار گرفتند و کودک خود را در محاصره ی چادرهای سیاه و سفیدی یافت که اطراف او را پر کرده بود. سر را بلند کرد، خود را در انتهای چاله گودی دید که آسمان فراز آن، قطعه ی نامنظم بریده ی مشغول کننده ای بود.
کودک کنجکاو و کمی هراس زده بود و حوصله ی تماشای قطعه آسمان را نداشت، که گرداگرد آن از کلّه ی زنان کنگره کنگره شده بود. دوبار چادر مادر را کشید. مادر بی این که نگاهی به او بیندازد در همان حال که چشم به جلو دوخته بود، خم شد و کودک را بغل گرفت.
تابش ناگهانی و مستقیم نور آفتاب، کودک را واداشت تا پلک ها را جمع کند، ولی با این همه لایه ای از رطوبت چشمان اش را پوشاند و تا چند لحظه نتوانست به آن چه در میدانچه ی خالی میان حلقه ی مردم می گذشت، پی ببرد. دوبار پیاپی پلک ها را برهم فشرد، آن گاه مرد نیمه برهنه ی بلند قامتی را دید که مار خاکستری بزرگی گرداگرد بازوی چپ و گردن اش پیچیده بود.
کودک بی اعتنا به آفتاب، با حدقه هایی گشوده به صحنه خیره ماند. دست راست معرکه گیر کله ی مار را گرفته، آهسته آهسته به صورت اش نزدیک می کرد و ناگاه دهان را گشود و سر مار را به داخل آن فرو برد. کودک با رنگ پریده، دیدگان خیره اش را از صورت مرد برگرفت و آرام و با احتیاط به آسمان دوخت و از آن جا، بی این که نگاه اش را به صحنه برگرداند، سر را پایین گرفت و مستقیم و از فاصله ی بسیار نزدیک، چشم در چشم مادر دوخت: صورت و نگاه مادر به طرز غریبی شادمان بود و گوشه های دهان اش تا انتها به خنده ی لب بسته ای کشیده شده بود.
خشم، از این شادمانی بی دلیل مادر، در درون کودک جوشید. پنجه ها را از زیر چادر به میان گیسوان وی برد، با غضبی آشکار آن ها را مشت کرد و با اصرار تهدید گونه ای گفت:
_ بریم. نمونیم. بریم، بریم!
مادر بزرگ کوتاه قد، که خود در میان زن ها گم شده، چیز زیادی نمی دید، به سمت کودک چرخید و دنباله ی حرف او را گرفت:
_ اه وایستادی که چی؟ بریم بچه می ترسه.
مادر چیزی نگفت. چرخی زد. خود را از میان زن ها بیرون کشید و بلافاصله کودک را زمین گذارد. کودک ته دل می خواست مدتی در بغل مادر بماند، اما هنگامی که مادر با حرکتی تند و بی حوصله او را زمین گذارد، حرفی نزد و تقاضایی نکرد.
صدای خُر خُر موتور شیشه گرخانه، هنوز ده ها متر مانده به ساختمان آن، حواس کودک را پریشان کرد. به چپ و راست و حتی به آسمان می نگریست. بار دیگر گوشه ی چادر مادر را گرفته بود و هر میزان که به صدا نزدیک می شد گیج تر و سرگشته تر به اطراف نگاه می کرد.
پریشانی او تقریبا به روزی می مانست که ناگهان رعد و برق او را در میانه ی حیاط غافل گیر کرده، بر فراز سرش منفجر شده بود. آن روز نیز، از فرط هراس و حیرت کف حیاط نشسته، به نقطه ای خیره مانده بود. مادر بزرگ دستور داد تا به صورت اش سیلی بزنند و به دهان اش نمک بریزند. حالا هم در حالی که فاصله را با مادر به کلی کم کرده، تقریبا نیمی از بدن اش را لابه لای چین های چادر او پوشانده بود، دزدانه به اطراف و حتی به پشت سر نگاه می کرد.
کوچه به چپ پیچید و صدا به اوج خود رسید و بالاخره کودک را متوجه ساختمان آجری بزرگی کرد که در بلند دو لنگه ای از چوب داشت و در میان سالن دود زده اش، از سوراخ های همه سوی اطاقک چهارگوش نه چندان بزرگی آتش بیرون می زد. کودک، بی این که چنگ را از چادر مادر بردارد، ایستاد. مادر که چیزی نمانده بود چادر از سرش بلغزد، آماده ی اعتراض به عقب برگشت. کودک بدون توجه به چهره ی اندک برافروخته ی مادر، انگشت دست آزادش را به سمت کوره نشانه رفت و با صدای بلند گفت:
_ چی چی می پزن، مامان!؟...
مادربزرگ، مداخله گرانه، چنان که از کودک حمایت کند، به سرعت کنار وی قرار گرفت و به جای مادر پاسخ داد:
_ نیگا کن مادرجون، شیشه درست میکنن!
لوله های بلند و براق شیشه گران درون کوره می رفت و هر یک با لقمه ی سوزانی از ماده ای گداخته بیرون می آمد. کارگران در مقابل چشمان ناباور کودک، که رفته رفته حیرت نخستین در آن فرو می نشست، لقمه های سوزان را به اشکال آشنای مختلفی درمی آوردند که دل کودک را شادمان می کرد و او را به وجد می آورد.
وقتی در انتهای یکی از میله ها، که کارگری در آن می دمید، به صورتی باور نکردنی حباب بزرگ و سرخ رنگ شیشه باد شد و اندکی بعد دست های چابک کسی دیگر، با غلتاندن حباب بر صفحه ی فلزی، از آن لوله لامپای کاملی ساخت؛ کودک تسخیر شده و سرشار از شادمانی و تعجب، چادر مادر بزرگ را کشید و گفت:
_ مامان بزرگ، چراغ!!!...
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان

آخرين ويرايش ناصر پورپیرار ، Thursday 18 September 2014 در 01:46PM.
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 18 September 2014   #3
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

مادر که بی حوصله می شد، به راه افتاد و این بار از زیر چادر دست کودک را میان پنجه های خود گرفته بود. کودک که تقریبا به دنبال مادر کشیده می شد هنوز چشم از کوره برنمی داشت و تا مدت ها، که از کارگاه فقط ساختمان آجری با پنجره های شیشه ای متعدد نمایان بود، به عقب می نگریست و در ذهن خود پیاپی شیشه ی گداخته را مجسم می کرد که چه گونه مثل حباب کف صابون باد می شد، انتهای آن به روی صفحه ی فلزی می غلتید و معجزه وار به لوله ی چراغ تبدیل می شد. کودک، بی این که متوجه امام زاده و چنارهای قدیمی و قبور و نرده های آهنی نوک تیز کوتاه و بلند اطراف آن شود، بارها و بارها بر صفحه ی خیال، در قطعه ی گداخته ی شیشه دمید و ده ها لوله لامپا ساخت. چشمان شادمان اش از بیم درهم شکسته شدن لوله ها برهم نمی آمد و ذهن پرتلاش بچه گانه اش از کار نمی ماند.
بالاخره دهانه ی عریض و پله های پرشمار و در انتها تاریک آب انبار قدیمی و هیاهوی دختران و زنان سطل و کوزه به دست بود که توانست رویاهای مثل بلور براق کودک را کدر کند و حواس او را به داخل گذرگاه بازگرداند. دخترکان که کشیدن بار سنگین ظرف های آب از ده ها پله ی لجنی لغزان و خزه بسته، گُل های صورت شان را شکفته بود، دامن چادرهای از لب پر آب خیس شان را می چلاندند، تند و کوتاه نفس نفس می زدند و صدف دندان های سفیدشان را خجولانه به خنده می نمایاندند.
سکندری تندی نزدیک بود کودک را، که همچنان به پشت سر می نگریست، بر زمین بکوبد که چنگ های مادر به موقع بسته شد و او را به جلو کشید. به تندی از آب انبار رو گرداند و در مقابل خویش دهانه ی بازار مسقفی را دید که چون شب تاریک بود و چراغ دکان ها در آن، جا به جا چون ستاره ها می درخشیدند.
دلهره ی گنگی که برخورد ناگهانی با دالان دراز مسقف و مثل همیشه پر ازدحام بازار در دل کودک برانگیخت، به زودی و پس از چند گام که به دنبال چادر مادر از میان ستون های کوتاه و بلند پاهای شتابان گذشت و پرده ی بدن عابرین بین چشمان کنجکاو او و مغازه های گوناگون دو سوی بازار فاصله انداخت، جای خود را به لاعلاجی مأیوس کننده ای داد. چشمان سرگشته ی او هنوز از این سمت به سمت دیگر می پرید که مادر خم شد و او را بغل گرفت. کودک لبخند گرم قدرشناس کوتاه مدتی به صورت مادر، که توجهی به او نداشت، زد و عجولانه سر را به سوی دکان های بازار گرداند.
نخستین سه مغازه ای که بلافاصله در خط نگاه او قرار گرفت، از عدل های بلند و تسمه پیچ شده پنبه، پر بود. کودک که پنبه های روی هم چیده توجه و علاقه اش را برنیانگیخت، به سمت دیگر بازار چرخید: طاقه های رنگین پارچه های گوناگون، مرتب شده در قفسه هایی که تا نزدیک طاق دکان ها را پر کرده بود، ذهن کودک را به شادمانی کوتاه مدت گذرایی کشاند. پس از آن ردیف دکان های تاریک و بی فروغ و برهنه ای پیدا شد که گیوه کشان دورادور آن، خم شده بر زانو، روی قطعات فشرده ی چرم و لاستیک و کتان کلفت بافت تقلا می کردند.
کودک بار دیگر سر را به سمت دیگر بازار چرخاند: لباس های رنگارنگ زنانه، بر چوب رخت های بلند و کوتاه، آویخته از سقف دکان آهسته تاب می خوردند. چشم های کودک سرگرم رنگ های تند و نقش های درهم لباس ها که در کنارشان کت های بلند، قباهای مردانه و یا لباس های یکسره و کبود رنگ دهقانان قرار داشت، از این دکان به دکان دیگر می جهید و هنوز کاملا مصمم نبود که چشم را به سوی دیگر بازار بگرداند که صدای یکنواخت و آهنگین چکش، همراه انبوهی از صداهای خفه ی مشابه از دوردست، با زیر و بم نامنظم و اندک آزار دهنده، حواس او را مغشوش کرد.
اولین دکان مسگری که در آستانه ی آن ده ها ظرف مسی با اندازه های مختلف: دیگ های اخرایی بزرگ که در کنار آفتابه های کنگره دار و آبکش های سفید شده و بادیه و مشربه ها و چند منقل ظریف و پرنقش و نگار برنجی چیده شده بود، چشمان کودک را به سیاحت تازه ای برد. کارگران با چکش بر قطعات نیم ساخت و ورقه های بریده شده ی مس می کوفتند و پس از هر ضربه، داغ قهوه ای تیره رنگی بر جای می گذاردند. کودک، مسحور صداهای کوتاه و بلند و زنگ دار ضربه های چکش، مایل بود بایستد، به نواها گوش دهد و تغییر فرم قطعات مس را تماشا کند.
نبش سه راهی بعد و هنوز در میان مغازه های مسگری، دکان قنادی غرق در نوری، با سینی های بزرگ زولبیا و دانه های زرد و اشرفی رنگ بامیه، خوابیده در شیره ی شفاف قند و مجمعه های لبریز از شیرینی های تازه و خشک خانگی توجه کودک را به خود کشید. مادر و مادر بزرگ لحظه ای توقف کردند و مثل این که تصمیم تازه ای گرفته باشند، ناگهان به طرف قنادی چرخیدند.
در آستانه ی دکان، مادر کودک را زمین گذارد و به دنبال مادر بزرگ وارد قنادی شد. کودک بی لحظه ای درنگ، بیرون آمد و کنار نزدیک ترین دکان مسگری ایستاد. استادکار، قطعات دندانه دار دو قطعه مس نیم دایره را، دندانه به دندانه، درهم فرو می برد و با ضربه ی چکش قفل می کرد. ضربات منظم و آهنگین که با فاصله ای یکنواخت بر سندان فرود می آمد و طنین خوش مس مجوّف نو را در فضای دکان و بین ظرف های از دیوار و سقف آویخته، می پیچاند، همراه صدای محکم و بم قطعه مس دیگری که روی سندان آن طرف دکان فقط داغ می خورد، کودک را در خلسه ی پر نشئه ای فروبرد. تک صدای خفه ی نیم پتک، درون کاسه ی سر کودک می پیچید و بازتاب آن به صورتی غیر ارادی پلک چشم های او را بر هم می رساند.
همان دم که کودک به این عکس العمل ناخواسته پی برد، تصمیم گرفت که تسلیم اثر ضربه ها نشود و چشم های خود را باز نگه دارد، اما هر بار با فرود آمدن چکش بزرگ بر سندان و همین که داغ قهوه ای بر مس پدیدار می شد، پلک های کودک نیز یک لحظه بر هم می خورد.
به نظر می رسید که کودک از عجز خویش هیچ ناراضی نیست. پس از هر بستن پلک، لحظه ای بس کوتاه، سیمایی متفکر به خود می گرفت و سپس لبخند می زد.
کودک بازی سرگرم کننده ی ضربه ی چکش و پلک ها را آن قدر ادامه داد تا دست سرد مادر بزرگ را پشت گردن و مماس با گوش خود احساس کرد و صدای خشمگین و نگران مادر او را از جا پراند:
_ ذلیل شی بچه! تو که منو نصف جون کردی، گفتم تو این بازار شلوغ گم شد ها!!!...
مادر پاکت پر را، که دیگر جداره ی آن چربی شیرینی را پس داده بود، به دست مادر بزرگ داد و کودک را بغل گرفت. کودک از فراز شانه ی مادر به عقب چرخید و به دکان مسگری نگاه کرد. ضربه های چکش، از این فاصله دیگر پلک های او را بر هم نمی زد. کودک تا آن جا که میسّر بود، در حالی که چشم های از روی تعمّق تنگ شده اش با وضوح می خندید، به ضربه ها گوش داد.
وقتی بالاخره برگشت و به رو به رو نگریست، روشنایی تند دهانه ی خروجی بازار، چشم های او را آزرد. اخم کرد و پنهانی چهره ی مادر را، که همچنان با مادر بزرگ گرم گفت و گو بود، پایید. سرش را به چپ چرخاند: چسبیده به هم، دکان هایی که تا نیمی از دیوارشان را لحاف های تا شده ی رویه اطلسی با رنگ های تند پوشانده بود، کمان پنبه زنی، که صدای آن به گوش کودک آشنا می آمد، مردان از کرک پنبه پوشیده ای که دماغ های شان را بسته بودند و پشته های کرم رنگ درهم پیچیده ی پنبه در یک سوی کمان و پوش های زده شده ی سفید مخملین در سوی دیگر آن، پیدا شدند.
تا آخرین دکان انتهای بازار را لحاف دوزان گرفته بودند. گردن کودک به سمت دیگر گشت: چند عطاری که لاوک ها و سبدها و طشتک های لبریز از دانه های خوراکی مختلف را، که از آن میان کودک در نظر اول سماق تازه ی نکوبیده را که خیلی دوست داشت تشخیص داد، با گونی های مملو از بنشن و برنج، تکیه زده بر دیوار، قفسه های پوشیده از شیشه های ترشی و قرابه های بلند آب غوره و سرکه، همان چند دکان نبش دیگر بازار را پر می کرد و پس از آن، خیابان روشن خاک آلود بود که در گوشه ای از آن، چرخ لبو فروش دوره گرد به سرعت نظر کودک را به خود جلب کرد.
مادر به راست پیچید و پیش از این که کودک بتواند درخواست لبو کند، از لبو فروش دور شد و چند گامی بعد کودک را بر زمین گذارد. کودک به سرعت دنباله ی چادر مادر را گرفت، با قدم های چالاک در میان خاک سخت شده خیابان می رفت و همراه سرعت گرفتن ریتم حرکت مادر، با گام های ناشیانه ی کلنگی می دوید.
پنجاه متری دورتر از دهانه ی بازار، پل بزرگ چوبی معلق بر خندق که در انتهای خاکریز پر شیب مملو از زباله ی آن، آب سیاه رنگ متعفنی جریان داشت، پیدا شد. کودک بی اختیار چنگ ها را گشود و چنان که مسحور خندق شده باشد، با نگاهی آشفته و پاهایی نه چندان مصمم به لبه ی خاکریز خندق، کنار نرده چوبی پل، نزدیک شد و به حرکت کُند آب، که به لجنی روان شبیه بود، چشم دوخت.
بر سطح آب قطعاتی از هر آن چه کودک می توانست به یاد آورد، روان بود. در آن میان لاشه ی سگ شکم دریده، که روده های اش مانند گلوله نخی باز شده و گره خورده، دنبال اش کشیده می شد، اخم کودک را درهم کشید. قیافه ناشیانه تلخ شده اش را از خندق به سمت خیابان چرخاند: آن سوتر دنباله چادر گل دار مادر را دید که از میان لنگه ی چوبی در خانه ای کهنه به درون رفت و در بسته شد.
بغضی همان دم در گلوی کودک جوشید. ترس تنهایی او را گرفت و سراسیمه به سمت خانه دوید. هنوز چند گام نرفته ناگهان به فرمان صدای ناشناخته و مرموزی از درون خویش، ایستاد.
نفس زنان، با صورتی برافروخته و چشمانی نمناک، گوش به هیاهوی طغیانگرانه ای که در اندیشه اش بروز می کرد، سپرد. خود پسندی اش از آن که مادر و مادر بزرگ متوجه غیبت او نشده، بی اعتنا در خانه را پشت سر بسته بودند، لطمه دیده بود و او را به عکس العمل فرا می خواند. خود را موجودی اضافی می دید که اگر در مقابل چشم نباشد از یاد خواهد رفت.
یک دم مصمم شد جلو برود، در خانه را بزند و مثل مهمانی مستقل وارد خانه شود. این کار پاسخ شایسته ای به بی اعتنایی آن ها بود. بغض اش را فرو خورد و عازم حرکت شد که بدگمانی تازه ای در درون او بروز کرد: به یاد مادر افتاد که نمی خواست او را همراه بیاورد و بلافاصله احساس کرد نه تنها اضافی، بل مزاحم است. گمان برد به علت خاصی عمدا او را پشت در گذارده اند. اندوه اش به خشم بدل شد. چشمان اندک اشک آلودش را از سر نفرت از در خانه به سوی دیگر گرداند و خندق را دید. لاشه ی سگ، هنوز نه چندان دور از چشم، بر روی آب می رفت. خشم اش باز هم بالاتر گرفت و از ذهن آسیب دیده اش گذشت:
_ مثل این سگه ام!
مطابق عادت قهر کرد و با دل شکستگی تصمیم گرفت برای آزار آن ها از راه آمده به خانه بازگردد. کمی با تردید و انتظار به در بسته ی خانه چشم دوخت و سرانجام عجولانه به آن پشت کرد و به راه افتاد. به دهانه ی بازار که رسید مکث کرد، بار دیگر به پشت سر، به این امید که مادر و یا مادر بزرگ را هراسان در جست و جوی خویش ببیند، نگاه کرد و چون کسی را ندید، آخرین تردیدها را کنار زد، وارد بازار شد و به خود یادآوری کرد:
_ اول لحاف دوزان!...
ردیف دکان های حلاجی، مثل پاسخی مساعد، مقابل چشمان اش قرار گرفت. هر چه بیش تر به داخل بازار فرو می رفت، گام های خود را مطمئن تر می یافت. نشانه های آشنایی که از دو سوی بازار در ذهن داشت به او اطمینان می داد که راه را اشتباه نمی رود.
به زودی قنادی با سینی های زولبیا و دانه های درشت و درخشان بامیه پیدا شد و نوای درهم و آشنای چکش ها بر روی قطعات مس او را واداشت تا از سر اشتیاق بر سرعت قدم ها بیفزاید. کنار دکانی که ربع ساعتی پیش ایستاده بود، باز هم متوقف ماند. این بار دیگر می توانست به میزان دل خواه، بازی همزمانی صدای ضربه های چکش بزرگ با برهم خوردن پلک های اش را ادامه دهد. اما دلهره کم جانی که ناشی از درک وی نسبت به بی پناهی و تنهایی اش بود، ناخواسته مجبورش می کرد که عجله کند.
با حسرتی گنگ، به راه افتاد. گیوه کش ها در جای خود، همچنان خم شده بر دستگاه ها، در دکان های نیمه تاریک، بی اعتنا به رفت و آمد عابرین، مشغول بودند و ردیف لباس های دوخته در سمت دیگر بازار، بر قلاب های بسته شده بر سقف دور خود نیم چرخ می زد. چند گامی بعد دکان های روشن مملو از طاقه های رنگین پارچه و طرف دیگر عدل های پنبه ی روی هم چیده شده او را مطمئن می کرد که کاملا راه را درست می رود.
بالاخره با شتابی هراس آلود خود را از زیر طاق بازار بیرون انداخت و هنوز قبل از این که در روشنایی تند میدانچه ی عریض و مملو از بساط کهنه فروشان مقابل بازار، نگران تنهایی و ناآشنایی خود شود، کمی دورتر دهانه ی بلند آب انبار را دید و تقریبا دوان دوان به سوی آن رفت. پله های پرشمار آب انبار و انتهای تاریک آن را زیر چشمی و با نگاهی ترس خورده پایید، اندکی از لبه ی لجن آلود آن به طرف میانه ی کوچه فاصله گرفت و در اندیشه اش به جست و جوی نشانه ی بعدی پرداخت.
امام زاده ی روبه روی آب انبار، که برای کودک ناآشنا بود، یک لحظه او را ترساند و متوقف کرد. نه گنبد آبی و نه صحن امام زاده که از نرده های کوتاه و بلند قبرها پوشیده بود، چیزی را به یاد کودک نمی آورد. گوشه های لب اش به بغضی عمیق جمع شد و نزدیک بود اشک های اش سرازیر شود، که صدای خُر خُر آشنای موتور، دیوار بلند طولانی دود زده ی آجری و پنجره های عریض شیشه گرخانه، آرامش را به او بازگرداند.
تقریبا مثل این که از امام زاده می گریزد به سمت شیشه گر خانه دوید و در همین حال متوجه مرد میان سالی شد که در حاشیه ی کوچه ایستاده، او را می پایید. غریزه ی کودک بی درنگ تمامی داستان های شنیده را درباره ی بچکودکان گم شده ای که بچه دزدها می ربودند، به یادش آورد و ذهن تازه آرامش یافته اش را به چنان عکس العملی واداشت که گویی از قبل در انتظار چنین رخ دادی بود: با همان شتاب خود را به پشت سر اولین زنی رساند که چند قدم جلوتر با حالتی خسته و لنگردار راه می سپرد. کودک قدم های اش را با قدم های زن تطبیق داد، خود را کنار چادر او کشید و به پشت سر نگریست. مرد میان سال، از خاطر جمعی لبخند زد، به وی پشت کرد و به سمت بازار رفت.
کودک که اینک دیگر مقابل شیشه گر خانه بود. به داخل کارگاه نگریست. خاطره ی لوله ی چراغ در وی زنده شد. اما این بار در دست کارگران، خمیر سرخ بی شکل شیشه کم کم شباهت اندکی به پایه ی چراغ می گرفت.
کودک در همان حال که دست های کارگر شیشه کار را می پایید، به یاد آورد که آن طرف کارخانه، سر پیچ، باید دایره ی بساط معرکه گیر باشد. به همان سمت نگاه کرد: کوچه خلوت بود و در جای معرکه گیر، مردی از بار الاغ، برای زنی که بیش از معمول بلند قامت بود، سبزی می کشید.
حواس کودک، بار دیگر گرد آلود و درهم شد. هنوز بلاتکلیفی اش به آن حد که او را آماده ی اشک ریختن کند به درازا نکشیده بود که دورتر از پیرمرد، چرخ دستی لبو فروش را دید. آرام و مطمئن روانه شد. کنار چرخ دستی کمی مکث کرد و بوی شیرین چغندر پخته را بلعید. دکان زالو فروش بسته بود، اما چند قدم بالاتر دیوار اخرایی، ردیف چنارها، طاق بلند ایوان مدرسه را دید و یقین کرد که به سمت خانه می رود.
کودک دیگر فقط در اندیشه ی رسیدن به دکان کبوتر فروشی بود تا به سیری دل آن ها را تماشا کند. مقابل دکان که ایستاد دریافت یکی از قفس های انتهای دکان لب ریز از گنجشک های سیر خورده ی چاقی است که یک لحظه آرام نداشتند و از صدا نمی ماندند.
چشمان کودک چنان شادمانی می کرد که دیگر هیچ شباهتی به آن سنجابک ترس خورده ی جنگلی نداشت که دور از لانه، از شکاف این ریشه ی درخت به زیر آن بوته ی تمشک پناه می برد. قدمی نزدیک تر رفت و بی این که خود بداند مثل این که یکی از آن ها را بخواهد، دست اش را به سوی قفس گنجشک ها دراز کرد. دست نرم و سفید و گوشتالود کودک در هوا بود که لبان شادش گویی با گنجشک خیالی کف دست سخن می گوید، زمزمه ی آرام و پرنشاطی سر داد:
_ جیک ... جیک ...
لحظه ای به همین حال ماند و ناگهان صدای بم کبوتر فروش رویاهای اش را درهم ریخت و او را سخت هراسان کرد:
_ چی می خوای پسر جون، گنجیشک؟!...
کودک دوباره حیوان بی آرام ترس خورده ی سابق بود. ناگهان دست اش را کشید و گریخت. دیگر نه مسجد را دید و نه به اطراف توجه داشت و اگر ردیف آشنای لنگ های حمام ابتدای سه راهی نبود، به کلی از دست رفته بود.
نفس زنان کنار حمام ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. کبوتر فروش، در آستانه ی مغازه گردن کشیده او را می پایید. دیگر مکث نکرد و درست از کنار جعبه ی پر از هویج و مماس با توده ی چغندرهای سبزی فروش، با چنان حالتی به کوچه ی خانه شان، که دیگر خوب می شناخت، قدم گذارد که گویی سرداری پیروز از جنگی طولانی و سخت به پایتخت بازمی گردد.
زمان بی نامی بین عصر و غروب بود.
کودک بقیه ی راه را دوید. در خانه شان را نیمه باز دید و یکی از برادران اش را شناخت که در میان انبوه بچه های کوچه، کمی دورتر به سر و کول هم می پریدند. آهسته و موذیانه در پناه مرد ریز نقشی که پالتوی گشاد و بلندی بر تن داشت، بی این که دیده شود، خود را به درون خانه انداخت، از چند پله ی حیاط گذشت، داخل اتاق شد و آرام زیر بستر همیشه گسترده ی مادربزرگ خزید و هنوز فکری درباره ی آن چه انجام داده بود، از سرش نگذشته، به خواب رفت.
از صدای همهمه ی بلند همسایه ها و ضجه ی مادرش از خواب پرید که می گفت:
_ خاک عالم به سرم شد، جواب باباشو چی بدم؟ به دل ام برات شده بود مادر که همراه نمی بردمش...
و چشمان اشک بارش را رو به مادر بزرگ گرفت.
کودک از میان لحاف بیرون سُرید و در میان بستر نشست. مادر قبل از دیگران او را دید. قدمی از حیرت به عقب برداشت و ناگهان به سوی کودک هجوم آورد. با دو دست بازوهای نازک کودک را چسبیده، از میان دندان هایی که معلوم نبود به چه جهت برهم می فشرد، غرید:
_ خدایا پناه بر تو! با کی اومدی خونه؟!...
کودک در میان فشار دست های مادر، با احساسی از لذت، فقط لبخند می زد.
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 25 September 2014   #4
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

«طبیعت بی جان»

چنان سرد بود که من خوب پوشیده را، که عازم دیدار خوش آیندی بودم، وامی داشت تا دائما برگردان یقه را کیپ تر کنم، کمی قوز کرده راه بروم و دست ها را باز هم عمیق تر در جیب پالتو فرو کنم.


برف ریز دانه ی سریعی که می بارید، رد پای معدود عابرین را، گرچه نمی پوشاند، اما آن اندازه بی عمق و بی شکل می کرد که معلوم نبود پیش از تو کودکی از آن محل گذشته، یا جای پای زنی میانه بالا و یا مردی ریز نقش بر زمین است.


نیم روزی بود که به صبح زود، یا تنگ غروب می ماند، بس که ابرهای کبود و خاکستری و شیری رنگ، لایه به لایه، آسمان را تا پایین ترین ارتفاعی، که پس از آن مه خوانده می شد، پوشانده بود. سرما و زمستان، رویای بهاری را که با آن فقط کمی بیش از یک ماه فاصله بود، بسیار دورتر از خاطره ی بهاری می برد که نزدیک به سالی از آن می گذشت.


در سراسر کوچه ی عریض، بر پشته های گل آلود برف از قبل روییده شده ی بام ها، بر لبه ی اندک پیش آمده ی ساختمان ها و بر گرداگرد سیم های برق، چیزی جز سپیدی یکدست، چشم آزار و دل گیر برف تازه باریده نبود و بر چنین زمینه ای، آن زن گلوله شده در چادر سیاه را، بیست متری آن سوتر دیدم، که زیر طاق نمای کم عرض منزلی کهنه مچاله شده بود.




کولی زن گدای چمباتمه نشسته، همان دم که تمام توجه من به او بود، دست اش را از میان دو لبه ی جفت شده ی چادر به دورن برد، مچ دست برهنه و بیش از حد نازک کودک شیر خواری را گرفت، پنجه های از سرما کبود طفل را به دهان نزدیک کرد، نفس بلندی کشید و تمام حرارت بازدم سینه اش را روی انگشت های مشت شده ی کودک دمید.




پنج شش نفس مادر، مشت از سرما کلید شده ی کودک را گشود و زن، همچنان از میان دو لب، پیاپی گرمای نفس اش را در سراسر پشت و میان دست گلگون شونده ی کودک پخش می کرد.
نوزاد که با حرکات اندک بازیگوشانه ی انگشتان، نشان می داد که راضی است، ناگهان دست گرم شده را به میان چادر مادر کشید و... هنوز پنجه های بار دیگر از سرما جمع شونده اش کاملا در شکاف چادر مادر پنهان نشده بود که دست سرخ و مشت شده ی دیگرش، آهسته بالا آمد و کنار دهان مادر قرار گرفت.




سرد بود و از گرما و خورشید اثری نبود.
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 2 October 2014   #5
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

یاغی

(این داستان کوتاه به اعتراف برخی اساتید یکی از شاهکارهای داستان کوتاه فارسی می باشد)


داستان به زبان «لری» میباشد.

«کربلایی محمد حسن» بار دیگر برنوی لوله کوتاه را روی شانه جابه جا کرد، با دندان کمی از موی گوشه ی سبیل اش را کند و زیر لب غرید:




_ تفنگ که یه چنی پاخ نکنه، عجب سنگینه ها...


(تفنگی که چندتا شلیک نکنه فقط سنگینی داره...)





از کنار رودخانه ی زهره، غریبه ای شلنگ انداز می گذشت. سر چوبی که روی شانه اش تکیه داشت، بقچه ای نه چندان بزرگ، آویزان بود. از فرق سر تا مچ پا سیاهی می زد: موهای وز کرده ی سرش، صورت اش که رنگ روغن سوخته گرفته بود و لباس های اش، که زمانی رنگ های مختلف داشت، حالا یکسره از زیادی چرک، به رنگ سیاه درآمده بود. فقط در انتهای قوزک سیاه پاهای اش، مثل دو وصله ی ناهمرنگ، یک جفت گیوه ی دزفولی نو، به سفیدی برف، چفت شده بود.

«کربلایی محمد حسن» پشته را به سمت غریبه سرید، دست راست را بالا برد، لوله ی براق تفنگ را، همان طور که روی شانه ی چپ بند بود، گرفت، اخم خشکی کرد و گفت:





_ که کا سگ، ملکیه1 خوشی داری!


(پدر سگ گیوه قشنگی داری)



حتی در آن سیمای سوخته، پریدگی رنگ غریبه، که کربلایی محمد حسن را شناخته بود، دیده می شد.




_ کل مند سن، جون بووات2 یه سال پام پتی بی3، همون با پای پتی از این جا رفتم «بی بوون»4. تموم پام زخم و زیلی وابیده5. های گل ماسیدم6 تا این ملکیه رو استدم.


(کربلایی محمد حسن جان بابات یک سال پابرهنه بودم ، با همان پای برهنه از اینجا رفتم تا بهبهان ، تمام پام زخم و زیلی شده بود. اونقدر کار کردم و گل لگد کردم تا این گیوه ها رو خریدم)




_ که کا سگ درشون بیار، بوو موارک7.


(پدر سگ درشون بیار ، بگو مبارکت باشه!)




_ کل مند سن، جون بووات نونی8، عاجز وابیدم تا ای ملکیه رو استدم.




کربلایی محمد حسن دست به کمر برد:




_ که کا سگ در بیار تا با این پیشتو9 نزدمت.




_ کل مند سن، ایدمت10. امو جون بووات خدا نه رضایه. امو نستون.


(کربلایی محمد حسن ، بهت میدم ، اما جون بابات خدا راضی نیست . ازم نگیر)




_ نی نو11، که کا سگ، درشون بیار بوو موارک.


(نمیشه پدر سگ ، درشون بیار بگو مبارکه )




_ کل مند سن، جون بووات تا «بی بوون» صحرا زدمو، یه سال مین خاک و خل بیمه تا ای پیلارو12 جم کردمو ای ملکیه رو استدم. ایسه تی میخی ووم بسونیشون؟


(کربلایی محمد حسن جون بابات تا بهبهان صحرا رفتم ، یک سال تو خاک و خل کار کردم تا پولا رو جم کردم و این گیوه ها رو خریدم . برای چی میخوای ازم بگیریش؟)





_ چی که بوت ایگم، قبول بکن. سیت بخ تره13.


(همینی که بهت گفتم ، قبول کن ، برات بهتره)







اشک غریبه درآمده بود. روی خاک نم دار و قلوه سنگ های درشت کنار رودخانه زانو زده، برای درآوردن گیوه ها دل دل می کرد. چشم های نم دارش مانع کار بود و دست و دل اش می لرزید. سر آخر هم هنوز گیوه در پای اش مانده بود. سرش را بالا گرفت و توی چشمان کربلایی محمد حسن زل زد:




_ نسونیشون کل مند سن، خدا نه رضایه.




_ بیارشون در، اینشون14 زمین.


(درشون بیار بزار زمین)



_ کل مند سن، مو اینمش، مو ایدمت، امو تو دلت ایایه امو بدبخت ای ینگله بسونی، ای منو پا پتی بنی؟


(کربلایی محمد حسن ، بهت میدمشون، اما دلت راضی میشه از یه بدبخت اینارو بگیری و منو پا برهنه ببینی؟)



_ که کا سگ، نونی مو دل ام ای ملکیه ایخاسه، په دیه گپ مزن، ارسار15 مکن. گپ ول نزن، سی خودت گی16 مخور. که کا سگ هی جز و جز ایکنه، هی ایگروه17. مونه ایگن کل مند سن. تو دل ام رحم نایه.


(پدرسگ ، نمی دونی من دلم این گیوه ها رو خواسته ؟ هی چونه نزن ، اصرار نکن . چونه نزن برا خودت گه نخور . پدر سگ هی جز و جز میکنه ، هی گریه میکنه . به من میگن کربلایی محمد حسن ، تو دل من رحم نیست.)





غریبه باز هم این دست و آن دست می کرد. پاشنه گیوه را بیرون می کشید و هنوز از پا درنیاورده، دوباره بالا می برد. کم کم حوصله کربلایی محمد حسن سر می رفت.




_ اشتو18 بکن. بندنش زمین که هی سر سرخت19 ایکنم ها.
(عجله کن. بندازش زمین و الا زخمیت می کنما)



غریبه دور و برش را می پایید. توی دل اش از خدا می خواست کسی را برساند. خلق کربلایی محمد حسن تنگ شد. تفنگ را از شانه برداشت و گلوله ای جلوی پای غریبه زد. فشنگ روی سنگ کمانه کرد و توی زانوی غریبه نشست. مرد هراسان روی یک پا جست و جای گلوله را چنگ زد. از میان پنجه های باز، قطره های خون، روی لنگه گیوه ی پای تیر خورده اش می چکید. کربلایی محمد حسن از کوره در رفت:




_ که کا سگ، ملکیه م خی نابی وابی20!


(پدر سگ گیوه ام خونی شد!)





و گلوله ی دوم را میان شکم غریبه خالی کرد. مرد به پشت خوابید. کربلایی محمد حسن گیوه ها را از پای جنازه بیرون کشید و لب رودخانه برد. لنگه ی خونی گیوه به راحتی پاک نمی شد. کربلایی محمد حسن گیوه را کنار آب گذارد و در اطراف خود به دنبال تکه چوبی گشت. لنگه ی گیوه آرام به میان آب سرید و تا کربلایی محمد حسن روبرو گرداند در میان تندابه ی رود می غلطید. کربلایی محمد حسن تفنگ را حمایل کرد، لنگه ی سالم گیوه را برداشت و به دنبال لنگه ای که آّب می برد، دوید. سی متری پایین تر، دیگر اثری از گیوه ندید. ایستاد، با پشت دست عرق پیشانی را پاک کرد، برگشت، به جنازه ناسزا گفت، لنگه ی دیگر گیوه را به میان آب پرتاب کرد، تفنگ اش را روی شانه کشید و از دامنه ی کوه بالا رفت.





1. گیوه. 2. بابات. 3. پا برهنه بودم. 4. بهبهان. 5. شده.
6. لقد کردم. 7. بگو مبارک. 8. نمی دونی. 9. اسلحه ی کمری. 10. بهت می دم.
11. نمی شه. 12. پول ها را. 13. برات به تره. 14. بگذارشون. 15. اصرار.
16. گه. 17. گریه می کنه. 18. عجله، شتاب. 19. زخمی، آتش زده. 20. پدر سگ، گیوه ام خونی شد!
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 11 October 2014   #6
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

چند شعر بارانی

سایه های پاییزی

راهیان شعر امروز3
گردآورنده : داریوش شاهین
موسسه انتشارات مدبرپاییز 1372

سایه هایپاییزی - ناصر پورپیرار
(برگزیده بهترین شعرسال)


درسایه لمیده ام،
تنها کنار اجاق
و گلوی رود و صدای پرنده می خواند
در سایه لمیده ام،
عصر از بوته تمشک می روید.
و جنگل به تماشای آن ایستاده است.
در سایه لمیده ام.
راه ابر از میان چشمه می گذرد،
وباد رنگ آسمان را در من پخش می کند
در سایه لمیده ام
سنگ در ستایش پاییز رسته است
و من به شعر خزه گوش میدهم.
در سایه لمیده ام،
با گله به بوی علف می گردم،
و سگ صدای قلب ناامن مرا پارس می کند.
در سایه لمیده ام
جای تودر آفتاب خالی است،
و بی نگاه گرمت خورشید تعریف نمی شود.

تصویرها

تصویرها/ ناصر پورپیرار
نشریه کلک – بهمن و اسفند 74 – شماره 72-71

تصویر یک
می خندیم در چشم مرگ
می رقصیم به بهانه باد
و عشق می ورزیم
در پس این همه دیوار

تصویردو
پرنده در کنار راه مرده است
عتیق ناب ز دستی فتاد و شکست
زنی به تو نگاه می کند
و زندگانی ات تباه می شود

تصویرسه
هر روز یک ریگ
در کوزه آرزوی تو انداختم
گفتی نه
و کوزه خیال شکست

دو ترانه بارانی

دو ترانه بارانی / ناصر پور پیرار
نشریه کلک – مهر و آبان 73 – شماره 56- 55

1
و من به گوش خویش شنیدم
سخن سرایی باران،
که برگ های خزان را
به وعده های بهاران،
به خواب خاک فرو برد



2

نزدیک بود باور کنم باران را،
آه اگر این همه کوتاه نبود

__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 11 October 2014   #7
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

«راز نی»



«وارنگ رود»، با قوسی عظیم، سینه ی دشت را، که از هر طرف با رشته کوه های بلند و رنگین محصور بود، می بویید و می گذشت. در افق شرق، آن جا که اولین پیچ رودخانه از میان دو تپه ی کاهی رنگ بیرون می خزید، سطح عریض و کم جنبش آب، از اثر تابش خورشید، چون سراب می درخشید.
ما به سمت «کمان کوه» می رفتیم و چشم به کوه های سربی رنگ مقابل داشتیم، که موج رقیق مه صبحگاهی دزدانه از آن بالا می رفت. در رطوبت ملایم نسیم، با ریتم روستایی صدای آب در قمقمه گام می زدم و به نوای کسی در درون ام گوش می سپردم که در هر چشم انداز تازه ی طبیعت هلهله می کرد و از شادمانی می گریست.

از رودخانه گذشتیم و رو به جنوب، راهمان از میان زمینی پوشیده از غبار گرم و کسل کننده ادامه یافت. مارمورلک ها و آفتاب پرست های نشسته بر سر سنگ ها و در پناه بوته ها را می رماندیم که ترسان و ناراضی، از میان فلس ها و پوست های چروکیده ی چشمان، ما را می نگریستند و به چیزی عبوس می اندیشیدند. جسم باد، در گذر از میان خار بوته ها، خراش برمی داشت و همچون به درد خو گرفتگان، از سر گلایه می نالید.


کمی بعد، باز ابتدا چشمه ای و تک درختی و فرش خزه های لزج و پس از آن سنگلاخ پرشیب، که به دره می رسید و رودخانه، که همچنان آرام و خندان به راه خود می رفت و پوشش نرم علف ها با بوته ها و شاخه های گل فراوان که با دست بازیگوش باد تاب می خوردند و نیز خورشید تماشاگر و رخشان نور را همچون هزاران سکه ی زر بر بساط زمین فرو می ریخت.
سیاه چادرها، با انبوه گوسفندان، کناره ی آب را به هم ریخته بودند. زن ها جامه های لا به لای رنگین و پر چین و چرک را، که گویی هرگز از تن بیرون نمی کردند، هنگام کار تاب می دادند، ترس در چشم کودکان غلیظ تر می شد، که چسبیده به کناره ی دیرک ها، چشم به ما داشتند، سگ ها از سر صحنه سازی، خشمگیانه عوعو می کردند و خرمگس ها چنان می گزیدند که تا چند روز به یاد داشتیم که از کنار سیاه چادری گذشته ایم.


بر «جاجیم» درشت باف و زمخت سیاه چادرها ولو شدیم، شیر و دوغی خوردیم، ناشیانه کوشیدیم با آن مردم مهربان باشیم، با تبختر و ولنگاری عکس برداشتیم، با تنگ دلی و حسرت ساختگی سایه ی سیاه چادرهای موی بزی را ترک کردیم و کمر دره را پیچیدیم که جویبار کوچکی در شکاف شیب سرسبز آن غل غل کنان می دوید.
روز سراسر می درخشید. بر پهنه ی لاجوردی و بدون لکه ابر آسمان، عقابی، چنان که مردد باشد، بی حرکت مانده بود و طبیعت آن چنان ساکت و آرام می غنود که پرواز پروانه به سوی گل ختمی درشتی، که به سمت خورشید دهان باز کرده بود، حادثه ای عظیم می نمود.
نیمه ی روز، بر تختگاهی نه چندان وسیع، کنار آبی که بر قلوه سنگ های کبود می دوید، کوله ها را زمین گذاردیم و غذاهای آماده را بیرون کشیدیم. هنوز چراغ را روشن نکرده، صدای زنگوله ها را در کمر کش یال مقابل شنیدیم. گله ی بزرگی از بره های تازه پا سرازیر شد و کناره ی آب را پر کرد.


چوپان با چهره ی سوخته و کوله باری که چون قوز بر او چسبیده بود، کوره راه اریب و پر شیب دره را برید و بر زمینه ی خوش رنگ و پرجلای آسمان ظاهر شد.
گله ی پراکنده در کنار آب از تکاپو ماند و چوپان بر سنگی نه دور و نه نزدیک از بساط ما نشست. ما نهار را روی سفره می چیدیم که مانند تمام نخستین وعده های غذا در کوه مفصل و متنوع بود. چشم های چوپان را می پاییدم که اطراف سفره ی ما پرسه می زد. یقلاوی ام را از روی آتش برداشتم، بادمجان و گوجه فرنگی و کمی گوشت بود، همه را میان یک نیمه نان بربری خالی کردم و به سوی چوپان رفتم:


_ سلام، این غذای شهر است، مهمان ما باش...


و بی این که به چهره اش نگاه کنم و یا منتظر جواب شوم، نان را روی سنگی گذاردم و برگشتم. توی راه دیگران را می دیدم که متعجب و حیران چوپان را نگاه می کنند و با اشاره ی سر و دست چیزی می گویند. کنار سفره که نشستم، نیم خندان و راضی از خود، گوشه ی نگاهی به چوپان انداختم و یکباره لبخند در چهره ام ماسید و سراسیمه نیمه خیز شدم: از نان و غذا نه روی سنگ و نه در دست چوپان اثری نبود.
ابتدا گمان کردم غذای مرا دور ریخته است. باور این که کسی آن همه غذا را در زمانی چنین اندک بلعیده باشد، دشوار بود، اما هنگامی که داستان او را شنیدم، همه چیز باور کردنی شد. می گفت:


_ آدمی از ایل شاهسونم. بهار که نصف شد، بره ها و بزغاله های تازه پا را به من می سپرند تا بچرانم و به گذرهای کوه آموخته کنم. کارم چهل روز طول می کشد. یک دوره ی بیست روزه از چادر دور می شوم و همان راه را برمی گردم. غذای من در این چهل روز یک گوسفند است با چهل گرده نان.
همان روزهای اول گوسفند را سر می برم، گوشت را قسمت می کنم، دود می دهم و نمک می زنم. هر روز یک قسمت را می خورم و یک قسمت را میان علف می پیچم و برای وقت برگشت، زیر برف و یا خاک چال می کنم. اگر در راه اطراق دیگری بود، گوشت را به دست آن ها می سپرم. زمان دور شدن از اطراق خودمان سنگینی بار گوشت آزارم می دهد، اما باز به تر از وقت برگشت است. موقع برگشت روزگار سختی و بدبختی است. گاه اطراق میان راه برچیده شده و یا جانوری گوشت را از زیر برف و خاک درآورده و من گرسنه و بی گوشت می مانم. گاه هم گوشت را طوری کرم زده، که حتی سگ هم به آن اعتنا نمی کند. این طور وقت ها باید با همان یک نان بسازم. امروز روز چهارم است که فقط کمی نان خورده ام. آخر سگ هم در نان ام شریک می شود که البته از من سیرتر است. موش می گیرد و حشرات ریز و درشت روی زمین را می خورد. اما باز هم نمی توانم خیره ماندن حیوان به دست های ام را، زمانی که نان می خورم، ندیده بگیرم. ناگزیر لقمه ای برای او پرتاب می کنم. من هم بی راه و چاره نیستم. بزهای پیش تاز گله شیر می دهند، علف خوراکی توی کوه کم نیست و کوه نوردان گاه از این راه می گذرند. این همان جا است که در ابتدا گوسفند خوراکم را سر بریدم. سر و پایش را، پس از دود دادن، کرده بودم لای برف های آن بالا.


از میان کوله بار، سر سیاه متعفن و نفرت انگیز گوسفندی را بیرون کشید با دسته ای علف و دو گرده نان و گفت:


_ با این ها پنج روز بقیه را سر می کنم.


چشمان بهت زده ام را به چوپان دوخته بودم. چهره ی سوخته و پر از رنج مرد، در میان امواج نگاه ام پیوسته دور و دورتر می رفت و از خیال ام می گذشت داستانی می شنوم، که حقیقت ندارد.

دیگران بارها را بسته و بی تاب راه بودند. از چیزی شرمنده و سر به زیر بودم و با خداحافظی کوتاهی برخاستم. اندوه همراه خون در اندام ام می دوید و کوهستان سراسر در غبار بد رنگ و کسل کننده ای پیچیده بود. از کنار سایه ای، که آهسته میان تپه را می لیسید، به راه افتادم. کمی بعد آوای کشیده و درد آور نی چوپان از میان دره بلند شد: گلایه ی شکم های گرسنه.
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان

آخرين ويرايش ناصر پورپیرار ، Saturday 11 October 2014 در 10:07PM.
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Friday 13 February 2015   #8
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

ماخولیای عشق...



دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و حالا در راه فیروز کوهم. یکی دو بار کنار جاده خوابیده ام و فقط چای خورده ام و چند دانه سیب. نه درختان را دیده ام، نه باران و نه دریا را. سراسر راه با او گفت و گو کرده ام که نبودن اش توازن هستی ام را بر هم زده است. از پخش صوت اتومبیل صدای آواز کسی را می شنوم. گاه که کلمات اش به احوال من اشاره دارد، چشمان ام نم برمی دارد. حالا مدتی است به هر بهانه آماده ی گریستنم، ولی گریه نمی کنم. صبح روز سوم است. از کوه ها می گذرم و به دشت وارد می شوم، که روشنایی روز در آن تابناک تر است. از کوره راه مردی با چهار پای اش می گذرد. شاید راهی دهی است که گوشه ای از درختان اش را در دره می بینم. سبک و آسوده و با لنگری روستایی راه می رود. کاش جای این مرد بودم که تصویر او را در خیال ندارد. هنوز این آرزو را در سر نپخته، با سیمایی آزرده، بار دیگر ظاهر می شود و باز هم می پرسم:


_ پس از این همه سال، چه کردم که ناگهان غریبه شدی؟


با چشم های کوچک جادویی نگاهم می کند، جوابی نمی دهد و از خیال ام می گریزد. آفتاب جاده را گرفته است. پروانه ای کند پرواز به شیشه ی اتومبیل می خورد و له می شود. تک باله ی رنگین به شیشه چسبیده اش در باد می جنبد، گویی لاشه ی حیوان می کوشد تا به راه خود برود.

دل ام می لرزد و با خود می گویم:

_ اگر این پروانه نفرینم کند، فراق ام دائمی خواهد شد.


از ناگریزی مالیخولیا گرفته و خرافاتی شده ام. در آینه صورت ام را نگاه می کنم که از خستگی، بی خوابی و خیالات پریشان کبود است. به حال خود دل می سوزانم، باز هم چشمانم نم برمی دارد. کناره جاده پیرمردی ایستاده، کوله بارش روی زمین است. می ایستم، سوارش می کنم و کوله بارش را در صندلی عقب می گذارم.

_ کجا پدر؟...

_ دماوند!

_ تا اول جاده ی دماوند می برمت، اون جا راحت تر وسیله پیدا می شه.

_ خدا نگه دارت باشه...

از خودم راضیم. شاید دعای این پیر مرد گره از کارم باز کند. اول جاده ی دماوند نمی ایستم، دست راست می پیچم و می گویم:

_ نه پدر، می برمت تا دماوند...

_ محتاج و ناامید نشی، پسرم!

حرف های اش را که به لهجه ی نیمه گیلکی است، درست نمی فهمم. حواس ام به دنبال اوست که مرا به این روز انداخته. پیرمرد را تا خانه اش می رسانم. وقتی صورت ام را می بوسد، ده بوی مختلف از گریبان اش بیرون می زند.

_ از خدا عوض بگیری، آقا جان.

دعای پیرمرد دل گرمم می کند. راه رفته را برمی گردم. دوباره در جاده ی فیروز کوهم. به تهران که نزدیک می شوم، باز ظاهر می شود. حرف نمی زند و نگاهم نمی کند، می پرسم:

_ بگو چه کنم؟ چرا راه زندگی ام را بستی، چه کرده ام؟

چشم های مرموزش را به من می دوزد. چیزی نمی گوید و اندک اندک دور می شود. فریاد می زنم:

_ نمی بینی آواره شده ام؟ نمی بینی چه بر سرم آورده ای؟ نمی بینی پیر می شوم؟

از بزرگ راه گربه ای به سرعت می گذرد، برای ترمز کردن دیر شده است. گویی از روی چاله ی کوچکی گذشته باشم، ماشین تکان مختصری می خورد و او بلافاصله ظاهر می شود، با شماتت نگاهم می کند، چیزی نمی گوید فقط اخم می کند و دور می شود. باز هم چشمان ام نم برمی دارد و بغض آلود ناله می کنم:

_ رحم داشته باش! چیزی بگو...

دیگر به شهر رسیده ام که از آن وحشت دارم، اما ممکن نیست تا ابد ویلان جاده ها بمانم. لابد او حالا در خانه نشسته و در آینه به خود نگاه می کند. در اولین چهار راه، اتومبیل را کنار خیابان می گذارم، چهره ام تیره و پر اندوه، موهای ام آشفته و ریشم نتراشیده است. پیراهن چرک و چروکیده ام را روی شلوار انداخته ام. به ماشینی که پشت چراغ قرمز ایستاده، نزدیک می شوم. راننده مرد میان سال شسته رفته ای است، دست ام را دراز می کنم:

_ کمک کنید آقا. به شکرانه ی سلامت تان کمک کنید...

یک لحظه با تعجب نگاهم می کند، رویش را برمی گرداند، جیب های اش را می گردد و سکه ای در دست ام می گذارد. به سمت ماشین بعد می روم. زن سالمند شیک پوشیده ی باوقاری در صندلی راننده نشسته است.

_ درمانده ام خانم، به شکرانه ی بی نیازی تان کمک کنید، درمانده ام.

به چشمان ام خیره می شود. کمی دستپاچه است. کیف اش را باز می کند و یک اسکناس صد تومانی به طرفم دراز می کند. پول را می گیرم و باز هم دعای اش می کنم.

پشت سر او زن و مرد جوان و خندانی داخل ماشین کوچک نونواری نشسته اند. مرد پشت فرمان است. هر دو به نظر راضی اند و زن بی نهایت زیبا است. دست ام را درون ماشین می برم.

_ خدا کند خوش بختی تان دائمی باشد، کمک کنید.

مرد نگاهی به من و نگاهی به زن کنار دست اش می اندازد. زن براندازم می کند و با اندکی تحکم می پرسد:

_ معتادی؟!

_ نه خانم، بی قرارم. برای قدرشناسی از آسوده خیالی ات کمک کن.

از زیر سیگاری ماشین یک پنجاه تومانی بر می دارد و به طرفم دراز می کند.

_ به شما نمیاد گدا باشین!

_ درمانده ام خانم. درمانده ام...

زن و مرد به یکدیگر نگاه می کنند. در چهره شان چیزی شبیه ترس می بینم. چراغ سبز می شود، ماشین ها به راه می افتند. با پول های گدایی به ماشین ام برمی گردم، پشت فرمان می نشینم، با مشت به زانوان ام می کوبم و فریاد می زنم:

_ چرا پس از این همه سال ناگهان غریبه شدی؟...
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 6 March 2016   #9
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

صلوات

فیلم نامه

«خله» ناگهان در محله ی ما ظاهر شد. باریک و بلند، با کله ای چون دوک، که مشتی موی سفید کم پشت و آشفته بر آن پراکنده بود. دو سه باری سراسر کوچه ی عریض و خاک آلود محله را پیمود، چیزهایی زیر لب زمزمه کرد، چند تبسم بی معنی بر لب آورد و سرانجام نزدیک امام زاده، کنار دیوار نشست و به بقالی آن سوی کوچه، چشم دوخت.

همان وقت ایوب تازه کوله بارش را زمین گذارده، کرباس کلفت کبود رنگ را روی زمین پهن می کرد تا طاقه های چیت، کدری و دبیت های اش را روی آن بچیند. آن سوتر، شعبان تک برگ های باقی مانده از بار اسفناج اش را، که فروش رفته بود، جلوی الاغ اش می ریخت.

ردیف دست فروشان اول صبح، کلم، سیب زمینی، بادمجان، کدو، باقلا، انواع سبزی و تک و توک بارهای میوه را در میدانچه ی مقابل امام زاده دیگر به ته می رساندند و حالا نوبت دست فروشان نیم روزی بود که جای آن ها ظروف سفالین لعاب دار، بادیه و بشقاب و ماهی تابه ی رویی، منقل، انبر، طناب، الک، بادبزن و جاروهای شان را بساط کنند.
با وجود مجموعه ی روی هم رفته کاملی از دکان داران، دست فروشان سیار، جزء مهمی از زندگی اقتصادی محله بودند و رقابت زیرکانه و پنهان بین این دو گروه، کم و بیش به صرفه ی خانواده های کم بضاعت محل، که بیش تر مشتری بساط داران بودند، تمام می شد.
علی آقا، سبزی فروش پست قد و چالاک، که بچه ها و کاسب های محل «علی فلفلی» و زنان جسته و گریخته «آقا فلفلی» صدایش می زدند، اول وقت شاگردش را به گوش خوابانی میدانچه می فرستاد و چیزی نگذشته می دانست چه سبزی هایی را دوره نیاورده اند و از قیمت سبزی های بساط شده ی دوره گردها باخبر می شد. آن گاه جنس دکان اش را جور می کرد، قیمت سبزی های کم یاب را بالا می برد و بقیه را زیر دولاب می چید تا میان روز، که بار گاله ی دوره گردها ته می کشید، آن ها را یکی یکی بیرون می آورد، جلو پیشخوان می چید و دخل و خرج اش را جور می کرد.

ایوب، که قوز کوچکی داشت، به اولین مشتری های اش می رسید. دفتر جلد چرمی لوله شده ای، که خط اش را فقط خودش می توانست بخواند، از جیب بغل بیرون می کشید و به حساب نسیه ی زن هایی می رسید که کنارش چندک می نشستند، قیمت پارچه های خوش رنگ تازه رسیده را می پرسیدند، قسم می خوردند حساب قبلی، که همین دو هفته ی پیش داده اند، وارد دفتر نشده و با غمزه ی زمختی اصرار می کردند که ایوب جنس های اش را گران می فروشد:

_ عباس آقا کفرش سر پیرهنی اون دفه بالا اومده بود. می گفت زن ناقص عقل توی چارسو کوچیک عین این جنسو میدن نصف این قیمت!
_ به موسی و محمد اگه این جنس باشه! خوبه که دروغ به آدم ببندن؟ بیست ساله کارم اینه و چی چی دارم؟ همین قوز کولمو و خدا میدونه که بس!
_ من حالیم نمیشه. این دبیتو باید بهم ارزون بدی که تلافیش دربیاد وگرنه عباس آقا مو به سرم نمیذاره. حسابمون هم که جا به جاس.
_ داغ ببینه آدم کج به راه. اینم یه قواره شو می برّم، مبارکته! پولشم نده، فدای سر این پسر گل ات!
و دستی به موهای پسرک همراه زن، که نشسته به پارچه زل زده بود، کشید و اضافه کرد:
_ هم چادر شبیه، هم رو تشکی میشه، هم شلواری واسه ی بچه هاس، عرض اش هم که می بینی دولاس. گفتی پنج ذرع، ها؟
و بلافاصله پارچه را چند دوری گرد نیم ذرعی پیچید و قبل از بریدن به زن گفت:
_ اینم پنج ذرع، پولشم واسه ی اینی که راحت ات باشه، ده هفته ای بده، دامادی پسرات ایشالاه!
و قبل از این که زن، که ته دل از پارچه خوش اش آمده بود، تصمیمی بگیرد؛ قیچی را سراسر پارچه کشید و صدای تُرد و آهارین و خوش آیند آن را در گوش زن پیچاند. کودک تبسم کرد.

ایوب پارچه را مربعی تا کرد و دست زن داد. دفترش را بیرون کشید، صفحات اش را پس و پیش کرد و زیر اسم «بلور خانم زن عباس آقا» چیزهایی خرچنگ و قورباغه سیاه کرد.
هیچ کس جز آقا سید بقال به «خله»، که دیگر آفتاب به لبه زانوان اش رسیده بود، اعتنایی نداشت. یک بار زنی که دست پسرک تازه پایی را از زیر چادر در دست داشت، چند قدمی که از امام زاده گذشت، ایستاد؛ سکه ای به کودک داد، چیزی زیر گوش اش گفت و پسر بچه با کمی تبختر به چابکی دوید و سکه را روی زانوی «خله» گذارد. «خله» پول را برداشت، لبخند بی رنگی زد، مشت اش را بست و به آسمان نگاه کرد.

«خله» نزدیک ظهر بالاخره از جا بلند شد و مستقیم به نانوایی رفت. از روی منبر، نان تازه پختی برداشت و از دکان بیرون آمد. مختار، پسر جوان شاطر حمزه، صاحب نانوایی و زورخانه دار محل، که دم ظهر و سر شب دخل دکان پدر را می پایید و معروف بود چشم اش پاک نیست و وقت شمردن پول، انگشتان اش کف دست زن ها زیادی معطل می کند، پشت سر «خله» داد کشید:
_ آهای عمو، پولش!...
«خله» تکه ای از گوشه ی نان کند، به دهان برد و به راه اش ادامه داد. حمزه از دکان بیرون آمد و از پشت، یقه کت خاکستری و پوسیده ی «خله» را گرفت، او را برگرداند و توی صورت اش پرخاش کرد:
_ کری بابا، یا زرنگ؟! پول نونتو بده!...
«خله» خندید و به سمت امام زاده برگشت.
دست مختار برای قاپیدن نان در هوا بود که از کبابی روبه رو، صدای بم، سنگین و پر طنینی بلند شد:
_ مختار بذارش به حساب من، نمی بینی بنده ی خدا گُنگه؟
مختار دستپاچه من من کرد:
_ اختیار دارین، پهلوون! حواس ام جاش نبود.
و به سمت نانوایی رفت.
پهلوان زیر لب غرید:
_ جل الخالق! یه موی باباهه به تن این پسره نیس!

پهلوان غلام، کبابی محل، که زمانی نام دار شهر بود، همپالگی های دوران جوانی اش «غلام داداش» صدای اش می زدند و می گفتند به زمان خود، کسی گُرده اش را به خاک نرساند؛ پیر مرد شصت و چند ساله ی بلند بالایی بود که در پاگرد دکان، پشت پیشخوان، روی کرسی بلند قالیچه داری می نشست، قلیان می کشید، با مشتری ها خوش و بش می کرد، حساب ها را می رسید و هنوز هم، جز این که کمی پای راست اش می لنگید، ستون های بدن اش سالم بود. در محله به جوانمردی و نیت پاک شهرت داشت، غل و غش در کارش نبود و به ترین کباب شهر را دست مشتری های اش می داد.

«غلام داداش» گرچه به زورخانه می رفت ولی سال ها بود که داخل گود نمی شد. کناری نزدیک مرشد می نشست، چای می خورد، قلیان می کشید و ورزش نوچه ها را با نگاهی آرزومند می پایید. در خانه یکی دو دست میل سنگین منبت شده و تخته شنای چوب گردویی داشت که میان آن، کنار چند نقش مُقرنس، «یا علی» خوش خطی نقره کوب شده بود. صبح زود، توی هشتی زاویه ی حیاط، پس از نماز، دور از چشم اهل خانه ورزش می کرد و دست آخر راهی حمام می شد که تا خانه ی آن ها فقط یک کوچه فاصله داشت.
حالا دیگر مردم محل دلیل ترک گود پهلوان را می دانستند. چند سال پیش به اصرار نوخاسته ها، یک شب احیاء، توی زورخانه، بی این که سرش را از زمین بلند کند، تعریف کرده بود:
«بار آخری که گود رفتم، جوانکی خراسانی و غریبه با من سر شاخ شد. من که بازیش گرفته بودم و حواسم به جا نبود، تا بجنبم، زیر را داده بودم. جوانک چنان قوّت کرد که پای چپ ام جا کن شد. پای راست ام را استوار کردم، اما او یکه یلی بود! طوری تاب ام داد که بند کاسه ی زانوی راست ام کشیده شد. داشتم به کلی پی می شدم که یاد علی کردم و کف پای آزادمو مخالف بند کردم به زمین. جوان کُنده نشست که عَلَمم کنه، زور آورد، من هم کَل شدم روی گُرده اش. زور دومو زد، می رفت لولای کت اش واز بشه و برم سر چنگ اش که فشارمو روی کت و کول اش زیاد کردم. بند کمر جوانک برید، نعره ای زد و کف گود از هوش رفت. خیلی دوا درمون اش کردم، اما بی فایده. براش تو ولایت اش، نزدیک دره گز، آب و علاقه ای راه انداختم که امورات اش بگذره و بعد از اون با خودم عهد کردم دیگه خاک گودو نبوسم. راست اش خودمو این جوری عذاب میدم، شاید خدا ازم بگذره. باید اجازه می دادم سر چنگ ورم داره، نه این که هوار گُرده اش بشم. حساب جوونی و بی تجربگیشو نکرده بودم. آنی غرور چشم مروتمو کور کرده بود. اما از زمستون همون سال پای من ام ازم فرمون درستی نبرد و هنوزم نمی بره».

بر سیمای آرام، جذاب و اندک محجوب «غلام داداش»، دو شیار عمیق و سراسری پیشانی، حکایت از رنجی پنهان و قدرتمند می کرد. پهلوان که بی عَقبه مانده بود، هنوز هم هر زمان که در تنهایی بر قلیان پک می زد، ناخودآگاه به کنجی خیره می ماند و ابروها، چنان که در برابر فشاری از زیر، از درون قلب، پس نشیند و یا جذب اندیشه ای در مغز شود، اندک اندک با دو قوس در گوشه ها، چون دو موج بلند آب بالا می جست و آن دو شیار، چنان که دو خط سیاه سرنوشت، بر پیشانی پهلوان باز هم عمیق تر می شد.
مردم در این باره نیز حکایتی داشتند. می گفتند:

پهلوان در اول جوانی پشت حریف قدر نوخاسته اما پر آوازه ای را به خاک رساند. جوانک تاب سرافکندگی نخستین شکست را نیاورد و با خوردن تریاک خودش را کشت. سر خاک، مادر جوان هفت بار باعث مرگ تنها پسر یتیم اش را نفرین کرده بود:
_ الهی مثل من بی نور و سو بشی، الهی کسی نباشه سر پیری دستتو بگیره.
عقیده این بود که نفرین مادر، اجاق پهلوان را کور کرده است. با این همه پیر مردانی که ورم غده ی بناگوش «غلام داداش» را در اول بلوغ به یاد داشتند، می گفتند تب مرض همان وقت نطفه هایش را سوزانده است.

«خله» با نانی که نیم اش را در راه خورده بود به جای اول خود، پای دیوار، مقابل دکان آقا سید برگشت. همان وقت از خانه بقال، که دیوار به دیوار دکان بود، سینی غذای سید را آوردند. دو لقمه ای نخورده نان در گلوی اش گیر کرد. لیوانی آب خورد، شیطان و یزید را لعنت کرد و بعد تکه نانی برداشت، میان آن دو قاشق پر، گوشت کوبیده گذارد و سمت «خله» رفت. لقمه را داد و برگشت. دو قدم نیامده، مثل این که فکری به سرش زده باشد، رو به «خله» گفت:

_ چی کاره ای عمو؟...
«خله» با دهان پر به روی سید لبخند زد.
بقال صبر کرد تا دهان «خله» خالی شد. اما «خله» همچنان ساکت بود و انتهای بن بست رو به رو را نگاه می کرد که در میانه ی آن زنی خم شده رو به دیوار، زیر چادر، بند جوراب اش را بالا می کشید. «خله» بی این که جواب دهد نان و گوشت را بار دیگر به دهان برد و سید را به جوش آورد:
_ از تو پرسیدم ها! چی کاره ای ننه نیامرز؟!...
«خله» باز هم لبخند زد و نگاه اش را روی بام خانه های مقابل گرداند.
سید غر غر کنان به طرف دکان برگشت:
_ این دیگه چه تحفه ایه؟!...
با اوقات تلخی بقیه غذای اش را، که کمی سرد شده بود، فرو داد. چای پس از ناهار را دو استکان پیاپی خورد. باز هم چای ریخت، دو سه حبه قند برداشت و جلوی «خله» آورد:
_ این جاها کسی رو داری؟
_ ....
_ کار ازت میاد؟
«خله» به جای جواب چای نیمه داغ را سر کشید. سید با خودش گفت: «نباشه که کره!» و پرسید:
_ بازم چای می خوای؟
«خله» خندید و سر تکان داد.
سید استکان را گرفت و با لحنی که به ناسزا می خورد، گفت:
_ معلوم میشه کرِ کون گشادی هستی. کرِ کاری، نه کرِ شیکم!

با این همه باز هم چای ریخت و پیش «خله» آورد. استکان و قند را زمین گذارد و برگشت. «خله» چای را خورد، برخاست و در حالی که همچنان تبسم می کرد تا دکان سید رفت، استکان را در کفه ی ترازو گذارد، چند قدمی از دکان دور شد و این بار پای درخت، گیوه های اش را از پا بیرون کشید، میزان زیر سر گرفت، آرام در سایه دراز کشید و به خواب رفت.
از خورشید بعد ازظهر تابستان، گرمانی خشک ستوه آورنده ای می بارید. در حجاب دیوارهای بلند خانه های اغلب خالی از مرد محل، زن های گرما زده ی نیم برهنه، در راهروها، دالان ها و اتاق های زاویه، که هرگز نور آفتاب نمی دید، جایی می جستند و تن گرم و کوفته از کار روزانه ی خود را به زمین خنک و نم دار می چسباندند، هر از چندی بادبزن حصیری را روی سر و گردن و بدن چرخ می دادند و کاسه ی سفال فیروزه رنگ آب یخ را سر می کشیدند. مردها در دکان های خلوت و بی مشتری، کنار سفره ی ناهار پهن می شدند و با حواسی نیمه بیدار خواب می کردند. آن روز چنان می نمود که گویی این خواب بی خیال «خله» بود که از زیر درخت چنار بر سراسر محله پخش می شد. سید همچنان که غرق تصور، «خله» را می نگریست، خلاف معمول، روی چهارپایه ی کنار ترازو به چرت افتاد.

تَف هوا که شکسته شد، «خله» از خواب برخاست. پای کشان تا مسجد رفت، دو سه مشت آب به صورت زد، سری به مستراح زد، چند دوری گرد حیاط مسجد چرخید و همچنان که زمزمه ی بی معنای زیر لبی اش را از سر می گرفت، لبخند زنان، به زیر درخت چنار بازگشت و همان گوشه که خوابیده بود، نشست. سید، گاه ضمن کار از زیر چشم او را می پایید. چهره ی بقال درهم و بی حوصله بود و به نظر می رسید درباره ی مطلبی با خود در کلنجار است. یک تخم مرغ از دست اش افتاد، ته پاکتی که در آن بنشن می ریخت، در رفت و چشم بلبلی ها کف دکان پخش شد، وقت شمردن پول مرتب اشتباه می کرد و بالاخره یک بار گوشه ی پایش به صندوق پیاز گرفت، نیمه ی راه معلق شدن، خود را سر پا نگه داشت و مثل تمام مواقعی که جوشی می شد، با صورتی چون لبو برافروخته، غرید:

_ لا اله الا اله! بر شیطون لعنت! خدا عاقبت این کارو به خیر کنه.
و بار دیگر از گوشه ی چشم «خله» را پایید.

قیل و قال کوچه را برداشته بود. محمد تقی پسر اوس کاظم خرّاط، که همه جا حتی در خانه هم «فرفره» صدایش می زدند و صحنه گردان ارشد شیطنت کودکان مردم آزار محل بود، چشم اش به «خله» که افتاد، ناگهان جیغ جوجه خروسی اش را سر داد:
_ بچه ها این بابارو، مثل اینه که خله!

نیم حلقه ی گرداگرد «خله»، که به درخت تکیه زده بود، با همین یک ندا هر لحظه از انبوه بچه ها تنگ تر شد. همان چهره ی مهتابی بی حالت و جمجمه ی کشیده ی تخم مرغی اش، کافی بود که بچه های ناآرام و بی سرگرمی محله را، پس از فریاد فرفره، دور «خله» جمع کند.

اولین ریگ که پرتاب شد، لابه لای موهای سفید و آشفته ی «خله» باقی ماند و به زمین نیفتاد. «خله» آرام دست برد، ریگ را بیرون کشید، نیم نگاهی به آن انداخت، مشت اش را بست و به کوتاهی لبخند زد. خنده ی دسته جمعی ریز و سریع بچه ها، چون زنگ صدای صد پاره شدن ظرف چینی نازکی که از فاصله ی زیاد بر زمین بیفتد، شنیده شد و درست در پایان غوغا، به امید تکرار صحنه، ده ها ریگ که میان شان تک و توک سنگ پاره های کوچک بود، در یک آن به سمت صورت «خله» پرید. پرواز سریع سنگ کوچک لب پریده ای از کنار دماغ وی، برشی کوتاه که به سرعت از نشت ریز دانه های خون سرخ شد، بر لبه ی برآمده ی آن پدیدار کرد. فقط یک آن چهره ی «خله» نخندید و به تندی روی خراش دست کشید. خط خون تا نزدیکی گونه اش رفت و قشقرق دوباره ی خنده ی بچه ها را بالا برد.

سید از درون دکان به هیاهوی بچه ها گردن کشید. همین دم «خله»، لبخند به لب، ایستاد. خط خون در میان چهره ی گچی، متبسم و بی شکایت او، تابلوی ساده ی معصومیت رقت انگیزی بود که به سرعت تکلیف سید را با کلنجار درونی اش روشن کرد. سرتاس و پاکتی را که دست اش بود به میان کیسه ی برنج پرتاب کرد، خم شد و از زیر پیشخوان تخته ی لب تیز نه چندان ضخیمی برداشت و خود را به پشت سر محمد تقی رساند. ضربه ی پرصدای پهنای تخته بر باسن «فرفره»، باقی مانده ی خنده ی ریز و شیشه ای بچه ها را برید و صدای دریده ی سید بلند شد:
_ تخم حرومای نابسم الّه! چی میخواین از جون این بنده ی خدا!
ضربه ی دوم تخته، قبل از این که بچه ها چون دانه های جیوه به هر سو بدوند، بر پشت ران محمد تقی پایین آمده بود و صدای ونگ دردآلود و ترسیده ی او را که به سرعت می گریخت، درآورد:
_ نوکر جدتم آقا سید، نزن!
و هنوز ده قدمی از تیررس ضربه های تخته دور نشده، آن صدای ملتمس، لحن مسخره ای گرفته، فریاد جغجغه ای اش را سر داد:
_ بچه ها! د فرار! سید جوش آورده.
گردی رقیق تا ده ها متر دورتر از بقالی، رد فرار کودکان را از هر سو مشخص می کرد. سمت پایین امام زاده، محمد تقی دسته ای از بچه ها را جمع کرده، به تلافی ضربه های تخته، دم گرفته بودند:
_ سید جوش آورده! سید جوش آورده!
آقا سید تخته به دست، با صورتی که خون زیر پوست آن آماده ی جهیدن بود، دو قدمی «خله» ایستاده، رجز می خواند:
_ سرشونو میکنن زیر لحافو درمیارن، پس میندازن هی بلای جون مردم!
و رو به اولین زنی که پیت نفت به دست به بقالی نزدیک می شد، نعره کشید:
_ خب جمع کنین این سگ توله هاتونو!
زن، که به خلق و خوی سید آشنا بود و از قضیه خبر نداشت، لب را با خنده ی فروخورده ای جمع کرد. سید کمی که آرام گرفت، به سمت «خله» رفت و با تشری که بوی مهربانی می داد، گفت:
_ پا شو بی نوا ببینم خدا برات چی خواسته!!
بعد «خله» را نزدیک دستدانی چسبیده به دکان اش برد، که در آن هیزم منقل زمستان را ذخیره می کرد و گفت:
_ بشین آشغالای این تو رو بریز بیرون، خوب تر و تمیزش کن.
«خله» لبخندی زد و به زانو نشست. دو لته ی در دستدانی را باز کرد و چون جانوری درون آن خزید. چیزی نگذشت که توانایی های این موجود کُند حرکت مالیخولیایی آشکار شد: تراشه ها و پوشال ها و کُنده های باقی مانده ی درون دستدانی با حوصله و سلیقه ای به چشم خور بیرون ریخته شد و همان میانه ی کار سیمای سید شادمانی خبره ای را یافت که در بساط کهنه فروشی، عتیقه ای یافته باشد. به سرعت از دری که در داخل دکان به خانه اش باز می شد، زن اش را به نام پسر بزرگ اش صدا زد:
_ مهدی، آقا مهدی!
صدای زن از پشت در شنیده شد:
_ بفرمایین آقا!
سید از همان یک قدمی، با صدای پایین چیزی گفت و ربع ساعتی بعد تکه گلیمی با بادیه، بشقاب، قاشق، نیم تشکی نازک و وصله دار، دو تا پتوی کهنه، یک چراغ فانوس و نرمه جارو، میان دکان سید روی هم تلنبار شده بود. سید که در همین فاصله چند مشتری را راه انداخته بود، وقتی تمام وسایل آماده شد، رو به دستدانی فریاد کشید:
_ بیا ببینم عمو !
«خله» که زانوها و پشت خاکی و تار عنکبوت گرفته اش را با حرکاتی خنده آور می تکاند، در آستانه ی دکان پیدا شد. سید پرسید:
_ خب، بالاخره اسمت چیه، باید چی صدات کرد؟
فقط لبخند «خله» وسیع تر شد.
سید کمی صبر کرد، نگاهی عمیق و شکّاک به چهره ی «خله» انداخت و با لحنی که بین لودگی و خشم بود، گفت:
_ های خلی ها!
و بعد دست های اش را به علامت بی حوصلگی تکان داد و در حالی که به اثاثیه ی میان دکان اشاره می کرد، گفت:
_ آدم خل، این خرت و پرتارو ببر اون سوراخی رو واسه ی خودت درست کن. غذاتم بیا از خونه ی ما همین بغل بگیر. این جا کمک حال من باش تا ببینم چی پیش میاد!
«خله» به چابکی، اما منظم، اثاثیه را روی هم چید، همه را یک جا بغل گرفت و به سمت دستدانی رفت. هنوز به اذان، در آن عصر تابستان، ساعتی مانده بود که «خله» درون دستدانی اش نشسته، همان لبخند بی معنایی را که از صبح پیاپی بر لب می آورد، باز هم بر لب داشت.
نام «خله» روی او مانده بود.
بلندی دستدانی از کف کوچه، کمی بیش از یک متر بود، عرض آن را دو لنگه در چوبی به پهنای یک متر می گرفت و عمق اش از قد «خله» کم می آورد. شب که شد در هوای گرم تابستان «خله» سرش را توی کوچه گذارد و پاهای اش را داخل دستدانی دراز کرد. توی بادیه آب یخ و ته بشقاب کمی از قرمه سبزی ارسالی از خانه ی سید باقی بود.
محله ی کهنه و خاک آلود ما، که در آن فقط عمارت مدرسه، بنای امام زاده، مسجد و یکی دو خانه ی تازه ساز، نمای آجری داشت؛ با کوچه های فرعی تنگ، دیوارهای کاه گلی بلند و پیچ و خم های متعدد، یک مشت مردم «آبرودار» میانه حال: پیشه وران و صنعتگران، معمارها، نجارها، گچ برها، چند دکان دار خیابانی، دو سه جواهر فروش و حجره دار صاحب نام بازار، تک و توک صاحب منصبان اداری و بالاخره پیش نماز و غالب کاسب های محل را در خود جای داده بود.
مردمی که بیش تر در فاصله ای بین نیمه تاریک غروب تا اوایل شب، دستمال بسته یا نانی به دست، به خانه بازمی گشتند، از میان دیوارهای پس کوچه ها، سر به زیر و عجول می گذشتند، کوبه های درهای دو لنگه ی کلون دار چوبی سنگین را با ریتم های مختلف به صدا درمی آوردند و همه در سراسر بن بست های کوتاه از ضرب آوای مخصوص این کوبه ها باخبر می شدند که گرچه امشب کمی دیرتر، ولی بالاخره چراغ دل زن و بچه ی اوس قاسم معمار هم روشن شد و مردشان به خانه بازگشت.

آن شب، هنگامی که شادی و گرمای زودگذر سرشب خانه ها فرونشست، کودکان ذوق زده، خوراکی دستمال بسته ی پدر را تمام کردند و مادران سردستی بزک کرده، نازهای شان را با نازک کردن پشت چشم به عنوان گلایه از خستگی کار منزل و شیطنت بچه ها، به پدرها فروختند؛ خبر ورود «خله» به محله برای تازه واردین با آب و تاب بازگو شد و نسیم زمزمه ی خفه ی حدس های گوناگون زن های خیال باف و مردان بد گمان، به وزش درآمد. کسالت گذران یکنواخت و بی هیجان آدم های ساده و صبور و کهنه اندیش محله ی ما هر چه می توانست در گمانه زنی نسبت به زندگی این مرد نه چندان پ رسال گم نام خموش و تا حدی اسرار آمیز، رنگ حوادثی را می گرفت که هر یک از این مردم در عمق خیال می پروردند و اینک میدان فراخی برای زنده کردن اش یافت شده بود.
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 6 March 2016   #10
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»


«خله» به صورت عاشق سوخته دلی درآمد که سال ها پیش در حضرت عبدالعظیم بر و روی دختری را دیده، که در حرم چادر از سرش افتاده بود و از همان زمان به جست و جوی وی هر جا که زیارتگاهی باشد، چند گاهی به امید دیدن دوباره ی دختر اُتراق می کند. بعضی ها قسم می خوردند که او را در بی بی زبیده و امام زاده صالح نیز دیده اند. افسر سادات زن اول آقا سرخسی پیش نماز، که بیش تر «زن آقا» صدایش می زدند، اصرار داشت که باید برای این دل سوخته ی بی نوا فکری کرد و به زندگی اش سر و سامانی داد.

معلوم شد «خله» یکی از جاسوس های همسایه شمالی است که به همه شکلی درمی آیند و همه جا هستند. از قول آقای نوایی، صاحب منصب نظمیه، هشداد می دادند که مبادا سفره ی دل شان را پیش او باز کنند و از کم و زیاد چیزی بروز دهند.
«خله» تاجر ورشکسته ای شد که به نفرین زن اش، که دچار هوو شده بود، دچار شده، ده روزه همه دار و ندارش را، انگار دست غیب در کار باشد، یا آتش سوزانده و یا دزد برده و حالا از ترس طلبکارها از تبریز گریخته، این سوراخ و آن سوراخ می کند. حاج ابوالقاسم فرش فروش که این داستان را از قول زن همسایه شنیده بود، تصدیق می کرد که چنین تاجری در تبریز می شناسد و در اولین فرصت ته و توی قضیه را درمی آورد.

«خله» مباشر ارباب دهی در حوالی اصفهان از کار درآمد که پسر بچه ی ارباب اش را پس از بی سیرت کردن کشته، حالا مدتی است توی شهرهای شلوغ رو پنهان می کند. رباب خانم زن قنبر خان گچ بر به همه سفارش می کرد که مبادا بگذارند این لندهور، که قیافه اش مثل قاتل هاست، دوروبر بچه های تازه بالغ بپلکد.
«خله» را چهارپا داری شناختند که کارش بردن زوار به مشهد بوده، یک سال وقتی به ده شان نزدیکی سمنان برمی گردد سراسر ده را می بیند که زلزله «کن فیکون» کرده، بی چاره قاطرهای اش را میان خرابه های خانه ول می کند، که سر زن و مادر و سه پسرش خراب شده بود، مالیخولیا می گیرد و حالا مدتی است آواره ی شهر و دیار دیگران شده است. میرزا هادی آجیل فروش خبرش را داشت که هر جا بچه ای به سن و سال و شکل بچه های خودش می بیند بغل می کند و می بوسد. از قول میرزا هادی، زن اش حاجیه خاتون یادآوری می کرد که مواظب احوال این خدا زده باشند و اگر وقتی احیانا دستی طرف بچه ی کسی دراز کرد، به دل نگیرند و بدگمان نشوند.
کاشف به عمل آمد که «خله» مفتش دولت و کارش پیدا کردن بدگویان به ذات همایونی و سردرآوردن از کم و کیف عقیده و کسب و کار مردم است. حاج محمد آقا، علاقبند جلو خان مسجد شاه عقیده داشت دولت برای گرفتن مالیات سرانه به خیال سرشماری از مردم افتاده، توی محله های دیگر هم از این جور مأمورها با لباس مبدّل گذارده تا وقت اش که رسید کسی نتواند اهل و عیال خودش را کم صورت دهد...

اما «خله» جز همان لبخند، که به همه تحویل می داد، عکس العمل دیگری در برابر بغض ها و دل سوزی های اهل محل بروز نداد و دو هفته ای نگذشته، مردم داستان های شان را فراموش کردند و «خله» مرد زحمت کش و بی آزار محله ی ما شد که روزها به آقا سید کمک می کرد تا لنگه ی انگور یا جعبه ی پیازی را بیرون دکان بچیند، گونی های بنشن و برنج را جا به جا کند، بشکه خالی نفت را از گاری پخش پر کند و شب های جمعه هم پشت سینی بزرگی از شمع، روی چهار پایه می نشست و به زوار امام زاده شمع می فروخت.

«خله» با کسی حرف نمی زد. خاموش فرمان های «آقا سید» را می برد، قانع بود غذای اش را از خانه ی بقال یا از نذری ها و پس مانده ی سفره ی اهل محل بیاورند، بچه ها آزارش ندهند و گاهی لباس کهنه ای به او ببخشند. شب های تابستان با نرمه جارو مقابل دستدانی اش را تمیز می کرد، غذای اش را پیش رو می گذارد و از پس فرو دادن هر چند لقمه، زمزمه ی زیر لبی دائمی اش را تکرار می کرد و به نرمی لبخند می زد.

«خله» هر زمان که بی کار بود، فرمان اهل محل را می برد. خرید می کرد، بارهای سنگین را به خانه ها می رساند، حوض های بو گرفته ی پرلجن را خالی می کرد، در برابر لباس زیر و یا پیراهن و گاه هم به تناسب کارش سکه ای می گرفت. پول را با دقت نگاه می کرد، لبخند می زد و در کیسه ای می گذارد، که همین اواخر از گردن آویخته بود.
دو ماهی نگذشته، محله نه فقط به حضور «خله» در همه جا عادت داشت، بل وجود این مرد آرام سر به راه و پرکار به صورت مددی در زندگی خانواده هایی درآمده بود که دست شان به دهان شان می رسید.
شاه نشین محله ی ما، سه کوچه ی پرپیچ و خمی بود که در امتداد هم با فاصله ای اندک، رو به روی دیوار امام زاده قرار داشت. آن دسته از دکان داران محل، که کاسبی شان رونق بیش تری داشت، تجار و حجره داران بازار، دو سه دکان دار خیابانی، آن چند صاحب منصب اداری، شیخ محب پیش نماز قبلی، آقا سرخسی متولی امام زاده و پیش نماز کنونی و بالاخره میرزا اکبرخان ماست بند، از جمله ساکنان این سه کوچه بودند.


در کوچه های فرعی بالا دست و پایین دست امام زاده، که تنگ تر بود و خانه های محقرتری داشت، انبوه پیشه وران جزء، صنعتگران قدیمی، کسبه ی خرده پای محل و بیش از همه استادکاران و کارگران ساختمان، دوره گردان، دلاکان سه چهار حمام بزرگ محل، چند خانوار از کارگران راه آهن و یا کارگاه های شیشه گر خانه، چدن ریزی، صابون پزی و شمع سازی جنوب شهر، دو سه طلبه ی گم نام و چند دانش جوی شهرستانی دانشگاه تازه گشوده ی شهر سکونت داشتند.

در هر یک از سه کوچه ی اصلی، خانه ی اشرافی وسیعی به سبک معماری قاجار با طویله خانه، بیرونی و اندرونی، شاه نشین گچ بری و آیینه کاری ، پنج دری منقّش با درهای ارسی، اتاق های زاویه. آشپزخانه، حمام سنگ مرمر چوب یا ذغال سنگ سوز و بالاخره اتاق نوکر و کلفت، با زیرزمین سراسری و سردابه و حوض خانه قرار داشت.
خانه ها تقریبا کپیه ی یکدیگر و معلوم بود از روی همچشمی ساخته شده اند. بزرگ ترین آن ها، که همین اواخر تغییراتی در آن داده شده بود: طویله را خراب کرده، دیوار بین بیرونی و اندرونی را برداشته بودند و در عوض درخت کاری، باغچه بندی، چمن کاری و حیاط سازی به سبک جدید شده بود؛ به خانواده ی میرزا اکبرخان ماست بند تعلق داشت که زن اش، نصرت زمان، یکی از نادر زنان با سواد محله بود که می گفتند مدرسه ی شش کلاسه ی جدید را گذرانده بود.
دومین خانه از آن شیخ محب پیش نماز قبلی محل بود که پس از مرگ، چندین خانواده از عروس و دادمادهای شیخ در آن زندگی می کردند.

خانه ی سوم به غلامحسین خان، پسر نایب فتح اله یکی از قزاقان دسته ی سردار سپه رسیده بود. نایب فتح اله که در تصرف رشت جزو ستون پیش قراول و در هجوم به تهران، تیر خورده و علیل شده بود، این خانه را که می گفتند در اصل به یکی از بیوه های مظفرالدین شاه تعلق داشته، پر و پیمان، با تمام اثاثه و یک پارچه آبادی در لواسانات به عنوان تحفه، پس از تاج گذاری، از سردار سپه همپالکی سابق و شاه جدید دریافت کرده بود.
نایب فتح اله هنوز سال سوم تاج گذاری نشده، سرانجام از عفونت زخم گلوله مرد، که یک زمان راحت اش نمی گذارد و خانه را برای تنها پسرش گذارد، که در گارد سوار درجه داشت. چند سالی قبل از ماجرای کشف حجاب، غلامحسین خان که صدای سم اسب و شراق شراق تازیانه و برق چکمه های اش، بچه و بزرگ را می ترساند و در عین حال مجذوب می کرد و زن ها را برای تماشا به پشت شکاف و درز درها می کشاند، به خانه جدیدش حوالی دروازه شمیران کوچ کرد و خانه ی پدری را، که چندان مورد عنایت صاحب اش نبود، متروک گذارد.
کم کم باغچه ها خشکید و رنگ برگ های آن چند چنار بلند خانه در تابستان هم از بی آبی به زردی می زد که در محله شایع شد که خانه را یک قماش فروش معروف یزدی خریده، عن قریب وارد محله خواهد شد. راستی هم پس از مدت ها در خانه باز شد و پبه دنبال یکی دو رفت و آمد آدم های ناشناس، که از ظاهرشان کاملا معلوم بود اهل بازارند، بالاخره سر و کله ی عمله و بنا و نقاش و باغبان پیدا شد. دستی به سر و صورت خانه کشیدند، یک زن و شوهر میان سال مشهدی را به سرای داری گذاردند و تا مدت ها خبری از همسایه های جدید نشد.


شش ماهی بعد، در میان حیرت و تعجب اهل محل، سر و کله ی آقای سرخسی با زن اش افسر سادات و دو پسر و دو دخترش، در میان استقبال شیخ محب و پسر بزرگ اش ملاحسن و گروهی از کسبه و سالمندان محل پیدا شد و یکسر تا خانه ی قدیم غلامحسین خان بدرقه شدند.
شیخ محب، هم به سبب کهولت نسبی و هم به خاطر بیماری صعب العلاجی که داشت، از چند سال مانده به مرگ، قادر به انجام وظایف پیش نمازی نبود، گاه برای ادای نماز هم به مسجد نمی رفت و غالبا کار وعظ و خطابه را تعطیل می کرد و پس از نماز همراه ملاحسن و یکی دو نفر از مریدان، به خانه برمی گشت.
روزهایی که شیخ محب به مسجد نمی رفت، ملاحسن در جای پدر به نماز می ایستاد و به منبر می رفت، اما از آن که به اصطلاح زنان محل «دهان اش گرم نبود» مردم در شبستان بند نمی شدند و بیش تر آن ها پس از نماز روانه ی خانه های شان می شدند.


خود شیخ محب هم وقت موعظه جز اخلاقیات و وصف بهشت و تجسم دوزخ و ذکر مصیبت چیزی نمی گفت و هر چند بسیار مورد احترام و محل مشاوره ی مردم بود و از طرفی تولیت امام زاده و موقوفات مربوط به آن را عهده داشت، مراجعات بسیاری را سر و سامان می داد و انبوهی از کسبه و مردم در نماز جماعت به او اقتدا می کردند، اما با این همه، منبرش طرف دار زیادی نداشت و از آن که وجود امام زاده نه تنها موجب شده بود که ساکنین مومن و محکم عقیده ای در محله جمع شوند، که به سنن و آداب اجدادی سخت بستگی داشتند، بل شب های جمعه حاجتمندان محله های دور و نزدیک را به خود می طلبید و در ایام سوگواری از دسته های عزاداری بخشی از شهر پذیرایی می کرد. در این گونه مواقع شیخ محب مجبور بود از مداحان و نوحه خوانان و تعزیه گردانان و وعاظ شهر کمک بطلبد و مراسمی در حد احترام امام زاده و اعتبار محله برگزار کند. با این همه در مجموع اهل محل به او اعتقاد داشتند، از چیزی ابراز نارضایتی نمی کردند و به طور طبیعی منتظر بودند که ملاحسن در آینده جای پدر را بگیرد.


اما ماهی پس از ورود به محله، ناگهان آقا سرخسی اولین نماز جماعت را در غیاب شیخ محب، که بیمار بود، با اقتدای ملا حسن، برگزار کرد. به محض پخش این خبر غیر منتظره، آن عده از اهل محله و کسبه که در نماز شرکت نکرده بودند، شتابان می رسیدند و خود را در صف جماعت جای می دادند. آقا سرخسی که نماز مغرب را با چند صف از مومنین همیشگی شروع کرده بود، در پایان نماز عشاء که از محراب درآمد، شبستان را دید که از نمازگزاران پر شده، گروهی نیز در حیاط اجتماع کرده بودند. آقا سرخسی بلافاصله از سر سجاده به منبر رفت و یک پله مانده به آخر نشست. حمد خدا و ذکر اولیاء را گفت و بدون مکث و حاشیه وارد مطلب شد: «تاریخ دائما تکرار می شود و بار دیگر یزیدیان به فکر جنگ با اولادان پیغمبر افتاده اند».

بین مردم زمزمه درگرفت. برخی از کسبه و تجار اخم کردند، چهره ی گروهی دیگر، که عموما از جوانان بودند، شکفت که با شگفتی چشم به دهان آقا سرخسی دوخته بودند.
واعظ دنباله ی مطلب را نگرفت و به ذکر تاریخ صدر اسلام پرداخت. فداکاری های نخستین گروندگان به پیغمبر خدا را یادآور شد و آزار و زجری را که عشره ی مبشره از کفار دیده بودند و از جان گذشتگی مهاجرین و ایثار انصار را با ذکر شواهد تاریخی و با استفاده از آیات قرآن و احادیث و اخبار بیان کرد و سرانجام نتیجه گرفت که دوران تذکر اخلاقیات خشک و احکام بی روح و مصیبت خوانی های تکراری در منبر به سر آمده و او می خواهد مردم را به وظایف تازه، یعنی مقابله با کفار جدید و مهاجمین به پیروان رسول خدا آماده کند و به مسجد روح تازه ای بدهد و سرانجام با ذکر مصیبت کوتاهی از منبر پایین آمد.

کلمات آقا سرخسی بوی حادثه می داد و نشانه ظهور دوران نوینی بود. با این همه جز معدودی، کسی اظهار نگرانی نمی کرد. به نظر می رسید که مردم حتی مشتاق رو به رو شدن با رخ داده های در راه اند. مسجد نیز مانند دیگر ابواب زندگی یکنواخت و سرد شده بود، پاسخ درخواست های شان را نمی داد و جز پیرمردان و پیر زنان محل را به خود جذب نمی کرد. سخنان آن شب آقا سرخسی نوید تحول و حرکتی نو در زیر سقف شبستان بود و به زودی بار دیگر به آن روی آور شدند.
چند ماه بعد، آقا سرخسی «صدیقه» دختر میانی شیخ محب را، که شوهرش سالی پیش در سفر حج درگذشته بود، عقد کرد و با داشتن عنوان دامادی شیخ دیگر جای تردیدی برای جانشینی خود پس از شیخ محب باقی نگذارد و دیری نگذشت که جنب و جوشی تازه و کاملا چشم گیر در فعالیت های مذهبی محل پدیدار شد.

قبل از همه افسر سادات در خانه برای دختران محله کلاس آموزش قرآن دایر کرد. آقا سرخسی عواید موقوفات و درآمد نذورات و دریافتی وجوهات را بیش تر صرف برگزاری مجالس روضه خوانی هفتگی و مجالس دعای کمیل و ندبه کرد. آب انبار متروکه ی محل لجن کشی و صندوق قرض الحسنه ی مسجد فعال شد و آن سال زمستان خاکه ذغال مجانی فراوانی بین فقرا و میانه حالان محل توزیع کردند.
طولی نکشید که کار منبر را، حتی اگر امامت نماز جماعت با شیخ محب بود، به کلی آقا سرخسی بر عهده گرفت. هر شب بخشی از تاریخ اسلام را مفصلا بیان می کرد و به ویژه غزوات را جزء به جزء با صحنه آرایی های مهیج شرح می داد و خون را در رگ های مومنین گرم نگه می داشت، بر شنوندگان منبر آقا سرخسی دائما افزوده می شد و جوانان حتی از محله های مجاور، بلافاصله پس از غروب راهی مسجد می شدند و شنیده شد که مرشد مرتضی از خلوت شدن زورخانه شکایت داشت.


سالی مانده به کشف حجاب، شیخ محب درگذشت و آقا سرخسی بی چون و چرا و با حمایت کامل اهل محل تولیت امام زاده و امامت جماعت را عهده دار شد و از آن زمان تا روز ورود «خله» به محله، که دو سالی هم از کشف حجاب می گذشت، به خوبی توانسته بود محله را از آن یورش سخت به سنت ها حفظ کند و هر چند دیگر مراسم عزاداری و مجالس روضه خوانی و دعای کمیل شب جمعه را تعطیل کرده بودند و یا مخفیانه برگزار می شد، اما افسر سادات همچنان درس قرآن را دایر نگه داشته بود، شبستان مسجد از صفوف نمازگزاران خالی نمی ماند، منبر آقا سرخسی تا پایان شب جوانان را در مسجد نگاه می داشت و کم و بیش اقتدار پیش نماز محله کامل بود و اگر میرزا اکبرخان و زن اش نصرت زمان نبودند، دیگر نبض هیچ موی رگی هم از دوگانگی مرسوم شده در زندگی عموم، که حکومت بر آن دامن می زد و پس از کشف حجاب شتاب بیش تری گرفته بود، در کالبد محله ی ما جنبش نداشت.

میرزا اکبرخان که به اعتباری قدیم ترین ساکن سرشناس محله بود و تا آن جا که اهالی به یاد داشتند، پدر و پدر بزرگ اش هم ساکن همین خانه بودند، نسب اش را به شاه شهید می رساند، از دماوند تا کرج و لواسانات املاک موروثی وسیع و مرغوبی داشت، در زمین های اش گاو نگه می داشت و در محله صاحب ماست بندی بزرگی بود که از تمام شهر مشتریان مخصوص را به خود جذب می کرد.
نصراله خان، برادر میرزا اکبرخان، که حضرت والا خطاب اش می کردند، قاضی دیوان تمیز در عدلیه بود و هر از چندی که به خانه ی میرزا اکبرخان سر می زد، نه فقط از درشکه اش که دو نفر کشیک می دادند تا بچه ها به آن نزدیک نشوند، بل از بوی تریاکی که بلافاصله از خانه ی ماست بند در محله پخش می شد، همه از ورودش باخبر می شدند.

با این که لبنیات دکان میرزا اکبرخان در شهر ممتاز بود، اما مشتریان مخصوص او، که با درشکه یا همراه نوکر برای خرید می آمدند، یا از صاحب منصبان حکومتی و یا عمدتا از کسانی بودند که به دنبال راهی برای حفظ املاک شان از تعرض ذات همایونی می گشتند و بیش تر بهانه ای برای گشودن باب کارگشایی و وساطت نزد حضرت والا بود و کسب و کار میرزا اکبرخان از وجود همین برادر، برکت فراوان داشت.
می گفتند که گاه از منزل میرزا صدای تار شنیده می شود و معروف بود که میرزا اکبرخان زمانی پیش «استاد ماهور» مشق تار می گرفته، هنوز هم به ندرت پنجه ای می نوازد و کسانی هم مدعی بودند که عین تار را بر دیوار اندرونی نصرت زمان دیده اند. پسرهای میرزا هر سه «مدرسه رو» بودند و گفته می شد که پیش یک ارمنی، در خیابان پشت مجلس شورا، درس زبان فرنگی می گیرند. حتی بعضی ها عقیده داشتند که دخترهای میرزا هم پیش مادرشان درس های مدرسه ی جدید را تمام کرده، قرار است توسط حضرت والا ترتیبی داده شود تا معارف از آن ها در خانه امتحان بگیرد و تصدیق بدهد.


میرزا اکبر خان، که شیخ محب و پسرش را بیش تر در چنگ خود داشت و در زمان آن ها در واقع بزرگ محله محسوب می شد و حرف اش از پیش نماز جلوتر می رفت؛ از حضور و نفوذ آقا سرخسی در محل دل خوشی نداشت. بین دو خانواده دائما شکر آب می شد و هر یک پنهانی محله را علیه دیگری تحریک می کرد. میرزا از آن که درآمد و دست و دل بازی داشت و پشت کسبه را در ایام تنگی بی چشم داشت نگه می داشت، وسیله ی دکان داران محل پشتیبانی می شد و از دو سه سال پیش به این سو، که راه را بازمی دید، دست به تعرض وسیعی علیه آقا سرخسی زده بود.
نصرت زمان عملا در خانه اش برای دخترها مدرسه باز کرده بود و به آن ها فارسی و حساب می گفت و گرچه جز دختران کارمندان دیوانی محل، کم تر کسی به کلاس اش می رفت، اما با این همه تا چند محله دوروبر انگشت نما بود، زن ها ته دل با او همصدایی می کردند و طرف دارش بودند.
سال کشف حجاب، نصرت زمان تنها زنی در محله بود که با رضا و رغبت چادر را برداشت و با روسری و کت و دامن ، همراه میرزا، سوار بر درشکه ی حضرت والا، به مهمانی رفت. یا به تصادف و یا به عمد، نصرت زمان درست وقتی از خانه درآمد که آقا سرخسی به مسجد می رفت و از مقابل درشکه نصراله خان می گذشت. سرانجام هم میرزا اکبرخان برگ درشت اش را رو کرد و در همان سال قطعه زمین موروثی زیر قبرستان امام زاده را به معارف بخشید و سال پیش بود که اولین مدرسه شش کلاسه ی دخترانه و یک درمانگاه چسبیده به آن، که تمام مخارج اش را میرزا تأمین کرده بود، در حضور وزیر معارف و معاون صحیّه و سرشناسان شهر به نام نامی اعلی حضرت همایون گشوده شد. در مراسم افتتاح در کنار وزیر معارف، میرزا اکبرخان با کلاه فرنگی و نصرت زمان با کت و دامن و بدون روسری دیده می شدند که پهلو به پهلوی حضرت والا و زن اش روی صندلی های ردیف اول نشسته بودند.

پس از این ماجرا، میرزا خودش را در محل بالاتر کشید و در اداره ی امور، شانه به شانه آقا سرخسی می سایید. این اواخر حتی زمزمه بود که قرار است اوقاف، تولیت امام زاده را به میرزا اکبرخان بسپرد.
ماست بند و زن اش در عین حال تظاهرات مذهبی را فراموش نمی کردند و هر چند مسجد رفتن شان مرتب نبود، اما میرزا شب های سه شنبه و جمعه هر طور بود خود را به نماز جماعت و یا منبر آقا سرخسی می رساند. در این گونه مواقع مومنین او را تا صف جلو هدایت می کردند و این خود خشم آقا سرخسی را، که در آن شرایط سخت قادر به عکس العمل نبود، بیش تر برمی انگیخت.
گذشته از این میرزا اکبرخان دخترهای اش را به درس قرآن افسر سادات هم می فرستاد و تا سالی که مراسم آزاد بود، ایام عزاداری مخارج پذیرایی سینه زنان را در دهه ی محرم، به تنهایی عهده می گرفت. لباس سیاه می پوشید، در حیاط امام زاده گوشه ای می ایستاد، به هنگام ذکر مصیبت دستمالی از جیب بیرون می کشید، روی چشم می گذارد و شانه های اش به لرزه می افتاد.
سرانجام حاصل تلاش و همچشمی میرزا اکبر و آقا سرخسی این بود که هر چند محله ی ما بسیار کم تر از نقاط دیگر شهر، اما کم و بیش صورت تازه ای به خود می گرفت. افتتاح مدرسه ی دخترانه و درمانگاه، که رفته رفته جای خود را بین مردم باز می کرد، رخنه هایی در آن سدّ گشوده بود. دیگر از آن پیچه پیچی ها و چاقچوربندی ها کم تر خبری بود، دست زن ها در اداره ی داخل خانه و خرید و رفت و آمد بیرون از خانه بازتر شده، نوعی «ندیده انگاری» در تمام امور دیده می شد.


از آن سو امام زاده هم رونق روزافزونی داشت، از دخیل بندی ها و نذورات چیزی کم نمی شد، صف نماز جماعت سراسر شبستان مسجد را پر می کرد و با این که آقا سرخسی دیگر تاریخ اسلام را آن گونه که خود می خواست تفسیر نمی کرد، اما باز هم منبرش مرکز تجمع مردمی بود که نمی خواستند صدای این تنها تریبون باقی مانده نیز خاموش شود.
«خله» نه فقط از آن جهت که خانه ی پیش نماز ریخت و پاش و رفت و آمد فراوانی داشت، به خانه ی آقا سرخسی بیش تر خوانده می شد؛ بل افسر سادات، به دلیلی که کاملا روشن نبود، این بنده ی مفلوک خدا را زیر بال و پر خود گرفته، برایش دل سوزی می کرد و شوهرش را وامی داشت تا بالای منبر به اهل محل یادآور شود تا هر چه می توانند به این پناه آورده محبت کنند و دل اش را نیازارند.
پیش نماز اول شب که به مسجد می رفت، در راه جوانان و مردم را نصیحت می کرد که دچار وسوسه های شیطانی نشوند و علی الخصوص به بزرگ ترها می سپرد که بیش تر مواظب بچه ها باشند تا اسباب اذیت و آزار اهل محل، زوار و احیانا این از پا افتاده ای نباشند که خداوند نگه داری او را به مردم محل حوالت داده بود.

__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Friday 11 March 2016   #11
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

چندی نگذشت که کدورت های کهنه بین افسر سادات و نصرت زمان زمینه ی بروز تازه ای یافت و در این میان نزدیک بود مصیبت آن گریبان «خله» را بگیرد.

شیخ جواد، پسر اول افسر سادات، با قد بلند، چشم های درشت مشکی، صورت رنگ پریده ی جذاب و نرمه ریش مخملی کم پشت و سیاه، کمی شیرین عقل بود و گاه کتاب به دست با شلوار لیفه دار سفید و پیراهن بلند عربی خاکی رنگ با سری برهنه، که موهای نسبتا کوتاه براق و آشفته ای داشت، توی کوچه بالا و پایین می رفت و با خود زیر لب نجوا می کرد. مادرش می گفت از بس کتاب های کهنه ی پدرش را خوانده، عقل اش از سرش زیادتر شده است. اما مردم، به خصوص که سیمای شیخ جواد مثل تابلوی قدّیسین زیبایی درخشنده ای داشت، می گفتند: دختر اجنه ی کافری عاشق پسر آقا سرخسی شده، کاری می کند که شیخ سر به کوه و بیابان بگذارد تا او را برای خود بردارد و جدا معتقد بودند که شیخ تا به دختر اجنه دست ندهد به حال طبیعی خود برنخواهد گشت.

جوان آرام، که چشمان شیدایان و نگاه بی قرار و رخشنده ای داشت، معلوم نبود از کجا عاشق ستاره دختر بزرگ میرزا اکبرخان شده بود. بعضی ها می گفتند که افسر سادات به خصوص پس از شایعه ی انتقال تولیت امام زاده به ماست بند از ترس این که مبادا میرزا اکبرخان، در آن شرایط مساعد، بالاخره زیر آب آقا سرخسی را از محله بزند به فکر وصلت دو خانواده افتاده تا نه فقط کدورت ها را از بین ببرد، بل موقعیت پیش نماز را از هر طرف محکم کند و با همین نیت زمینه ای چیده بود تا شیخ جواد، ستاره را وقت گرفتن درس قرآن از شکاف پرده بدون حجاب ببیند و راستی هم شیخ جواد روزهای درس قرآن دختران میرزا اکبرخان، از خانه بیرون نمی آمد.


بالاخره پچ پچ اهل محل در این باره کار را به جایی رساند که نصرت زمان، که منتظر فرصت بود، دخترش را به درس قرآن نفرستاد و واقعا هم از آن پس حال شیخ جواد بدتر شد و گاه، کتاب به دست، با شلوار کتانی روی سکوی کنار خانه ی میرزا اکبرخان می نشست و با سرخی به چشم خوری، که در صورت مهتابی و خوش حالت او به سادگی از پریشانی درون اش خبر می داد، به در بسته ی خانه ی میرزا چشم می دوخت.
عاقبت افسر سادات، با کوشش زیاد، آقا سرخسی را، که زیر بار نمی رفت، راضی کرد که در مسجد از پدر ستاره بله خواستگاری را بگیرد میرزا اکبرخان هم، بی کم و زیاد، به پیش نماز جواب دو پهلویی داده بود:

_ واله حاج آقا، من و نصرت زمان شرط و بیع کرده ایم که کار پسرا دست من باشه، کار دخترا دست خودش. با این همه بالای چشمم! کوچکی می کنم و پیغام شما را می رسانم. تا آن جا که به بنده مربوط می شود، سعادت دو دنیاست.

فردا، هنوز ظهر نشده، جواب نصرب زمان به افسر سادات رسید:

_ نازنین دخترمو بدم به این خل و چل؟! سیب سرخ و دست چلاق؟!

بار دیگر زندگی در محله گرد داستان تازه ی این دو خانواده می گردید: یک روز چو می افتاد که یکی از کارگران میرزا اکبرخان گبره و تمام دستگاه ماست بندی اش نجسه! چندی بعد می گفتند به خانه ی ماست بند سنگ می افتد و کار، کار همان جن عاشق شیخ جواد است که می خواهد خانواده ی ستاره را از محله فراری دهد. بعد هم معلوم شد خود نصرت زمان وقتی زن میرزا اکبرخان شده «دخترگی» نداشته، فاسق جوان تارزن همسایه بوده، که در جوانی از سل سواره ورپریده و در دم مرگ وصیت کرده که تارش را برای نصرت زمان بفرستند و این، همان تاری است که حالا توی خانه ی میرزا اکبرخان روی دیوار اتاق اندرونی نصرت زمان است.

کار حتی به جایی رسید که از قول کبری بیگم رخت شور قسم می خوردند که توی سردابه ی خانه ی ماست بند، خمره خمره شراب هست و میرزا اکبرخان و زن اش آخر شب ها نجسی می خورند. دیگر شایع بود که میرزا به خاطر بی آبرویی توی محل، سر نصرت زمان هوو آورده، زن جوان گرفته، حالا خیال دارد خانه را برای نصرت زمان و بچه ها بگذارد و خود به خانه ای برود که بالای شهر برای زن تازه اش خریده است.


نصرت زمان و میرزا اکبرخان کلمه ای درباره ی این بدگویی ها که سرمنشأ و راست و دروغ اش معلوم نبود، حرف نمی زدند. فقط شنیده شد که میرزا اکبرخان، با لبخند پرمعنی، توی مسجد به میرزا عبداله، کتاب فروش نبش پله های نوروزخان، گفته بود که: «امان از دست این زن ها! بی خود نیست که از قدیم سفارش شده که از زن سلیطه و دیوار شکسته و سگ هار باید حذر کرد!»
اوایل ماه اول پاییز بود. اهل محل یک یک آب حوض های از تابستان مانده شان را توی آب روی گاوچاه وسط کوچه خالی می کردند، دو سه روزی می گذاشتند تا خزه ی دیواره های سیمانی حوض خشک شود، بچه و بزرگ با کهنه و پاره آجر، پوسته های خشکیده و خاکستری شده ی خزه ها را می تراشیدند، کف حوض را جارو می کردند و بعد به نوبت، نیمه های شب که آب جوی تمیز بود، توپی تنبوشه ها را برمی داشتند و آب قنات وقفی شفاف و خنک را به داخل حوض سرازیر می کردند. صبح فردا، بچه ها ماهی های سیاه و سرخ و طلایی چند روز در لگن مانده را، که از ترس گربه روی شان غربال وارونه شده بود، با دست می گرفتند و به میان آب تازه و در رنگ پرتاب می کردند. ماهی ها به سرعت دو سه چرخی می زدند و بالاخره آرام میانه ی حوض بی حرکت می ماندند، حریصانه آب تازه را می بلعیدند و از کناره ی آب شش های شان ذره های لجن مانده را به بیرون پرتاب می کردند.

کار و بار «خله» سکه بود. از این خانه به خانه ی دیگر می رفت و دائم بر وزن کیسه ی کرباس گردن اش، از سنگینی سکه های تازه افزوده می شد. نوبت خانه ی میرزا اکبرخان که رسید، «خله» از صبح پاچه ها را بالا زد، سطل های لبریز آب را از دو پله ی سنگی، که فاصله کف حیاط تا بر کوچه بود، بالا می کشید و از همان پیشخوان در، روی زمین و به طرف هرز آب وسط کوچه ول می کرد. بوی خاک نم خورده و لجن مانده ی کف حوض، کوچه را انباشته بود. زن و مرد کمی پاچه های شلوار و یا دامن چادرها را بالا گرفته، آهسته و مماس با دیوار، از مقابل خانه ی میرزا اکبرخان پاورچین می گذشتند، تا انتهای لباس های شان «احتیاط دار» نشود.

دو ساعتی از ظهر گذشته و کار «خله» تمام شده بود که صدای جار و جنجال ناگهانی از خانه ی میرزا اکبرخان، محله را از خواب بیدار کرد. صدای قشقرق نصرت زمان که فحش می داد و جیغ می کشید که لچک افسر سادات را به سر آقا سرخسی می بندد، همرا با فریادهای «خله» که به ماغ کشیدن گاوی شبیه بود، جمعیت را حیران و هراسان، سرپا پشت خانه ی میرزا اکبرخان نگه داشته بود. مردها از ترس این که کسی در خانه سربرهنه باشد، داخل نمی شدند و زن ها، یکی یکی با چادر نمازهای شلخته سر کرده، شتابان و برخی خواب آلود، از راه می رسیدند، پرده ی ضخیم کرباس جلوی در را پس می زدند و خود را داخل خانه ی میرزا اکبرخان می انداختند.
دیری نگذشت که صدای نصرت زمان قطع شد. معلوم بود با دست جلوی دهان اش را گرفته اند، صدای خفه ی نصرت زمان، که پیاپی ناسزا می گفت، هنوز تا وقتی که میرزا اکبرخان، کمی رنگ پریده، با سگرمه های درهم، یاالله گویان وارد خانه شد، به گوش می رسید. سه چهار دقیقه ی بعد، زن ها دسته جمعی از خانه بیرون ریخته شدند و صدای میرزا اکبرخان پشت سرشان شنیده شد:
_ خواهرها بفرمایید! قال را بکنید! شتر را کشتند!


زن ها پکر و ناباور، در حالی که زیر گوش هم پچ پچ می کردند، سراسر کوچه پخش شدند و لحظه ای بعد، «خله» که کناره های بینی سرخ شده اش هنوز خون آلود بود، از خانه بیرون آمد. همان لبخند مأنوس را بر چهره داشت، چیز هایی کوتاه و نامفهوم زیر لب زمزمه کرد، انبوه بچه ها و مردها را شکافت و به طرف بقالی آقا سید رفت. در خانه ی میرزا اکبرخان با سر و صدا پشت سر «خله» بسته شد.

هنوز غروب نشده گفته شد که شیخ جواد به وسیله ی «خله» برای ستاره نامه ی قربان صدقه فرستاده است. دسته ای می گفتند همراه نامه مقداری زهر هلاهل هم بوده و شیخ جواد به ستاره نوشته است که همان شب، ماه که درآمد هر دو با هم خودشان را بکشند و اون دنیا کنار هم باشند. دخترهای محل عقیده داشتند همراه نامه فقط یک گل خشکیده بوده، نه زهر هلاهل! فقط بلور خانم زن آقا اسداله مخراج کار، که مرد الواطی بود، از قول شوهرش همه را مطمئن کرد که شیخ جواد با نامه کلید کلون در خانه شان را برای ستاره فرستاده، نه زهر و این جور چیزها!

با این همه، خلاف انتظار، صبح روز بعد قضیه به طور مرموزی فراموش شده بود. کسی نامه ای ندید و حادثه دنبال نشد. از آن به بعد هم دیگر از زبان کسی شایعه ای راجع به زندگی میرزا اکبرخان و نصرت زمان شنیده نشد. چند نفر می گفتند نصرت زمان خوب چاک دهان افسر سادات را دوخت. یکی دو نفر هم عقیده داشتند نقشه ی اصلی را خود میرزا اکبرخان کشیده بود.


ماه آخر پاییز، اولین برف بر زمین نشست. همان شب، «خله» توی دستدانی اش صاحب اثاثه ی تازه ای شد: چراغ فتیله ای، کتری و قوری، لحاف چهل تکه ی روی هم رفته نو، تشک و بالش. «خله» کف دستدانی، که با پتوهای کهنه فرش کرده بود، تکیه کرده به لحاف و تشک نو، در حالی که دو لته ی در را از حرارت چراغ فتیله ای باز گذارده بود، چای دم می کرد. زیر نور فانوس، ضمن کار با خود حرف می زد و بر گوشه ی لب اش، همان لبخند بی معنای همیشگی، گاه به گاه پیدا می شد.

هیچ کس تردید نداشت که همه ی این تجملات تازه را افسر سادات به «خله» بخشیده است. رفت و آمد «خله» به خانه ی پیش نماز پس از حادثه ی خانه ی میرزا اکبرخان هیچ کم نشد. چیزی که بود دیگر کسی شیخ جواد را ندید که روی سکوی کنار خانه ی نصرت زمان بنشیند. اوایل شب، شیخ جواد پشت سر آقا سرخسی با فاصله ی کم و سری فرو افتاده، به راه می افتاد. وقت نماز، پشت سایه ی او، در صف اول به پدر اقتدا می کرد، آشفته حال و با حرکات بی قرار دست و سر، به موعظه گوش می داد و ساعتی از شب گذشته، پس از پراکنده شدن کامل نمازگزاران، باز هم پشت سر پدر، در نیمه تاریک کوچه ها، سر را بالا می گرفت، در و دیوار را برانداز می کرد، نزدیک خانه ی میرزا اکبرخان خود را به کنار کوچه می کشید، بازوی اش را به دیوار کاهگلی می مالید، با دست کوبه ی در خانه ی ستاره را لمس می کرد و بالاخره راهی خانه می شد. از بیرون مسجد «خله» فانوس به دست، دو قدم جلوتر، همراه شان می رفت. راه رفتن سنگین و پروقار آقا سرخسی، میان این دو همراه شیرین عقل سر به هوا، در کوچه های تنگ و نیمه تاریک محله ی ما، که سرگذر اصلی یکی دو لامپ شهرداری می سوخت و در پیچ کوچه های فرعی، تک و توک چراغ موشی های دست ساز دود می کرد؛ تابلوی ساده، مأنوس و گویایی بود از احساس آرامشی که ماندگان جامعه در آن دوران سکوت، در پناه این «مردان خدا» به دست می آوردند.


سرمای سخت ماه اول زمستان آن سال را، پچ پچه ی گرم و تازه در گرفته ای پوشاند.
نزدیک به انتهای کوچه ی بن بست، چسبیده به بیرونی منزل آقا سرخسی، خانه ی کوچک دو اتاقه و نیمه مخروبه ای بود که زن میان سال تنهایی در آن زندگی می کرد.
ملی خانم، که مثل تمام زنان نازا، در چهل سالگی هم آب و رنگ کاملی داشت، سال ها پیش از این و پس از قریب 15 سال صبر و انتظار، بالاخره از طرف شوهرش مطلّقه شد. مش ذبیح اله آب غوره گیر، که ملی را بیش از اندازه دوست داشت، وقتی مقابل آینه ی حمام به موهای سفید رو به افزایش سرش نگریست و هنوز هم اجاق زن اش را کور دید، بالاخره قبول کرد که به مشیّت الهی تسلیم شود و زن تازه ای بگیرد. ملی که نمی توانست سر شوهرش را روی بالین دیگری ببیند، راضی نشد که با هوو بسازد و به قول خود، مشدی را راحت گذارد تا آسوده خیال جوانی اش را نو کند.

مش ذبیح اله با افسوسی آشکار خانه ی کوچک شان را با اثاثه به نام زن اش کرد، پولی گوشه ی صندوق ملی گذارد و خود، دو اتاقه ای در همان حوالی سرچشمه، که محل کسب و کارش بود، اجاره کرد، اثاث زندگی تازه ای خرید، زن گرفت و حالا که ده سالی از آن روزگار می گذشت، صاحب چهار پسر شده بود.


هنوز هم، گرچه بسی کم تر از سال های نخست، هر از چند گاه، مش ذبیح اله روزی را به هوای یک نظر دیدن ملی خانم، در دکان آقا سید به بهانه های مختلف سر می کرد.
ملی خانم، به خصوص از آن جا که نازا بود، به عنوان زن دوم و سوم و حتی چهارم، از همان چند ماه اول پس از جدایی، خواستاران زیادی داشت. هر کس در محل، که دست اش به دهان اش می رسید، بخت خود را در به چنگ آوردن این بیون زن سی ساله ی زیبا آزموده بود، که برق خاموش ناشده ی محبت مادری در چشمان اش بود، سرخی گونه های دختران را داشت و اندام میانه بالای نازک و نازاییده اش سخت وسوسه می کرد. ملی خانم به همه جواب رد می داد و وقتی اصرار می شنید، می گفت:

_ اون جا که خانوم خونه بودم چی به سرم اومد، که حالا برم کلفت خانوم بالاها و خانوم پایینا بشم؟

ملی خانم برای زن های محل دوخت و دوز می کرد و شایع بود مش ذبیح اله پس دست خوبی برایش گذارده است. زمانی هم زمزمه درگرفت که ملی، با صابرخان، قصاب محل، که بچه ها ساطورخان صدایش می زدند، سر و سری به هم زده است. ملی خانم چندی دندان روی جگر گذارد و بالاخره وقتی دهان مردم بسته نشد، به امام زاده پناه برد و از حرم بیرون نیامد. نه آب خواست و نه غذا خورد. گوشه ای سجاده پهن کرده، پیاپی نماز می خواند و برای اهل محل از خدا طلب بخشایش می کرد. زن ها، چند چند دورش جمع می شدند و التماس می کردند که سر خانه و زندگی اش برگردد. ملی خانم جواب کسی را نمی داد، نمازش که تمام می شد، دست اش را به آسمان بلند می کرد و اشک ریزان با صدایی دردمند می گفت:

_ خدایا! من از این ها گذشتم. خدایا! من لقد خورده ی بی یاور به درگاه ات از کسی نمی نالم، تو هم از سر تقصیرات شون بگذر!...

بعد سه روز، بی هوش و رمق بر سر سجاده از حال رفت. زن ها چند نفری دست و پای اش را گرفتند و در میان صلوات اهل محل به خانه اش بردند. از آن پس ملی خانم قدّیسه ی محل بود، دیگر کسی به سراغ اش نرفت، خواستگاری ها قطع شد، زن ها به سرش قسم می خوردند و سکه ی رایج بدگویی پشت سر دیگران را، با نقش ملی خانم، کسی در محله ی ما نمی خرید.

__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Friday 11 March 2016   #12
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

حالا ملی خانم، گرچه پس از سال ها تنهایی و سوزن زدن دیگر آن چشم های خندان و ناز آلوده ی قدیم را نداشت، اما هنوز چابک و سر پا بود و چادر مشکی هنگام راه رفتن بر روی اندام سالم اش می لغزید.


مدتی بود افسر سادات نوبه به نوبه، به دیدن ملی خانم می رفت. ظاهر قضیه این بود که زن آقا خیال دارد دو قواره کربدوشین گل دار از پارچه های ته صندوق اش را، که سوقات سفر اول آقا سرخسی به مکه بود، از ترس پوسیدن برای دختران اش لباس کند. ملی خانم آن ها را، که چشم زنان آرزودار را خیره می کرد، به همه نشان می داد و با خنده و اندکی حیرت نقل می کرد:


_ افسر سادات گفته یه قواره شو واسه ی خودت ببُر. گفته ایشالاه هر دومون با این چادرای تازه میریم پابوس امام رضا!...


و بعد ابروها را با اخمی شیرین درهم می کرد و می گفت:


_ خواهر نمی دونم چرا بعدش غش غش زد زیر خنده!...


زن ها که کنجاوی به خارش شان انداخته بود، به تکاپو افتادند و چیزی نگذشت که پیش همه حتی بچه های کوچک محل هم آفتابی شد که افسر سادات خیال دارد ملی خانم را برای «خله» صیغه کند. دیگر همه جا، در نانوایی، درحمام، توی صحن و حرم، در مسجد و در نشست های هر روزه ی زنان، زمزمه ای جز در این باره درنمی گرفت. بار دیگر بازار حدس و گمان زن ها رواج داشت و مارمولک بدگویی و فتنه انگیزی و خیال بافی در همه جای محله می خزید.


پاره ای می گفتند «خله» از خویش و قوم های دور افسر سادات است و زن آقا روی لکه ی فامیل اش را به این وسیله می پوشاند. یکی دو نفر عقیده داشتند که کار، کار خود ملی خانم است و می گفتند: زن بی چاره از بس عذاب تنهایی کشیده، خیالاتی شده و نصف شب ها صدای پا میشنفه و تو این فکره محض احتیاط کسی رو تو خونه داشته باشه. بعضی ها هم نظر می دادند که: خیالات ملی خانم از این بابته که پول های ته صندوق اش هم زیاد شده.




منظر خانم زن مصیب خان قناد که آب نبات قیچی های خوش رنگ مغز پسته دارش جای کمبود موسمی قند را در محله پر می کرد، محکم پای این حرف ایستاده بود که:




_ چه صاف صادق! قضیه، قضیه ی همین یه وجب خونه ی زن بی چاره س. قراره از جا خیابون رد بشه. میگن تو نقشه، خونه ی ملی میفته لب خیابون. خب جونم، زن آقا واسه ی خون اش در بر خیابون می خواد. بده و بستونه، اون خل بی زبون هم واسطه اش.


_ وا! ملی اگه اهل بده و بستون بود، حالا کاروانسراش جای بارانداز نداش. حتما باید لیچار ببافین؟ این ملی بی چاره هم شده، حکایت اون مَثل که میگه: صاحب پنج دری و دربه دری1.


_ نه جونم! خوابین شماهام! زن آقا تونست جا پای جاسوس شو سفت کنه، که براش از تو خونه ی کله گنده های محل خبر می بره. اسم اش اینه که خله، اما صدتا مثل من و تو رو درس میده.


کار کم کم بالا می گرفت که بالاخره خود افسر سادات به زبان آمد:




_ توی این زمستون سیاه، سر نماز هم از فکر این مرد بی نوای بخت کور بیرون نمیام. من که خیری به دنیا نکردم، کسی چه میدونه، شاید این آفتاب پرعمر، دل این دو تا به هم خوش بشه، دل خدام به من روسیاه، نرم!


و بعد در حالی که آه می کشید و کسانی که سر راه خوش بختی بچه های مردم چاه می کنند را نفرین می کرد، می گفت:


_ خیر، خیر میاره، بل که کسی باعث سر و سامون گرفتن جوادم شد. داره از دست میره بچه م.


دو روزی نگذشته، خبر تازه محله را از حیرت به هم ریخت. ملی خانم به افسر سادات پیغام داده بود.




_ بیاد پیش آقا شرط کنه دست به من نزنه، یه صیغه ی محرمیت می خونیم و همین! میاد خونه ی من، خرجیشم با خودم، اون تو زیرزمین، من اتاق بالا. اون می خره، من می پزم. عین دو تا خواهر و برادر. اینم برای رضای خدا قبول می کنم. اگرم پس فردا افتادمو مُردم کسی هست که جنازمو بی منت بلند کنه.




به نظر می رسید اهل محل از این تصمیم ملی خانم دل خوش نیستند. به مردهایی که پس از ده سال هنوز ته دل به ملی خانم نظر داشتند، برخورده بود و «خله» را به چشم رقیب پیروز خود می دیدند. قبل از همه ابراهیم آقای شاطر دق دل اش را خالی کرد. همان شب ملی خانم از نانوایی که برگشت، به جای نان برشته ی بلند و خشخاش زده ی همیشگی، نان کوتاه و کلفت و بدپختی به دست داشت. شاطر ابراهیم به این هم قانع نشده، نان را که دست ملی خانم می داد، طوری که فقط زن بشنود، زیر لب به مسخره غر زده بود:


_ بفرمایین عروس خانوم!...




زن ها، که هنوز هم دنبال کاسه ی پنهان شده زیر نیم کاسه می گشتند، دائم طعنه می زدند. نوبرخانم، زن کک و مکی و جیغ جیغوی اوس حیدر شیروانی کوب، که استاد زبان گرفتن در مجالس زنانه ی ترحیم های خانوادگی بود، می گفت:




_ ایوب هم بالاخره صبرش تموم شد. قدّیسه خانوم مردمو خر فرض کرده!...
و بعد دهان اش را کج می کرد و کلمات پیغام ملی خانم را با ادا و استهزاء بیرون می ریخت:


_ بیاد پیش آقا شرط کنه...


_ نه خواهر، همونه که گفتم، میخواد افسار زن بی چاره رو بده دست این نره غول! قضیه ی خونه س و بس! میگن برای راضی کردن ملی بهش قول اشرفی داده.


_ این چه حرفیه! اگه این صنار سه شاهی پس دست اونم از دست اش درنیارن، خیلیه! اینا تا حالا کی نم پس دادن که این بار دوم اش باشه؟ اشرفی! اشرفی!...


فقط صدیقه خانم، زن دوم آقا سرخسی بود که می گفت:


_ بی خود گناه واسه خودتون نخرین. غیبت هیزم جهنمه! هووی منه، باشه. روز جواب، سخته. باید حق گفت و حق شنید. زن آقا واسه ی پسرش نذر کرده، خواب فرشته رو دیده که بهش می گفته از پسر تو واجب تر اونان. و اشاره اش به «خله» و ملی خانم بوده.




با همه ی بدگویی ها، پس از موافقت ملی خانم، مقدمات کار به سرعت طی شد و بالاخره روز قبل از مراسم، «خله» را به حمام بردند، دست و پای اش را حنا بستند، دلاک صورت اش را پاک تراش کرد و موهای کم پشت و سراسر سفید سرش را مرتب کرد. لباس های نو تن اش کردند: شلوار دبیت مشکی، پیراهن سفید کتان، کت خاکستری راه دار از کرباس ضخیم یزدی، نیم پالتوی ماهوتی نیمدار انگلیسی، جوراب سیاه پشمی دست باف و بالاخره یک جفت گالش کف نمدی آلمانی نو.




«خله» با همان لباس، مثل روز اول ورودش به محله، در حالی که همچنان زیر لب زمزمه می کرد و لبخند می زد، سراسر کوچه ی اصلی را پیمود. شادمانی تمسخرآلودی بر سیمای کسبه و اهل محل نشسته بود. شاطر ابراهیم با پارودار و خمیرگیر دست از پخت کشیدند و مقابل نانوایی، «خله» را تماشا می کردند. بالاخره هم علی آقا سبزی فروش، که به لُغزخوانی معروف بود، طاقت نیاورد:




_ بی خود شیکمتو صابون نزن، جات تو زیرزمینه!...




زن های مقابل دکان، چادرها را روی صورت کشیدند و غش غش شهوانی ریز و بریده بریده خنده شان بلند شد. شب، ملی خانم برای «خله» به ترین دست پخت اش را، که در عین حال نشانی از آرزوهای درون زن بی چاره بود، فرستاد: کوفته تبریزی درشتی که جوجه ی کوچک و کاملی در میان آن بود.


با وجود برف درشت دانه ای که می بارید، قابلمه ی غذا را خود زن آقا برای «خله» برد و در حالی که به صدای اش تابی عشوه گرانه می داد، گفت:
_ بگیر، فردا شب از دست خودش می خوری! این سوراخ موشم واسه ی صاحاب کنس جد کمر زده اش بذار!




آن شب تا سپیده برف بارید. زیر آسمان ناگهان باز شده و بی ابر، سرمای شفاف و شیشه گون صبحگاهی، از فریاد کوتاه و نابه هنگام پیر کلاغی از نفس افتاده و سحر خیز، ترک برمی داشت. آوای مقطع و هشدار دهنده ی حیوان، که به صدای شکستن ناگهانی شاخه ای خشک می ماند، از فراز چنار کهن تا آن سوی دیوارهای قبرستان متصل به امام زاده کشیده می شد و انعکاس آن، ریزه های درخشان برف را از روی نازک ترین شاخه های درخت می تکاند.


مش ابوتراب رفتگر که به عادت هر روز برای بیدار کردن «خله» رفت، او را لباس دامادی به تن و در حالی که همان لبخند همیشگی را بر لب داشت، در رخت خواب اش مرده یافت. خبر به سرعت در محله پیچید و ربع ساعتی بعد مقابل دستدانی چنان ازدحامی بود، که هرگز و حتی هنگامی که خبر مرگ شیخ محب پخش شد، سابقه نداشت. دکان دارهایی که برای خورد و خوراک مردم مجبور بودند صبح زود سر کاسبی باشند، دکان ها را ول می کردند و یکی یکی از راه می رسیدند. پشت سر مردها، انبوه زن و بچه هایی که از سرما مچاله شده بودند، تنگ هم ایستاده، نجوا می کردند. پچ پچ اسرار آمیزی لابه لای سکوت سنگین و پرسش آلود مردم غلت می زد. مردها چنان که بخواهند ناباوری را از خود دور کنند، یک یک زانو می زدند، داخل دستدانی سرک می کشیدند، با قیافه ای منقلب و مات از جای برمی خاستند، به گرداگردشان سر تکان می دادند و جای شان را به نفر بعد می سپردند.




ناگهان از میان جمعیت صدای نصرت زمان بلند شد:




_ تو کار خدا فضولی کردن، خدام جوابشونو داد.




جمع زن ها به آرامی موج زد و همهمه ای به نشانه تصدیق میان شان پیچید. صدایی دیگر برخاست.




_ دل داده های ملی چیز خورش کردن!


_ چی میگی بابا؟!... تمیزی بهش نساخت. ترکیده سبو، لایق سنگه2!


_ خدا زده رو بنده کی نجات میده؟


_ بی چاره ملی خانوم!


_ وا! اون چرا؟ به همون خانوم خانومایی بگین که انگشت تو کار خدا می کنن.


_ اوا، پس کسی کار خیر نکنه؟ چه حرفا!


کدورت های کهنه ی دو خانواده بار دیگر از ماجرا بهره می گرفت. مردها به سرعت برای خواباندن غائله به جنب و جوش افتادند. خودِ میرزا اکبر پیش قدم شد:




_ خواهرا! هوا سرده، بچه ها سینه پهلو میشن. به رحمت حق پیوست، خدا بیامرزدش، صلوات ختم کنین.


بعد هم مش ابوتراب را فرستاد تا از مسجد تابوت بیاورد، به آقا سید تفهیم کرد تا دیر نشده خبر را به نظمیه بفرستد، کسی را روانه ی خانه ی آقا سرخسی کرد تا کسب تکلیف کند و لنگه ی درهای دستدانی را روی مرده بست. مردم کم کم متفرق شدند و ساعتی بعد، محله زندگی عادی خود را از سر گرفت.




سر و ته کار نظمیه به کمک آقای نوایی هم آمد. نزدیک ظهر، «خله» را در حیاط امام زاده دفن کردند. آقا سرخسی بر جنازه نماز خواند. ملی خانم از خانه بیرون نیامد و با کسی رو به رو نشد. افسر سادات دستور داد تا سر کوچه یک سینی خرمای نذری گذاردند. لباس ها و اثاثه ی «خله» را به مش ابوتراب رفتگر بخشیدند و هنوز عصر نشده، آقا سید دوباره در دستدانی هیزم چید و گونی ذغال گذارد.


گویا کسی عجولانه آثار «خله» را از محله محو می کرد.




با این همه، آن شب مسجد بیش از همیشه از مرد و زن پر شد. سراسر روز، زن ها پشت این حرف ایستاده بودند که دخالت های بی جای افسر سادات در زندگی این مردک قانع و بی آزار، باعث خشم خدا و مرگ «خله» شده است. زن ها آن سوی حفاظ برزنتی، که آن ها را از شبستان مردها جدا می کرد، یک لحظه از قیل و قال نمی ماندند و برای شنیدن موعظه ی آقا سرخسی بی تابی می کردند. همه می دانستند که افسر سادات جواب حملات صبح نصرت زمان را به فردا هم نمی اندازد. اگر زن آقا نمی توانست مقابل این حمله ی زیرکانه و خطرناک حریف، که انگشت جای حساسی گذارده بود، درست بایستد؛ ضربه ی سختی می خورد، از اعتبار شوهرش کاسته می شد و میدان را به کلی به حریف وا می گذارد.




بالاخره آقا سرخسی همراه شیخ جواد وارد شبستان شدند. چند نفر برای بوسیدن دست پیش نماز از صف جماعت بیرون رفتند. آقا سرخسی طبق معمول مستقیم راهی محراب شد و پای سجاده نشست. مکبّر از جمعیت خواست تا صلوات بفرستند، بلافاصله اذان و اقامه گفت و آقا سرخسی به نماز ایستاد. به نظر می رسید که قرائت وی با طمأنینه تر، رکوع و سجودش از همیشه طولانی تر و خضوع و خشوع اش به خصوص در ادای کلمات قنوت آشکارتر شده است. بین دو نماز و در پایان نماز دوم تکبیر گو دعای «انّی وجّهت» را خواند و بالاخره هنگام موعظه رسید.




آقا سرخسی با حالتی خسته و سنگین از منبر بالا رفت و مطابق عادت یک پله مانده به آخر، نشست. برخلاف هر شب که مجبور بود زن ها را به سکوت و توجه دعوت کند و برای این منظور در چند دقیقه ی نخست موعظه پیاپی به صلوات متوسل می شد؛ آن شب نفس از کسی بیرون نمی آمد.





آقا سرخسی حمد خدای را به جا آورد و بر پیغمبر خدا و ائمه اطهار درود فرستاد. سپس در ورود به مطلب شمه ای درباره ی اهمیت نظافت در اسلام گفت. به سفارشی که درباره ی وضوی دائمی در احادیث شده اشاره کرد، با همین تأکید به سراغ غسل ها رفت و بعد آیه ی «الذین تتوفیهم الملائکة طیبین یقولون سلام علیکمادخلو الجنة بما کنتم تعملون» 3 را از سوره ی نحل خواند و با صدای آرام شروع به تفسیر آن کرد. چرخی در اطراف مفهوم کلی آیه زد، کلمات را یکی یکی معنی و آن گاه ترجمه ی کامل و صریح آیه را بازگو کرد، مراد از طیب را پاکی روح و نیز جسم شمرد و ناگهان ابروهای اش را درهم کشید و با چشم هایی که تا سر حد امکان گشوده و خشمگین می نمود، صدای آرام اش را به نعره ای مرعوب کننده بدل کرد و گفت:


_ از میان ما، ناشناسی که مرد خدا بود، به رحمت حق پیوست. این میهمان سختی کشیده ی خداوند، این بنده ی سلیم و بی آزار و زحمت کش او، در آستانه ی پیوستن به جوار رحمت و خوان نعمت باری تعالی، شسته و پاکیزه، حنا بسته و معطر، مصفا، مطهر، آسوده و امیدوار، و خلاصه با ظاهری چون باطن اش، که بر کوردلان آشکار نبود، پاک و بدون آلودگی، روح اش را به ملائکه سپرد تا به خانه میزبان اعلی وارد کنند. خداوندا! تو را شکر می گزارم که وظیفه ی تطهیر و آراستن این بنده ی نیکو کارت را در آخرین ساعات حیات، برای تشرف به حضرت ات به خانواده ی من واگذاردی...


صدای صلوات، همچون نوای شیپور پیروزی افسر سادات، از جمعیت بلند شد
.





1. در خانه ی ما پیر زن تنهایی اتاق گوشه ی مهتابی پشت بام را اجاره کرده بود. دوستی داشت همسن و سال خودش، که هر چند یک بار مهمان او می شد. مهمان هر زمان که از راه می رسید، همان دم در به اهل خانه می گفت:
_ می بینید ، شده ام صاحب پنج دری و در به دری!
حکایت از این قرار بود که این زن پنج پسر بزرگ و پنج عروس داشت و علی الظاهر با هیچ کدام هم نمی ساخت. وقتی با همه ی پسرها و عروس های اش قهر می کرد، آن وقت می آمد خانه ی این دوست اش مهمانی تا بیایند نازش را بکشند و برش گردانند.
من از همان ایام شیرینی لطیف این اشاره را در سخن آن پیرزن دوست داشتم و نمی دانم این ضرب المثل پر معنی را خود ساخته بود یا او هم از سینه ای به یاد داشت. زیاد گشتم ولی نیافتم جایی را که این ضرب المثل کم نظیر در آن ثبت شده باشد. این جا آوردم تا سازنده اش، هر که بوده، بی یاد نمانده باشد.



.
2. این هم تکیه کلام مادر بزرگم بود – خدا بیامرزدش – دور و برش هر کس که بد می آورد، این تکیه کلام را، که جایی ثبت ندیدم، تحویل می گرفت.




3. ملائکه به آن هایی که در پاکیزگی می میرانند می گویند سلام بر شما به بهشت درآیید به سبب اعمال شان (نحل، 32)
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان

آخرين ويرايش ناصر پورپیرار ، Friday 11 March 2016 در 01:55PM.
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 06:26AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts