بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > دين و دنيا

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي يه هفته پيش   #1
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 19,766
جزیره خضراء


داستان جزیره خضراء که علامه مجلسی در کتاب شریف بحارالانوار جلد 52 آورده

**[ترجمه]مؤلف می گوید: رساله ای مشهور به اسم «قصه جزیره خضراء در دریای سفید» یافتم که به خاطر اشتمال بر ذکر کسانی که آن حضرت را دیده اند، و به خاطر چیزهای عجیبش دوست دارم آن را نقل کنم و باب مستقلی را برای آن گشودم، چون آن را در اصول معتبره نیافتم و آن را بعینه همان گونه که آن را یافتم، ذکر می کنم:

«به نام خداوند بخشنده مهربان. حمد خدایی را سزد که ما را به شناختش رهنمون ساخت و شکر بر آنچه به ما بخشید، برای اوست و آن اقتدا به سنن آقای مردمان، محمد صلی الله علیه و آله است که از بین خلایقش او را برگزید و محبت علی و نسل او از امامان معصوم علیهم السلام را مختص ما کرد. درود و سلام فراوان خدا بر همه آنان که پاک و طاهرند.»

و بعد اینکه در گنجینه امیر مؤمنان و سید اوصیا و حجت پروردگار جهانیان، و پیشوای پرهیزکاران، علی بن ابی طالب علیه السلام ، به خط شیخ فاضل و عالم عامل، فضل بن یحیی بن علی طیبی کوفی قدس الله روحه این صورت مکتوب را یافتم:

«حمد خدایی را سزد که پروردگار جهانیان است. درود و سلام خدا بر محمد و آل او باد .

و بعد اینکه فقیر به بخشش خدای سبحان و متعال فضل بن یحیی بن علی طیبی امامی کوفی - که خدای از او در گذرد -می گوید: از دو شیخ فاضل و عالم شیخ شمس الدین ابن نجیح حلی و شیخ جلال الدین عبدالله بن حرام حلی که خدا روحشان را پاک و قبرشان را پر نور کند، در کربلای سید شهیدان و پنجمین از اصحاب کسا، مولی و امام ما ابی عبدالله الحسین علیه السلام در نیمه شعبان سال 699 هجرت نبوی که افضل درودها و اتم تحیات بر محمد و آل او که شرافت بخش تواریخ هجری هستند، حکایتی شنیدم که آن دو از شیخ صالح تقی و فاضل و با ورع و پاک، زین الدین علی بن فاضل مازندرانی که مجاور نجف - بر بلند کننده اشسلام و درود - شنیده بودند. زیرا این دو شیخ نامبرده در حرم امامین زکیین و پاک و معصوم و سعادتمند علیهما السلام در سامرّاء با این مرد صالح ملاقات داشتند و او حکایت مشاهدات خود و دیدنی هایخود را در دریای سفید و جزیره خضراء و عجایب آن، برای این دو نفر نقل کرد. من نیز انگیزه اشتیاق به دیدن او یافتم و از خدا آسانی دیدارش و شنیدن این خبر را مسألت کردم، زیرا به خاطر اسقاط بعضی از روات این حدیث اضطرابی داشت و من خواستم به سامرّاء رفته و با این فرد ناقل ملاقات کنم (و از خودش بشنوم).

اتفاقا در اوایل ماه شوال سال مذکور شیخ زین الدین علی بن فاضل مازندرانی از سامراء به حله آمد تا طبق عادت معمول خود در حرم امیر مؤمنان علیه السلام اقامت کند.

وقتی من شنیدم که وارد حله شده - و در آن ایام منتظر آمدنش بودم - به طور ناگهانی او را دیدم که در حال سواره می آمد و دنبال خانه سید با عظمت و بلند نسب منیع الحسب، فخرالدین حسن بن علی موسوی مازندرانی، ساکن حله - که خدا طول عمرش دهد - می گشت. در آن وقت من شیخ صالح مذکور را نمی شناختم، ولی به ذهنم خطور کرد که این همان مرد است .

وقتی از چشمانم پنهان شد، تا خانه سید مذکور او را تعقیب کردم. وقتی به خانه سید رسیدم، سید فخرالدین را دیدم که جلوی در خانه اش با خوشحالی ایستاده بود. وقتی مرا دید که می آیم، در رویم خندید و مرا به حضورش فرا خواند. در قلبم شادی و سور اوج گرفت و نتوانستم به خود بقبولانم که در وقت دیگری غیر از آن وقت داخل شوم.

همراه با سید فخرالدین داخل خانه شدمو به او سلام کردم و دستش را بوسیدم و سید از حالم پرسید. یکی به او گفت: «او دوست شما شیخ فضل بن شیخ یحیی طیبی است.» پس برخاست و مرا در جای خود نشاند و به من خوشامد گفت و از احوال پدر و برادرم، شیخ صلاح الدین سوال فراوان کرد؛ زیرا او آنان را از قبل می شناخت و من در آن اوقات آشنایی آنها نبودم، بلکه در شهر واسط بودم و مشغول تحصیل علم نزد شیخ عالم عامل ابو اسحاق ابراهیم بن محمد واسطی امامی - که خدا با رحمتش با او برخورد کند و او را در زمره امامانش محشور کند - بودم.


من با شیخ صالح مذکور - که خدا مؤمنین را با درازی عمرش متمتع سازد - سخن گفتم و در کلام او اماراتی دال بر فضل در اغلب علوم از قبیل فقه و حدیث و ادبیات عرب با تمام اقسامش یافتم و از او شرح حدیثی که از دو شیخ فاضل و عالم عامل، شیخ شمس الدین ابن نجیح حلی و شیخ جلال الدین عبدالله بن حرام حلی - خدای عفوشان کند - که قبلا ذکر نامشان شد، خواستم. پس در محضر سید جلیل فخرالدین ساکن حله و صاحب خانه و جمعی از علمای حله و اطراف که برای زیارت شیخ مذکور - که خدای توفیقش دهد - جریان را از اول تا آخر به من گفت و آن روز یازدهم شوال سال 699 بود و این لفظی است که از او - خدا عمرش را دراز کند - شنیدم و ممکن است در الفاظی که من از او نقل می کنم تغییر باشد، ولی معانی یکی است. پس او - خدای متعال حفظش کند - گفت:
.............................ادامه داره
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي يه هفته پيش   #2
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 19,766
ج: جزیره خضراء


«سالیان سال در دمشق شام سکونت داشتم و مشغول طلب علم در نزد شیخ عبدالرحیم حنفی که خدا او را موفق برای نور هدایت خودش کند، بودم و دو علم اصول و ادبیات عرب تحصیل می کردم. نزد شیخ زین الدین علی مغرب اندلسی مالکی، علم قرائت می آموختم، زیرا او مردی عالم و فاضل و عارف به قرائات هفتگانه بود و در اغلب علوم، مثل صرف و نحو و منطق و معانی بیان و اصول دین و اصول فقه معرفت داشت و طبع نرمی داشت و کسی به خاطر حسن ظن به او، در بحث و مذهب معانده ای نداشت.

وقتی ذکری از شیعه به میان می آمد، می گفت: «علمای امامیه چنین می گویند»، بر خلاف مدرسین که هنگام ذکر نام شیعه می گفتند: «علمای رافضی چنین می گویند». پس من به او نزدیک شدم و به نزد غیر او تردد نکردم و مدت زمانی علوم مذکوره را پیش او خواندم.

اتفاقا او عازم سفری به دمشق شام شد و به دنبال خانه هایمصری بود و به سبب کثرت محبتی که بین ما بود، جدایی از او برایم گران آمد. او نیز تاب دوری مرا نداشت، در نتیجه امر به این منجر شد که او تصمیم خود را گرفت که تا مصر همراه من باشد و همراه او جماعتی از ناآشنایان نیز بودند که پیش او درس می خواندند و اکثر آنان نیز با او همراه شدند.

همراه او حرکت کردیم تا اینکه به شهر «فاخره» از شهرهای سرزمین مصر رسیدیم و این شهر بزرگ ترین شهرهای مصر بود. پس در مسجد أزهر مدتی مشغول تدریس شد. فضلای مصر نیز خبر آمدنش را شنیدند، پس همگی جهت زیارت و انتفاع از علومش بر او وارد شدند و او در قاهره مصر مدت نه ماه ماند و ما با او روزگار خوشی داشتیم. ناگهان کاروانی از اندلس وارد شد و در میان آن مردی بود که نامه ای از پدر شیخ فاضل مذکور ما داشت که او را به مرض شدیدی که عارض بر پدرش شده بود، مطلع ساخته و از او خواسته بود قبل از مرگش به نزد وی برود و او را بر عدم تأخیر در آمدن تشویق کرده بود.

شیخ از نامه پدر رقّت کرد و گریست و تصمیم گرفت به جزیره اندلس برگردد. برخی از شاگردان نیز عزم بر همراهی با او کردند و یکی از آنان من بودم، زیرا استاد مرا خیلی دوست داشت و رفتن با او برای من نیز خوب بود. پس همراه با او به اندلس رفتم و وقتی به اولین روستا از جزیره مذکور رسیدیم، تبی بر من عارض شد که مرا از حرکت باز داشت.

وقتی شیخ مرا در آن حال دید، دلش به حالم سوخت و گریست و گفت: «بر من سخت است که از تو جدا شوم.» لذا به خطیب آن روستا که به آن رسیدیم ده درهم داد و او را امر کرد که مراقب من باشد تا یکی از دو امر( شفا یا وفات) اتفاق بیفتد. و سفارش کرد که اگر سلامتی ام را بازیابم، با او به شهرش برگردم و این چنین با من عهد کرد و سپس به اندلس رفت و مسافت راه از ساحل دریا تا شهرش پنج روز راه بود.

پس در آن روستا سه روز ماندم و به خاطر شدت مرض و تب، قدرت حرکت نداشتم. در اواخر روز سوم تب مرا رها کرد و من در راه های صاف آن روستا دور می زدم. پس کاروانی را دیدم که از کوه های نزدیک ساحل دریای غربی رسید و پشم و روغن حیوانی و کالا می آورد. پس از حالشان سوال کردم، گفتند: «اینها از سمت نزدیک سرزمین بربر که نزدیک جزایر رافضی هاست می آیند!»

وقتی این امر را شنیدم، به آنها مشتاق شدم و انگیزه شوق به سرزمینشان مرا جذب کرد. پس به من گفته شد که مسافت تا آنجا، بیست و پنج روز است و دو روز آن حرکت در جایی بدون آبادی و آب است و پس از آن روستاها متصل هستند. پس با مردی از آنان الاغی به مبلغ سه درهم کرایه کردم تا مسافتی را که آبادی نداشت را با آن بپیمایم. وقتی آن مسافت را پیمودیم و به زمین هایآباد رسیدیم، پیاده به راه افتادم و به اختیار خودم از روستایی به روستای دیگر نقل مکان می کردم تا به اول آن اماکن و روستا ها رسیدم. به من گفتند: «بین تو و جزیره روافض سه روز مانده.» پس بدون درنگ حرکت کردم.

پس به جزیره ای رسیدم که چهار دیوار بلند داشت و برج های بلند سر به فلک کشیده داشت و آن جزیره با دژ های خود، بر ساحل دریا اشراف داشت. پس از در بزرگی که باب بربر نام داشت وارد شدم و در راه ها به دنبال مسجد شهر می گشتم. پس آن را نشانم دادند و داخل شدم و آن را مسجدی بسیار بزرگ واقع در غرب شهر و کنار دریا یافتم و در گوشه مسجد برای استراحت نشستم که ناگهان مؤدن بانگ اذان ظهر داد و بانگ «حی علی خیر العمل» را ( که مخصوص اذان شیعه است) سر داد و وقتی اذانش تمام شد، برای تعجیل در فرج امام زمان علیه السلام دعا کرد.


پس گریستم و جماعتی فراوان داخل مسجد شدند و شروع به وضو گرفتن از چشمه ای در زیر درختی واقع در شرق مسجدکردند و من با خوشحالی به آنان می نگریستم که به شیوه منقول از ائمه هدی علیهم السلام وضو می ساختند.
.............................ادامه داره
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي يه هفته پيش   #3
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 19,766
ج: جزیره خضراء


وقتی از وضوی خود فارغ شدند، مردی خوش سیما با سکینه و وقار از بینشان آشکار شد و به سمت محراب رفت و برای نماز قامت بست. پس صفوف پشت سرش تشکیل شد و او به عنوان امام و بقیه به عنوان مأموم اقتدا کردند و نمازی کامل با ارکان منقوله از ائمه ما علیهم السلام به گونه پسندیده با واجبات و مستحبات خواندند و همچنین تعقیبات و تسبیحات نیز به گونه تشیع برگزار شد و از شدت رنج سفر و خستگی در راه، نتوانستم نماز ظهر را با آنان بخوانم.

وقتی از نماز فارغ شدند و مرا دیدند، عدم اقتدای من به خود را زشت دانسته و همگی به سمتم آمدند و از من حال و اصل و مذهبمرا پرسیدند.من احوال خود را برایشان شرح دادم که عراقی الاصل هستم، اما مذهبم؛ من مردی مسلمان هستم و قائل به وحدانیت خدای لاشریک له و عبودیت و رسالت محمد صلی الله علیه و آله هستم، همو که خدا او را با هدایت و دین حق فرستاد تا بر همه ادیان چیره اشسازد، اگرچه مشرکان اکراه داشته باشند.

پس به من گفتند: «این دو شهادت تنها خون و حیات تو را در دار دنیا حفظ می کند. چرا شهادت دیگری را نمی دهی تا بدون حساب وارد بهشت شوی؟»پرسیدم: «آن شهادت چیست؟ خدا رحمتتان کند! مرا به آن هدایت کنید.» امامشان به من گفت: «شهادت سوم این است که گواهی دهی امیر مؤمنان و پیشوای دین و رهبر پیشانی سفیدان، علی بن ابی طالب و امامان یازده گانه از فرزندانش، اوصیای رسول خدا و خلفای بلافصل او هستند. خدای عزوجل اطاعت آنان را واجب گردانده و آنان را اولیای امر و نهی اش و حجت بر خلایق در زمین و امان مردمان قرار داد؛ چون صادق امین، محمد صلی الله علیه و آله رسول رب العالمین، آنان را صریحا از ندای خدای عزوجل به او نسبت به مسأله ولایت در شب معراجش به آسمان های هفت گانه خبر داد؛ در شبی که فاصله اشنسبت به پروردگارش، مانند فاصله دو سر کمان یا کمتر شد.»آنگاه امامان را یکی پس از دیگری نام برد، صلوات و سلام خدا بر همه آنان باد!

وقتی سخنانشان را شنیدم، حمد خدای سبحان را به جا آوردم و بسیار مسرور شدم و خستگی راه از تنم بیرون رفت. به آنان گفتم که من نیز شیعه ام. پس همگی از روی مهربانی به من توجه کرده و جایی در زوایای مسجد برایم معین کردند و پیوسته با عزت و اکرام در مدت اقامتم در نزدشان، به من متعهد بودند و امام مسجدشان شب و روز از من جدا نمی شد.

من از طعام اهل شهر از امام جماعتشان پرسیدم که از کجا به دستشان می رسد،زیرا زمین زراعتی در آنجا نمی دیدم! او گفت: «طعام و ارزاقشان از جزیره خضراء واقع در دریای سفید که از جزایر اولاد امام عصر علیه السلام است، به دستشان می رسد.» پرسیدم: «در سال چه قدر ارزاق به شما می رسد؟» گفت: «دو بار که امسال یک بار آمده و بار دوم هنوز نیامده است.» گفتم: «چقدر زمان مانده تا بار دوم برسد؟» گفت: «چهار ماه.»

پس به خاطر طول مدت متأثر شدم و مقدار چهل روز در نزد ایشان ماندم و شب و روز برای زود آمدن کشتی های ذخیره دعا می کردم. در این مدت، کمال اعزاز را در حق من منظور می داشتند، تا اینکه در روز آخر آن چهل روز، به سبب طول مدت دلتنگ گردیدم. لهذا به کنار دریا رفتم و به یک سمت مغرب که اهل بلد گفته بودند که ذخیره ایشان از آن سمت می آید،نگاه می کردم .

ناگاه از دور شبحی به نظرم رسید. پس از اهل بلد پرسیدم که آیا مرغ سفیدی در این دریا می باشد؟ گفتند: «نه؛ مگر چیزی دیدی؟» گفتم آری. پس شاد گردیدند و گفتند: «این همان کشتی هاست که در هر سال از بلاد اولاد امام برای ما می آید.»

پس اندک زمانی بیش نگذشت که کشتی هارسیدند. بنا به گفته ایشان، آمدن آنها در آن وقت، در غیر وقت معمول بود. پیش تر از همه کشتی بزرگی دررسید. بعد از آن یکی دیگر و بعد از آن هم یکی دیگر تا اینکه هفت کشتی تمام شد و از کشتی بزرگ، شیخی مستوی القامه و خوبروی و خوش لباس بیرون آمد و داخل مسجد شد. آنگاه وضوی کامل به طریقی که از ائمه علیهم السلام منقول است گرفت و فریضه ظهر و عصر را به جای آورد. وقتی که از نماز فارغ شد، به سمت من متوجه گردید و سلام کرد. جواب سلام را رد کردم و بعد از من پرسید که نامت چیست و چنان گمان دارم که نامت علی باشد؟! گفتم راست گفتی. پس با زبان کسی که مرا می شناسد با من سخن سرّی گفت. در اثنای گفتگو پرسید: «نام پدرت چیست؟» بعد از آن باز خودش جواب داد: «گمان این است که فاضل باشد!» گفتم آری و شک نکردم که او در سفر ما از دمشق به مصر، با ما رفیق بوده است.

پس گفتم: «ای شیخ! چگونه من و پدرم را شناختی؟» آیا در سفر ما از دمشق به مصر با ما بودی؟» گفت نه. گفتم: «آیا در سفر ما از مصر به اندلس هم نبودی؟» گفت: « به مولای خود صاحب الامر علیه السلام سوگند یاد می کنم که هیچ وقت با شما نبودم.»پرسیدم: «پس از کجا نام من و پدرم را می شناسی؟» گفت: «بدان که نام و نسب و صورت و سیرتت پیش از این به من رسیده است. باید تو را به جزیره خضراء ببرم.»
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي 4 روز پيش   #4
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 19,766
ج: جزیره خضراء


پس از شنیدن این سخن شاد شدم، زیرا دانستم که مرا در نزد ایشان نامی هست. و از عادت آن شیخ این بود که هیچ گاه در نزد اهل آنجا مکث نمی کرد، مگر سه روز. لکن در این دفعه یک هفته در آنجا توقف کرد و آن ذخیره را به صاحبانش که همیشه برای ایشان مقرر شده بود رساند. وقتی که خط رسیدگی از ایشان گرفت، عزم سفر کرد و مرا هم با خود برداشت و در دریا به حرکت درآمدیم.

وقتی که روز شانزدهم از سفر ما گذشت، در روی دریا آب سفیدی دیدم. پس پشت سر هم به آن می نگریستم و در نگاه کردنم طول می دادم. ناگاه آن شیخ که نامش محمد بود، به من گفت: «چرا نگاه می کنی به این آب؟» گفتم: «آن را در غیر رنگ آب دریا مشاهده می کنم.»

گفت: «این جا دریای ابیض است و آنجا جزیره خضراء و این آب در اطراف این جزیره، مانند حباب مدور گردیده است. از هر سمت که به این جزیره بیایی، آن آب را می بینی و از حکمت حکیم علی الاطلاق و برکت مولا و امام ما صاحب العصر علیه السلام هر وقت که کشتی های دشمنان به این آب داخل می شوند، غرق می گردند، هر چند که استحکام داشته باشند.» در آن حال قدری از آب استعمال کردم و خوردم و ناگاه مانند آب فراتش یافتم.

بعد از آنکه این آب سفید را طی کردیم به جزیره خضرا رسیدیم. از کشتی بزرگ به جزیره فرود آمدیم و داخل شهر شدیم. ناگاه دیدیم که آن شهر در کنار دریا و در میان هفت قلعه و برج و دیوار واقع شده است. رودخانه هایی چند و درختان بسیار که همه انواع میوه هارا داشتند در آنجا بود و بازار های بسیار و حمام چندی نیز به چشمم آمد. اکثر عمارت هایآن از مرمر شفاف بنا شده بود و اهلش در بهترین زی و حسن منظر بودند. به سبب مشاهده اینها دلم از شدت شادی تپیدن گرفت.

بعد از آن رفیقم محمد، پس از استراحت در خانه اشمرا برداشت و به مسجد بزرگ برد. در آنجا جمع کثیری را دیدم که در وسط ایشان شخصی نشسته بود که هیبت و وقار و آرامش را به حدی داشت که قادر بر وصف آن نیستم و مردم به او با لقب سید شمس الدین محمد عالم خطاب می کردند و قرآن و علم فقه و علوم عربیه و اصول دین و علم فقهی که از صاحب الامر اخذ می کردند، مسأله به مسأله و قضیه به قضیه و حکم به حکم بر او می خواندند، برایاینکهاو ایشان را از خبط و خطای احتمالی مطلع گرداند.

وقتی که به پیش وی رسیدم، جای وسیعی به من داد و در نزدیکی خود نشاند و مشقت راه را از من مکرر پرسید و گفت: «همه احوال تو پیش از این به من رسیده بود. شیخ محمد به امر من تو را به این جا آورد.»

بعد از آن امر کرد تا یکی از زاویه های مسجد را خالی کردند وتنها برای من منزل قرار دادند آنگاه گفت: «در هر وقتی که دلت خلوت و استراحت بخواهد، این جا منزل توست.» پس برخاستم و به آنجا رفتم و تا وقت عصر استراحت کردم. ناگاه دیدم گماشته ای به نزد من آمد و گفت: «از مکان خود به جای دیگر مرو تااینکهسید و اصحابش بیایند با تو شام بخورند.» گفتم: «سمعا و طاعهً!»

پس اندکی نگذشت که ناگاه دیدم سید با اصحابش تشریف آوردند و نشستند. بعد از آن طعام حاضر کردند؛ پس خورردیم و برخاستیم و با سید برای ادای نماز مغرب و عشا به مسجد رفتیم. وقتی که از نماز فارغ گردیدیم، سید به منزل خویش رفت و من به مکان خود برگشتم و هجده روز بدین منوال در آنجا مکث کردم و همراه سید بودم.

در حالی که در جمعه اول با سید نماز می کردم، دیدم که سید نماز جمعه را دو رکعت به نیت وجوب به عمل آورد. بعد از نماز به سید گفتم: «شما را دیدم که نماز جمعه را دو رکعت به طریق وجوب به عمل آوردید؟» گفت: «آری، زیرا شرط آن موجود بود، از این جهت واجب شد.» من پیش خود گفتم: «شاید امام در آنجا حاضر بوده، از این جهت واجب گردید.»

بعد از آن در وقت دیگر در جای خلوت از او پرسیدم: «آیا امام در آنجا حاضر بود؟» گفت: «نه، ولی من از جانب آن حضرت به امر او نایب خاص هستم.» گفتم: «ای سید من! آیا امام را دیده ای؟» گفت: «نه؛ ولی پدرم به من خبر داد و گفت که صدای آن حضرت را در حالی که سخن می گفت شنیدم، ولی خود او را ندیدم و جدم، هم صدایش را شنیده و هم خودش را دیده بود.»

گفتم: «ای سید من! چرا یکی آن حضرت را می بیند و دیگری نمی بیند؟» گفت:«ای برادر! خدای تعالی از میان بندگان خود هر کس را که می خواهد مشمول فضل و احسان خود می کند. همان طور که از میان بندگان خود انبیا و اوصیا را مشمول گردانده و ایشان را نشانه های راه دین و حجت هایخود بر خلائق قرار داده؛ ایشان را میان خود و مخلوقات وسیله و واسطه گردانده تا اینکه هلاکت هالکان و نجات ناجیان بعد از اقامه حجت و برهان بر ایشان باشد. و خداوند عالم، روی زمین را برای اینکه لطفش را درباره بندگان ارزانی بدارد، از حجت خالی نگذاشته است، و برای هر حجت سفیر و واسطه ای لازم است، تا اینکه پاره ای از احکام را از جانب وی به خلائق برساند.»
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي 10 ساعت پيش   #5
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 19,766
ج: جزیره خضراء


بعد از آن سید دستم را گرفت و مرا به خارج شهر برده و با هم به سمت باغات رفتیم. پس در آنجا نهر های جاری و باغ های بسیار به نظر آوردیم که انواع میوه هایرنگین و شیرین، مانند انگور و انار و گلابی و غیر آن داشتند، به طوری که مانند آن را در بلاد عراق و شام ندیده بودم.

در حالی که ما از باغی به باغ دیگر می گذشتیم و تفرج می کردیم، ناگاه مرد خوش صورتی که دو طاقه پارچه از پشم سفید پوشیده بود،از مقابل ما آمد. وقتی که نزدیک ما رسید، به ما سلام کرد و برگشت. من از دیدن صورت و هیأت وی تعجب کردم و از سید پرسیدم که این مرد کیست؟ گفت: «این کوه بلند را می بینی؟» گفتم آری. گفت: «در وسط آن جایگاه خوبی است و در آنجا چشمه ای است، در زیر درختی که شاخه های بسیار دارد. در نزد آن چشمه قبه ای از آجر ساخته شده و این مرد با رفیقش در این قبه خدمتکارند. من در هر صبح جمعه به آنجا می روم و امام را از در آنجا زیارت می کنم، دو رکعت نماز می خوانم و از آنجا ورقه ای می یابیم که در ان احکامی که در مقام محاکمات بین مؤمنان محتاج می شوم، در آن نوشته می شود .

هر چه در آن ورقه باشد، به آن عمل می کنم و هر حکمی که در آنجا نوشته نشده، خود را از آن باز می دارم. و تو را سزد که به آنجا بروی و امام را از قبه زیارت کنی.»

پس به کوه رفتم و قبه را به همان اوصاف یافتم و دو نفر خادم را در آنجا دیدم. یکی از ایشان که او را در میان باغات دیدیم، به من مرحبا گفت و دیگری مرا نشناخت. و آنکه مرحبا گفت، به رفیقش گفت که او را ناخوش مدار، زیرا او را همراه سید شمس الدین دیدم. وقتی که این را شنید، به من مرحبا گفت و هر دو با من سخن گفتند و برایم نان و انگور آوردند. پس خوردم و از آب آن چشمه که در نزد قبه بود نوشیدم و وضو ساختم و دو رکعت نماز گزاردم.

از دو خادم پرسیدم: «آیا امام را می توان دید؟» گفتند: «دیدنش ممکن نیست و ما اذن اخبار به احدی در این خصوص نداریم.» پس از آنها التماس دعا کردم وآنها برایم دعا کردند. بعد از آن برگشتم و از کوه پایین آمدم تا این که به شهر رسیدم.

وقتی که داخل شهر شدم، به در خانه سید شمس الدین آمدم. پس به من گفته شد که او پی حاجتی از خانه بیرون رفته. پس از آنجا گذشتم و به خانه شیخ محمد که در کشتی با او رفیق بودم رفتم و با او نشستم. رفتنم به کوه و ملاقات با آن دو خادم و ناخوش داشتن یکی از ایشان نسبت به خویش را برایش نقل کردم. گفت: «هیچ کس اجازه ندارد که به آن مکان برود، مگر سید شمس الدین و امثال وی. از این جهت آن خادم تو را ناخوش داشته است.» از او اصل و نسب سید شمس الدین را پرسیدم. گفت: «از اولاد امام علیه السلام است و میان او و امام، پنج پشت است و او به امر آن حضرت نایب خاص است.»

روزی به سید گفتم: «مرا مأذون کن تا پاره ای مسائل را که به آنها احتیاج است از تو نقل کنم و قرآن را در پیش تو بخوانم تا صحت و فساد قرائت را به من نشان دهی و مواضع مشکل از علوم دینی و غیر آن را به تو عرض کنم تا آنها را برایم حل کنی.» پس خواهش مرا قبول کرد و گفت: «اگر به تحصیل این مطالب نیاز داری، پس ابتدا قرآن را قرائت کن.» پس شروع به خواندن کردم و در هر جا که در بین قرآن خلاف بود، می گفتم: «حمزه چنین خوانده و کسایی چنین و عاصم چنین و ابو عمرو بن کثیر چنین.» سید گفت: «ما این جماعت را نمی شناسیم، بلکه قرآن پیش از هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه نازل نشده، مگر با هفت حرف. و بعد از هجرت در وقتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله از حجه الوداع فارغ شده بود، جبرئیل به او نازل شد و گفت: «یا رسول الله! قرآن را در نزد من قرائت کن تا این که اوایل و اواخر سوره ها و شأن نزول آنها را برایت بیان کنم.»

پس در آن وقت علی بن ابی طالب و حسنین علیهم السلام ، ابیّ بن کعب، عبدالله بن مسعود، حذیفه بن یمان، جابر بن عبدالله انصاری، ابوسعید خدری، حسان بن ثابت و جماعتی از صحابه رسول - خدا از نیکان ایشان راضی شود - نزد آن حضرت جمع شدند، پس او قرآن را از اول تا به آخر خواند و به هر جایی که در آن اختلاف بود می رسید، جبرئیل آن را برای وی بیان می کرد و امیرالمؤمنین علیه السلام آن را در ورقی از پوست می نوشت. بنابراین همه آیات، قرائت امیرالمؤمنین و وصی رسول رب العالمین است.»

گفتم: «ای سید من! بعضی آیات را چنین می بینم که نه ماقبلش ربطی دارد و نه مابعدش و فکر قاصرم به غور این معنی نمی رسد.»
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks

کلیدواژه ها
جزیره خضراء


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 04:00AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts