بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > نظم و نثر ادبي

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Sunday 10 August 2008   #61
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

نقل قول:
در اصل توسط مهيسا نوشته شده است نمايش نوشته
راستي اين سرنگار خيلي قشنگه ها!!!
چشماتون قشنگ مي بينه.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 10 August 2008   #62
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

نقل قول:
در اصل توسط fatima1989 نوشته شده است نمايش نوشته
سلام.نوشته هاي شما زيبا هستند.حس خاصي رابه مخاطب منتقل مي كنند.خيلي ممنون
خيلي ممنون. لطفاً اگر مي توانيد نقدشان هم بكنيد.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Tuesday 12 August 2008   #63
zbjr
زهرا
 
نشان zbjr
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2007
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,990
روزنوشته ها: 6
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

در 5 قدمی فاصله بودم چشمانم یارای دیدن نداشت چند بار چشمانم را تا اخر باز کردم اما انگار هر بار کسی مانع دیدنم میشد.
صدای قلبم مثل صدای ساعت شماته دار مادربزرگ بود.
دستانم سرد و یخ زده بود اما بدنم داغ داغ
پاهایم مثل تنه ی درخت که ریشه در زمین دارد بی حرکت مانده بود
رنگی به صورتم نمانده بود
لرزش دستهایم امانم را بریده بود
حس ناخوشایندی همه ی وجود تب دارم را گرفته بود
دیدن این همه فاصله برام سخت بود
اما دیگه چاره ای نداشتم باید میرفتم
چشمان را بستم و با تمام وجود گریه کردم
احساس میکردم که دستها و پاهایم نیز گریه میکنند صدای قلبم بلند تر از قبل شده بود
مطمئن بودم که او هم اشک میریزد.
__________________
حبیبی "یا عباس" من لی غیرک؟؟
zbjr حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از zbjr بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 13 August 2008   #64
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

من پر از حادثه ام
وپراز شعر خزان
وپر از دلتنگي...
شعر من جاريست،اكنون
وصدايش موج خسته است
كه مي ايد از اعماق ودرون باران...
پناهم ده ،پناهم ده اي مهربان من!اي نقطه ي تسليم من اي عشق!مهربان خداي من
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 5 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 13 August 2008   #65
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

اين روزا خيلي احساس دلتنگي مي كنم،نمي دونم ولي انگار هر چقدر كه بزرگ تر ميشم اين احساس بيش تر وبيش تر ميشه!
در شب هاي آرام وقتي كه دور از هياهوي آدماي ديگه در خلوت تنهايي خودم مي شينم به خيلي چيزا فكر ميكنم.با خودم فكر ميكنم اين احساس دلتنگي كه سرتاسر وجودم را در بر گرفته از كجا مياد؟با خودم فكر ميكنم آخر اين چه حسي است كه باعث شده من بين اينهمه دوست وآشنا باز احساس تنهايي وغربت كنم؟
مي دانم خلوت شب ها بهترين فرصت براي يافتن پاسخ براي اينهمه سوال بي جواب است.
انگار در آن سكوت رازآميز شب انسان بهتر مي انديشد وخيلي زودتر هم به نتيجه مي رسد.فقط كافي است كمي به درون خود رجوع كنم.انگار كسي از اعماق درونم به من مي گويد:پاسخ ها ساده اند!تو از حقايق زندگي دور شده اي واز معنويات فاصله گرفته اي واين است راز دلتنگي تو!
نداي وجدانم به من دروغ نمي گويد.اينكه ساعت ها روبه روي تلويزيون بنشيني ووقت خود را صرف تماشاي برنامه هاي جورواجور آن كني،اينكه ساعت ها بخوابي وخلاصه خود را به هر كار غير مفيد وميان تهي سرگرم كني تو را به آن چيزي كه نداي وجدانت از تو خواسته وبه آن احساس آرامش وسبكي روح نمي رسونه.مي دانم خوب مي دانم كه هر چقدر از خداي خودم دور شوم اين حس سخت دلتنگي بيش تر مي شه.
هيچ آدمي اسير شدن را دوست نداره و من مي دانم كه بايد از زنداني خيلي چيزا رها شوم،رهاي رها!بايد اين پوسته ي آلوده وآزاردهنده را كه وجودم را در بر گرفته پاره كنم.
بايد زنجيرها را پاره كرد!
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 6 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 14 August 2008   #66
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

مطلبي در يك مجله خوندم كه به نظرم جالب وپرمعنا بود.مناسب ديدم كه گوشه هايي از اون را اينجا براي شما بنويسم.
روزي همچو طراوت بهاري،بر چهره ي كودكانه ي عمرمان،شبنم حيات مي پاشيم،روزي شاهد بلوغ زندگي در تابستان داغ جواني هستيم،يك روز هم،سستي وضعف نيروها وريزش برگ هاي شاداب جواني،خبر از پاييز عمرمان مي دهد.
و...بالاخره يك روز هم برف پيري بر ارتفاعات سروصورتمان مي نشيند وچهره ي زمستاني به ارمغان مي آورد.
وقتي نگاهي به عقب مي اندازيم وروز ها وسال هاي گذشته را محاسبه مي كنيم،در عين حال كه ساليان درازي است، ولي گويا همين ديروز بود كه كودك بوديم،مدرسه مي رفتيم مشق مي نوشتيم،امتحان مي داديم وكارنامه مي گرفتيم.گويا همين ديروز بود كه روزهاي عيد لباس نو مي پوشيديم وعيدي مي گرفتيم.عجب!...چه زود گذشت!
بهار وپاييز زندگيمان هم همين طور است
اما خيلي ها پس از مرگشان هم زنده اند وميوه وثمر مي دهند. براي آنان،زمستان هم بهار است...خوشابه حالشان
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 14 August 2008   #67
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

عرض ادب و سلام به دوستان
فاطيما خانم،‌از مطلبتون استفاده كرديم ولي چه خوب مي شد اگه تو اين سرنگار، فقط از خودتون مطلب مي نوشتيد. چون سرنگار‌هاي ديگري براي نوشتن مطلب از ديگران وجود دارند.
با تشكر
ميرزا
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Thursday 14 August 2008   #68
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

بله،حتما،بيشتر سعي مي كنم از مطالب خودم بنويسم.
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از fatima1989 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 18 August 2008   #69
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

به نام خدائوند هنر آفرين...........هنرآفرين را هزار آفرين
عجب... بعد از چند روز دوباره قلم بر دست گرفتم و مي خواهم بنويسم. نمي خواهم فكر كنم به اينكه چه بنويسم. فقط مي خواهم بنويسم.
ديروز رسانه هاي خبر پراكن،‌ خبري را پخش كردند كه باعث سرافرازي ما شد. آري. مي دانم كه مي دانيد خبر چيست. به راستتي به معناي اين جمله فكر كرده ايد؟!!! ما مي توانيم.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 25 August 2008   #70
نگارینا
DEAD
 
نشان نگارینا
 
تاريخ ثبت نام: May 2008
مكان: www.adabic.ir
پاسخ‌ها: 8,953
روزنوشته ها: 18
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

برق آسمان شدم در چشمهايت
آينه را سوزاندم
اما تورا...
وسعت كهكشان شدم در قلبت
دريا را به سخره گرفتم
اما تو را...
قد كشيدم
بزرگ شدم
بلند
استوار
به الوند پوزخند زدم حتي
اما تو را...
عميق شدم
به اندازه ي تمام اقيانوس ها
جهان را درخودم غرق كردم
اما تورا...


تو...با چشمهاي روشنت
بي خبر از دنياي پوچ من
با پلاكي كه هرگز نداشته اي
بازي ميكني

وبه ابديتي چشم دوخته اي
كه چشمانم را ياراي ديدنش نيست

تو....
هستي
پررنگ پررنگ
حتي اگر بخواهند محوت كنند

ودنياي من محو محو است
هرچه رنگ رويش بپاشم!!!!
__________________
این...
نیز
بگذرد
نگارینا حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از نگارینا بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Tuesday 26 August 2008   #71
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

قلم را به دست مي گيرم. به كاغذ هاي سفيد روي ميز چشم ميدوزم.پاسي از شب گذشته،صداي تيك تاك ساعت تنها صدايي بود كه به گوش مي رسيد.چراغ مطالعه هم چنان روشن است اما هنوز انگشتان من با قلم بازي مي كنند.بي حركت بر روي صندلي نشسته ام وبا نگاهي انديشناك فقط به كاغذ هاي سفيد خيره شده ام. به گذشته هاي دور فكر ميكنم. به همان روز هايي كه چقدر راحت مي نوشتم. به آن دوراني كه نوشتن بهترين تفريح من بود.با اينكه كم سن وسال بودم ولي عاشق نوشتن بودم.يادش بخيرموضوعات چقدر زود به ذهنم مي رسيد.به مانند امروز كه تمام كاغذم را فقط خط خوردگي پر ميكند وبه جز چند جمله ي دست وپا شكسته چيزي برايم نمي ماند نبود.خود را به جاي قهرمان هاي داستان هايم تصور ميكردم.قهرمان هاي كوچك!يك بار به دنياي قصه ها وافسانه ها سفر ميكردم واز آرزوهاي خيالي خودم مي نوشتم.يك بار هم در دنياي واقعي از تجربيات كودكانه ي خود واحساس هاي متنوعي كه برايم پيش مي آمد مي نوشتم.ولي افسوس نمي دانم چه شد آنها را از دست دادم.دفتر قصه ام با آن دست خط بچه گانه گم شد وحالا پس از گذشت سال ها تنها يادهاي آنها در ذهن من باقي مانده اما من همين يادهاي شيرين را فراموش نمي كنم.بزرگ تر كه شدم بيشتر قصه هايم ناتمام مي ماندند.شخصيت ها را در نقطه ي اوج وحادثه خيز داستان رها ميكردم و آنها همچنان به دنبال يك پايان در دنياي قصه ها به انتظار نشسته اند.وحالا، همين حالا كه آماده نوشتن هستم.ديگر مثل كودكي هايم نيستم.سخت گير شده ام وبه راحتي نمي نويسم وهمين سبب شده دوروبرم پرشود از كاغذ هاي خط خطي!البته مدتي است كه زياد نمي نويسم وبيشتر ميخوانم اما همچنان دلم براي نوشتن تنگ مي شود.
راستي همين مطلبي را كه ميخوانيد راحت تر از هميشه نوشته ام چرا كه وجودم از خاطرات كودكي ام پر احساس بود وهمين احساس كافي بود براي نوشتن!
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Tuesday 2 September 2008   #72
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

بسمه تعالي
صداي صوت قرآن مرا به ياد گذشته ام انداخت. گذشته اي با صفحات سفيد و سياه. هر چه بيشتر فكر مي كنم، خود را بيشتر سرزنش مي كنم. به راستي چرا بايد گذشته ما آكنده از صفحات سياه باشد؟
من عاشق اون لحظه اي هستم كه احساس مي كنم گمشده اي دارم. آيا تاكنون اين حس را داشته ايد؟ و اين احساس همان عشق است. همان عشقي كه آن گمشده در دل ما قرار مي دهد. و من عاشق بودم. چون به دنبال گمشده خويش مي گشتم. و اين معشوق مرا از صفحات سياه،‌ به صفحات سفيد آورد. من عشق را دوست دارم. من به عشق حسادت هم مي كنم. من معشوق را دوست دارم. من ديدار يار را دوست دارم. من از سختي هاي پيمودن اين راه، لذت مي برم.
و اكنون اين معشوق سفره اي انداخته به درازاي آسمان. پس چرا دوباره گذشته آينده هاي خويش را سفيد نكنيم؟
درود بر اهل رمضان
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 14 September 2008   #73
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

ديروز را به خاطر مي آوري!همان فردايي كه روزها وروزهاي قبل انتظارش را مي كشيدي.فردايي كه آمد ورفت .اما ما همچنان همان ديروزي مانديم. همان تغييرنيافته ي ماه ها وسال هاي قبل!چه خيالي در سر داريم.فرداها مي آيند ومي روند وآخر به گذشته ها مي پيوندند وفقط آنها را ميتوان در آلبوم هاي يادگاري ديد. كودكي كه بزرگ مي شود.لحظه هايي كه بي درنگ مي روند .اما ما...همچنان در خواب خرگوشي هستيم.بايد كاري كرد!روز آخر مي آيد وما بايد كاري كنيم.يك جور بايد زندگي كرد كه در آخر آه نباشد حسرت نباشد اما رضايت باشد.نبايد دست خالي رفت!!
__________________
آقا بیا تا با ظهور چشم هایت این چشم های ما کمی تقوا بگیرد
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 17 September 2008   #74
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

مي دوني چيه؟
بعضي وقتا آدم دلش مي گيره. اما نه به خاطر اينكه غروب دلش نزديكه. گاهي وقتا از يه كسايي كه انتظار نداري،‌ يه چيزايي مي شنوي.
من واعظ نيستم. من سخندان نيستم. و حتي سخنران هم نيستم. من ميرزا هم نيستم. چون لياقت ميرزا بودن رو ندارم. من لالايي هم بلد نيستم. حتي نمي تونم درست حسابي بخوابم.
اما تو اي دوست با ما به از اين باش كه با خلق جهاني.قدر اين روز ها رو هم بدون.
رفتي ولي اينو بدون هميشه به يادت هستم.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 17 September 2008   #75
nisa240
عضو ثابت
 
نشان nisa240
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: شیراز
پاسخ‌ها: 350
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

سلام
سلام به او،به تو و به شما
به او که تنها جواب سلام همیشگی ماست وتنها سلامت دهنده ی ما ،دادار پاک که تنها شایسته ی حمد وسپاس ،اوست .........الحمد لله رب العالمین..

سلام به تو میرزا،که دلتنگیهات اونقدر قشنگ و با احساسه که این همه احساس پاک رو از این همه دل ناب بیدار میکنه ...دستت درد نکنه
وسلام به شما که میاید و دلتنگیها و درد دلها و زیباییهای دلتون رو تزریق می کنید تو دل سیاه قلم و رها می کنید رو تن سفیدوناب کاغذ.......
اونقدر حرفاتون زیباست که گاهی حسرت می خورم که کاش می تونستم هر کدومشو چند بار بخونم و بنویسم تودفتر یادداشتهام، تا از این فقر نوشتن کمی رها شم
نمی دونم چی بگم و چی بنویسم که لایق خوندن باشه اما مثه اینکه توی همین نمی دونمها کلی کلمه و گفتنی تلمبار شده
نمی دونم اگه این قلم وکاغذا زبون داشتن واسه ی ما چی میگفتن و چی می نوشتن ؟!
گاهی وقتا تموم عقده های دلمو خالی میکنم رو سر قلم و کاغذ......می تراشم و می شکنم و مجاله و پاره می کنم ...که چرا حرفی واسه نوشتن نیست .اگه هست چرا زیبا نیست ..
گاهی هم به خودم می گم آخه آدم : مگه جنون داری ؟!یه کم دلت رو بتراش، خودت رو بشکن .اون پیله ای رو که از رخوت وتکبر و خود بینی به دور خودت پیچیدی پاره ومچاله کن .گناه صداقت قلم و خلوص کاغذ چیه؟توهم اگه می تونی مث اونا باش.

بگذریم ...اینایی که گفتم همش نمی دونمهای منه که یه جور اتفاقی شروع میشه و نا معلوم تموم میشه کاش زندگیم اینجور نباشه

راستش مدتی بود که میومدم اینجاو نوشته هاتون رو می خوندم ومی رفتم........داغون می شدم که چرا نمی تونم مث شما بنویسم .نه اینکه نتونم بنویسما نه ! حرفام لبریز نمی شد که بریزن .
اما امروز .......بازم نمی دونم چی شد ولی خوشحالم ،سبکم و لبریز

خیلی حرف زدم ببخشید ............. التماس دعا...........یک عضو کوچک........

.بنده ای ناچیزاماآرزومند.
__________________
نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست
nisa240 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از nisa240 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 03:29PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts