بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > نظم و نثر ادبي

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Friday 25 July 2008   #46
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

به نام پروردگار بي نياز
خدا را شكر اين بار خدا را مي ديدم. يعني خدا را نمي ديدم ولي مي دانستم آنجاست. به غير از خدا دو نفر ديگر هم بودند. حضرت استاد نبود. يكي از آن دو نفر، ظاهراً از پيراهن خوشش مي آمد كه چندين آن را پاره كرده بود. دوست داشت چندين ساعت بشيند و با كساني كه پيراهن پاره نكرده اند، بحث كند. طرف مقابل حسابي حوصله‌اش سر رفته بود. عاجزانه از او مي خواست كه بحث را تمام كند. اما روش نمي شد بگويد. آخر بزرگي گفته‌اند و كوچكي. و نتيجه اش اين شد كه من بودم و خدا بود و آن‌ها هم بودند. ولي ما اشتباه مي‌كرديم كه بوديم. چون ياد خدا نبوديم. ولي خدا بود. خدا بود و به همه ما نگاه مي‌كرد. مخصوصاً به اون كسي كه پيراهن كمتر پاره كرده بود.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 12 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Friday 25 July 2008   #47
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

اي خداي مهربونم. دوساعته كه نشستيم. ديرم شده. پس چرا شام رو نميارن؟ آخ.... روزده كوچيكه، روده بزرگه رو خورد. آخه اينم شد مراسم ختم؟ اون از اولش كه 5،‌6 تا دسته گل بزرگ به قيمت خون باباشون، مزين مجلس شده بود. اون هم از دست مجري مجلس كه هر 2 دقيقه يك بار، نام شركت‌ها و سازمان‌هايي رو كه به ختم اومده بودن، مي خوند. ما هم كه از گروه ياران بوديم، آخر كار خوندن.
واقعاً كه. بيچار حاجيه خانم. خدا رحمتش كنه. غريب ترين شخص تو اين مجلس، همين مادر بود. آخه هيشكي به فكرش نبود. خدايش بيامرزد.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 10 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 26 July 2008   #48
نگارینا
DEAD
 
نشان نگارینا
 
تاريخ ثبت نام: May 2008
مكان: www.adabic.ir
پاسخ‌ها: 8,953
روزنوشته ها: 18
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

دلم ميگيره وقتي ميام توي اين تاپيك
انگار اصلا وقتي بيخيال همه چي هم شده باشم اسم تاپيك يادم ميندازه كه:
آهاااااااااااااااااي !كجا ميري داداش؟ يه كم آروم تر!
پشت سرتو نگا كن!
ببين چي كار كردي
ببين كجا وايستادي
جلوتو ببين
مطمئني اون همون راهيه كه تو ميخوايش؟
همون راهي كه بايد بري؟
داري ميري به طرف قله؟يا مستقيم ميخواي شيرجه بزني ته دره؟
آهاااااااااااااااااي كجايي؟ بازم خوابت برد؟
قرص خواب وقرص خواب و قرص خواب
بازهم شب است
پس كجاست آفتاب؟!!
__________________
این...
نیز
بگذرد
نگارینا حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 7 كاربر از نگارینا بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Saturday 26 July 2008   #49
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

من هم يك قطعه از كتاب (نامه هاي بلوغ)را براي شما مي نويسم.
خدا
بر من مزن رنگ تباهي را
بيا تنها،توبامن باش.
كه من را جزتو،
اي پروردگار آسمان ها،آشنايي نيست.
ازآن هنگام،
كزاين،تاروپود قلبم،رخت بر بستي.
دلم تار است
چشمم،بي فروغ افتاده بر هستي.
ومن بيگانه هستم
با خودم
باشوق
با هستي.
چه شد،ازمن سفركردي؟
چه شد،اين واحه ي تاريك قلبم را رها كردي؟
بيا
در من بسوز،اي آتش هستي.
كه هستي سخت تاريك است.
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 5 كاربر از fatima1989 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 3 August 2008   #50
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

به نام خداوندی که دوستی را آفرید
درون اتوبوس نشسته بودم. چشمانم به سیاهی می رفت. آسمان تاریک بود. ماه را نمی توانستم در آسمان ببینم. راننده، ناشیانه این اسب بزرگ را هدایت می کرد. کف دستش به دکمه بوق چسبیده بود. اتوبوس پر شده بود از آلودگی صوتی. حتی نوری هم نبود تا مرا در خواندن کتاب، یاری کند. خستگی موج می زد.
در این حین، ناگهان یک پیرمرد، از جای خود بلند شد و صورت مرا، با دست لرزانش نوازش کرد. صورتم سرخ شده بود. علاوه بر سیلی آب داری که نثارم کرده بود، الفاظ زشتی هم به دنبالش، روانه می کرد. هاج و واج او را می نگریستم. ذهنم پر بود از علامت سوال و تعجب.
ناگهان همان پیرمرد، دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: آقا پاشو....آقا پاشو. رسیدیم آخر ایستگاه.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 7 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 3 August 2008   #51
zbjr
زهرا
 
نشان zbjr
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2007
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,990
روزنوشته ها: 6
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

میگم امیرزا شما هم که همش تو اتوبوس سیر میکنیاااااااااااااااااااااااااااااا
__________________
حبیبی "یا عباس" من لی غیرک؟؟
zbjr حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از zbjr بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 3 August 2008   #52
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

نقل قول:
در اصل توسط zbjr نوشته شده است نمايش نوشته
میگم امیرزا شما هم که همش تو اتوبوس سیر میکنیاااااااااااااااااااااااااااااا
سلام علیکم
چی بگم زهرا خانم. دو سال عمر ما همش تو اتوبوس تلف شد. از خونه تا دانشگاه و از دانشگاه به خونه.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 3 August 2008   #53
nisa240
عضو ثابت
 
نشان nisa240
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: شیراز
پاسخ‌ها: 350
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

میرزا من تازه به این تاپیکت اومدم
زیبا گفتی هر چی گفتی
ای کاش باقی دوستان بیشتر به این تالار بیان
آخه میبینم این تالار محدود شده به چند نفرواین بیشتر منو ناراحت میکنه
__________________
نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی با من نیست
nisa240 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از nisa240 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 3 August 2008   #54
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

جناب نیسا
نظر لطفتونه.
ولی کمیت مهم نیست، آن چیز که مهم است، کیفیت می باشد.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 4 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 4 August 2008   #55
MSR
Hosein
 
نشان MSR
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: hz$
پاسخ‌ها: 6,408
ارسال پيام توسط Yahoo به MSR
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

چشم هایم را که باز می کنم یادم می اید برگشته ام..یادم می اید جنگل تمام شده...مه عقب نشسته..دشت ها به اخر رسیده اند و کوهها فرو ریخته اند. تصاویر مبهمی فقط در خاطرم هست از زنی که لبه دیوار کوتاهی نشسته و دستش را سایبان چشم هایش کرده است.صدای خروس می اید و بچه ای که دارد از مدرسه بر می گردد و اوازی می خواند.. برای معلمش اواز می خواند.
ای من بودم ؟ ایا من بودم که ان اواز را شنیدم و به ان زن که لب دیوار کوتاه نشسته بود سلام کردم ؟ ایا من بودم که در جنگل راه رفتم ...بین بازوی درخت لم دادم و از سکوت پر شدم ؟ ایا ان باران درشت سر زده بر من بود که بارید...از لابلای برگ هایی با پنج انگشت باز ؟ ایا می بایست بر می گشتم ؟ ایا راه دیگری نبود ؟
چشم هایم را که باز می کنم یادم می اید که برگشته ام... یادم می اید برای بار دوم از بهشت اخراج شده ام...یادم می اید دوباره تبعید شده ام و محکوم به همان کارها..همان حرف ها..همان ادم ها .. همان اشتباه ها.. همان خفگی ها و بلا تکلیفی ها. این چیزی است که از اولین صبح بعد از یک مسافرت یادم می اید.
ادم ها بعد از مسافرت به هم می گویند رسیدن به خیر. خوش گذشت ؟ و سوگواری بنظرم از همینجا شروع می شود...از رسیدنی که همه مان امیدواریم ختم به خیر شود..از خوشی ای که گذشته است وبعد ازین ..تنها با خاطره اش زندگی خواهیم کرد .
__________________
تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند !
MSR حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 8 كاربر از MSR بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Tuesday 5 August 2008   #56
MSR
Hosein
 
نشان MSR
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: hz$
پاسخ‌ها: 6,408
ارسال پيام توسط Yahoo به MSR
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

گاهی با مترو می روم چون حوصله خیابان را ندارم...گاهی با مترو می روم چون ان پایین خنک تر است...گاهی با مترو می روم چون می خواهم کمی به خودم امیدوار شوم...می خواهم بفهمم چه ادم خوشحال نرمالی هستم چون صورت ها در ان ازدحام چسبنده چنان درب و داغان...بی تفاوت..خسته و بی امید است که ادم به خودش امیدوار می شود و هر چقدر هم قبل ازین احساس بدبختی کرده باشد باز با دیدن اینها به این نتیجه می رسد که (( نه وضع من بهتر است !))
گاهی دلم می خواهد بروم جلو و ازشان بپرسم..مخصوصا از انهایی که می روند ان ته و پشتشان را می دهند به دیواری که از تونل محافظتشان می کند و زل می زنند به یک چیزی. اصلا مهم نیست به چی...چون بی تفاوتی در نگاهشان است نه در ان چه می بینند. دلم می خواهد بروم جلو و ازینها بپرسم مشکلشان چیست. می دانم خیلی هایشان مشکلات مالی دارند..کارشان را دوست ندارند. کس و کارشان مریض است...این چیزی است که به زبان می اورند ولی چیزی هست که به زبان نمی اورند در صورتشان نقش بسته است. انگار چیزی در فضا هست و صورت ادم ها ان را بازتاب میدهد..صورت هایی زیر یک نور سفید بیمارستانی..در قاب راهروی عمیقی که پیچ و تاب می خورد. گاهی فکر می کنم شاید دیگران هم وقتی در مترو به من نگاه می کنند با خودشان فکر می کنند((طفلکی! معلوم نیست کدام عزیزش رو از دست داده))! من که خودم را نمی بینم...همان طور که انها خودشان را نمی بیننددانمارکی ها..سوییسی ها و بوتانی ها هم نمی بینند اینها شادترین مردم دنیا هستند اما در مترو...ادم ها در تمام دنیا..یک جورند..صورت هایی هستند که میمیک زیرزمین به خودشان گرفته اند...چشم هایی که غم این پایین در انها خیس خورده است.
تنها تصویر من از تمام متروهایی که در تمام نقاط جهان ندیده ام ..همین است...انعکاس زیرزمین در صورت ادم هایی که شاید تا پیش ازین فکر می کرده اند خوشبختند.
__________________
تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند !
MSR حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از MSR بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 10 August 2008   #57
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 31
پاسخ‌ها: 16,539
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

هی پسر.... چت شده؟ تو واقعاً خودتی؟ همون که همیشه کارش عالی بود؟ چرا این کارا رو می کنی؟ بیدار شو....از این خواب..... و به قول شاعر، بشکن این آیینه ها را.
و ناگهان صدای نوازش دستی بر صورتم، مرا به هوش آورد.
اینجا کجاست؟.... کیستم من؟.... چرا اینجا اینقدر تاریک است؟
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از میرزا عبدالزکی بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 10 August 2008   #58
fatima1989
بانوی باران
 
نشان fatima1989
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2008
مكان: زمانی خانه ام آسمان بود...
پاسخ‌ها: 649
روزنوشته ها: 3
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

سلام.نوشته هاي شما زيبا هستند.حس خاصي رابه مخاطب منتقل مي كنند.خيلي ممنون
fatima1989 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Sunday 10 August 2008   #59
MSR
Hosein
 
نشان MSR
 
تاريخ ثبت نام: May 2007
مكان: hz$
پاسخ‌ها: 6,408
ارسال پيام توسط Yahoo به MSR
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

توی فیلم((ماهی بزرگ))یک دیالوگ عجیب هست...دختر از مرد جوان می پرسد تو چند سالت است؟ مرد جوان جواب می دهد 18 سال. دختر می گوید وقتی من 18 ساله بشوم تو 28 سالت است.. وتی من 28 سالم بشود تو 38 سالت است... وقتی من 38 سالم بشود تو 48 سالت می شود و همین جاست که حوصله ادم سر می رود از این تمرین حساب اما دختر دیالوگ تکان دهنده اش را رو می کند (( انوقت دیگر با هم زیاد اختلاف سن نداریم!))
یاد بچگی هایمان افتادم و این خطی نبودن عجیب و غریب زمان. ان موقع یک سال خیلی بود.. از یک عید تا عید بعد. حتی کفش های عید قبل دیگر اندازه مان نمی شد و پسر خاله های یک سال بزرگتر ..ادم های خیلی بزرگی محسوب می شدند.. ادم هایی که باید ازشان حساب می بردیم و کلی حرف و شعر و نقاشی بیشتر از ما بلد بودند. حالا بماند که با پسر عموهای چهار سال بزرگتر می شد رفت خرید و از خیابان رد شد. انها دیگر حتی می توانستند قصه هم برایمان بخوانند. ولی حالا با همه انها می شود هم صحبت شد و از ارتفاعی مساوی دانسته ها را ردو بدل کرد. اختلاف سن یک بچه 6 ساله با 7 ساله خیلی بیشتر از اختلاف سن یک ادم 26 ساله است با 27 ساله و همین طور هم کمتر می شود. نمی دانم برای ادم های 76 ساله با 77 ساله چطور می شود. تازه انجا هم اختلاف ها ثابت نیست.. من احساس می کنم فاصله بین 14 تا 15 خیلی زیاد است. یک بچه 15 ساله دیگر ادم بزرگ است ولی بعد از 15 را که گذراندی..دیگر سال ها همینطور می گذرند.. می شود یک کفش را سه سال پوشید و دیگر لازم نیست برای هیچ سنی انتظار کشید. روزها خیلی زودتر شب می شوند و ماه ها خیلی زودتر سال. دیگر دانسته ها به سن ادم ها ربطی ندارد.
هر چه پیرتر می شویم...زمان سریع تر می گذرد. با این حساب... الان بیشتر از نصف عمرمان را گذرانده ایم...باید دیگر بارمان را بسته باشیم. دارد دیر می شود.
__________________
تو زندگی حقایقی هست که میشه فهمید ، ولی نمیشه فهموند !
MSR حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از MSR بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Sunday 10 August 2008   #60
مهيسا
من و خدا
 
نشان مهيسا
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2008
مكان: اهل شمالم،روزگارم بد نيست
پاسخ‌ها: 716
ج: دلتنگي‌هاي ميرزا

راستي اين سرنگار خيلي قشنگه ها!!!
__________________
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد....من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك
مهيسا حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از مهيسا بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 03:29PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts