بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه ادبي-هنري > نظم و نثر ادبي

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Sunday 29 March 2009   #1
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 32
پاسخ‌ها: 16,540
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
وضوي دل

وضوی دل
1020 کیست که درد دل را احساس کند؟ دل دیوانه‏ام از آتش حسرتش می‏سوزد، می‏سوزد و دود می‏شود، و به هوا می‏رود ولی نه تا آنجایی که دل می‏خواهد . این حکایت‏باور نکردنی است . او برایم نوری است، شهابی است که روشنی می‏بخشد و لحظه‏ای بعد خاموشی‏ها را در حسرت جدایی بر گونه هایم می‏پاشد .
چون صاعقه چون شهاب چون باد
از آستان دودیده‏ام پر زد
چون آرام شد و جایی بگرفت
دل پر دارم و رفت در زد
فقط اوست که می‏داند! امید دلم می‏خواهد قلمی بر دست گیرد، آن را بر مرکب پاک آب‏ها فرو برد و نقش اولین نهال را نقاشی کند، آن پس بلمی بر گیرد و آن را به شطی بسپارد تا برود و محبوب‏ترین محبوب را بیابد، حروف سپید او را بر چهره رنگارنگ خود حک زند و شنا کنان به ساحل بی قراران برسد و سراغ از من گیرد . نزد من آید و یاد آن یار دیرین را برایم به ارمغان آورد تا دلم از زنگار وجود رها شود و به سویش پر بکشد .
فقط اوست که می‏داند! شاید دلش به حال عاشقی که در آن سوی دریاها گوشه‏ای را برگزیده و نی بر لب گرفته و از غربت می‏نوازد . عجب شوقی! شب هنگام است، تاب و توان از کف داده بر آسمانش خیره شده‏ام، ستاره‏ها را چون حروف عشق می‏بویم، دستم را به سویشان دراز می‏کنم تا شاید مجموعه‏ای از وصال نصیبم گردد و آن را بر لوح هراسناک وجودم بیاویزم .
ولی افسوس! لحظه لحظه پر و بال می‏گشایم، فریاد بر می‏آورم .
دریغا، پاهایم از زمینش فراتر نمی‏رود . حال تو بگو در این هنگامه شب بی قلم و بی آه چگونه مهرش را صدا بزنم، منی که از قید خود رها شده‏ام ، چگونه هفت منزل عشق را بپیمایم؟ !
اکنون بجاست که برای محفلم همدمی بیابم، همرازی که درد عاشقی را از بر باشد و آرام و بی خطر مرا از نردبان کمال بالا برد . صدایش می‏کنم و در آوای طنین انداز نامش باز سکوت را می‏جویم .
نکند نشانش را گم کنم یا بی خبر آن را به دست‏باد بسپارم . شعله‏اش هراسان است . سر عشق را با او بگویم یا . . . ؟ خرد حکم می‏کند صبور باشم شاید او حامی من باشد . شاید او نیز به دنبال کسی می‏گردد .
حدیث منزل خوبان چه کار آید غیر را
جر غوغا کند و بلوا، براندازد عشق‏ها
آتش بر خرمن امید آن سان زند
کز عشق جان او بشنود گفتارها
فقط اوست که می‏داند! آخر سر گشته‏ای چون من به کجا پناه برد . سینه‏ام را درد هجرانش می‏فشارد و از او سرابی بیش ندارم . هر چه در ذهن کوچکم هست‏یاد کوچه‏ای است که بارها از آن گذر کرده‏ام . نه چراغی در دست داشته‏ام و نه پیری راهنمایم باشد . از این رو نه کوچه را به یاد دارم و نه حدیثش را . تنها به خاطر دارم سخنان جان بخشی را در گوشم می‏پیچد . ولی افسوس که چگونه دیگر بار از آن کوچه بگذرم؟
هان، یادم آمد . هان! شمع پر شوق همسایه‏ام می‏تواند ماه آن کوچه تاریک باشد . سال‏ها ست که به امید تو شب را روز و روز را شب کرده‏ام . غریبانه در راهی پر خطر سوی قرب تو کرده‏ام و راه می‏روم . سال هاست که با چشم‏های تو نگاه می‏کنم، با صدای تو سخن می‏گویم و با اراده تو می‏نشینم و بر می‏خیزم .
در این کوچه، همه جا فریاد یار است که در هزار توی درخت‏سبز نیاز می‏پیچد و صدای عشق و سر مستی سر می‏دهد . همه جا خالی از تو و لبریز از وجود مقدس اوست .
فقط اوست که می‏داند! بیا می‏خواهم باتو بمانم، می‏خواهم بر اصلم بازگردم . اینجا مدت‏ها ست که شقایقی سر باز نکردده است که عشق بازی کند . یاس خوشبویی نروییده است که مظهر تقدس باشد . در تمام فصل‏ها منتظر بودم نرگسی شاداب سر از خاک برآورد و باز به خاک باز گردد . ولی هیچ نرگس نرویید و هیچ لاله‏ای محکوم به سرخی نشد .
دیر بازیست که یاد تو ذهنم را به بازی گرفته است و تو را در خود می‏جویم . راه به تو رسیدن از کدام سوست؟ من که گمگشته‏ای بیش نیستم . کاش تو، در من تجلی می‏کردی . اگر بیایی عرصه هستی را گلگون می‏کنم، چون قطره اشکی تنها از دیدگان تو سرازیر می‏شوم تا در دستانت جای گیرم . اگر بیایی چون پرستو از این دیار به سوی تو کوچ می‏کنم . با تو هستم ای عشق مقدس!
فقط اوست که می‏داند! شاید گناه من بی لیاقتی ست که هیچ از تو نمی‏دانم . شاید بال‏های سپیدم، سیاه شده است و یا سجاده گل بویم از سرخی، آتش گرفته و خاکستر شده است که این گونه رخ بر نقاب کشیده‏ای . آخر چرا تو را نمی‏یابم، مگر باز شیطان، حضرت آدمی را فریفته است که اذن غربت کرده‏ای؟ دلم گواه است که اگر با تو سخن گویم آرام خواهم شد . کاش می‏شد .
از عشق تو سر مستم راهی بنه بر من
وز باره مستم، با عشق رمسازم
از نی ستان وجود پر گشودم به خیال
نی دهمت تا بدانی که منم نی سازم
اوست که مرا با خود می‏برد! چون رعدی عشق تو باران محبت را برایم به بار آورد و قطرات اشکم را به دریای مواج خیال پیوند داد و هدایت‏گر پرتوی آفتاب وجودم باشد .
لحظه وصال اگر چه می‏گویند مدفن عشق است، ولی لحظه‏ای است که تا به حال هیچ عاشقی نتوانسته آن را توصیف کند . لحظه شکستن دوری‏ها و مبارزه با ظلمت است . این لظحه‏ای است که دل آهسته بلند می‏شود، به اطراف نگاه می‏کند همه آن جاهایی را که از انوار وجود او روشن شده است . آری، اکنون هنگامه هنر نمایی دل است که آرام و بی صدا در حالی که شوقی جاودانه سراپایش را به اسارت گرفته است، بر می‏خیزد . آیا این نشانه احترام است؟
عاشق! اوست که بی پروا می‏رود . در این هنگامه که شمع اشک‏های آخرش را نثار می‏کند و من در این اندیشه که نکند با رفتن او اشک‏های بی وقفه من نیز خشک شود . او که یاریم کرد اکنون زودتر از من می‏رود . او رقیب دل بود، رقیب چشم، رقیب هوش و رفیق من . اکنون از همیشه مطمئن‏تر هستم و به سوی جایی می‏روم که تا به حال حضورش را حس نکرده بودم . شاید این هدیه‏ای است از جانب او .
آه اگر این گونه باشد! حال چون پرکاهی سبک و بی هیاهو شده‏ام و حال پرواز دارم . می‏خواهم به آسمان او اوج گیرم، به سوی راست‏ترین راستی‏ها، به سوی مرجع حقیقت‏با وضوی پاک اخلاص و به اذن ذات مقدسش . شاید این بار راز آرامش حضورش را دریافته باشم . می‏روم تا با چشمانی براق‏تر از امید امیدواران و با رخساره‏ای گرم و مشتاق در آستانش بایستم و با او سخن گویم سخنانی را که این بار معنایشان را می‏دانم .
از عشق آن یار رحیم همه عمر
دیوانه دیگر عالم شرم و یافتمش
پروانه شدم گرد آن شمع وجود
چرخیدم و چرخید تا که دریافتمش
مریم راهی
برگرفته از اينجا
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
پاسخ

Bookmarks

کلیدواژه ها
دلتنگي, عشق, وضوي دل


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 09:19AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts