بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > زبان ها > English Language Forum

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Thursday 3 April 2008   #1
ghasem1967
كاربر فوق بدليل ناديده گرفتن قوانين باشگاه با محدوديت نوشتاري مواجه است.
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2007
پاسخ‌ها: 96
یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

One day, whenZeinab was about five years old, she had a strange and terrible dream. A violentwind arose in the city and darkened the earth and the sky. The little girl wastossed hither and hither, and suddenly she found herself stuck in the branches- of a huge tree. But-the wind was so strong that it uprooted the tree. Zeinabcaught hold of a branch but that broke. In a panic she grabbed two twigs butthese top gave way and she was left falling with no support. Then she woke up. When she told her grand father, the Prophet (PBUH&HF), about this dream hewept bitterly and said, "O my daughter. That tree is me who is shortly going toleave this world. The branches are your father Ali and your mother Fatima, andthe twigs are your brothers Hasan and Hossein. They will all depart this worldbefore you do, and you will suffer their separation andloss


******************************ترجمه فارسی
****************************


يك بار زماني كه زينب پنج ساله بود خواب عجيب و هولناكي ديد باد سهمگيني در شهر ميوزيد كه زمين و آسمان را تيره و تار كرده بود. دختر كوچك به اينسو و آنسو پرت ميشد كه ناگهان درخت تنومندي را پيدا كرد و از شدت وزش باد به آن چسبيد. ولي باد به قدري به قدري سهمگين بود كه درخت را از ريشه كند.
زينب به يكي از شاخه هاي درخت آويخت ولي باد آن شاخه را نيز از جاي كند. به شاخه اي ديگر چسبيد ولي آن هم شكست.هراسان به دو شاخه كوچكتر چنگ زد ولي آن دو نيز شكستند و او بدون هيچ كمك و تكيه گاهي رها شد.

در اين حال از خواب بيدار شد و ماجرا را براي جدش پيغمبر اكرم تعريف نمود. رسول خدا در حاليكه ميگريست فرمود:" دخترم آن درخت من هستم كه به زودي اين جهان را ترك ميكنم شاخه هاي بزرگتر مادرت فاطمه و پدرت علي و دو شاخه كوچك برادرانت حسن و حسين هستند كه همگي قبل از تو اين جهان

را ترك ميكنند و تو فقدان و دوري آنها را تحمل ميكني".

آخرين ويرايش ghasem1967 ، Thursday 3 April 2008 در 08:18AM.
ghasem1967 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از ghasem1967 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Monday 29 December 2008   #2
غريبه
عشق ایرانی
 
نشان غريبه
 
تاريخ ثبت نام: Aug 2007
مكان: شهر هرت
سن: 30
پاسخ‌ها: 2,115
ارسال پيام توسط MSN به غريبه ارسال پيام توسط Yahoo به غريبه
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

خیلی قشنگ بود
__________________
و تمنیناک لکن السنن دون عمل ..... یا اباصالح
غريبه حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 29 July 2009   #3
تابستانه
مهمان
 
تاريخ ثبت نام: Jul 2009
پاسخ‌ها: 5
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

دستتون دردنكنه استفاده كردم
تابستانه حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Thursday 17 May 2012   #4
هلال نو
عضو ثابت
 
نشان هلال نو
 
تاريخ ثبت نام: Sep 2009
مكان: زیر گنبد کبود
پاسخ‌ها: 599
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

in the name of god
hi
howareyou. are you from iranclubs?
ok. by
__________________
امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟؟؟؟؟؟؟
هلال نو حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 24 August 2013   #5
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

Miss Williams was a teacher, and there were thirty small children in her class. They were nice children, and Miss Williams liked all of them, but they often lost clothes

It was winter, and the weather was very cold. The children's mothers always sent them to school with warm coats and hats and gloves. The children came into the classroom in the morning and took off their coats, hats and gloves. They put their coats and hats on hooks on the wall, and they put their gloves in the pockets of their coats

Last Tuesday Miss Williams found two small blue gloves on the floor in the evening, and in the morning she said to the children, 'Whose gloves are these?', but no one answered

Then she looked at Dick. 'Haven't you got blue gloves, Dick?' she asked him

'Yes, miss,' he answered, 'but those can't be mine. I've lost mine'



خانم ويليامز يك معلم بود، و سي كودك در كلاسش بودند. آن/ها بچه/هاي خوبي بودند، و خانم ويليامز همه/ي آن/ها را دوست داشت، اما آن ها اغلب لباس ها ي خود را گم مي كردند.

زمستان بود، و هوا خيلي سرد بود. مادر بچه ها هميشه آنها را با كت گرم و كلاه و دستكش به مدرسه مي فرستادند. بچه ها صبح داخل كلاس مي آمدند و كت، كلاه و دستكش هايشان در مي آوردند. آن ها كت و كلاهشان را روي چوب لباسي كه بر روي ديوار بود مي/گذاشتند، و دستكش ها را نيز در جيب كتشان مي ذاشتند.

سه شنبه گذشته هنگام غروب خانم ويليامز يك جفت دستكش كوچك آبي بر روي زمين پيدا كرد، و صبح روز بعد به بچه ها گفت، اين دستكش چه كسي است؟ اما كسي جوابي نداد.

در آن هنگام به ديك نگاه كرد و از او پرسيد. ديك، دستكش هاي تو آبي نيستند؟

او پاسخ داد. بله، خانم ولي اين ها نمي تونند براي من باشند. چون من براي خودمو گم كردم.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 24 August 2013   #6
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

می خواستم یه سرنگار بزنم واسه داستان های کوچک انگلیسی، دیدم اینجا هست...
اگه به حکایت و حدیث نمیخوره به بزرگی خودتون ببخشید.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Saturday 24 August 2013   #7
میرزا عبدالزکی
hamsayegi.blogfa.com
 
نشان میرزا عبدالزکی
 
تاريخ ثبت نام: Mar 2008
مكان: همین نزدیکی ها...
سن: 30
پاسخ‌ها: 16,536
روزنوشته ها: 134
ارسال پيام توسط Yahoo به میرزا عبدالزکی
ج: یک حکایت ,یا حدیث,یا داستان کوچک به زبان انگلیسی

I swear by the quiet silence of your paper house, I know your dreams are as beautiful as my fancies believable. You've got the mystic believe of love from my silence. I've got the final point of belief from your silence. Maybe it's not possible to feel that the words we say about the paper world we've made are hearable. But we can start to paint the gray branches of the paper trees green. I know painting, you know painting too. So why don't you start? When I was a child, I didn't have any water color. I used to go to little garden near stream and cut all the color flowers and paint. If we search the paper garden near paper house for a short time, there have to be flowers to paint our believes the red color of love


به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم.
__________________
آسمان همیشه آبی نیست، گاهی مثل دلم خاکستری می شود...
میرزا عبدالزکی حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از میرزا عبدالزکی بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر

گفتگوهاي مشابه
گفتگو آغازگر گفتگو تالار پاسخها عنوان آخرين گفتگو
بحث شيرين آخوند! مزدك بامداد دين و دنيا 100 Saturday 17 May 2014 01:09AM
:: چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟! ::(متن کتاب برای شیفته عزیزم) ارزو آزاد 22 Saturday 8 December 2007 03:04PM
کرامتی از آستان قدس رضوی و داستان ضامن آهو یا علی اغاز عشق دين و دنيا 7 Thursday 22 November 2007 01:53PM
سالهاي حرام زيتون اخبار و سياست 7 Wednesday 22 February 2006 07:16AM
خط و زبان پارسی niloofar_e Shem نظم و نثر ادبي 2 Sunday 1 January 2006 03:39AM


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 11:41PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts