بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > باشگاه عمومي > دين و دنيا

نکات

پاسخ
 
ابزار گفتگو
قديمي Wednesday 24 September 2014   #1
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

شهادت حضرت جواد الائمه علیهم السلام محمد بن علی بن موسی الرضا امام جواد وجود به موجود بر یگانه امام جواد وجود به موجود شناس وجود؛ سید وفخر کائنات ولی امر ممکنات بقیة الله الاعظم حجة بن الحسن المهدی وعجل الله تعالی فرجه الشریف تسلیت
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 3 كاربر از عبدالعلی69 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #2
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***



زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 459
(8) (احوالات حضرت جواد عليه السّلام)
(تولد و مدت زندگى امام جواد عليه السّلام)

حضرت جواد عليه السّلام در هفدهم ماه رمضان سال يك صد و نود و پنج متولد شد، و بعضى هم گفته‏اند در شب جمعه نيمه اين ماه واقع شده است، ابن عياش گويد ولادت حضرت جواد در روز جمعه نيمه ماه رجب بوده است، و در ذى القعده سال دويست و بيست در بغداد از دنيا رفت، مدت امامت وى هفده سال بود و زمان او مصادف بود با مأمون و معتصم، و در اوائل خلافت معتصم از دنيا رفت.
مادرش كنيزى بود كه وى را سبيكه و يا دره ميگفتند، حضرت رضا عليه السّلام او را خيزران نام گذاشتند و اين بانو از اهالى نوبه بود، حضرت جواد، ملقب بودند به جواد، مرتضى، تقى، منتجب، و به آن جناب ابو جعفر ثانى هم ميگويند، و امام جواد را در مقابر قريش نزد جدش دفن كردند.
(ادله امامت حضرت جواد عليه السّلام)
در باره دلائل امامت حضرت جواد عليه السّلام همان دلائلى كه در باره امامت پدران وى آورديم وارد است و مضافا نصوصى كه از پدرش در باره امامت وى رسيده ذيلا ذكر مى‏شود اين روايات را موثقين از اصحاب پدرش و هم چنين اهل بيتش مانند: علي بن جعفر، صفوان بن يحيى، معمر بن خلاد، ابن ابى نصر بزنطى، حسين بن بشار و غير اين‏ها نقل مى‏كنند.
1- زكريا بن يحيى گويد: از علي بن جعفر شنيدم ميگفت: خداوند ابو الحسن الرضا را يارى كرد در هنگامى كه برادران و اعمام او بر وى ظلم و ستم كردند (حديث مفصل است) تا آنجا كه علي بن جعفر گفت: من برخاستم و دست ابو جعفر جواد را گرفتم و گفتم: گواهى ميدهم كه تو امام من هستى، در اين هنگام حضرت رضا بگريه افتادند
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 460
و فرمودند: اى عم گرامى آيا از پدرم نشنيدى كه ميفرمود: حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله فرموده است: پدرم فداى پسر بهترين كنيزهاى نوبيه باد كه طيب و طاهر است.
آن كه در پشت پرده غيبت خواهد رفت و از مردم و اجتماع دور خواهد شد، و مردم خواهند گفت: وى مرده و يا كشته شده، از اولاد همين فرزند كنيز نوبيه است، علي ابن جعفر گفت: درست گفتى قربانت گردم.
2- صفوان بن يحيى گويد: به حضرت رضا عليه السّلام عرض كردم: ما قبل از اينكه ابو جعفر متولد شود راجع به امام بعد از خودتان از شما سؤال ميكرديم، ميفرموديد:
به همين زودى خداوند پسرى به من عنايت خواهد كرد، اكنون كه خداوند وى را به شما عنايت كرده چشم ما را روشن كنيد، و بفرمائيد پس از شما به كه رجوع كنيم؟ حضرت رضا بطرف ابو جعفر اشاره كردند، گفتم: قربانت گردم اين كه سه ساله است؟ فرمود:
مگر چه مى‏شود عيسى در كمتر از سه سال با مردم احتجاج كرد.
3- معمر بن خلاد گويد: از حضرت رضا عليه السّلام شنيدم ميفرمود: چه احتياجى داريد و اكنون من ابو جعفر را در جاى خود نشانيده‏ام، ما اهل بيتى هستيم كه كوچك‏ها از بزرگها ارث ميبرند و با يك ديگر هيچ تفاوتى ندارند.
4- ابو نصر بزنطى گويد: ابن النجاشى به من گفت: امام بعد از صاحبت كيست؟
و اين سؤال در هنگامى بود كه هنوز ابو جعفر جواد متولد نشده بود، من خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم و سؤال ابن النجاشى را از آن جناب نمودم، فرمود: امام بعد از من پسرم خواهد بود، پس از اين فرمود: كسى جرأت ميكند بگويد: پسرم امام است و براى او پسرى نباشد.
5- ابن قياما نامه‏اى خدمت حضرت رضا عليه السّلام نوشت و عرض كرد: شما چگونه امامى هستى كه فرزندى ندارى، حضرت رضا در جواب او نوشت چگونه فهميدى كه من فرزندى نخواهم داشت، بهمين زودى خداوند فرزندى به من خواهد داد كه حق و باطل را از هم جدا خواهد كرد.
6- خيران از پدرش روايت كرده كه او گفت: من خدمت حضرت رضا عليه السّلام‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 461
در خراسان نشسته بودم مردى خدمت آن جناب عرض كرد: اگر شما از دنيا بروى امام كيست؟ فرمود: پسرم ابو جعفر، مثل اينكه سائل از سن ابو جعفر تعجب كرد، حضرت رضا فرمود: خداوند عيسى بن مريم را برسالت و نبوت مبعوث كرد و او را صاحب شريعت نمود در حالى كه كوچكتر از ابو جعفر بود.
7- يحيى بن حبيب زيات گويد: شخصى كه در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بود به من اطلاع داد هنگامى كه مردم از خدمت آن جناب بيرون شدند فرمود: با ابو جعفر ملاقات كنيد و با وى تجديد عهد نمائيد، پس از اينكه مردم متفرق شدند گفت: خداوند مفضل را رحمت كند كه احتياج به اين گونه مطالب پيدا نميكرد.
8- حسن بن جهم گويد: در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم كه پسرش را در حالى كه كودك بود پيش خود خواند و او را در دامنش نشانيد، و گفت: پيراهنش را از بدن وى بيرون كن، و ببين در ميان دو كتف او چه خواهى ديد، من نگاه كردم در ميان گوشت مهرى فرو شده بود، حضرت فرمود: او را ديدى و در ميان دو كتف پدرم چنين چيزى بود.
9- ابو يحيى صنعانى گويد: در خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم كه فرزندش ابو جعفر جواد را در حالى كه كودك بود آوردند، فرمود: مانند اين مولود پر بركت براى شيعيان ما متولد نشده است.
(معجزات حضرت جواد عليه السّلام)
طبرسى، فضل بن حسن - عطاردى قوچانى، عزيز الله، زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: اول، 1390 ق.


__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #3
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى ؛ متن ؛ ص461

(معجزات حضرت جواد عليه السّلام)
1- علي بن خالد گويد: من در ميان لشكر بودم كه به من اطلاع دادند در آن جا مرد محبوسى هست كه وى را دست بسته از طرف شام آورده‏اند، و علت حبس و زنجير او از اين جهت است كه وى ادعاى نبوت كرده است، راوى گويد: من بدر زندان رفتم و با دربانان گرم گرفتم آنان هم به من اجازه دادند و من وارد زندان گرديده و خود را به اين مرد كه ميگفتند مدعى نبوت است رسانيدم.
هنگامى كه با وى به گفتگو پرداختم معلوم شد كه اين مرد باهوش و زرنگى است‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 462
گفتم: داستانت از چه قرار است، گفت: من در شام بودم و در محلى كه ميگويند سر حسين بن علي نصب شده به عبادت اوقات ميگذراندم، در يكي از شبها كه در محراب مشغول عبادت بودم ناگهان شخصى را ديدم كه در مقابلم ايستاده هنگامى كه بر وى نظر افكندم گفت: برخيزيد، من از جاى خود حركت كردم، و مقدارى با وى راه كه رفتم ناگهان خود را در مسجد كوفه يافتم.
اين مرد از من پرسيد ميداني اينجا كجا است؟ گفتم: اين جا مسجد كوفه است، در اين هنگام وى بنماز مشغول شد و من هم بنماز پرداختم، پس از مدتى از مسجد كوفه بيرون شديم و چون مقدارى راه رفتيم ناگهان خود را در مسجد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله ديدم، وى بر پيغمبر سلام كرد و بنماز مشغول شد و من هم بنماز مشغول شدم، و پس از اين از اين جا هم بيرون شديم و بعد از اندكى به مكه رسيديم، و در آن جا بطواف پرداختيم.
بعد از طواف از مكه بيرون شديم، و بار ديگر در محل اول خود رسيديم، ناگهان آن مرد از نظرم ناپديد شد، و من تا يك سال از اين قضيه در تحير بودم، يك سال كه از اين قضيه گذشت بار ديگر وى را مشاهده كردم و از ديدنش خوشوقت گرديدم، او مرا بطرفش دعوت كرد و بلافاصله خدمت او رسيدم، و بار ديگر همان جريان سال گذشته تكرار شد.
هنگامى كه خواست در شام از من مفارقت كند گفتم: بحق خداوندى كه اين نيرو و قدرت را در اختيار تو گذاشته بايد خودت را معرفى كنى، فرمود: من محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن الحسين بن علي بن ابى طالب عليهم السّلام هستم، و من اين موضوع را با يكى از افرادى كه بين من و او رابطه بود و خبرهاى مرا براى وى ميبرد در جريان گذاشتم، و اين مطلب بعد از اين فاش شد و بگوش محمّد بن عبد الملك زيات رسيد و او هم دستور داد مرا از شام دست و پا بسته آوردند و در اين جا زندانى كردند.
گفتم من مجاز هستم عين قضيه و داستانت را با محمد بن عبد الملك در ميان گذارم گفت: مانعى ندارد، من جريان او را نوشتم و به محمّد بن عبد الملك اطلاع دادم، وى در پشت نامه نوشت آن كس كه تو را از شام بكوفه برد و از آن جا به مدينه و از مدينه به‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 463
مكه و بار ديگر به شام برگردانيد، قادر است تو را از زندان آزاد كند.
علي بن خالد گويد: من از اين جريان بسيار محزون شدم و با حالت اندوهگين بطرف وى برگشتم، و تصميم گرفتم صبح زود نزد او بروم و از جريان كار وى را مطلع كنم، صبح زود بطرف زندان حركت كردم تا او را بصبر و شكيبائى دعوت كنم، ناگهان مشاهده كردم لشكريان و پاسبانان و گروهى از مردمان در پيرامون زندان اجتماع كرده‏اند و همگان در حال اضطراب بسر ميبرند، من از جريان قضيه پرسيدم، گفتند: مرديكه ادعاى پيغمبرى ميكرد و در اين زندان در بند و زنجير بود از ديشب گم شده، اينك معلوم نيست كه بر زمين فرورفته و يا پرندگان وى را ربوده‏اند، علي بن خالد زيدى مذهب بود، هنگامى كه اين داستان را مشاهده كرد از مذهب خود دست كشيد و به امامت حضرت جواد معتقد شد.
2- داود بن قاسم جعفرى گويد: بر حضرت جواد عليه السّلام وارد شدم، و با من سه نامه بود كه نويسنده آنها را فراموش كرده بودم، و از اين جهت بسيار محزون شدم، حضرت يكى از آن نامه‏ها را از من گرفت و فرمود: اين مربوط به ريان بن شبيب است، و ديگرى را برداشتند و فرمودند: اين از محمّد بن حمزه است، و سومى را برداشتند و فرمودند:
اين هم از فلان كس است، من از اين جهت مبهوت شدم، حضرت نگاهى به من كردند و تبسم فرمودند.
3- ابو هاشم جعفرى گويد: حضرت ابو جعفر عليه السّلام سيصد دينار به من دادند و فرمودند: اين‏ها را به بعضى از بنى اعمام ما بدهيد، و ليكن وى به شما خواهد گفت:
مرا به كسى معرفى كن كه با اين دينارها از وى مقدارى اثاثيه بخرم، شما هم او را راهنمائى كنيد، راوى گويد: من هنگامى كه دينارها را به وى دادم عين آن پيشنهاد را به من كرد و من هم گفتار او را اجابت كردم.
4- ابو هاشم گويد: شتربانى به من گفت: با حضرت جواد عليه السّلام در باره من گفتگو كنيد تا كارى به من واگذار كند، من هنگامى كه خدمت آن جناب رسيدم وى‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 464
با گروهى به غذا خوردن مشغول بودند، و براى اين جهت فرصت نشد كه پيغام شتربان را برسانم، فرمودند: يا ابا هاشم غذا بخوريد و با دست خود غذاء جلو من گذاشت، و بلافاصله بدون اينكه من سخنى بگويم به يكى از غلامان خود فرمود: شتربانى كه اكنون در خانه است دعوت كن و او را در نزد خود نگهدار.
5- ابو هاشم گويد: روزى به اتفاق آن حضرت وارد باغى شديم، عرض كردم:
قربانت گردم من به خوردن انجير خيلى حريص هستم، اينك دعا كنيد تا خداوند مرا از كثرت اكل انجير آسوده سازد، پس از چند روز فرمود: يا ابا هاشم خداوند محبت اكل انجير را از دلت بيرون كرد، و بعد از اين از انجير بسيار بدم مى‏آمد.
6- معلى بن محمد گويد: پس از چند روز كه از وفات حضرت رضا عليه السّلام گذشته بود پسرش ابو جعفر از منزل بيرون شد، من به قد و قامت وى نگاه ميكردم تا او را براى اصحاب خودمان معرفى كنم، در اين هنگام حضرت جواد عليه السّلام نشستند و فرمودند:
اى معلى خداوند به امامت هم مانند نبوت احتجاج كرده و گفته: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا.
7- مطرفى گويد: حضرت رضا هنگامى كه از دنيا رفتند من چهار هزار درهم از وى طلب داشتم، و جز خودم كسى از آن اطلاع نداشت، يكى از روزها ابو جعفر دنبال من فرستادند و مرا احضار كردند، هنگامى كه خدمتشان رسيدم فرمود: پدرم از دنيا رفت و چهار هزار درهم به شما بدهكار بود، گفتم آرى چنين است، حضرت دست بزير مصلاى خود بردند و مقدارى دينار به من دادند كه قيمت آنها در آن وقت چهار هزار درهم بود.
8- يكى از فرزندان موسى بن جعفر گويد: من در مدينه بودم و در اين هنگام كه حضرت ابو الحسن در خراسان بودند، نزد ابو جعفر جواد زياد تردد مى‏كردم، خويشاوندان و اعمام وى هم با او تردد ميكردند، يكى از روزها جاريه‏اى را احضار كردند و گفتند: به اعمام و خويشاوندان من بگوئيد براى عزادارى خود را مهيا كنند.
هنگامى كه همگان متفرق شدند گفتم از وى بپرسم ماتم و عزاى آنها براى چيست؟،
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 465
روز بعد كه بار ديگر خدمت او رسيديم باز حرف گذشته را تكرار كردند، از آن حضرت پرسيدند اين ماتم براى كيست؟ فرمود: اين ماتم بهترين مردم در روى زمين است، پس از چند روز خبر وفات حضرت رضا عليه السّلام به مدينه رسيد و معلوم شد كه در همان روز امام رضا از دنيا رفته بوده است.
9- محمد بن فرج گويد: حضرت جواد براى من نوشتند، حسن را بطرفم بياوريد و من جز در اين سال او را نزد خود نخواهم داشت، و حضرت در اين سال وفات كردند.
(فضائل و مناقب حضرت جواد عليه السّلام)
طبرسى، فضل بن حسن - عطاردى قوچانى، عزيز الله، زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: اول، 1390 ق.


__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از عبدالعلی69 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #4
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى ؛ متن ؛ ص465


(فضائل و مناقب حضرت جواد عليه السّلام)
حضرت جواد عليه السّلام به مرتبه‏اى از علم و كمال و فضل و حكمت و شرف و عزت رسيد كه هيچ يك از پيرمردترين سادات و غير آنان هم به اين مقام نرسيد، و براى همين جهت بود كه مأمون وى را مورد علاقه و احسان خود قرار داد و دخترش ام الفضل را به آن جناب تزويج كرد، و او را از بغداد روانه مدينه كرد و در تعظيم و تكريم حضرت جواد كوشيد.
ريان بن شبيب گويد: هنگامى كه مأمون اراده كرد دخترش را به حضرت جواد عليه السّلام بدهد، گروهى از بنى عباس با اين امر مخالفت كردند و به مأمون گفتند: شما را به خداوند سوگند ميدهيم كه از اين تصميم منصرف شويد و دخترتان را به ابن الرضا تزويج نكنيد، زيرا ما ميترسيم امور خلافت و سلطنت از خانواده ما بيرون شود و عزت و شوكتى را كه خداوند به ما داده است از دست ما برود و ما از عملى كه با پدر وى انجام دادى در خوف بوديم تا آنگاه كه خداوند امر او را از ما كفايت كرد.
مأمون گفت: به خداوند سوگند من از اينكه رضا را به ولايت عهدى برگزيدم هيچ گونه پشيمانى نداشتم، من ابتداء او را تكليف كردم كه بار خلافت را بدوش گيرد و مرا راحت سازد و ليكن وى از قبول خلافت امتناع كرد، و خداوند هم تقديرات خود را جارى نمود، و اما در مورد ابو جعفر بايد بشما گوشزد كنم كه من وى را در فضل و شرف بر همگان ترجيح ميدهم و او را با اينكه كوچك است بسيار بزرگ ميشمارم و از هوش‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 466
و فراست و علم و دانش وى در شگفت هستم.
مخالفين گفتند: وى كودك است و معرفت ندارد، اكنون اندكى بگذاريد تا درس بخواند و مسائل دين را ياد بگيرد پس از اين تصميم خود را به مرحله عمل برسان مأمون گفت: واى بر شما من اين جوان را بهتر ميشناسم، و اين خانواده علم و كمال و فضلشان از خداوند است و از الهام پروردگار استفاده انوار علوم ميكنند، پدران وى همواره در علم دين و احكام قرآن از مردم مستغنى بودند، اكنون اگر ميل داريد از وى مسائل دينى بپرسيد، تا مطلب براى شما روشن گردد.
گفتند: بسيار پيشنهاد خوبى است، پس از اين با هم اتفاق كردند كه يحيى بن اكثم را وادار كنند مسأله‏اى از حضرت جواد بپرسد، مأمون هم به اين موضوع رضايت داد، قرار شد در يك روز معينى اين اجتماع حاصل شود، روز معهود كه فرا رسيد مأمون امر كرد تشك مخصوصى با دو متكا براى حضرت جواد گذاشتند و حضرت جواد عليه السّلام در حالى كه نه سال از عمر شريفش گذشته بود وارد مجلس شد و در جاى خود نشست يحيى بن اكثم هم در مقابل آن حضرت قرار گرفت و مردم هم در جاهاى خود قرار گرفتند، و مأمون روى تشكى كنار حضرت جواد نشستند، يحيى روى خود را بطرف مأمون كرد و گفت: اذن ميدهى شروع در كلام بكنيم؟ مأمون گفت: از ابو جعفر اذن بگيريد، در اين هنگام يحيى روى خود را بطرف حضرت جواد كرد و گفت: قربانت گردم اذن ميدهى از شما سؤالى بكنم؟
حضرت جواد عليه السّلام فرمود: بپرسيد، يحيى پرسيد در باره محرمى كه صيدى را بكشد چه ميگوئى؟ حضرت فرمود: صيد را در حرم كشته و يا در بيرون حرم؟ صياد عالم بوده يا جاهل؟ عمدا صيد را كشته و يا از روى خطا واقع گرديده؟ محرم عبد بوده و يا آزاد؟ بزرگ بوده و يا كوچك؟ دفعه اول بوده و يا مكرر اين عمل را انجام داده؟
صيد از پرندگان بوده و يا غير از آنها؟ از پرندگان كوچك بوده و يا بزرگ؟ اصرار داشته بر اين عمل و يا از كارش پشيمان بوده؟ شب صيد كرده است و يا روز؟ محرم به احرام حج بوده و يا عمره؟
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 467
در اين هنگام يحيى بن اكثم متحير شد و در چهره‏اش آثار شرم و خجلت ظاهر گرديد، و زبانش بند آمد و نتوانست چه بگويد و اهل مجلس همه از عجز و ناتوانى او مطلع شدند، مأمون گفت: حمد ميكنم خداوند را بر اين نعمتى كه به من ارزانى داشت و مرا در نظريه‏ام موفق فرمود، پس از اين به حضرت جواد گفت: اينك از طرف خود خطبه بخوان و من تو را از طرف خود پسنديدم، و دخترم ام الفضل را بتو تزويج كردم حضرت جواد گفت: الحمد للَّه إقرارا بنعمته، و لا إله إلا اللَّه إخلاصا لوحدانيته، و صلى اللَّه على محمد سيد بريّته، و على الأصفياء من عترته، اما بعد، از فضل و احسان خداوند اين است كه بندگان خود را بوسيله حلال از حرام بى‏نياز كرده و فرموده: مردان بى‏زن را زن بدهيد، و براى بردگان و كنيزان شايسته خود زن و يا شوهر انتخاب كنيد، و اگر آنان فقير باشند خداوند از فضل و كرم خود آنان را بى‏نياز خواهد كرد، اينك محمد بن على بن موسى ام الفضل دختر عبد اللَّه مأمون را براى خود عقد مى‏بندد و به اندازه مهريه حضرت زهراء كه پانصد درهم است براى وى صداق معين ميكند، آيا به اين اندازه رضايت داريد و او را تزويج ميكنيد؟.
مأمون گفت: آرى به همين اندازه راضى هستم، و دخترم را به تو تزويج كردم اكنون قبول دارى؟ حضرت جواد فرمود: قبول كردم و راضى شدم.
در اين هنگام مأمون امر كرد مردم در مقام خود بنشينند، ريان گويد: پس از مدتى فريادهائى كه شبيه به فريادهاى ملاحان داشت بگوش ما رسيد، ناگهان متوجه شديم خدمت‏كاران يك كشتى مصنوعى را كه از نقره ساخته شده و ريسمان‏هائى از ابريشم بر آن بسته گرديده و روى يك گارى گذاشته بودند ميكشيدند، و درون آن را از مشك و عطريات پر كرده بودند.
مأمون امر كرد محاسن حاضرين را از آن عطريات معطر كردند، و بعد در منازل گردانيدند و همگان از وى استفاده نمودند، پس از اين سفره پهن كردند و مردم به خوردن غذا مشغول شدند، در اين هنگام جوائز زيادى از طرف مأمون به اشخاص هديه شد و هر كس به اندازه مقام خود از اين جوائز استفاده كرد.
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 468
هنگامى كه مردم متفرق شدند و جز عده‏اى از خواص كسى در منزل باقى نماند مأمون روى خود را به حضرت جواد عليه السّلام كرد و گفت: قربانت گردم اكنون تفصيل آن مسائل را بيان كنيد، حضرت جواد فرمود: آرى اكنون جواب آنها را بيان خواهم كرد، پس از اين حضرت مشروحا در اين مورد گفتگو كردند و اين مطالب در كتب مشهور است.
مأمون گفت: بسيار خوب ما استفاده برديم، اينك شما هم مسأله‏اى از يحيى بپرسيد همان طور كه وى از شما پرسيد، حضرت فرمود: اى يحيى اينك جواب اين مسأله را بدهيد كه: مردى در اول روز بزنى نگاه كرد و اين زن بر وى حرام بود، هنگامى كه روز بالا آمد زن بر او حلال شد، و در هنگام ظهر بار ديگر بر وى حرام شد، و در وقت عصر حلال گرديد، بار ديگر در وقت غروب آفتاب حرام شد، و در آخر شب حلال گرديد، و در نصف شب بار ديگر حرام شد، و در هنگام طلوع فجر حلال گرديد اينك بيان كنيد چرا اين زن در اين اوقات حلال و يا حرام ميشد.
يحيى گفت: من علت اين را نميدانم اكنون بيان كنيد تا استفاده كنم، حضرت جواد عليه السّلام فرمود: اين زن در اول روز كنيزى بود كه نگاه كردن آن مرد بر وى حرام بود، هنگامى كه آفتاب بالا آمد او را از صاحبش خريد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد و بر وى حرام شد، در وقت عصر بار ديگر او را عقد كرد بر او حلال شد، و در هنگام مغرب او را ظهار نمود بر وى حرام گرديد، و در وقت عشاء كفاره داد بر وى حلال شد، نصف شب او را طلاق گفت بر او حرام گرديد، و هنگام صبح رجوع كرد و حلال شد.
در اين هنگام مأمون روى خود را بطرف حاضرين كرد و گفت: واى بر شما اين خاندان در ميان مردم مخصوص بفضل هستند و صغر سن آنان را از كمال باز نميدارد، آيا نميدانيد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام را دعوت به اسلام كرد در حالى كه ده سال از عمر او گذشته بود، و حضرت اسلام او را پذيرفت و حكم خداوند را در باره وى جارى كرد، و حال اينكه احدى را در اين سن و سال دعوت نميكرد، و از حسنين‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 469
در پنج سالگى بيعت گرفت و حال اينكه از كودكان بيعت نميگرفتند، اين خانواده با يك ديگر فرقى ندارند و سابقشان با لاحق در يك رديف هستند.
بعد از اين مردم برخاستند و از مجلس رفتند، روز ديگر مأمون و حضرت جواد نشستند، و فرماندهان و نگهبانان مملكت بنى عباس و رجال دربار مأمون همگان براى تهنيت و تبريك در كاخ مأمون حاضر شدند، در اين هنگام طبق‏هائى از نقره كه در آن بسته ‏هائى از مشك و زعفران قرار داشت به مجلس آوردند و در درون اين بسته‏ ها نيز كاغذهائى بود كه در آن حواله عطايا و جوائز را نوشته بودند، مأمون امر كرد طبق‏ها را روى مردم نثار كنند.
در اين هنگام هر كدام بسته خود را برميداشت و آن را باز ميكرد و از محل مخصوص جوائز خود را دريافت ميكرد، در بعضى از اين بسته‏ها اسامى ضياع و عقار و دهات و املاك را نوشته بودند، پس از اينكه بسته را باز مينمود حواله خود را برميداشت املاك مورد نظر را تصرف ميكرد و مردم از حضور مأمون ثروتمند بيرون شدند.
مأمون همواره به حضرت جواد عليه السّلام احترام ميكرد و از وى تكريم و تعظيم مى‏نمود و بر فرزندان و خاندانش ترجيح ميداد، پس از چندى حضرت جواد به اتفاق ام الفضل از بغداد بيرون شدند و بطرف مدينه حركت كردند، هنگامى كه به خيابان باب الكوفه رسيدند و مردم هم از آن جناب مشايعت ميكردند در وقت غروب آفتاب به منزل مسيب رسيد، و در آن جا فرود آمدند و داخل مسجد شدند.
در صحن مسجد درختى بود كه ميوه نميداد، حضرت جواد نزديك اين درخت رفتند و در كنار آن وضوء گرفتند، پس از اين بخواندن نماز مغرب پرداختند در ركعت اول پس از حمد إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ‏ را قرائت كردند، و در ركعت دوم هم‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواندند و بعد از سلام نماز مقدارى نشستند و به ذكر خدا پرداختند، و بعد بلافاصله براى نافله برخاستند.
پس از اينكه چهار ركعت نافله مغرب را بجاى آوردند و تعقيب و سجده شكر را انجام دادند از مسجد بيرون شدند، هنگامى كه خواستند از نزديك درخت بگذرند
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 470
مردم مشاهده كردند درخت ميوه دارد، از اين جريان سخت در تعجب افتادند و از ميوه آن خوردند و ميوه آن درخت بسيار شيرين بود و هسته هم نداشت، حضرت جواد عليه السّلام بطرف مدينه رفتند و در آنجا اقامت كردند تا آنگاه كه معتصم در اول سال دويست و بيست و پنج آن حضرت را به بغداد احضار كرد و در آن جا اقامت داشت تا اينكه در آخر ذى القعده همين سال از دنيا رفت و گفته شده است كه آن حضرت را مسموم كردند.
امام جواد سلام اللَّه عليه دو پسر و سه دختر از خود به جاى گذارد كه يكى از آنان حضرت هادى سلام اللَّه عليه است و دومى هم بنام موسى ميباشد و دختران آن جناب هم حكيمه، خديجه و ام كلثوم نام داشته‏اند، و بعضى هم گفته‏اند: كه وى دو دختر بنام فاطمه و امامه از خود باقى گذاشته است.
پايان زندگى حضرت جواد عليه السّلام‏
زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، متن، ص: 471
طبرسى، فضل بن حسن - عطاردى قوچانى، عزيز الله، زندگانى چهارده معصوم عليهم السلام / ترجمه إعلام الورى، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: اول، 1390 ق.


__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از عبدالعلی69 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #5
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***



زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 2
[زندگانى حضرت امام جواد عليه السلام)]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏
تاريخ زندگى امام نهم حضرت ابى جعفر
امام محمد تقى عليه السلام‏
بخش اول ولادت و وفات و نام‏ها و القاب آن جناب‏
اصول كافى- ج 1 ص 492- حضرت جواد در ماه رمضان سال 195 ه- متولد شد و در آخر ذى قعده سال 220 در سن بيست و پنج سالگى باضافه دو ماه و هيجده روز از دنيا رفت و در بغداد قبرستان قريش پهلوى قبر جدش موسى بن جعفر عليه السّلام دفن شد. معتصم ايشان را در همان سال كه از دنيا رفت ببغداد خواسته بود.
مادرش كنيز فرزند دارى بنام سبيكه نوبيه بود، بعضى خيزران نيز گفته‏اند روايت شده كه از خويشاوندان ماريه مادر ابراهيم پسر پيغمبر صلى اللَّه عليه و اله و سلّم بوده.
روضة الواعظين- حضرت جواد در شب جمعه نوزدهم ماه رمضان متولد شد بعضى نيمه ماه رمضان سال 195 ه- نوشته‏اند آخر ذى قعده سال 220 بعضى ششم ذيحجه همان سال نوشته‏اند كه از دنيا رفت.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 3
سراير- قارن از برادر شيرى حضرت جواد نقل كرد كه گفت: روزى حضرت امام علي النقى با مؤدب خود كه زكريا نام داشت نشسته بود حضرت جواد عليه السّلام آن موقع در بغداد بود امام علي النقى مشق خود را براى معلم ميخواند ناگهان گريه شديدى را آغاز نمود. معلم پرسيد علت گريه شما چه بود جواب نداد فرمود اجازه ميدهى من بحرم سرا داخل شوم، اجازه داد يك مرتبه صداى شيون و گريه زنان از منزل بلند شد.
بعد از اينكه پيش ما آمد علت گريه را پرسيديم فرمود پدرم هم اكنون از دنيا رفت گفتيم از كجا فهميدى فرمود عظمت خدا بر دلم جاى گرفت كه برايم سابقه نداشت فهميدم پدرم از دنيا رفته. آن تاريخ را يادداشت كرديم وقتى خبر آمد معلوم شد در همان ساعت از دنيا رفته بوده.
خرايج- مسافر از حضرت جواد نقل كرد در همان شبى كه از دنيا رفت فرمود: من امشب ميميرم آنگاه فرمود: ما خانواده‏اى هستيم كه هر وقت خداوند دنيا را براى يكى از ما صلاح نداند او را بسوى خود ميبرد.
ارشاد مفيد- ص 297- تولد حضرت جواد در سال 195 ماه رمضان بود و در سال 220 در ماه ذى قعده از دنيا رفت در بغداد، بيست و پنج سال داشت مدت امامت و جانشينى ايشان از پدر بزرگوارش چهارده سال بود مادرش كنيز فرزند- دارى بنام سبيكه از اهالى نوبه بود و در بغداد از دنيا رفت معتصم آن جناب را ببغداد خواسته بود دو روز به آخر محرم مانده در سال 220 وارد بغداد شد همان سال در ذى قعده از دنيا رفت. بعضى گفته‏اند بوسيله سم شهيد شد، ولى براى من خبري ثابت نشده كه به آن خبر چنگ بزنم در مقابر قريش پشت حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام دفن شد آن موقع 25 سال و چند ماه داشت، لقبش منتجب و مرتضى بود فرزندانش امام على النقى و موسى و فاطمه و امامه دو دختر و دو پسر داشت ديگر غير از آنچه نام برديم فرزندى نداشت.
ارشاد- يعقوب بن ياسر گفت متوكل پيوسته اين حرف را ميزد: كار
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 4
ابن الرضا (منظور حضرت امام علي النقى است) مرا بيچاره كرده هر چه كوشش كردم كه با من بشرا بخوارى بپردازد و نديم و هم پياله من شود قبول نكرد در پى فرصتى براى اين كار بودم نصيبم نشد يكى از حاضرين گفت اگر نتوانستى ابن الرضا را بچنين كارى و ادارى اينك برادرش موسى شرابخوار و قمار باز بى‏باكى است كه از معاشقه و شرب خمر و بد زبانى پرهيز ندارد او را بخواه و باين كارها بين مردم مشهور كن. مردم ميشنوند ابن الرضا چنين كرده ديگر فرقى نخواهند گذاشت بين او و برادرش كسى كه او را هم نشناسد از كارهاى برادرش بر او خورده ميگيرد.
گفت: بنويسيد او را با احترام بياورند. موسى را با احترام خواستند متوكل دستور داد كه تمام بنى هاشم و سپهداران و ساير مردم باستقبالش بروند تصميم گرفت كه پس از ملاقات با او باغى بزرگ را جائزه بدهد و در آنجا برايش ساختمانى بسازند و چند نفر از ساقيان شراب و نوازندگان را در آن ساختمان جاى دهند و دستور هر نوع كمك و جايزه را برايش داد يك منزل بسيار خوب نيز برايش ترتيب داد كه صلاحيت داشته باشد خودش در آن منزل از موسى ديدن كند.
وقتى موسى آمد حضرت امام علي النقى او را سر پل وصيف كه معمولا استقبال‏كنندگان آنجا يك ديگر را ملاقات ميكردند ديده سلام كرده باو احترام نمود و مراعات حقش را كرد سپس فرمود: اين مرد ترا خواسته تا آبرويت را ببرد و خوار و ذليلت كند مبادا اقرار كنى كه شراب نوشيده‏اى از خدا بترس برادر جان مرتكب گناه مشو.
موسى گفت: او مرا براى همين كار خواسته من چه ميتوانم بكنم؟
فرمود: ارزش خود را از دست مده معصيت خدا را نكن مبادا كارى كنى باعث ننگ تو شود و او جز آبروريزى تو نظرى ندارد موسى نپذيرفت. باز امام اصرار كرد و پند و اندرز داد اما او پيوسته مخالفت ميكرد. وقتى ديد قبول نميكند باو فرمود اكنون بدان آن مجلسى كه تو در نظر دارى با متوكل بنشينى برايت‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 5
فراهم نميشود تو و او هرگز نميتوانيد با هم باشيد.
راوى گفت: موسى سه سال تمام صبح زود ميرفت بدر خانه متوكل باو ميگفتند: فعلا مشغول است نميتواند ترا بپذيرد بر ميگشت فردا ميرفت جواب ميدادند مست شراب است بكسى نميرسد باز روز بعد ميرفت ميگفتند مريض است دوا خورده با همين وضع سه سال تمام را گذرانيد تا متوكل كشته شد و در يك مجلس شراب نتوانست با او همنشين باشد.
در تفسير عياشى- زرقان دوست ابن ابى داود و رفيق صميمى‏اش گفت:
يك روز ابن ابى داود از پيش معتصم برگشت ولى خيلى غمگين و افسرده بود.
گفتم: چه شده؟ گفت: امروز آرزو كردم كه كاش بيست سال پيش مرده بودم پرسيدم براى چه؟
گفت بواسطه كارى كه از اين سياه چهره پسر على بن موسى الرضا (حضرت جواد) در حضور امير المؤمنين انجام شد گفتم جريان چه بود؟ گفت يك سارق را آوردند كه اقرار بدزدى خود كرده بود از خليفه درخواست داشت كه او را پاك نمايد بوسيله جارى كردن حد، بهمين جهت فقها را در مجلس خود جمع كرده بود و محمّد بن علي (حضرت جواد) نيز بود از ما پرسيد چه قسمت از دست دزد بايد قطع شود؟ من گفتم: از مچ گفت: بچه دليل گفتم: زيرا دست اطلاق بر انگشتها و كف دست مى‏شود تا مچ خداوند در آيه تيمم نيز ميفرمايد: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ‏ حرف مرا گروهى از دانشمندان قبول كردند.
يك دسته ديگر گفتند: بايد تا آرنج قطع شود پرسيد به چه دليل گفتند:
زيرا خداوند در اين آيه ميفرمايد: وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏ در مورد وضو گرفتن ميفرمايد دستهاى خود را بشوئيد تا آرنج معلوم مى‏شود دست شامل تا آرنج مى‏شود.
در اين موقع رو بجانب محمّد بن على عليه السّلام كرده گفت: شما چه ميگوئيد؟
فرمود: اينها نظر خود را در مورد دست دزد گفتند. گفت: شما را بخدا سوگند
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 6
شما نيز نظر خود را بفرمائيد. فرمود اكنون كه قسم دادى ميگويم كه اينها بر خلاف دستور پيامبر اكرم ميگويند زيرا دست دزد بايد از آخر انگشتان قطع شود كف دست باقى بماند. گفت: بچه دليل؟ فرمود: بدليل فرمايش پيغمبر اكرم كه فرموده است: سجده بر هفت موضع انجام مى‏شود صورت و دو دست و دو زانو و دو پا اگر دستش را از مچ يا آرنج قطع كنند ديگر دستى نخواهد ماند تا سجده نمايد خداوند در اين آيه ميفرمايد:
«أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ‏» سجده‏گاهها مخصوص خدا است. منظورش همين هفت موضع است كه با آن سجده ميكنند «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً» آنچه اختصاص بخدا داشته باشد قطع نميشود.
معتصم حرف او را پسنديد و دستور داد دست دزد را از انتهاى انگشتان قطع كنند و كف دست را باقى بگذارند.
ابن ابى داود گفت: براى من قيامتى بپا شد آرزو داشتم كه زنده نباشم.
زرقان گفت: ابن ابى داود بعدها به من گفت: پس از سه روز پيش معتصم رفته گفتم خير خواهى براى امير المؤمنين بر من واجب است من ميخواهم در موردى با شما صحبت كنم كه ميدانم بواسطه اين حرف اهل جهنم خواهم شد.
پرسيد منظورت چيست؟ گفتم: وقتي امير المؤمنين تمام دانشمندان مملكت و فقيهان را در مجلس خود احضار ميكنند براى حكمى از احكام دين و از آنها ميپرسد ايشان نيز نظر خود را ميدهند با اينكه در چنين مجلسى خويشاوندان امير المؤمنين و سپهداران و وزيران و منشيان حضور دارند و مردم پيوسته گوش بچنين مجالسى دارند كه چه اتفاق مى‏افتد بعد شما سخن تمام دانشمندان را رها ميكنى و گفتار مردى را ميپذيرى كه گروهى از مسلمانان مدعى امامت براى او هستند و ميگويند او شايسته مقام خلافت است نه معتصم.
متوجه شدم رنگ چهره معتصم تغيير كرد و فهميد چه كرده گفت: خدا بتو پاداش اين نصيحت و خيرخواهى را بدهد. روز چهارم فلان نويسنده را دستور
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 7
داد كه محمّد بن علي (حضرت جواد) را بمنزل خود دعوت كند. ولى امام محمّد تقى نپذيرفت و گفت ميدانيد كه من بمجالس شما نمى‏آيم گفت: من شما را براى صرف غذا دعوت ميكنم آرزو دارم قدم بر روى فرش ما بگذاريد و منزل ما را تبرك فرمائيد فلان كس نيز از وزيران خليفه آرزوى ملاقات شما را دارد. بمنزل او رفت پس از ميل كردن مقدارى غذا احساس سمّ نمود مركب سوارى خود را خواست تا برود. صاحب منزل تقاضا كرد كه بيشتر تشريف داشته باشيد فرمود:
رفتن من براى تو بهتر است آن روز تا شب پيوسته حالش خراب بود استفراغ ميكرد و اسهال سخت داشت بخود مى‏پيچيد تا از دنيا رفت.
مناقب- ج 4 ص 379- حضرت جواد عليه السّلام شب جمعه نوزدهم ماه رمضان در مدينه متولد شد بعضى پانزدهم گفته‏اند، ابن عياش گفته روز جمعه دهم رجب سال 195 متولد شد و در بغداد آخر ذى قعده بوسيله زهر شهيد گرديد. گفته‏اند روز شنبه ششم ذيحجه سال 225 بوده در قبرستان قريش پهلوى جدش موسى بن جعفر عليه السّلام دفن شد و بيست و پنج سال داشت. بعضى گفته‏اند: سه ماه و بيست روز از بيست و پنج سال اضافه بود.
مادرش كنيزى فرزند دارى بنام درّه از اهالى مريسيه (دهى است در مصر) بود كه بعد حضرت رضا عليه السّلام او را خيزران ناميد از فاميل‏هاى ماريه قبطيه بشمار ميرفت. بعضى گفته‏اند، نامش سبيكه و اهل نوبه كه باو ريحانه ميگفتند و كنيه‏اش ام الحسن بود.
مدت امامت حضرت جواد عليه السّلام هفده سال بود كه با پدر خود هفت سال و چهار ماه و دو روز زندگى كرد پس از پدر هيجده سال و بيست روز كم زندگى نمود در سالهاى امامت آن سرور بقيه حكومت مأمون و پس از او معتصم و واثق بود كه در زمان واثق شهيد شد. «1»
______________________________
(1) مرحوم مجلسى در دو صفحه بعد مينويسد شهادت امام جواد عليه السلام در زمان واثق بر خلاف تواريخ معتبره است.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 8
ابن بابويه گفته: حضرت جواد عليه السّلام را معتصم مسموم كرد. فرزندان آن آقا امام علي النقى و موسى و حكيمه و خديجه و ام كلثوم بودند. ابو عبد اللَّه حارثي گفته فقط دو دختر بنام فاطمه و امامه داشت مأمون دختر خويش را بازدواج او درآورد كه از او فرزندى نداشت، علت آمدن امام ببغداد اين بود كه معتصم خليفه عباسى آن جناب را از مدينه خواست دو شب بآخر محرم سال دويست و بيست وارد بغداد شد در آنجا اقامت گزيد و همان سال از دنيا رفت.
مناقب شهر آشوب مينويسد: وقتى با معتصم بيعت شد بجستجو از حال امام جواد عليه السّلام پرداخت نامه‏اى بعبد الملك زيات نوشت كه امام محمّد تقى و ام الفضل را ببغداد بفرستد. عبد الملك زيات على بن يقطين را پيش امام فرستاد آن جناب آماده گرديد و بجانب بغداد رفت معتصم مقدم او را گرامى داشت و احترام كرد و بوسيله اشناس تحفه‏هاى زياد براى ايشان و ام الفضل فرستاد بعد مقدارى شربت بالنگ كه از جهت اطمينان خاطر امام آن را با مهر خود مهر و موم كرده بود بوسيله اشناس فرستاد و گفت بگو امير المؤمنين از اين شربت گوارا جلو احمد بن ابى داود قاضى و سعيد بن خضيب و گروهى از معروفين نوشيده و ميگويد آن را با يخ ميل كنيد اين شربت تازه تهيه شده، سفارش كرده كه شب ميل كند.
ميگويد وقتى خوب سرد شد و يخ آب گرديد سودمند است بسيار تأكيد كرد حضرت جواد عليه السّلام آن شربت را با اينكه ميدانست چيست نوشيد.
چهره‏ى حضرت جواد خيلى گندمگون و سبزه بود بعضى از شكاكها در مورد نسب آن جناب مشكوك شدند در مكه آن جناب را پيش قيافه‏شناسان و نسب‏دانان بردند همين كه چشم آنها بامام جواد افتاد بسجده رفتند سر از سجده برداشته گفتند واى بر شما چنين ستاره درخشان و ماه تابناك را پيش ما مى‏آوريد بخدا سوگند اين نازدانه داراى شرافت نسبى و نژادى پاك است كه از صلب شايسته و رحمى پاك پروريده شده بخدا اين نوباوه از اولاد پيامبر و امير المؤمنين است آن وقت حضرت جواد بيست و پنج ماه از عمرش ميگذشت.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 9
با زبانى تيزتر از شمشير فرمود: ستايش خدا را كه از نور خويش ما را آفريد و از ميان مردم برگزيد و ما را امين بر مردم و وصي خويش قرار داد مردم من محمّد ابن علي بن موسى كاظم بن جعفر بن محمّد الباقر بن علي سيد العابدين بن حسين شهيد ابن امير المؤمنين علي بن ابى طالبم پسر فاطمه زهرا دختر محمّد مصطفى عليهم السّلام هستم آيا در باره نژاد چون منى شك ميكنيد و بقيافه‏شناسان عرضه ميداريد و بر جدم تهمت ميزنيد من بخدا ميدانم چه در دل و در خاطر پنهان كرده‏ايد بخدا از همه مردم من داناترم كه كار مردم بكجا منتهى مى‏شود سخنى واقعى راست و درست است كه از روى اطلاع ميگويم خداوند بزرگ مرا با خبر نموده پيش از تمام مردم و پس از آفرينش آسمانها و زمينها.
بخدا سوگند اگر چيره شدن اهل باطل و گمراهى كفار و حمله مشركين و شكاكان و شقاوتمندان مانع من نميشد سخنى را اظهار ميكردم كه باعث تعجب گذشتگان و آيندگان شود در اين موقع دست خود را روى دهان گذاشت و گفت محمّد! ساكت باش چنانچه آباء كرامت سكوت كردند و صبر پيشه كن چنانچه پيامبران اولو العزم پيشه نمودند اين آيه را قرائت فرمود: فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا ساعَةً مِنْ نَهارٍ بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفاسِقُونَ‏.
بعد متوجه مردى شد كه پهلويش بود دست او را گرفت پيوسته از سر شانه‏هاى مردم ميرفت و آنها برايش راه ميگشودند گروهى از پير مردان با شخصيت متوجه او بودند و ميگفتند خدا ميداند مقام رهبرى را بكه بسپارد پرسيدم اين پير مردان كيانند گفتند گروهى از بنى هاشم از اولاد عبد المطلب هستند.
اين جريان بحضرت رضا عليه السّلام رسيد موقعى كه در خراسان بود. فرمود:
خدا را سپاس بعد جريان تهمتى كه بماريه قبطيه همسر پيامبر اكرم زدند نقل كرد و فرمود خدا را حمد كه فرزندم محمّد را پير و پيامبر اكرم و فرزندش ابراهيم قرار داد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 10
مناقب- نقل شده همسر حضرت جواد عليه السّلام ام الفضل دختر مأمون آن جناب را بوسيله پارچه‏اى آلوده بسم از قسمت آلت مسموم كرد همين كه امام احساس سم نمود فرمود: خدا ترا بدردى مبتلا كند كه دوا نداشته باشد مبتلا به بيماري خوره در قسمت آلت تناسلى خود شد بهر طبيب كه مراجعه ميكرد دواهاى ايشان سودى نمى‏بخشيد بهمين بيمارى از دنيا رفت! مناقب- حكيمه دختر موسى بن جعفر عليه السّلام گفت: موقع زايمان خيزران مادر حضرت جواد كه شد حضرت رضا را خواست فرمود: در سر زايمان فرزندم باش خودت با خيزران و قابله در يك اطاق باشيد براى ما چراغى آورد و درب را بر روى ما بست همين كه حالت زايمان دست داد چراغ خاموش شد طشتى جلو او بود من از خاموش شدن چراغ غمگين شدم ناگاه حضرت جواد در طشت قرار گرفت روى پيكرش چون جامه پرده‏اى نازك قرار داشت چنان نور از آن ميدرخشيد كه اطاق روشن شد. كاملا مشخص ديده ميشد او را برداشته در آغوش گرفتم آن روكش را از پيكرش جدا كردم حضرت رضا عليه السّلام آمد و درب را گشود ما از كار خيزران فارغ شده بوديم او را گرفت و در گهواره گذاشت بمن فرمود:
حكيمه پيوسته كنار گهواره‏اش باش.
حكيمه گفت: روز سوم چشم به آسمان انداخت بعد بجانب چپ و راست متوجه شده گفت:
«اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمّدا رسول اللَّه»
من وحشت زده از جاى پريدم و خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفتم گفتم: آقا چيز عجيبى از اين كودك ديدم پرسيد چه چيز. جريان را توضيح دادم. فرمود: حكيمه عجايب زيادى از او مشاهده خواهيد كرد.
ابن همدانى فقيه در تتمه تاريخ ابو شجاع وزير مينويسد: وقتى خواستند قبرستان قريش را در بغداد خراب كنند تصميم گرفتند كه ضريح حضرت جواد محمّد بن علي را نيز ويران نمايند و پيكر ايشان را بقبرستان احمد ببرند گرد و خاك خرابى و خاكستر آتش‏سوزى مانع شد كه قبر آن جناب را تشخيص‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 11
دهند.
كشف الغمه- محمّد بن طلحه گفت در شب جمعه نوزدهم ماه رمضان سال 195 هجرى حضرت جواد متولد شد بعضى دهم رجب همان سال گفته‏اند پدرش ابو الحسن علي بن موسى الرضا و مادرش كنيزى فرزند دار بنام سكينه مريسيه بعضى خيزران گفته‏اند.
در ذيحجه سال دويست و بيست هجرى در زمان خلافت معتصم از دنيا رفت در نتيجه بيست و پنج سال داشت و در قبرستان قريش بغداد دفن شد.
حافظ عبد العزيز مينويسد: مادرش ريحانه خيزران نيز گفته‏اند در سال 195 متولد شد در ماه رمضان در مدينه و سال 220 آخر ذيحجه در بغداد از دنيا رفت كه در آن وقت بيست و پنج سال داشت مادرش كنيزى بنام خيزران از فاميل ماريه قبطيه بود در قبرستان قريش بغداد پشت قبر جدش موسى بن جعفر عليه السّلام دفن شد.
محمّد بن سعيد گفته: سال 220 محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمّد در بغداد از دنيا رفت روز سه شنبه پنجم ذيحجه ولادتش سال 195 كه در نتيجه بيست و پنج سال عمر كرد در زمان واثق باللَّه از دنيا رفت قبرش كنار قبر موسى بن جعفر عليه السّلام است هارون بن اسحاق بر جنازه او نماز خواند جلو ميدان اسوار بن ميمون نزديك پل بردان جنازه آن جناب را بقبرستان قريش برده آنجا دفن كردند. لقبش جواد بود.
احمد بن علي بن ثابت گفت: محمّد بن علي بن موسى: ابو جعفر پسر حضرت رضا از مدينه ببغداد آمد و بر معتصم وارد شد بهمراه همسر خود ام الفضل دختر مأمون در همان جا از دنيا رفت و در قبرستان قريش دفن شد كنار قبر جد خود موسى بن جعفر. همسرش ام الفضل داخل حرمسراى معتصم گرديد و بقصر او منتقل شد.
ابن خشاب از محمّد بن سنان نقل كرد كه گفت: امام مرتضى ابو جعفر دوم حضرت محمّد بن علي عليه السّلام در بيست و پنج سال و سه ماه و دوازده روزگى در سال 220
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 12
هجرى از دنيا رفت و در سال 195 هجرى متولد شده با پدر خود هفت سال و سه ماه بود در روز سه شنبه ششم ذيحجه سال 220 از دنيا رفت در روايت ديگرى است كه با پدرش نه سال و چند ماه بود نوزدهم ماه رمضان 195 شب جمعه متولد شد و در روز سه شنبه پنجم ذيحجه سال 220 از دنيا رفت مادرش كنيزى فرزند دارى بنام سكينه مريسيه كه او را حريان ميگفتند.
لقب آن جناب مرتضى، قانع و محل دفنش قبرستان قريش بغداد كنيه‏اش ابو جعفر عليه السّلام بود.
توضيح- اينكه حضرت جواد در زمان خلافت واثق از دنيا رفته باشد بر خلاف تاريخ‏هاى مشهور است زيرا تاريخ نويسان معتقدند بر اينكه واثق در ماه ربيع الاول سال 227 بخلافت رسيد و هيچ كس نميگويد حضرت جواد تا اين تاريخ زنده بوده اين قول را مسعودى در مروج الذهب نقل مى‏كند آنجا كه ميگويد در سال 219 پنجم ذيحجه حضرت محمّد بن على بن موسى عليه السّلام از دنيا رفت و بر جنازه او واثق نماز خواند آن وقت بيست و پنج سال داشت موقع فوت پدرش حضرت رضا هفت سال و هشت ماه داشت غير از اين نيز گفته‏اند.
ميگويند وقتى ام الفضل دختر مأمون با ايشان از مدينه آمد امام را مسموم كرد اين مطلب را كه نقل كرديم باين طريق بجهت آن است كه معتقدين بامامت ايشان در سن آن جناب هنگام وفات پدرش اختلاف دارند.
سعيد مسعودى در تاريخ خلافت واثق مينويسد بعضى گفته‏اند حضرت محمّد بن علي عليه السّلام در زمان خلافت واثق از دنيا رفت با اينكه سن ايشان بهمان مقدار بود كه در شرح خلافت معتصم نقل كرديم. تمام شد گفتار مسعودى.
گمان ميكنم واثق در زمان پدر خود معتصم بر جنازه حضرت جواد نماز خوانده همين كار موجب اشتباه شده كه بعضى خيال كرده‏اند در خلافت واثق از دنيا رفته است.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 13
اعلام الورى- حضرت جواد در هفدهم ماه رمضان سال 195 متولد شد بعضى شب جمعه 15 ماه رمضان گفته‏اند
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #6
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

در روايت ابن عياش است كه در روز جمعه دهم رجب متولد شده و در روز آخر ذى قعده سال 220 از دنيا رفت كه 25 سال داشت مدت هفده سال امامت كرد در زمان امامت آن جناب بقيه حكومت مأمون بود و در اول خلافت معتصم از دنيا رفت مادرش كنيزى بنام سبيكه بود كه بعضى دره گفته‏اند حضرت رضا عليه السّلام او را خيزران ناميد كه از اهل نوبه بود آن جناب ملقب به تقى، منتخب، جواد، مرتضى بود كه ابو جعفر ثانى كنيه داشت او را معتصم در اول سال 225 ببغداد آورد در آنجا بود تا از دنيا رفت در آخر ذى قعده همان سال بعضى گفته است بوسيله سم شهيد شد. فرزندانش امام علي النقى و موسى و دخترانش حكيمه و خديجه و ام كلثوم بود بعضى ميگويند فقط فاطمه و امامه دو دختر داشت.
مصباح كفعمى- ابن عياش گفت توقيعى توسط شيخ بزرگوار أبو القاسم (رضوان اللَّه عليه) با اين جملات خارج شد: «اللهم انى اسألك بالمولودين في رجب:
محمّد بن علي الثاني و ابنه علي بن محمّد المنتخب». ابن عياش ميگويد ولادت حضرت جواد در دهم ماه رجب بود.
كفعمى در حاشيه بلد الامين پس از ذكر سخن شيخ مينويسد: بعضى از اصحاب گويا اين روايت را نديده‏اند كه خودشان اشكالى كرده‏اند و سپس جوابش را داده‏اند اشكال و جواب اينست:
اگر اعتراض كنى كه حضرت جواد و امام هادى در ماه رجب بدنيا نيامده‏اند پس چگونه حضرت حجت ميفرمايد: بار خدايا از تو تقاضا ميكنيم بآبروى دو مولود ماه رجب، جواب اينست كه منظورش توسل بآن دو امام است در اين ماه نه اينكه آنها در اين ماه متولد شده باشند.
اين جواب بچند دليل بى‏مورد است:
1- در صورتى صحيح است كه بگوئيم روايت ابن عياش درست نيست با اينكه‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 14
شيخ آن را نقل كرده 2- اگر مسأله ولادت در اين ماه نباشد اختصاص توسل بآن دو امام در اين ماه وجهى نخواهد داشت 3- اگر منظور توسل بآن دو در اين ماه باشد نه تولد ايشان بايد ميفرمود خدايا باين دو امام نه بفرمايد باين دو مولود در ماه رجب.
كافى- ج 1 ص 381- هارون بن فضل گفت حضرت امام علي النقى را ملاقات كردم در همان روز كه امام جواد عليه السّلام از دنيا رفته بود فرمود إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏ حضرت ابو جعفر از دنيا رفت. عرض كردم از كجا فهميديد فرمود: چون يك نوع كوچكى و خوارى براى خدا در خود احساس كردم كه برايم سابقه نداشت.
شهيد- در دروس مينويسد: ماه رمضان سال 195 در مدينه متولد شد و آخر ذى قعده در بغداد از دنيا رفت. بعضى روز سه شنبه يازدهم ذى قعده سال 220 گفته‏اند.
در كتاب اقبال الاعمال- در دعاى هر روز از ماه رمضان مينويسد:
«اللهم صل على محمّد بن علي امام المسلمين‏
تا اينجا كه خدايا عذاب كسى كه شركت در خون او نمود دو چندان كن» كه او معتصم ملعون بود.
عيون المعجزات- حكيم بن عمران گفت بحضرت رضا عليه السّلام عرض كردم از خدا بخواه فرزندى بشما عنايت كند فرمود خدا بمن يك پسر عنايت ميكند كه وارث من است پس از تولد حضرت جواد حضرت رضا باصحاب خود فرمود برايم فرزندى شبيه موسى بن عمران در شكافتن دريا و شبيه عيسى بن مريم در طهارت مادر متولد شد پاك و پاكيزه بدنيا آمد سپس فرمود او را ستمگرانه ميكشند كه اهل آسمان بر او گريه خواهند كرد خداوند بر دشمن ستمكار او خشم مى‏گيرد چيزى زنده نخواهد بود روح او را بزودى گرفتار عذابى اليم و كيفرى شديد مى‏كند.
پس از تولد حضرت جواد علي بن موسى الرضا عليه السّلام تمام شب كنار گهواره‏اش او را مشغول ميداشت.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 15
عيون المعجزات- حسن بن علي وشاء گفت حضرت امام علي النقى يك روز با ترس و ناراحتى زياد آمد و در دامن عمه پدرش ام موسى نشست. ام موسى باو گفت شما را چه مى‏شود فرمود پدرم هم اكنون از دنيا رفت. گفت اين حرف را نزن فرمود بخدا همين است كه مى‏گويم. آن ساعت و روز را يادداشت كردند پس از چند روز خبر وفاتش همان طورى كه فرموده بود آمد.
فصول المهمه- قامت حضرت جواد معتدل و سفيد پوست بود نقش انگشترى آن جناب «نعم القادر اللَّه».
مناقب- نامش محمّد كنيه‏اش ابو جعفر و كنيه مخصوصش ابو علي، القاب آن جناب مختار، متوكل، متقى، زكى و تقى، منتجب و مرتضى و قانع و جواد و عالم بود.
عيون المعجزات- وقتى حضرت جواد با همسرش دختر مأمون بعنوان حج خارج شد فرزندش امام علي النقى كه هنوز كودكى بود بهمراه پدر بود او را در مدينه گذاشت و مواريث ائمه و سلاح پيامبر را باو سپرد و در مقابل اصحاب مورد اعتماد تصريح بامامت آن جناب كرد آنگاه بجانب عراق برگشت بهمراه همسر خود دختر مأمون آن وقت مأمون بطرف روم رفته بود و در محلى بنام بدندون سال 218 در ماه رجب از دنيا رفت كه آن وقت شانزده سال از امامت حضرت جواد گذشته بود. با معتصم محمّد بن هارون در ماه شعبان سال 218 بيعت كردند.
معتصم پيوسته راهى ميجست كه حضرت جواد را از ميان بردارد ميدانست ام الفضل با حضرت جواد ميانه خوبى ندارد يكى بجهت اولاد نداشتن از آن جناب ديگر بواسطه حسادت شديدى كه نسبت بمادر حضرت امام علي النقى ميورزيد زيرا حضرت جواد او را بر ام الفضل مقدم ميداشت معتصم بام الفضل پيشنهاد كرد كه حضرت جواد را مسموم كند. ام الفضل قبول كرد سمى را در انگور رازقى جاى داد و در مقابل امام گذاشت همين كه حضرت جواد از آن انگور ميل كرد ام الفضل شروع بگريه نمود امام فرمود چرا گريه ميكنى خدا ترا گرفتار دردى كند كه خوب‏شدنى نباشد و بلائى گرفتار شوى كه پوشيدنى نباشد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 16
ام الفضل مبتلا بدردى در مستورترين عضو بدن خود شد و بهمان درد از دنيا رفت به بواسير مبتلا شد. بعضى گفته‏اند اين جراحت در آلت تناسلي او بود.
حضرت جواد در سال 220 هجرى روز سه شنبه پنجم ذيحجه از دنيا رفت بيست و چهار سال چند ماه داشت زيرا در سال 195 بدنيا آمده بود.
بخش دوم تصريح بامامت آن جناب‏مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - خسروى، موسى، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1364 ش.

__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #7
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار) ؛ ؛ ص16

بخش دوم تصريح بامامت آن جناب‏
عيون- جعفر بن محمّد نوفلى گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم در پل ابريق (ناحيه‏ايست در رامهرمز) سلام كرده نشستم. عرض كردم فدايت شوم گروهى مدعى هستند كه پدرت زنده است. فرمود دروغ ميگويند خدا آنها را لعنت كند اگر زنده ميبود اموالش تقسيم نميشد و زنانش ازدواج نميكردند، بخدا قسم طعم مرگ را چشيد همان طورى كه على بن ابى طالب عليه السّلام چشيد.
عرضكردم مرا بچه كار امر ميكنى. فرمود پس از من چنگ بزن بدامن فرزندم محمّد، اما من اينك رهسپار ناحيه‏اى هستم كه بازگشت ندارم .......
تا آخر خبر.
عيون- محمّد بن ابى عباد كه نويسنده حضرت رضا عليه السّلام بود او را فضل بن سهل باين مأموريت گماشت (تا گفتار و رفتار حضرت رضا عليه السّلام را زير نظر داشته باشد) ميگفت حضرت رضا هميشه فرزندش محمّد را با كنيه نام مى‏برد «1» ميگفت نامه براى ابو جعفر نوشتم. يا مشغول نامه نوشتن براى ابو جعفر بودم يا اينكه پسرش كودكى بود در مدينه او را با احترام نام مى‏برد. نامه‏هاى حضرت جواد نيز با
______________________________
(1) نام بردن با كنيه يك نوع احترام و ارزشى است كه بصاحب آن مى‏دهند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 17
نهايت بلاغت و كمال نگارش مى‏آمد يك روز شنيدم حضرت رضا ميفرمود ابو جعفر وصى و جانشين من است ميان خانواده‏ام پس از من.
بصائر الدرجات- ص 138- ابن قياما گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم موقعى كه فرزندش ابو جعفر متولد شده بود فرمود خداوند مرا فرزندى عنايت كرد كه وارث من و وارث آل داود باشد.
غيبت شيخ طوسى- ص 26- محمّد بن سنان گفت خدمت حضرت موسى بن جعفر رسيدم يك سال قبل از اينكه متوجه عراق شود پسرش نيز آنجا نشسته بود نگاهى بمن نموده فرمود: محمّد! امسال يك مسافرتى در پيش دارى ناراحت نشوى، عرض كردم فدايت شوم چه پيش آمدى است مرا هم اكنون ناراحت نمودى.
فرمود بايد بروم پيش اين ستمگر نابكار (منظور مهدي عباسى است) ولى ناراحتي كه موجب قتل يا زندان شود از طرف او نمى‏بينم و هم از جانب جانشينش (موسى بن هادى) عرض كردم بالاخره چه مى‏شود فرمود خدا ستمكاران را گمراه مى‏كند و آنچه بخواهد انجام خواهد داد «1».
عرضكردم: منظورت چيست فدايت شوم. فرمود هر كس حق اين فرزند مرا از بين ببرد و منكر امامتش شود مثل كسى است كه ستم به علي بن ابى طالب كرده و منكر امامت آن جناب شده پس از پيغمبر اكرم. عرضكردم بخدا قسم اگر عمر من طولانى شود حق او را ادا ميكنم و بامامتش اقرار مينمايم فرمود راست ميگوئى محمّد خداوند عمرت را طولانى خواهد كرد و حق فرزندم را ادا ميكنى و بامامتش اقرار خواهى داشت و همچنين بامامت امام بعد از او عرض كردم امام پس از ايشان كيست فرمود فرزندش محمّد. گفتم در مقابل امر خدا تسليم و راضيم.
غيبت شيخ طوسى- بزنطى گفت پسر نجاشى از من پرسيد امام پس از
______________________________
(1) ممكن است اشاره بگمراهى و ستمكارى هارون باشد كه آن جناب را شهيد كرد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 18
علي بن موسى الرضا عليه السّلام كيست.
خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم و جريان را عرض كردم فرمود امام بعد از من پسر من است. آنگاه فرمود كسى جرات دارد بگويد پسرم در حالى كه اكنون پسرى ندارد.
خرايج- علي بن اسباط گفت حضرت جواد (ابو جعفر) داخل اطاق شد من با دقت بقد و بالاى آن جناب نگاه ميكردم تا قيافه‏اش را براى مصريان بازگو كنم همين كه نشست فرمود: علي خداوند همان طور كه حجت را در مورد نبوت بر مردم تمام ميكند در مورد امامت نيز انجام ميدهد خداوند در قرآن ميفرمايد: وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا و و لما بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً «1».
جايز است كه مقام پيامبرى و رهبرى را باو بدهند در حالى كه كودكى باشد (چنانچه آيه اول شاهد است) و ممكن است در سن چهل سالگى او را باين مقام مفتخر نمايند (چنانچه آيه دوم گواهى ميدهد).
علي بن اسباط و عباد بن اسماعيل گفتند كه ما خدمت حضرت رضا عليه السّلام در منا بوديم فرزندش ابو جعفر را آوردند عرضكرديم اين مولود مباركى است فرمود آرى‏
(هذا المولود الذى لم يولد في الاسلام اعظم بركة منه)
اين فرزندى است كه در اسلام با بركت‏تر از اين فرزند متولد نشده.
اعلام الورى و ارشاد مفيد- زكريا بن يحيى بن نعمان بصرى گفت: از علي بن جعفر بن محمّد شنيدم كه با حسن بن حسين بن علي بن الحسين صحبت ميكرد در ضمن سخن خود گفت خدا ابو الحسن علي بن موسى الرضا را يارى كرد وقتى برادران و عموهايش باو ستم كردند جريانى را نقل كرد تا رسيد باين قسمت كه گفت از جاى حركت كردم و دست حضرت جواد پسر علي بن موسى الرضا را گرفته، گفتم‏
______________________________
(1) آيه اول در سوره مريم است و مربوط به يحيى است و آيه دوم در احقاف است و در باره پيغمبران است بطور كلى.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 19
گواهى ميدهم كه تو امام من هستى در نزد خدا. حضرت رضا اشكهايش جارى شده فرمود عمو جان از پدرم مگر نشنيدى كه ميفرمود پيغمبر اكرم فرموده است‏
(بابى ابن خيرة الاماء النوبية الطيبه يكون من ولده الطريد الشريد الموتور بابيه و جده و صاحب الغيبه فيقال مات او هلك او اى واد سلك).
پدرم فداى فرزند بهترين كنيزان پاك نوبه كه از نسل و نژاد اوست آن پيشوائى كه آواره و دور از اجتماع زندگى ميكند پدر و جدش را سخت مورد ستم قرار ميدهند او را غيبتى است باندازه‏اى طولانى كه بعضى گويند مرده است يا از بين رفته معلوم نيست بكجا رفته من گفتم صحيح ميفرمائى فدايت شوم.
اعلام الورى و ارشاد- صفوان بن يحيى گفت بحضرت رضا عليه السّلام عرضكردم ما قبل از اينكه فرزندتان ابو جعفر (حضرت جواد) متولد شود از شما راجع بامام ميپرسيديم، ميفرمودى خداوند بمن فرزندى خواهد داد اكنون كه خدا عنايت كرده و چشم ما بجمالش روشن شده خدا نخواسته باشد كه بمصيبت شما و فقدان وجود عزيزتان دچار شويم اما اگر بالاخره چنين شد امام ما كيست؟
با دست اشاره بحضرت جواد عليه السّلام كرد كه آنجا ايستاده بود عرض كردم آقا او كه هنوز سه سال بيشتر ندارد.
فرمود چه اشكالى دارد عيسى حجت خدا شد با اينكه كمتر از سه سال داشت.
اعلام الورى و ارشاد- معمر بن خلاد گفت از حضرت رضا شنيدم مطالبى در باره نشانه‏هاى امام، بيان كرد بعد فرمود شما چه احتياجى باين داريد من پسرم ابو جعفر (حضرت جواد) را جانشين خود كرده‏ام و او عهده‏دار مقام من است فرمود ما خانواده چنين نيستيم كه بچه‏هامان وارث بزرگان‏مان ميشوند بدون كم و كاست عينا شبيه بيكديگريم.
اعلام الورى و ارشاد مفيد- حسين بن يسار گفت ابن قياما واسطى نامه‏اي‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 20
براى حضرت رضا عليه السّلام نوشت در آن سؤال كرد چطور ممكن است شما امام باشيد با اينكه فرزند نداريد حضرت رضا عليه السّلام جواب داد تو از كجا ميدانى من فرزند نخواهم داشت بخدا قسم اين شب و روز بپايان نميرسد تا خداوند مرا پسرى عنايت كند كه بوسيله او خدا حق را از باطل جدا گرداند.
ارشاد مفيد- بزنطى گفت پسر نجاشى از من پرسيد امام بعد از حضرت رضا عليه السّلام كيست؟ دلم ميخواهد اين سؤال را بپرسى تا برايم واضح شود من خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيده جريان را عرض كردم. فرمود: امام بعد از من پسرم خواهد بود كى جرات دارد به گويد پسرم، با اينكه فرزندى ندارد. هنوز حضرت جواد متولد نشده بود چيزى نگذشت كه متولد شد.
ارشاد مفيد- ابن قياما واسطى كه واقفى مذهب بود گفت پيش حضرت رضا عليه السّلام رفتم گفتم ممكن است دو امام در يك زمان باشد فرمودند مگر اينكه يكى از آن دو ساكت باشد و مأموريتى نداشته باشد. گفتم خوب همين كافى است شما الان امامى كه ساكت باشد برايتان نيست. فرمود چرا بخدا قسم مرا فرزندى روزى خواهد فرمود كه حق و حقيقت‏جويان را تقويت مى‏كند و باطل و باطل‏گرايان را نابود مى‏نمايد پس از يك سال حضرت جواد برايش متولد شد.
اعلام الورى و ارشاد مفيد- حسن بن جهم گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام نشسته بودم فرزندش را صدا زد هنوز كوچك بود او را روى زانوى من نشاند فرمود پيراهنش را از تنش بيرون بيار پيراهن او را كه بيرون آوردم فرمود وسط شانه‏اش را تماشا كن وقتى نگاه كردم در طرف يكى از شانه‏هايش مثل يك مهر زير گوشت ديده مى‏شد فرمود اين علامت را مى‏بينى چنين علامتى را در همين محل پدرم داشت.
اعلام الورى و ارشاد- ابو يحيى صنعانى گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم پسرش حضرت جواد را آوردند كودكى بود.
«فقال: هذا المولود الذى لم يولد مولود
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 21
اعظم علي شيعتنا بركة منه»
در اسلام فرزندى متولد نشده كه بيشتر از اين پسر براى شيعيان ما بركت داشته باشد.
اعلام الورى و ارشاد- خيرانى از پدر خود نقل كرد كه گفت من خدمت حضرت رضا عليه السّلام در خراسان ايستاده بودم يك نفر عرضكرد آقا! اگر پيش آمدى شد بكه پناه بريم. فرمود پسرم ابو جعفر. سئوال‏كننده حضرت جواد را كوچك انگاشت حضرت رضا فرمود: خداوند عيسى را به نبوت و رسالت برانگيخت و مؤسّس يك شريعت قرار داد با اينكه كوچك‏تر از پسرم ابو جعفر بود.
اعلام الورى و ارشاد مفيد- يحيى بن حبيب زيارت گفت كسى كه خدمت حضرت رضا بود نقل كرد. وقتى اشخاصى كه خدمت آن جناب بودند حركت كردند حضرت رضا بآنها فرمود برويد پيش پسرم ابو جعفر سلام كنيد و با او تجديد عهد نمائيد. آنها كه رفتند رو بمن كرده فرمود خداوند رحمت كند مفضل را او (در مورد امام‏شناسى) بكمتر از اين اشاره نيز قانع بود.
اعلام الورى- يزيد بن سليط گفت ما در راه مكه تصميم انجام عمره داشتيم در بين راه بحضرت موسى بن جعفر عليه السّلام رسيديم عرضكردم فدايت شوم يادت هست در اين محل چه اتفاقى افتاد فرمود: بلى تو يادت هست. عرضكردم آرى، من و پدرم همين جا بملاقات شما نائل شديم كه در خدمت حضرت صادق عليه السّلام بوديد با برادرهايتان، پدرم بايشان عرضكرد پدر و مادرم فدايتان شما همه پيشواى پاكيزه سيرت هستيد مرگ دست از كسى بر نميدارد اكنون امام بعد از خود را معرفى فرما تا من بفرزندانم بگويم پس از من گمراه نشوند.
فرمود بسيار خوب ابا عماره! اينها فرزندان من نيستند اما اين يكى آقا و سرور آنها است اشاره بشما كرد خدا او را داراى دانش و درك و سخاوت و معرفت نموده هر چه مردم نياز داشته باشند جواب‏گو است و ميتوانند پاسخ هر اختلاف كه در مسائل دينى و دنيوى داشته باشند از او بپرسند ضمنا بسيار خوش اخلاق‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 22
و خوش محل است او يكى از درهاى گشوده بجانب خداست و در اين فرزندم امتيازى است كه از همه آنها كه گفتم بهتر است.
پدرم گفت آن امتياز چيست؟ فرمود خداوند فريادرس و دادرس اين امت را از او بوجود مى‏آورد كه با شخصيت‏ترين فرد و درخشان‏ترين شخص است در ميان امت بهترين فرزند و عاليترين انسان است خداوند بوسيله او جلوگيرى از خون ريزى ميكند و رفع اختلاف مينمايد و اتحاد و هم آهنگى بوجود مى‏آورد و تفرقه را از ميان مى‏برد، برهنه را مى‏پوشاند و گرسنه را سير ميكند امنيت بوجود مى‏آورد و باران ميفرستد و به بندگان لطف و مرحمت مينمايد، سرور و بزرگ فاميل خود محسوب مى‏شود قبل از اينكه بسن بلوغ برسد.
پدرم عرض كرد: آقا آيا او فرزندي دارد فرمود آرى. سخن را قطع كرد.
يزيد بن سليط ميگويد: عرضكردم پدر و مادرم فدايت اكنون شما نيز توضيحى كه پدرتان در باره امامت شما داد بدهيد فرمود بسيار خوب ولى پدرم در زمانى بود كه حالا آن طور نيست.
عرضكردم: آقا هر كس از شما بهمين مقدار جواب قانع شود لعنت خدا بر او باد حضرت موسى بن جعفر خنده‏اش گرفت آنگاه فرمود ابا عماره! من وقتى از منزل خارج شدم بفرزندم فلانى (حضرت رضا) وصيت كردم ساير فرزندانم را نيز با او در ظاهر شريك قرار دادم ولى در باطن باو وصيت نمودم. اگر اختيار دست من بود امامت را بقاسم فرزندم ميدادم چون او را خيلى دوست دارم و باو علاقمندم اما اين كار مربوط بخدا است بهر كس او بخواهد ميدهد اين دستور را كه (امام پس از من فرزندم حضرت رضا باشد) پيغمبر اكرم فرموده او را بمن نشان داد امام پس از او را نيز نشان داد ما هيچ كدام شخصى را بعنوان جانشين خود تعيين نميكنيم تا پيامبر اكرم و جدمان علي بن ابى طالب بفرمايد.
من پيامبر اكرم را ديدم كه در دست انگشتر و شمشير و عصا و كتاب و عمامه‏اى داشت عرضكردم يا رسول اللَّه اين چيست؟ فرمود عمامه اقتدار خداست شمشير
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 23
عزت او است كتاب نور خدا و عصا نيروى اوست و انگشت جامع همه‏ى اينها است. بعد فرمود: نزديك است امامت از تو خارج و بديگرى منتقل شود عرضكردم يا رسول اللَّه نشان بده كداميك از آنها امامند.
پيغمبر اكرم فرمود: هيچ كدام از امامان را نديدم ناراحت‏تر از تو باشد راجع به انتقال امامت اگر تعيين كردن امام بستگى بعلاقه و محبت داشت پدرت (حضرت صادق) اسماعيل را بيشتر از تو دوست ميداشت ولى چنين نيست خدا بايد تعيين كند.
سپس حضرت موسى بن جعفر فرمود تمام فرزندانم را از مرده و زنده ديدم جدم امير المؤمنين عليه السّلام فرمود اين يكى سرور آنها است اشاره بعلى بن موسى كرد او از من و من از اويم خدا با نيكوكاران است.
يزيد بن سليط گفت در اين موقع حضرت موسى بن جعفر فرمود اين راز را بطور امانت در اختيارت گذاشتم مبادا جز بشخصى دانا يا مؤمنى درستكار بگوئى اگر يك وقت ترا گواه گرفتند بر اين راز گواهى بده كه خداوند در اين آيه ميفرمايد:
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها براى اثبات امامت ما و گواهى در اين مورد نيز ميفرمايد: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ‏ (كه بالاخره هنگام لزوم نبايد كتمان كنى از اينكه جانشين من على بن موسى الرضا عليه السّلام است كه مشمول اين آيه ميشوى و ستمكار خواهى بود).
يزيد بن سليط گفت حضرت موسى بن جعفر فرمود رو بجانب پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نموده گفتم آقا! حالا كه همه جمع شده‏اند بفرمائيد كداميك امام و جانشين منند فرمود آن كس كه بنور خدا مى‏بيند و با فهم و دركى كه خدا در او نهاده ميشنود و سخن بحكمت او ميگويد اشتباه در زندگى او راه ندارد ندانستن برايش نيست دانا است، او اينست دست پسرم على را گرفت بعد فرمود خيلى كم با او خواهى بود وقتى از مسافرت برگشتى وصيت كن و كارهاى خود را رو براه نما كه بايد از او جدا شوي و با ديگران بسر برى در صورتى كه مايل باشى باو بگو ترا غسل‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 24
بدهد و كفن كند كه اين كار برايت بهتر است و غير از اين صلاح نيست روشى است كه در گذشته چنين شده (كه امام را جز امام نبايد غسل دهد و كفن كند).
بعد حضرت موسى بن جعفر فرمود همين امسال مرا خواهند گرفت امامت به پسرم علي كه هم نام دو علي گذشته اول علي بن ابى طالب عليه السّلام و دوم علي بن الحسين است. خداوند باو درك و فهم و علم و بينائى و محبت و دين علي اول و رنج و محنت و شكيبائى علي دوم (حضرت زين العابدين) را داده نبايد آشكارا سخن از ارشاد بگويد مگر چهار سال پس از مرگ هارون.
بعد فرمود: يزيد! وقتى باين محل گذشتي و با او ملاقات كردى كه در آينده خواهى ديد چنين وضعى را باو بشارت بده كه بزودى برايش پسرى امين و مورد اعتماد و مبارك متولد خواهد شد او قبل از اينكه حرفى بزنى خواهد گفت كه در اين مكان مرا ملاقات كرده‏اى. بعد باو بگو آن كنيزى كه مادر اين پسر است از فاميل و بستگان ماريه قبطيه همسر و كنيز پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم است اگر توانستى سلام مرا بآن زن برسانى برسان.
يزيد بن سليط گفت پس از درگذشت حضرت موسى بن جعفر حضرت رضا عليه السلام را ديدم قبل از اينكه چيزى عرض كنم فرمود يزيد علاقه ندارى برويم بعمره عرضكردم پدر و مادرم فدايت بسته بميل شما است، اما من پول و خرجى ندارم فرمود سبحان اللَّه ما هرگز ترا براه نمى‏اندازيم بدون اينكه مخارجت را تأمين كنيم.
در خدمت ايشان رفتيم تا بهمان محل رسيديم. قبل از اينكه سخنى بگويم فرمود در اين محل تو بيشتر وقتها مطالبى استفاده كرده‏اى كه از ثواب عمره برايت بهتر بوده عرضكردم صحيح است جريان را براى آن جناب شرح دادم.
بعد فرمود اما آن كنيز هنوز نصيبم نشده وقتى او را بدست آوردم سلام ترا باو خواهم رساند با هم بمكه رفتيم. همان سال آن كنيز را خريد چيزى نگذشت كه حامله شد و آن پسر بچه عزيز از او متولد گرديد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 25
برادران حضرت رضا اميد داشتند كه وارث حضرت رضا شوند (چون فرزندى نداشت) بى‏جهت دشمن من شده بودند (كه بشارت تولد آن پسر را دادم) اسحاق بن جعفر به آنها گفت بخدا من ميديدم اين شخص چنان نزديك بحضرت موسى بن جعفر مى‏نشست كه من چنان نبودم و اين قدر نميتوانستم نزديك شوم (منظورش اين بود كه مورد احترام پدر شما بوده باو بى‏احترامى نكنيد).
رجال كشى- مسافر گفت حضرت رضا بمن در خراسان فرمود خود را به ابو جعفر (حضرت جواد) برسان امام تو اوست.
در كفايه است- از پسر بزيع نقل كرد كه از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدند ممكن است امامت بعمو يا دائى امام برسد فرمود نه پرسيد ممكن است به برادر برسد (چون هنوز حضرت رضا فرزند داشت آنها خيال مى‏كردند باين بستگانش خواهد رسيد) فرمود: نه. گفتند پس چه كسى امام است فرمود امامت بفرزندم ميرسد.
آن وقت هنوز فرزندى نداشت.
در كفايه است- عبد اللَّه بن جعفر گفت خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم با صفوان بن يحيى حضرت جواد نيز حضور داشت كه آن وقت سه ساله بود عرض كرديم فدايت شوم خدا نكند پيش آمدى شود اگر چنانچه پيش آمدى شد چه كسى پس از شما امام است. فرمود همين پسرم اشاره بحضرت جواد كرد. عرضكرديم در اين سن! فرمود آرى خداوند عيسى را حجت قرار داد با اينكه دو ساله بود.
كافى- يحيي صنعانى گفت در مكه خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيدم مشغول پوست كندن موز بود كه بحضرت جواد ميداد گفتم فدايت شوم همين است آن مولود مبارك؟
فرمود: آرى يحيى! اين همان مولودى است كه در اسلام با بركت‏تر از او براى شيعيان ما متولد نشده.
كافى- معمر بن خلاد گفت از اسماعيل بن ابراهيم شنيدم كه بحضرت رضا مى‏گفت پسرم زبانش مى‏گيرد فردا او را بفرستم خدمت شما زبانش را با دست‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 26
مبارك مسح بفرمائيد و برايش دعا كنيد او مولا و چاكر شما است فرمود او مولاى ابو جعفر (حضرت جواد است) فردا بفرست او را پيش ابو جعفر.
كافى- محمّد بن حسن بن عمار گفت در مدينه خدمت على بن جعفر بن محمّد (پسر حضرت صادق عليه السّلام) نشسته بودم دو سال بود كه شاگردش بودم و هر چه از برادرش موسى بن جعفر عليه السلام حديث شنيده بود مى‏فرمود و من مى‏نوشتم.
ناگاه حضرت ابو جعفر محمّد بن علي (پس حضرت رضا عليه السّلام) وارد مسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شد علي بن جعفر بدون رداء و كفش پاى برهنه از جا پريد دست او را بوسيد و بسيار احترام كرد. حضرت جواد فرمود بنشين عمو جان خدا ترا رحمت كند. عرض كرد آقا! چطور بنشينم با اينكه شما ايستاده هستيد.
وقتى على بن جعفر برگشت بمحل خود اطرافيان و اصحابش او را سرزنش كردند مى‏گفتند تو عموى پدر او هستى اين چنين نسبت باو خود را كوچك ميكنى؟ فرمود ساكت باشيد! دست بريش خود گرفت گفت وقتى خدا مرا با اين ريش شايسته امامت نداند و اين جوان شايسته مقام امامت باشد و او را باين مقام مفتخر فرمايد من منكر مقام او شوم! بخدا پناه مى‏برم از پيشنهاد شما بلكه چاكر و غلام او هستم.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 27
بخش سوم معجزات امام جواد عليه السلام‏مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - خسروى، موسى، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1364 ش.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #8
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 27
بخش سوم معجزات امام جواد عليه السلام‏
بصائر الدرجات- ص 238- على بن اسباط گفت حضرت جواد عليه السّلام وارد اطاق شد من با دقت تمام بقد و قامت امام تماشا ميكردم تا براى دوستان خود در مصر توصيف نمايم در اين موقع بسجده رفت فرمود خداوند همان طورى كه نبوت و پيامبرى را بر مردم ثابت ميكند امامت را نيز ثابت مى‏نمايد در اين آيه مى‏فرمايد:
وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا «1» و در اين آيه ميفرمايد: فلما بَلَغَ أَشُدَّهُ‏ «2» وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً «3» طبق اين آيات جايز است مقام علم و حكمت باو داده شود در كودكى و يا در چهل سالگى.
بصائر- ابراهيم بن محمّد گفت: حضرت جواد برايم نامه‏اى نوشت و دستور داده بود كه نامه را نگشايم تا وقتى يحيى بن ابى عمران از دنيا رود. چند سال اين نامه دست من ماند روزى كه يحيى بن ابى عمران از دنيا رفت نامه را گشودم در آن نوشته بود: تو جانشين او هستي آنچه او مى‏كرد بايد انجام دهى مضمون نامه چنين بود:
يحيى و اسحاق دو فرزند سليمان بن داود نقل كردند كه ابراهيم اين نامه در حضور مردم روزى كه يحيى بن ابى عمران فوت شد در كنار قبر او خواند ابراهيم مى‏گفت بزنده بودن خود تا بعد از فوت يحيى اطمينان داشتم (زيرا امام فرموده بود يحيى زنده است نامه را بگشا).
بصائر- محمّد بن حسان از علي بن خالد كه زيدى مذهب بود نقل كرد كه‏
______________________________
(1) سوره مريم آيه 13
(2) سوره يوسف آيه 22
(3) سوره احقاف آيه 15
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 28
گفت من سامرا بودم شنيدم مردى با غل و زنجير از اطراف شام آورده‏اند و در اينجا زندانى است مى‏گفتند او ادعاى نبوت كرده مراجعه به نگهبانان كردم و از آنها اجازه گرفته پيش آن مرد رفتم ديدم مرد فهميده‏ايست. گفتم جريان چه بود چرا زندانى شدى. گفت من در شام بعبادت و راز و نياز با پروردگار خود اشتغال داشتم در محلى كه معروف برأس الحسين بن علي بن ابى طالب است.
يك روز كه مشغول عبادت بودم ناگاه شخصى جلو من ايستاده گفت حركت كن برويم. من با ايشان رفتم يك مرتبه ديدم در مسجد كوفه هستم. فرمود اين مسجد را ميشناسي؟ عرضكردم بلى مسجد كوفه است ايشان نماز خواند منهم خواندم. چيزى نگذشت كه ديدم در مسجد مدينه هستم باز با هم نماز خوانديم و صلوات بر پيغمبر اكرم فرستاد و زيارت كرد در اين بين ديدم در مكه هستيم در خدمت آن آقا تمام مراسم زيارت خانه خدا را انجام دادم بعد متوجه شدم كه در محل قبلى خود همان شام هستم آن آقا رفت.
گفت سال بعد باز ايام حج كه رسيد ديدم آن شخص آمد و تمام كارهاى سال گذشته را انجام داديم همين كه از اعمال مكه فارغ شديم و مرا بشام برگرداند تا خواست از من جدا شود عرضكردم ترا قسم به آن خدائى كه چنين قدرتى در اختيارت گذاشته بگو ببينم شما كه هستى. مدتى سر بزير انداخت سپس سر برداشته نگاهى بمن كرد و فرمود: من محمّد بن على بن موسى هستم.
اين جريان منتشر شد تا بگوش محمّد بن عبد الملك زيات (وزير معتصم) رسيد مأمور فرستاد مرا در غل و زنجير كرده بعراق آوردند و چنين كه مشاهده مى‏كنى زندانى هستم.
باو گفتم: خوب است تو اصل داستان و جريان خود را براى محمّد بن عبد الملك بنويسى گفت بچه وسيله اين كار را بكنم. من برايش كاغذ و قلم آوردم داستان خود را براى محمّد بن عبد الملك نوشت.
محمّد بن عبد الملك در زير همان نامه نوشته بود بگو: بهمان كسى كه ترا در
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 29
يك شب از شام بكوفه و از كوفه بمدينه و از آنجا تا مكه برد و بعد برگرداند بجاى اولت از زندان هم خارجت كند.
علي بن خالد گفت از وضع او ناراحت شدم و دلم بحالش سوخت گفتم صبر كن تا ببينى چه مى‏شود ولى يك روز صبح كه رفتم از حالش جويا شوم ديدم سربازان و نگهبانان و زندانبانان و گروهى از اطرافيان اين طرف و آن طرف را مى‏گردند، پرسيدم چه خبر است. گفتند آن مردى كه ادعاى نبوت كرده بود از شام آورده بودند از ديشب گم شده نميدانيم بزمين فرو رفته يا او را كبوترى به آسمان برده. علي بن خالد چنانچه توضيح داديم قبلا زيدى مذهب بود كه پس از اين جريان امامى و شيعه شد با اعتقادى كامل.
خرايج- ابو هاشم جعفري گفت: خدمت ابو جعفر ثانى (حضرت جواد) رسيدم سه نامه داشتم كه هيچ كدام فرستنده آنها معين نبود خودم هم نمى‏دانستم نامه‏ها مال كيست. خيلى افسرده بودم از اين وضع. امام جواد عليه السّلام يكى از نامه‏ها را برداشته فرمود: اين نامه زياد بن شبث است‏ «1» نامه ديگر را برداشت فرمود اين نامه از محمّد بن ابى حمزه است نامه سوم را فرمود اين نامه فلان كس است. آن وقت من متوجه شدم و يادم آمد كه نامه‏ها از كيست. در اين موقع نگاهى بمن نموده لبخندى زد.
خرايج- حميرى نقل كرد كه ابو هاشم گفت كه حضرت جواد بمن سيصد دينار داد در يك كيسه فرمود آنها را بده بفلان پسر عمويم. او خواهد گفت مرا راهنمائي كن مى‏خواهم فلان جنس را بخرم او را راهنمائى كن.
گفت پولها را باو دادم از من درخواست كرد فروشنده‏اى را معرفى كنم كه از او جنس بخرد من او را راهنمائى كردم.
خرايج- ابو هاشم گفت ساربان من درخواست كرد كه با حضرت جواد صحبت‏
______________________________
(1) نسخه ديگر ريان بن شبيب است.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 30
كنم تا او را بكارى از كارهاى خود بگمارد من خدمت آن جناب رسيدم تا آن تقاضا را بكنم ديدم عده‏اى در خدمت ايشان هستند امكان صحبت كردن نيست.
سفره گسترده بود فرمود غذا ميل كن قبل از اينكه من تقاضائى بكنم فرمود غلام برو آن ساربانى كه ابو هاشم با خود آورده بياور او را جزء همكاران خود قرار ده.
خرايج- ابو هاشم گفت يك روز در باغى خدمت امام جواد عليه السّلام رسيده عرض كردم آقا من بخوردن خاك عادت كرده‏ام دعا كن خدا اين عادت را از من برطرف كند. امام عليه السّلام چيزى نفرمود. پس از چند روز فرمود: ابو هاشم عادت خاك خوردن از سرت رفت عرضكردم آقا اكنون كارى بنظرم بدتر از آن نيست (هيچ علاقه به آن كار ندارم).
خرايج- ابو هاشم گفت مردى خدمت حضرت جواد محمّد بن على بن موسى عليهم السّلام رسيد گفت يا ابن رسول اللَّه پدرم از دنيا رفته نميدانم ثروت خود را كجا پنهان نموده.
اكنون من عيالوارم و از دوستان شما هستم بدادم برسيد. فرمود پس از خواندن نماز عشا صلوات بر محمّد و آلش بفرست پدرت را در خواب خواهى ديد، خواهد گفت كه مالش را كجا پنهان كرده.
همين كار را آن مرد انجام داد پدر خود را در خواب ديد باو گفت پسرم اموال خود را در فلان محل پنهان كرده‏ام برو برادر ببر پيش پسر پيغمبر بگو كه من بتو خبر دادم كجا است. رفت و آن پولها را برداشت و جريان را خدمت امام عليه السّلام عرض كرده، گفت: خدا را ستايش مى‏كنم كه بشما چنين مقامى داده و برگزيده او هستيد.
در مناقب- همين خبر را نقل مى‏كند از ابو هاشم اضافه مى‏نمايد كه در آن موقع پنج ساله بود جز اينكه سخنى از فوت پدرش در آن خبر نيست.
در اعلام الورى- اخبار ابو هاشم جعفرى را بدين طريق نقل ميكند كه شيخ ابو عبد اللَّه احمد بن محمّد بن عياش تمام اين اخبار را در كتاب خود جمع كرده و برايم‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 31
حديث نموده از سيد محمّد بن حسين حسينى گرگانى او از پدر خود و پدرش از ابو الحسين طاهر بن محمّد جعفرى ايشان از احمد بن محمّد عطار و او از عبد اللَّه بن جعفر حميرى و ايشان از ابو هاشم جعفرى نقل ميكند.
خرايج- صالح بن عطيه اصحب گفت بحج رفته بودم. خدمت حضرت جواد رسيدم و شكايت از تنهائى كردم فرمود هنوز از مكه خارج نشده‏اى كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او برايت پسرى خواهد داد عرضكردم آقا شما هم تشريف مى‏آوريد با هم برويم (براى كنيز خريدن) فرمود آرى سوار شد و پيش برده فروش رفت اشاره بكنيزى نموده فرمود آن را بخر من همان كنيز را خريدم خداوند پسرم محمّد را از او بمن عطا فرمود.
خرايج- اميّة بن على قيسى گفت: من و حماد بن عيسى خدمت حضرت جواد عليه السّلام رسيديم تا خداحافظى كنيم فرمود تا فردا باشيد حركت نكنيد وقتى از خدمتش خارج شديم حماد گفت من كه بايد بروم چون اسباب و وسايل مرا برده‏اند و همراهانم رفته‏اند گفتم من هستم. حماد رفت همان شب سيلى آمد و حماد در آن سيل غرق شد. قبر او در محلى بنام سياله است.
خرايج- عمران بن محمّد اشعرى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم و كارهاى خود را انجام داده عرضكردم ام الحسن سلام رساند و تقاضا كرد يكى از جامه‏هاي خود را لطف فرمائيد كه با آن كفن كند. فرمود: ديگر احتياج ندارد. من از خدمتش مرخص شدم ولى معنى اين حرف را كه ديگر احتياجى ندارد نفهميدم بعد خبر آمد كه سيزده يا چهارده روز پيش از دنيا رفته است.
خرايج- محمّد بن سهل بن يسع گفت من ساكن مكه بودم بعد بمدينه رفتم.
خدمت ابو جعفر ثانى حضرت جواد رسيدم ميل داشتم از ايشان تقاضاى لباسى كنم كه بپوشم ولى موفق نشده خداحافظى كردم تصميم گرفتم خارج شوم گفتم نامه‏اى مينويسم و اين تقاضا را ميكنم.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 32
نامه را نوشتم بمسجد رفتم تا دو ركعت نماز بخوانم و از خدا صد مرتبه در خواست كنم كه اگر صلاح است نامه را بفرستم در قلب من القا شود اگر بقلبم القا نشد نامه را پاره كنم در همين بين ديدم يك نفر كه جامه‏هائى را درون پارچه‏اى پيچيده از كاروانيان پيوسته جستجوى محمّد بن سهل قمى را ميكند بالاخره پيش من آمد گفت: اين لباسها را مولايت داده دو پيراهن است.
احمد بن محمّد گفت خدا شاهد است وقتى فوت شد من او را غسل دادم و در همان پيراهنها كفن كردم.
خرايج- احمد بن حديد گفت با قافله بعنوان برگزارى حج خارج شدم.
دزدها سر راه بر ما گرفتند و اموالمان را بردند. وارد مدينه كه شدم حضرت جواد را در بين راه ديدم در خدمت آن جناب بمنزلش رفتم. جريان را عرضكردم مقدارى لباس برايم دستور داد بياورند و پولى نيز داد فرمود بين دوستان خود تقسيم كن به نسبت مقدارى كه دزد از آنها برده من تقسيم كردم ديدم آن پول كاملا مساوى با همان مقدارى بود كه از آنها دزديده بودند.
خرايج- يحيى بن ابى عمران گفت گروهى از اهالى رى خدمت حضرت جواد رسيدند ميان آنها مردى زيدى مذهب بود. آنها مسائلى سؤال كردند حضرت جواد بغلام خود فرمود دست اين مرد را بگير و خارج كن مرد زيدى گفت:
«اشهد ان لا اله الا اللَّه و ان محمّدا رسول اللَّه و انك حجة اللَّه» گواهى بوحدانيت خدا و پيامبرى محمّد مصطفي و امامت شما ميدهم.
خرايج- صالح بن داود يعقوبى گفت وقتي حضرت جواد تصميم گرفت باستقبال مأمون رو و در يك قسمت شام بغلام خود دستور داد، دم مال سواريش را ببندد روزى بسيار گرم بود كه آب پيدا نميشد يكى از همراهان امام گفت وارد بسوارى نيست نميداند چه وقت دم مال را مى‏بندند حالا وقت اين كار نيست.
راوى گفت هنوز مسافتى نه پيموده بوديم كه در فلان محل راه را گم كرديم داخل يك باطلاق شديم كه لباسها و اسبابهايمان آلوده و خراب شد اما
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 33
ايشان كمترين ناراحتى از آنچه ما گرفتار شديم نديد.
خرايج- روايت كرده كه حضرت جواد روزى بما فرمود شما در فلان روز راه را گم ميكنيد در فلان مكان و در فلان محل براه برميگرديد مقدارى از شب گذشته بود گفتم او براه‏هاى شام وارد نيست، همان طورى كه فرموده بود پيش آمد.
خرايج- عمران بن محمّد گفت برادرم زرهي داد كه بحضرت جواد بدهم با مقدارى اسباب آنها را آوردم ولى زره را فراموش كردم. همين كه خواستم از خدمتش مرخص شوم فرمود زره را هم بياور.
مادرم تقاضا كرده بود كه پيراهنى از آن جناب بگيرم براى او فرمود احتياجى ندارد خبر رسيد كه او بيست روز قبل فوت شده.
خرايج- محمّد بن اورمه گفت معتصم گروهى از وزيران خود را خواست بآنها دستور داد بدروغ گواهى دهند كه محمّد بن على بن موسى تصميم خروج و قيام دارد بعد حضرت جواد را خواست گفت تصميم دارى قيام كنى در دولت من. فرمود: بخدا قسم چنين تصميمى ندارم.
معتصم گفت فلان كس و فلانى شهادت ميدهند بر كار تو آنها را حاضر كردند. گفتند صحيح است ما اين نامه‏ها را از بعضى غلامان تو بدست آورده‏ايم.
حضرت جواد در اطاق جلو بود دست‏هاى خود را بلند كرده گفت خدايا اگر دروغ ميگويند اينها را بگير. يك مرتبه ديدم اطاق جلو چنان بحركت در آمد ميرود و مى‏آيد هر كدام از ايشان تصميم حركت كردن ميگيرد بزمين مى‏افتد. معتصم صدا زد يا ابن رسول اللَّه من از حرف خود توبه ميكنم از خدا بخواه كه اطاق از حركت بايستد. گفت خدايا اطاق را آرام فرما تو ميدانى ايشان دشمن تو و منند، اطاق آرام گرفت.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 34
خرايج- گروهى از شيعيان نامه‏هائى براى حضرت جواد نوشتند يك واقفى مذهب هم نامه‏اى نوشت و داخل همان نامه‏ها گذاشت جواب تمام آنها بخط خود امام رسيد جز جواب نامه مرد واقفى‏ «1».
خرايج- محمّد بن ميمون كه با حضرت رضا عليه السّلام در مكه بود قبل از رفتن آن جناب بجانب خراسان گفت عرضكردم آقا من تصميم دارم بمدينه بروم نامه‏اى بنويس تا ببرم براى حضرت جواد عليه السّلام لبخندى زد و نامه‏اى نوشت. بمدينه آمدم آن وقت كور بودم.
خادم حضرت جواد را كه در گهواره بود آورد نامه را تقديم كردم بموفق فرمود نامه را بگشا باز كرد و مقابل ايشان گرفت در نامه نگاه كرد بعد بمن فرمود چشمت چطور است. عرض كردم بدرد چشم مبتلا شدم و چنانچه ملاحظه ميفرمائيد كور گرديده‏ام در اين موقع دست دراز كرد و بر چشمم كشيد از اول بيناتر شد صحيح و سالم. دست و پايش را بوسيدم و با چشم بينا از خدمتش مرخص شدم.
خرايج- ابو بكر بن اسماعيل گفت بحضرت جواد عرض كردم كنيزى دارم كه از يك نوع بادى اظهار ناراحتى ميكند فرمود او را بياور. وقتى كنيز را آوردم فرمود چه ناراحتى دارى گفت بادى در زانويم هست. امام عليه السّلام از روى لباس دست بر زانوى او كشيد كنيز خارج شد بعد از آن ديگر اظهار ناراحتى از زانوى خود نكرد.
خرايج- على بن جرير گفت خدمت حضرت ابو جعفر فرزند حضرت رضا عليه السّلام نشسته بودم. گوسفندى از يكى از كنيزانش گم شده بود. چند همسايه را گرفته بودند و ميكشيدند آنها را پيش حضرت جواد عليه السّلام، مى‏گفتند شما گوسفند را دزديده‏ايد.
______________________________
(1) واقفى مذهبان كسانى هستند كه امامت حضرت رضا را قبول ندارند معتقد بودند موسى بن جعفر نمرده زنده است.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 35
حضرت جواد فرمود اين چه كارى است ميكنيد همسايگان ما را رها كنيد آنها دزدى نكرده‏اند گوسفند در خانه فلان كس است برويد از خانه او بياوريد.
وقتى رفتند ديدند آنجا است صاحب خانه را زدند و لباسهايش را پاره كردند او قسم ميخورد كه اين گوسفند را ندزديده‏ام بالاخره خدمت حضرت جواد آوردند.
فرمود واى بر شما باو ظلم كرده‏ايد. گوسفند خودش داخل خانه او شد بدون اطلاعش. امام عليه السلام مقدارى به او بخشيد در مقابل لباسها و كتكى كه خورده بود.
خرايج- محمّد بن عمير بن واقد رازى گفت خدمت حضرت جواد عليه السّلام بودم با برادرم كه مبتلا به تنگ نفس شديدى بود از ناراحتى خود شكايت بامام عليه السّلام كرد فرمود خدا ترا از اين درد شفا داد از خدمتش مرخص شديم ناراحتى او برطرف شد تا وقتى مرد مبتلا به آن ناراحتى نشد.
محمّد بن عمير گفت هر هفته يك بار مبتلا بدرد پهلو ميشدم كه سخت مرا تا چند روز ناراحت مى‏كرد از حضرت جواد درخواست كردم از خدا بخواهد اين درد از من برطرف شود فرمود تو را هم خدا شفا داد ديگر اين ناراحتى تا كنون بسراغم نيامده.
خرايج- قاسم بن محسن گفت در بين راه مكه و مدينه بمرد عربى برخوردم كه وضعى ناجور داشت دلم بحالش سوخت يك گرده نان باو دادم همين كه او رفت ناگاه گرد بادى شديد بلند شد و عمامه از سرم گرفت نفهميدم عمامه‏ام كجا رفت.
وارد مدينه كه شدم خدمت حضرت جواد رفتم فرمود ابو القاسم عمامه‏ات در راه گم شد؟ عرض كردم بلى يا ابن رسول اللَّه. فرمود غلام برو عمامه او را بياور. غلام عمامه خودم را آورد. عرضكردم آقا چطور شد كه بدست شما آمد فرمود تو به آن مرد عرب صدقه دادى خدا نيز پاداش اين كار نيك ترا داد عمامه‏ات را برگرداند خدا پاداش نيكوكاران را از بين نمى‏برد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 36
خرايج- محمّد بن اورمه از حسين مكارى نقل كرد كه گفت در بغداد خدمت حضرت جواد رسيدم ديدم آنجا اقامت كرده در دل با خود گفتم اين مرد بوطن خود هرگز بر نميگردد با اين خوراكى كه اينجا دارد. ديدم امام عليه السّلام سر بزير انداخت بعد سر برداشت رنگش زرد شده بود فرمود حسين! تكه‏ى نانى جوين و مقدارى نمك سابيده در كنار قبر جدم پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم براى من خيلى بهتر است از اين وضعى كه مشاهده ميكنى.
خرايج- اسماعيل بن عباس هاشمى گفت يك روز عيد خدمت حضرت جواد عليه السلام رسيدم و شكايت از دست تنگى كردم جانماز را كنار زد و از روى زمين شمشى طلا برداشته بمن داد. آن را ببازار بردم 16 مثقال طلا بود.
خرايج- ابو عبد اللَّه محمّد بن سعيد نيشابورى گفت در بين راه مكه از ابو الصلت هروى كه خادم حضرت رضا عليه السّلام بود شنيدم نقل ميكرد كه يك روز حضرت رضا عليه السلام بمن فرمود داخل قبه‏اى كه هارون دفن شده برو از طرف در و طرف راست و طرف چپ و بالاى سر هر كدام جدا جدا يك مشت خاك براى من بياور.
خاك‏ها را آوردم و داخل پارچه‏اى مقابل امام گذاشتم دست روى خاك جلو درب گذاشته فرمود: اين خاك از جلو درب است عرض كردم آرى. فرمود فردا برايم در اين محل ميخواهند قبرى حفر كنند سنگى پيدا مى‏شود كه از كندن عاجز ميشوند آن خاك را ريخت خاك قسمت راست را برداشت فرمود اين از طرف راست است عرضكردم آرى فرمود در اينجا نيز ميخواهند حفر كنند بيك سنگ تيز بر ميخورند كه چاره پذير نيست آن خاك را هم ريخت خاك طرف چپ را برداشته فرمود اينجا نيز سنگى پديد خواهد آمد مثل طرف راست و خاك را ريخت.
خاك بالاى سر را برداشت فرمود اين خاك بالاى سر است كه در اينجا
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 37
برايم قبر ميكنند و امكان حفر هست تا بمقدارى كه ميخواهند، وقتى از كندن فارغ شدند دستت را بگذار پائين قبر و اين كلمات را بخوان در اين موقع آب بيرون مى‏آيد بطورى كه قبر پر مى‏شود و چند ماهى كوچك در آب خواهند ديد وقتى آن ماهى‏ها را ديدى مقدارى نان براى آنها خورد كن پس از خوردن نان يك ماهى بزرگ پيدا مى‏شود و تمام اين ماهى‏ها را ميخورد بعد پنهان مى‏شود.
ماهى كه پنهان شد دست خود را روى آب بگذار و همان كلمات سابق را بخوان آب فرو ميرود از مأمون بخواه كه موقع كندن آنجا باشد خواهد آمد تا تمام اين جريان‏ها را مشاهده كند.
بعد فرمود هم اكنون فرستاده‏ى او مى‏آيد از پى من كه بيا اگر از پيش مأمون با سرباز خارج شدم هر چه مايلى از من بپرس اگر موقع خارج شدن ديدى سر خود را پوشيده‏ام حرف با من نزن فرستاده‏ى مأمون آمد حضرت رضا عليه السّلام لباسهاى خود را پوشيد و خارج شد من نيز از پى آن جناب رفتم. پيش مأمون كه رسيد از جاى حركت كرد صورتش را بوسيد و كنار خود نشاند مقابل مأمون يك ظرف كوچك بود كه انگور داشت.
خوشه‏اى كه نصفش را خورده بود و باقيمانده‏اش آلوده بسم بود برداشت گفت اين انگور را برايم آورده بودند بر من گوارا نبود كه شما از آن نخوريد خواهش ميكنم ميل بفرمائيد فرمود مرا معاف‏دار. گفت: نه بخدا خوشحال ميشوم اگر ميل كنيد.
سه مرتبه حضرت رضا از او عذر خواست و پيوسته مأمون آن جناب را قسم به محمّد و على عليه السّلام مى‏داد كه ميل كند بالاخره سه دانه ميل كرد عبا را بر سر كشيد و از پيش مأمون خارج شد.
من پشت سر ايشان آمدم ولى حرفى نزدم داخل منزل شد اشاره كرد كه درب را ببندم، درب را بستم داخل رختخواب خود شده خوابيد من وسط حياط بودم ناگاه ديدم پسر بچه‏اى كه موى بلند داشت وارد شد. با خود خيال كردم فرزند
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 38
حضرت رضا عليه السّلام باشد تا آن وقت ايشان را نديده بودم عرض كردم آقا از كجا آمدى درها كه بسته بود فرمود چيزى كه احتياج ندارى نپرس خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفت.
همين كه چشم على بن موسى الرضا عليه السّلام باو افتاد از جاى حركت كرده او را در آغوش گرفت و هر دو نشستند بعد عبا را بر سر كشيدند و با هم بصحبتى پنهانى پرداختند كه من نفهميدم در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام در رختخواب دراز كشيد و حضرت جواد روكشى روى آن جناب انداخت وارد حياط شده فرمود ابا صلت! عرضكردم: بلى آقاى من! فرمود خدا اجر ترا در باره حضرت رضا افزون فرمايد گريه‏ام گرفت فرمود گريه نكن برو تخته‏اى را براى غسل دادن با آب بياور تا شروع بغسل دادن ايشان بكنم.
عرضكردم آب حاضر است ولى در خانه تخته‏اى براى غسل نيست مگر از خارج تهيه كنيم فرمود چرا در انبار هست وارد انبار شدم ديدم تختى هست كه قبلا آن را نديده بودم آن را با آب آوردم گفت كمك كن تا بدن شريفش را بالاى تخت بگذاريم، پيكر حضرت رضا را روى تخت گذاشتيم. فرمود كنار برو تنها او را غسل داد بعد فرمود كفنش را بياور با كافور و حنوط گفتم تهيه نكرده‏ايم فرمود در انبار هست داخل انبار شدم ديدم وسط انبار كفن با حنوط گذاشته‏اند كه قبلا نبود كفن را آوردم به پيكر آن جناب آراست و حنوط كرد «1».
بعد فرمود از داخل انبار تابوت را بياور. خجالت كشيدم بگويم در انبار تابوت نيست داخل شده ديدم تابوتى است كه قبلا آنجا نديده بودم و تابوت را آوردم پيكر امام را در آن گذاشت فرمود بيا نماز بخوانيم بر بدن امام عليه السّلام نماز خواند خورشيد غروب كرده بود نزديك نماز مغرب بود نماز مغرب را نيز خواند با نماز عشا، نشستيم بصحبت كردن سقف شكافته شده و تابوت به آسمان رفت.
______________________________
(1) حنوط كافورى است كه بر پيشانى و كف دستها و سر زانوها و سر دو انگشت بزرگ پاى ميت ميمالند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 39
گفتم آقا مأمون حضرت رضا را از من مى‏خواهد چه جواب بدهم. فرمود بزودى برمى‏گردد، هر پيامبرى كه در مغرب زمين از دنيا رود اگر وصى او در مشرق از دنيا رود خداوند بين آن دو جمع مى‏كند قبل از اينكه دفن شود.
نيمى از شب گذشت يا بيشتر كه تابوت از سقف وارد شد و در جاى خود قرار گرفت.
نماز صبح را كه خوانديم فرمود درب را باز كن اكنون اين ستمگر خواهد آمد باو بگو كار غسل و كفن حضرت رضا عليه السّلام پايان يافته. ابو الصلت گفت كنار درب رفتم برگشته بعقب نگاه كردم حضرت جواد را نديدم از كدام در خارج شد و كجا رفت در اين موقع مأمون چشمش بمن افتاد گفت: حضرت رضا چه شد گفتم خدا اجر شما را افزون كند داخل خانه شد و لباسهاى خود را پاره كرد و خاك بر سر ريخت و مدتى شروع بگريه نموده، بعد گفت مشغول غسل و كفن او شويد گفتم كارهايش تمام شده گفت چه كسى انجام داد گفتم پسر بچه‏اى آمد كه او را نشناختم گمان كنم فرزند حضرت رضا بود.
گفت در قبه هارون قبر برايش بكنيد. گفتم حضرت رضا عليه السّلام درخواست كرده كه شما موقع حفر قبر آنجا باشيد گفت بسيار خوب صندلى آوردند نشست، دستور داد طرف درب بكنيد سنگى پيدا شد قسمت راست و چپ هم طبق فرموده حضرت رضا نتوانستند بعد قسمت بالا را كه كندند. كنده شد همين كه آماده گرديد دستم را پائين قبر گذاشته آن كلمات را بر زبان جارى كردم آب و ماهى‏ها پيدا شدند مقدارى نان ريز كردم خوردند بعد ماهى بزرگ پيدا شد همه آن ماهى‏ها را بلعيد و پنهان شد دستم را روى آب گذاشته كلمات را تكرار كردم آب فرو رفت همان دم كلمات را فراموش كردم ديگر يك حرف آن هم بيادم نيامد.
مأمون گفت حضرت رضا بتو اين دستورها را داده بود گفتم آرى گفت پيوسته حضرت رضا در زندگى و بعد از مرگ نيز بما كارهاى شگفت انگيز خود را نشان ميداد.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #9
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 40
رو بوزير خود نموده گفت اين چه تفسيرى دارد. گفت خيال ميكنم حضرت رضا خواسته بشما بفهماند كه مثل اين ماهى‏هاى كوچك مختصرى از زندگى بهره ميبريد بعد يك نفر از وابستگان و ارادتمندان آنها پيدا مى‏شود مثل اين ماهى بزرگ و دولت بنى عباس را منقرض ميكند.
پس از دفن، مأمون گفت بايد آن كلمات را بمن بياموزى قسم بخدا خوردم كه از خاطرم رفته يك كلمه آن را بياد ندارم قبول نكرد و تهديد بقتل نمود در صورتى كه باو ياد ندهم و دستور داد زندانيم كنند هر روز مرا مى‏خواست و ميگفت يا بمن بياموز و گر نه كشته ميشوى من نيز پيوسته قسم ياد ميكردم كه بخاطر ندارم يك سال گذشت دلم گرفت شب جمعه‏اى بود غسل كردم و آن شب را به شب‏زنده‏دارى در ركوع و سجود و گريه و زارى بسر بردم و از خدا نجات خود را مى‏خواستم.
نماز صبح را كه خواندم ناگاه ديدم حضرت جواد آمد فرمود ابا صلت دلت گرفته عرضكردم آرى بخدا آقا فرمود اگر كار امشب را قبلا انجام ميدادى خدا نجاتت مى‏داد مثل الان.
سپس فرمود حركت كن. عرضكردم كجا آقا زندانبانها درب زندانند چراغ جلو آنها ميسوزد. فرمود حركت كن آنها ترا نمى‏بينند ديگر با ايشان روبرو نخواهى شد از زندان كه خارج شديم فرمود مايلى بكدام طرف بروى.
گفتم بهرات منزلم ميروم فرمود عباى خود را روى صورت بكش اين كار را كردم دست مرا گرفت گمان ميكنم مرا فقط از طرف راست بجانب چپ برگردانيد بعد فرمود صورت خود را بگشا همين كه گشودم آن جناب را نديدم خود را كنار درب منزل يافتم وارد شدم تا كنون، با مأمون و مأمورين او روبرو نشده‏ام.
خرايج- حسن بن على وشاء گفت خدمت حضرت جواد بودم در صرياى مدينه از جاى حركت كرده فرمود همين جا باش، با خود گفتم من آرزو داشتم از
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 41
حضرت رضا لباسى بگيرم اين كار را نكردم حالا وقتى حضرت جواد برگردد از ايشان تقاضا ميكنم كه جامه‏اى بمن بدهند.
قبل از تقاضا و قبل از اينكه خودشان برگردند توسط غلامى برايم پيراهنى فرستاد من هنوز همان جا بودم. غلام گفت مى‏فرمايد اين از لباسهاى حضرت رضا است كه با آن نماز خوانده.
خرايج- احمد بن اورمه گفت زنى بمن مقدارى زيور آلات و پول و لباس داد من خيال كردم تمام اينها مال خود اوست با اسباب و وسائلى كه ساير دوستان داده بودند بمدينه بردم تمام آنها را براى حضرت جواد فرستادم و در صورت نوشتم كه از طرف فلان زن اين اشياء و فلان كس فلان چيز را تقديم كردم در جواب نامه‏اى آمد كه از طرف كس فلان كس فلان چيز و از طرف آن دو زن اين اشياء رسيد خدا از آنها قبول كند و از تو راضى شود و ترا با ما در دنيا و آخرت قرار دهد.
وقتى نام دو زن را ديدم شك كردم كه بايد اين نامه امام نباشد هر كس هست خيانت كرده زيرا من يقين داشتم كه يك زن اين وسائل را داد حالا كه مى‏بينم نام دو زن هست به آورنده نامه بد گمان شدم وقتى بوطن خود باز گشتم همان زن آمده گفت امانتهاى مرا رساندى گفتم آرى گفت امانت خواهرم را نيز دادى گفتم كسى ديگرى در آن اشياء با تو شريك بود گفت بلى فلان چيزها مال من بود و بقيه متعلق بخواهرم بود گفت چرا، همه را رساندم.
خرايج- محمّد بن فضيل صيرفى گفت نامه‏اى بحضرت جواد نوشتم و در آخر نامه اضافه كردم كه آيا سلاح پيغمبر نزد شما هست ولى فراموش كردم نامه را بفرستم.
امام عليه السّلام نامه‏اى بمن نوشت كه دستورهائى در آن داده بود و در آخر نامه نوشته بود كه سلاح پيامبر اكرم پيش من است سلاح آن جناب مانند تابوت‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 42
بنى اسرائيل است كه با ما است هر كجا باشيم و در اختيار امام است.
من در مكه بودم يك تصميمى گرفتم كه هيچ كس جز خدا از آن خبر نداشت بمدينه كه رسيدم و خدمت حضرت جواد رفتم نگاهى بمن نموده فرمود از آنچه در دل پنهان دارى استغفار كن دو مرتبه چنين فكرى نكنى، بكر بن صالح راوى خبر گفت به محمّد گفتم چه در دل پنهان كرده بودى گفت بهيچ كس نخواهم گفت. گفت: يك پايم مبتلا بعرق مدنى شد.
يك روز قبل از اينكه مبتلا باين ناراحتى شوم امام بمن فرمود هر يك از شيعيان ما گرفتار دردى شود و صبر كند و شكيبا باشد خداوند براى او پاداش هزار شهيد را مينويسد از همان سفر وقتى به بطن مر رسيدم پايم درد گرفت و مبتلا بعرق مدنى شدم چند ماه گرفتار بودم سال بعد بمكه رفتم و خدمت حضرت جواد رسيده عرضكردم فدايت شوم براى پايم دعا كنيد نشان دادم كه اين پايم درد مى‏كند فرمود اشكالى ندارد، اين پايت خوب است اما آن پاى سالمت را دراز كن پاى سالم را خدمتش گشودم دعائى خواند.
وقتى از خدمتش خارج شدم درد بهمان پاى سالم افتاد متوجه شدم كه امام بهمين جهت بر آن پا دعا خواند قبل از اينكه بدرد بيايد. خداوند مرا از آن درد راحت نمود.
ارشاد مفيد- محمّد بن علي هاشمى گفت صبح روزى كه حضرت جواد با دختر مأمون ازدواج كرده بود خدمت ايشان رسيدم سر شب دوائى خورده بودم و اول كسى كه صبح وارد شد من بودم خيلى تشنه شدم نخواستم تقاضاى آب كنم همين كه ابو جعفر عليه السّلام چشمش بمن افتاد فرمود تشنه هستى؟ عرضكردم: آرى.
صدا زد غلام آب بياور من با خود گفتم حالا آب مسمومى مى‏آورند بايد بخورم از اين جهت اندوهگين شدم غلام آب آورد امام عليه السّلام لبخندى بمن زد و به غلام فرمود آب را بمن بده، آب را گرفت مقدارى نوشيد بعد بمن داد آشاميدم مدتى خدمت آن جناب بودم باز تشنه شدم. براى مرتبه دوم آب خواست و همان طور
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 43
مثل مرتبه اول خود نوشيده سپس، بمن داد و تبسمى نمود.
محمّد بن حمزه گفت محمّد بن علي هاشمى بمن گفت: من عقيده‏ام اينست كه ابو جعفر حضرت جواد اسرار پنهان دل‏ها را مى‏داند همان طور كه شيعه اين عقيده را دارند.
اعلام الورى و ارشاد مفيد- ص 306- مطرفى گفت حضرت رضا عليه السّلام كه از دنيا رفت من چهار هزار درهم از او طلبكار بودم كسى جز من و ايشان اطلاع نداشت. حضرت جواد پيغام داد كه فردا صبح بيا پيش من و فردا خدمت ايشان رسيدم. فرمود پدرم از دنيا رفت تو چهار هزار درهم از آن جناب طلبكارى.
عرضكردم: آري فرش نماز را بلند كرد زير آن مقدارى دينار (سكه طلا) بود بمن داد قيمت آن دينارها معادل چهار هزار درهم بود در آن وقت.
مجالس مفيد- بكر بن صالح گفت داماد من نامه‏اى براى حضرت جواد عليه السلام نوشت كه پدرم ناصبى بسيار خبيث و متعصب است از دست او خيلى رنج و ناراحتى ميكشم اگر صلاح بدانيد برايم دعا كنيد، در ضمن نظر شما چيست من با او كار را يكسره كنم يا مدارا نمايم.
در جواب نوشت جريان پدرت را متوجه شدم ان شاء اللَّه دعا برايت خواهم كرد بهتر اين است كه با او مدارا كنى با هر گرفتارى يك فرج هست شكيبا باش كه پايان پسنديده اختصاص به پرهيزگاران دارد خداوند ترا ثابت قدم بدارد در ولايت خاندان نبوت، ما و شما در پناه خدائى هستيم كه پناهندگان خود را از دست نمى‏دهد.
بكر گفت خداوند دل پدرم را مهربان كرد بطورى كه ديگر در هيچ قسمت با من مخالفت نمى‏نمود.
مناقب- عسكر غلام حضرت جواد گفت خدمت آن جناب رسيدم با خود گفتم: سبحان اللَّه چقدر مولايم سبزه است در ضمن بدن شريفش درخشان و نورانى‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 44
است. بخدا قسم هنوز سخن در دلم تمام نشده بود ديدم بدن امام چنان بزرگ شد كه تمام اطاق را تا سقف و اطراف را با تمام ديوارهايش فرا گرفت، متوجه شدم رنگش چنان سياه شد مانند شب تار باز سفيد شد از برف سفيدتر سپس قرمز شد مثل خون بعد سبز شد بهتر از برگ درختان در اين موقع از پيكر آن جناب كاسته شد و كوچك گرديد مانند صورت اولش و رنگ اولى بچهره‏اش بازگشت از آنچه مشاهده كردم بسجده افتادم.
فرياد زد: عسكر شك مى‏كنيد شما را با خبر ميكنم وقتى كه ضعف و سستى اعتقاد بشما رو نمايد تقويتتان ميكنم. بخدا قسم بحقيقت معرفت ما نرسيده است مگر كسى كه خداوند بر او منت نهاده بمحبت ما و او را به دوستى ما امتياز بخشيده.
بنان بن نافع گفت از حضرت رضا عليه السّلام پرسيدم امام بعد از شما كيست؟
فرمود از اين درب كسى وارد خواهد شد كه وارث مقامى است كه من از پدرم بارث برده‏ام و او حجت خداست بعد از من. در همان بين كه خدمتش بودم حضرت محمّد بن على جواد الائمه وارد شد همين كه چشمش بمن افتاد. فرمود: پسر نافع! برايت حديثى نقل بكنم؟
ما گروه امامان وقتى در رحم مادر هستيم صدا را تا چهل روز ميشنويم وقتى چهار ماهه شد خداوند پستى و بلندى‏هاى زمين را باو نشان ميدهد كه دور برايش نزديك است چنان مينگرد كه اگر يك قطره باران نافع يا زيان‏دار ببارد مى‏بيند اينكه پرسيدى از پدرم حضرت رضا حجت و امام بعد از شما كيست. همان كسى را كه او فرمود حجت و امام بر تو است. گفتم: من اولين ستايشگر اويم. در اين موقع حضرت رضا عليه السّلام پيش ما آمد فرمود پسر نافع تسليم باش اعتراف باطاعت كن روح او روح من و روح من روح پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم است.
روزى مأمون از راهى عبور ميكرد برخورد بحضرت جواد عليه السّلام كه در بين بچه‏ها
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 45
بود همه فرار كردند جز آن جناب مأمون گفت او را بياوريد. پرسيد چرا تو از ميان تمام بچه‏ها فرار نكردى. فرمود گناهى نكرده بودم كه فرار كنم.
نه راه تنگ بود كه برايت وسيع كنم از هر طرف مايلى برو. پرسيد تو كه هستى؟ فرمود من محمّد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمّد بن علي بن حسين بن علي بن ابى طالب عليهم السّلام هستم. مأمون گفت از علم و دانش چه بهره دارى فرمود ميتوانى اخبار آسمانها را بپرسى. مأمون جدا شد و براه خود ادامه داد روى دست او بازى شكارى بود كه با آن شكار ميكرد.
مقدارى كه رد شد باز از روى دست او پرواز كرد در طرف راست و چپ هر چه نگاه كرد شكارى نيافت برگشت و روى دست او نشست مأمون دو مرتبه او را فرستاد باز دامنه افق را گرفت آنقدر رفت كه ديگر از نظر ناپديد شد يك ساعت طول كشيد آنگاه برگشت يك مار صيد كرده بود. ما را در آشپز خانه گذاشت مأمون باطرافيان خود گفت اجل اين پسر امروز بدست من نزديك شده مأمون برگشت حضرت جواد بين همان كودكان بود باو گفت از اخبار آسمانها چه اطلاعى دارى؟ فرمود: آرى امير المؤمنين! پدرم از آباء گرام خود از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم از جبرئيل از خداى بزرگ نقل كرد كه بين آسمان و هوا دريائى متلاطم است كه ميان آن دريا مارهائى وجود دارد شكم سبز رنگى دارند و پشت آنها سياه داراى خالهاى سفيد است پادشاهان بازهاى خود را ميفرستند آنها را صيد ميكنند بدان وسيله ميخواهند دانشمندان را آزمايش كنند.
مأمون گفت راست گفتى پدرت و جدت و پروردگارت درست فرموده‏اند. امام جواد را سوار نمود بعد از آن ام الفضل دختر خود را بازدواجش در آورد.
در كتاب «معرفت الجسد» حسين بن احمد تيمى از حضرت جواد نقل ميكند كه در زمان مأمون امام عليه السّلام يك نفر رگ زن خواست. باو گفت رگ زاهر را بزن. عرضكرد: من چنين رگى را نميشناسم و نه شنيده‏ام. آن رگ را نشان‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 46
داد همين كه رگ را زد آب زردى خارج گرديد باندازه‏اى كه طشت پر شد فرمود جلويش را بگير. دستور داد طشت را خالى كنند. فرمود باز كن بيايد، اين مرتبه كمتر آمد. دستور داد كه او را ببندد وقتى رگ را بست امر كرد باو صد دينار طلا بدهند.
فصاد گرفت و پيش يوحنا پسر بختيشوع آمد جريان را براى او نقل كرد.
يوحنا گفت از وقتى كه با كتابهاى طبى آشنا شده‏ام چنين رگى را نشنيده‏ام ولى در اين نزديكى اسقفى است كه خيلى پير مرد شده با هم برويم پيش او ممكن است او چيزى بداند و گر نه كسى نيست كه اطلاع داشته باشد هر دو پيش اسقف (عالم مسيحى) رفتند و جريان را نقل كردند مدتى در انديشه شد، سپس گفت: اين شخص يا پيامبر و يا فرزند پيغمبر است.
ابو سلمه گفت خدمت حضرت جواد رسيدم. مدتى بود گوشهايم كر شده بود و چيزى را نميشنيد وقتى وارد شدم اطلاع داشت از اين ناراحتى من. مرا پيش خواند دست بر گوش و سرم كشيده فرمود بشنو و حفظ كن. بخدا قسم پس از دعاى آن جناب ديگر صداهاى خيلى آرام را هم ميشنوم‏ «1».
در كتاب نجوم- سند را به محمّد بن جرير طبرى ميرساند كه ابراهيم بن سعيد گفت من خدمت حضرت جواد نشسته بودم در اين موقع ماديانى رد شد فرمود اين ماديان امشب كره اسبى كه پيشانى سفيد دارد و در چهره‏اش خالى سفيدى است ميزايد.
اجازه گرفته از خدمتش مرخص شدم و با صاحب اسب رفتم پيوسته با او بودم تا شب شد همان طورى كه فرموده بود كره‏اى زائيد. برگشتم خدمت حضرت جواد فرمود شك كردى در باره چيزى كه ديروز بتو گفتم زنى كه در خانه دارى آبستن است و پسرى خواهد زائيد چشمش چپ است بخدا قسم پسرم محمّد از همان‏
______________________________
(1) روايت درخت خشك سدر در بخش ديگر مفصل ترجمه شده.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 47
زن متولد شد كه چشمش چپ بود.
كتاب نجوم- صالح بن عطيه گفت براى حج بمكه رفتم خدمت حضرت جواد شكايت از تنهائى كردم فرمود تو از مكه خارج نشده كنيزى خواهى خريد كه خداوند از او بتو پسرى عنايت مى‏كند عرضكردم آقا اگر مرا در خريد كنيز راهنمائى بفرمائيد خوب است. فرمود اشكالى ندارد تو برو انتخاب كن بعد مرا مطلع نما عرضكردم فدايت شوم انتخاب كرده‏ام. فرمود برو نزديك او تا من بيايم. رفتم نزديك دكان برده فروشى از جلو ما رد شد نگاه كرده رفت. بعد من خدمتش رسيدم فرمود اگر خيلى از او خوشت آمده بخر ولى عمرش كوتاه است. عرض كردم فدايت شوم چنين كنيزى را مى‏خواهم چه كنم. فرمود من تو را مطلع كردم.
فردا صبح رفتم پيش برده فروش گفت آن كنيز مريض است و فعلا آماده نيست روز بعد مراجعه كردم از كنيز پرسيدم گفت امروز او را دفن كرديم خدمت حضرت جواد جريان را عرض كردم فرمود باز مراجعه كن براى خريدارى كنيز و انتخاب نما. كنيزى را انتخاب كردم بامام عليه السّلام مراجعه نمودم فرمود باش آنجا تا من بينم، بدكان برده فروشى رفتم امام عليه السلام از آنجا عبور كرد.
بعد خدمتش رسيده پرسيدم چطور است فرمود ديدم بخر. آن كنيز را خريدم و بخانه آوردم صبر كردم تا از عادت ماهانه پاك شد سپس با او همبستر شدم پسرم محمّد از او متولد گرديد.
دلائل طبرى- محمّد بن علي شلمغانى گفت اسحاق بن اسماعيل بمكه رفت در همان سالى كه گروهى رفته بودند تا خدمت حضرت جواد برسند اسحاق گفت كاغذى كه ده مسأله در آن نوشته بودم آماده كردم تا از آن جناب بپرسم در ضمن تصميم گرفتم هر وقتى جواب سؤالهايم را داد تقاضا كنم دعا كند فرزندى كه در راه دارم خداوند او را پسر قرار دهد مردم كه سؤالهاى خود را كردند من از جاى‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 48
حركت كردم نامه در دستم بود چشم امام كه بمن افتاد فرمود ابو يعقوب! اسم فرزند خود را احمد بگذار برايم پسرى متولد شد او را احمد ناميدم مدتى بود بعد از دنيا رفت.
از جمله كسانى كه با اين گروه رفته بودند يكى على بن حسان واسطى معروف به عمش بود، گفت من مقدارى اسباب بازى بچه‏گانه بعضى از نقره بود بهمراه داشتم با خود تصميم گرفته بودم آنها را بمولايم حضرت جواد هديه كنم وقتى مردم جواب‏هاى خود را گرفته رفتند امام عليه السّلام از جاى حركت كرد و عازم صريا شد من از پى آن جناب رفتم در بين راه موفق غلامش را ديدم گفتم براى من از امام عليه السّلام اجازه بگير. اجازه گرفت وارد شده سلام كردم ولى در چهره آقا آثار ناراحتى مشاهده مى‏شد. نگاهى از روى خشم بمن نموده بعد صورت بطرف راست و چپ گردانيد. آنگاه فرمود خداوند مرا براى بازى نيافريده مرا چه با بازى. من از آن جناب پوزش خواستم عذر مرا پذيرفت.
عبد اللَّه بن محمّد گفت عمارة بن زيد نقل كرد كه حضرت محمّد بن على امام جواد عليه السلام را ديدم كه جلويش يك كاسه چينى بود. فرمود از ديدن اين كاسه تعجب ميكنى، عرضكردم: آرى دست خود را روى آن گذاشت چينى ذوب شد مثل آب آن را جمع نموده در يك قدح ريخت باز دو مرتبه دست بر آن كشيد مثل اول كاسه چينى شد فرمود بايد چنين قدرتى داشت.
زكريا بن آدم گفت من خدمت حضرت رضا عليه السّلام بودم كه حضرت جواد را آوردند آن وقت كمتر از چهار سال داشت. دست خود را بر زمين زد و صورت به آسمان بلند نمود مدتى در انديشه بود حضرت رضا فرمود جانم قربانت در چه فكرى چنين فرو رفته‏اى؟ گفت در فكر ستمى كه بمادرم فاطمه عليها السّلام روا داشتند.
بخدا قسم آن دو را خارج ميكنم و ميسوزانم و خاكسترشان را بباد ميدهم و بدريا ميريزم. حضرت رضا عليه السّلام او را پيش كشيد و پيشانى مباركش را بوسيد، سپس فرمود
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 49
پدر و مادرم فدايت تو شايسته امامتى.
مناقب- عبد اللَّه بن رزين گفت مجاور مدينه بودم حضرت جواد عليه السّلام هر روز نزديك ظهر مى‏آمد بمسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم جلو سنگى كه براى نشستن گذاشته بودند پائين مى‏آمد بعد ميرفت بطرف قبر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم و سلام ميداد سپس برميگشت بجانب خانه فاطمه زهرا عليها السّلام كفش از پاى بيرون مى‏آورد و به نماز ميايستاد.
شيطان بر من وسوسه كرد كه وقتى آن جناب پياده شد بروم و از خاكى كه قدم روى آن ميگذارد بردارم آن روز نشستم تا تشريف بياورد. موقع ظهر كه شد. امام عليه السّلام سوار بر الاغ آمد جايى كه هميشه پياده مى‏شد امروز پياده نشد از آنجا رد شد تا رسيد بسنگى كه جلو درب مسجد بود روى آن پياده شد بعد وارد مسجد گرديد سلام به پيغمبر اكرم داد و برگشت بجائى كه هر روز نماز ميخواند چند روز همين كار را ميكرد با خود تصميم گرفتم هر وقت كفش مى‏پوشد بروم از ريگهائى كه پا بر آنها مى‏گذارد بردارم فردا هنگام ظهر روى سنگ كه پياده شد و وارد مسجد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم گرديد و بعد آمد بمحلى كه هر روز نماز ميخواند كفش خود را خارج نكرد باز چند روز همين كار را تكرار نمود با خود گفتم اينجا برايم امكان ندارد ميروم بحمام وقتى خواست بحمام وارد شود از خاكى كه پا بر آن مى‏گذارد برميدارم.
بحمام كه رفتم امام عليه السّلام همان طور سوار بر الاغ وارد رخت كن حمام شد و پا بر روى حصير گذاشت جريان را بحمامى گفتم. گفت بخدا قسم تا امروز سواره وارد رخت كن نشده بود. منتظر شدم تا خارج شد بعد الاغ خود را خواست بداخل رخت كن حمام و از بالاى حصير سوار شده خارج گرديد. با خود گفتم بخدا من آن جناب را ناراحت كردم ديگر در پى چنين تصميمى نخواهم رفت، موقع ظهر ديدم همان طورى كه سابق پياده ميشد كنار مسجد همان طور پياده شد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 50
در كافى- ج 1 ص 493- همين حديث را از عبد اللَّه رزين نقل ميكند تا ميرسد بحمام ميگويد سؤال كردم كدام حمام ميرود گفتند حمامى كه در بقيع است و متعلق بمردى از اولاد طلحه است فهميدم كدام روز بحمام تشريف ميبرد رفتم در حمام و با صاحب حمام شروع بصحبت كردم انتظار آمدن ايشان را داشتم حمامى گفت اگر ميخواهى حمام بروى برو كه يك ساعت ديگر برايت امكان ندارد پرسيدم چرا گفت چون ابن الرضا بحمام مى‏آيد. گفتم ابن الرضا كيست؟ گفت مردى از اولاد پيامبر است كه بسيار با ورع و تقوى است. گفتم نبايد كسى با او بحمام برود. گفت ما حمام را براى او خلوت ميكنيم.
در همين بين ديدم تشريف آورد با چند غلام و جلوتر غلام در دست حصير داشت وارد رختكن شد و حصير را انداخت امام عليه السّلام رسيد سلام كرد و با الاغ داخل رختكن حمام شد و روى حصير پياده گرديد.
بصاحب حمام گفتم همين شخصى كه تعريف ميكردى با ورع و تقوى است (با الاغ وارد حمام مى‏شود از روى تكبر) گفت بخدا اين كار را تا كنون انجام نداده. با خود گفتم صحيح است من امام را وادار باين كار كردم انتظار كشيدم كه از حمام خارج شود شايد بمقصود برسم موقع خارج شدن وقتى خارج شد و لباس پوشيد الاغ خود را خواست داخل رختكن آوردند از روى حصير سوار شد و خارج گرديد گفتم بخدا من ايشان را اذيت كردم ديگر چنين كارى نخواهم كرد تصميم گرفتم كه از اين كار منصرف شوم.
موقع ظهر كه شد با الاغ آمد در همان محلى كه در فضا جلو مسجد سابق پياده ميشد همان جا پياده شد داخل حرم پيغمبر گرديد سلام داده رفت بهمان جايى كه در خانه فاطمه عليها السلام نماز ميخواند كفش از پاى خارج كرد و به نماز ايستاد.
مناقب- محمّد بن ريان گفت مأمون خيلى سعى داشت كه بنوعى حضرت جواد را بلهو و لعب وادارد ولى امكان پذير نبود شب عروسى دخترش صد كنيز از كنيزان‏
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #10
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 51
ماهرو را در اختيار من گذاشت كه هر يك جامى جواهر در دست داشتند با همان زيبائى و طنازى باستقبال حضرت جواد موقعى كه نشست در محلى كه براى داماد ترتيب داده‏اند بروند. امام عليه السّلام بهيچ كدام از آنها توجه نكرد.
مردى بنام مخارق عودنواز بود و ضرب ميزد و ميخواند ريش بلندي داشت مأمون او را خواست. مخارق گفت اگر امرى در مورد كارهاى دنيا دارى من از عهده آن بر مى‏آيم (منظورش اينست كه از من كار آخرت ساخته نيست ولى بازيگرى و نوازندگى هر چه بگوئى از من مى‏آيد).
روبروى حضرت جواد عليه السّلام نشست شروع كرد بخواندن چنان با صداى بلند آغاز نمود كه تمام ساكنين خانه گرد او جمع شدند مشغول نواختن عود و خوانندگى شد ساعتى بكار خود سرگرم بود حضرت جواد عليه السّلام باو اعتنائى نگذاشت بجانب راست و چپ نيز توجه نكرد در اين موقع سر برداشت، فرمود:
(اتق اللَّه ياذالعثنون)
از خدا بترس اى ريش دراز يك مرتبه مضراب و عود از دستش افتاد ديگر تا زنده بود نتوانست با آن دست كارى انجام دهد.
مأمون پرسيد چه شد چنين شدى. گفت همين كه ابو جعفر حضرت جواد صداى خود را بلند كرد چنان وحشت مرا فرا گرفت كه هرگز ديگر خوب نخواهم شد.
مناقب شهر آشوب- ابو هاشم جعفرى گفت در مسجد مسيب با حضرت جواد عليه السّلام نماز خواندم نمازى كه با ما خواند كاملا در وسط قبله قرار گرفته بود.
گفت در مسجد درخت سدرى قرار داشت كه خشك شده و برگ نداشت. حضرت جواد آب خواست و كنار همان درخت وضو گرفت. درخت زندگى را از سر گرفت سبز شد و برگ داد و همان سال پر ميوه شد.
محمّد بن سنان گفت خدمت حضرت امام علي النقى عليه السّلام رسيدم فرمود محمّد! پيش آمدى براى خانواده فرج شد گفتم عمر مرد. شمردم بيست و چهار مرتبه فرمود
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 52
الحمد للَّه‏
. ميدانى آن ملعون بپدرم حضرت جواد عليه السّلام چه گفت؟ عرضكردم: نه.
فرمود: با او در موردى صحبت ميكرد گفت من گمان مى‏كنم تو مست هستى. پدرم دست برداشته گفت خدايا اگر تو ميدانى كه من براى تو روزه گرفته‏ام و روزه‏دار بوده‏ام باو مزه سرقت اموال و خوارى اسارت را بچشان، بخدا قسم چيزى نگذشت كه مالش را غارت كردند و هر چه داشت بردند بعد او را اسير كردند اكنون كه مرده است.
مناقب و اعلام الورى- امية بن علي گفت من در مدينه با حضرت جواد عليه السّلام رفت و آمد داشتم همان موقعى كه حضرت رضا عليه السّلام در خراسان بود خويشاوندان و عموهايش خدمت آن جناب ميرسيدند و سلام ميكردند يك روز كنيز خود را خواست گفت بآنها بگو آماده عزادارى شوند.
وقتى از منزل خارج شدند بيكديگر گفتند نپرسيديم عزاى چه شخصى است. فردا نيز همين طور دستور داد كه آماده شوند. عرضكردند آقا! عزاى كيست؟ فرمود عزاى بهترين فرد روى زمين. پس از چند روز خبر شهادت حضرت رضا عليه السّلام رسيد. در همان روز كه حضرت فرمود از دنيا رفته بود.
در همين كتاب مى‏نويسد: محمّد بن فرج گفت حضرت جواد نامه نوشت كه خمس را برايم بفرستيد كه من جز امسال از شما نخواهم گرفت. در همان سال امام عليه السّلام از دنيا رفت.
كشف الغمه- ج 3 ص 215- امية بن علي گفت در همان سال كه حضرت رضا عليه السّلام بمكه رفت و پس از انجام اعمال حج عازم خراسان شد من نيز در مكه بودم حضرت جواد با پدرش بود علي بن موسى الرضا عليه السّلام مشغول وداع با خانه خدا بود، طوافش كه تمام شد به جانب مقام ابراهيم رفت و آنجا نماز خواند.
حضرت جواد روى شانه موفق بود كه او را گرد خانه طواف ميداد. حضرت جواد بطرف حجر الاسود رفت و در آنجا مدتى نشست. موفق عرض كرد: فدايت‏زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 53
شوم از جاى حركت كن، فرمود من از جايم حركت نميكنم تا خدا بخواهد.
غم و اندوه در چهره‏اش آشكارا ديده ميشد.
موفق خدمت حضرت رضا عليه السّلام رفت. عرضكرد آقا حضرت جواد كنار حجر الاسود نشسته و از جاى حركت نميكند. على بن موسى الرضا عليه السّلام پيش حضرت جواد آمده، فرمود: عزيزم از جاى حركت كن. عرضكرد بابا نميخواهم از اين مكان حركت كنم. فرمود چرا حركت كن.
گفت بابا جان چطور حركت كنم با اينكه شما آنچنان از خانه خدا وداع كردى مثل اينكه ديگر برگشت باين خانه ندارى. فرمود عزيزم حركت كن.
حضرت جواد از جاى حركت نمود.
ابن بزيع عطار گفت: حضرت جواد عليه السّلام فرمود فرج و گشايش سى ماه پس از مأمون است اين تاريخ را يادداشت كرديم پس از سى ماه حضرت جواد از دنيا رفت.
معمر بن خلاد از ابو جعفر يا از مردى نقل كرد (ترديد از ابو علي است) كه حضرت جواد فرمود معمر سوار شو. گفتم آقا عازم كجا هستيد. فرمود بتو ميگويم سوار شو. سوار شدم رسيديم به بيابان يا دره‏اى (شك از ابى علي راوى خبر است) بمن فرمود همين جا بايست. ايستادم پس از مدتى تشريف آورد عرضكردم فدايت شوم كجا بودى؟ فرمود هم اكنون پدرم را دفن كردم. حضرت رضا عليه السّلام آن وقت در خراسان بود.
قاسم بن عبد الرحمن كه زيدى مذهب بود گفت: وارد بغداد شدم در همان ايام توقف در بغداد روزى ديدم مردم ازدحامي كرده‏اند ميروند و مى‏آيند خود را به بلنديها ميرسانند و ميايستند. گفتم چه خبر است؟! گفتند ابن الرضا ابن الرضا است.
با خود تصميم گرفتم كه ايشان را ببينم ناگهان ديدم سوار بر قاطرى است مى‏آيد. گفتم خدا لعنت كند معتقدين بامامت را كه اطاعت چنين شخصى را خدا بر ما واجب نموده در اين موقع ديدم صورت بجانب من نموده فرمود: قاسم بن‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 54
عبد الرحمن! أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ «1».
با خود گفتم: عجب ساحرى است بخدا باز متوجه من شده فرمود: أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ «2».
از آنجا برگشتم و معتقد بامامت شدم و يقين كردم او حجت خدا و امام بر مردم است و ايمان آوردم.
رجال كشى- احمد بن محمّد بن كلثوم سرخسى گفت يكى از دوستان بنام ابى زينبه از من راجع به احكم بن بشار مروزى پرسيد كه جريان اثرى كه روى حلق او بود ميداني. من ديده بودم كه روى حلق او اثرى مثل يك خط بود گوئى گردنش را بريده‏اند. گفتم من چندين مرتبه از او پرسيدم كه اين چه اثرى است ولى جواب نداد.
آن مرد گفت ما هفت نفر بوديم در زمان حضرت جواد ساكن يك اطاق بوديم در بغداد. يك روز عصر احكم رفت و آن شب را برنگشت. نيمه شب نامه‏اى از طرف حضرت جواد رسيد كه نوشته بود دوست خراسانى شما گردنش را بريده‏اند و در يك جل اسب پيچيده‏اند و در فلان مزبله او را انداخته‏اند برويد او را بياوريد و باين داروها كه ميگويم معالجه‏اش كنيد.
رفتيم ديديم گردنش را بريده‏اند و آنجا افتاده. آورديم و با همان دستوراتى كه داده بود معالجه‏اش كرديم خوب شد.
احمد بن علي گفت جريان اين بود كه او در بغداد صيغه‏اى گرفته بود در خانه يك فاميلى. جريان را فهميده بودند او را گرفتند و پس از بريدن گردنش او را در جلى پيچيده در آن مزبله انداختند.
رجال كشى- شاذويه بن حسن بن داود قمى گفت خدمت حضرت جواد رسيدم زنم حامله بود. عرضكردم فدايت شوم دعا بفرمائيد خداوند بمن پسرى عنايت كند.
______________________________
(1)- سوره قمر آيه 24 و 25
(2)- سوره قمر آيه 24 و 25
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 55
مدتى سر بزير انداخت آنگاه سر بلند نموده سه مرتبه فرمود:
«اذهب فان اللَّه يرزقك غلاما ذكرا)
برو خدا بتو پسرى پاك عنايت ميكند.
گفت وارد مكه شدم و داخل مسجد الحرام گرديدم محمّد بن حسن بن صباح پيغامى آورد از طرف گروهى از دوستان از قبيل صفوان بن يحيى و محمّد بن سنان و ابن ابى عمير و ديگران. پيش آنها رفتم از من راجع بامام عليه السّلام پرسيدند جريان را گفتم. گفتند تو از امام شنيدى پسرى پاك گفتم فقط من پسر شنيدم. محمّد بن سنان گفت بزودى فرزندى پسر خواهى داشت كه او يا مرده متولد مى‏شود و يا همان جا خواهد مرد.
بقيه دوستان گفتند به محمّد بن سنان تو اشتباه كردى ما هم آنچه تو درك ميكنى ميفهميم. در همين موقع پسر بچه‏اى از پى من آمده گفت زود بخانه بيا كه زنت ميميرد. من با عجله بطرف منزل رفتم ديدم زنم در حال مرگ است طولى نكشيد كه پسرى از او مرده متولد شد.
توضيح- محمّد بن سنان شايد از جمله امام كه فرمود
(غلاما ذكرا)
چنين استفاده كرده كه وقتى فرمود پسرى ميدهد لازم نيست قيد نمايد نر است حتما
(غلاما ذكى)
فرموده يعنى پسرى كه تذكيه شده كه اشاره بمردن او است.
رجال كشى- محمّد بن سنان گفت بحضرت رضا عليه السّلام شكايت از درد چشم كردم نامه‏اى كه كوچك‏تر از كف دستى بود برداشت و براى حضرت جواد نوشت.
نامه را بخادم سپرد بمن دستور داد با او بروم و فرمود اين مطلب را كتمان كن، خدمت آن جناب رسيدم، خادم ايشان را در آغوش داشت و نامه را برايش گشود حضرت جواد نگاه بنامه مى‏كرد و سر به آسمان بلند كرده مى‏گفت خوب شدي چندين مرتبه تكرار كرد تمام ناراحتى‏هاى چشم من بر طرف شد.
بحضرت جواد عرضكردم خدا ترا رهبر اين امت قرار دهد همان طورى كه عيسى بن مريم رهبر بنى اسرائيل شد بعد عرضكردم اى شبيه دوست فطرس.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 56
گفت مراجعت كردم حضرت رضا بمن فرموده بود مطلب را پنهان بدارم. چشمم مدتها خوب بود تا جريان اعجاز حضرت جواد را در مورد چشم خود بديگران گفتم باز مبتلا بدرد چشم شدم.
راوى گفت به محمّد بن سنان گفتم منظورت از اينكه بحضرت جواد گفتى «اى شبيه دوست فطرس چه بود» گفت خداوند به فرشته‏اى بنام فطرس خشم گرفت پر و بالش ريخت و او را در يكي از جزائر اقيانوسها انداخت. وقتى حضرت حسين عليه السّلام متولد شد خداوند جبرئيل را خدمت حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و اله فرستاد تا تهنيت بگويد. جبرئيل با فطرس دوست بود، از همان جزيره عبور كرد كه فطرس در آنجا افتاده بود جريان ولادت حضرت حسين عليه السّلام را باو گفت و مأموريت خود را نيز گوشزد كرد گفت اگر مايل باشى من ترا بر يكى از بالهاى خود سوار ميكنم و پيش حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مى‏برم تا در باره‏ات شفاعت كند.
فطرس گفت خوب است، جبرئيل او را بر بال خود گرفت و خدمت حضرت رسول آورد تهنيت و مبارك باد پروردگار را رساند بعد جريان فطرس را نيز نقل كرد، پيغمبر اكرم بفطرس فرمود پر و بال خود را بگهواره حسين بمال، فطرس اين كار را كرد خداوند پر و بالش را باو برگرداند و او را به مقام اولش ميان ملائكه باز گردانيد.
رجال كشى- احمد بن محمّد بن عيسى گفت: حضرت جواد عليه السّلام غلامش را از پى من فرستاد و دستور داد خدمتش برسم، خدمت امام رسيدم در مدينه ساكن خانه بزيع بود سلام كردم سخنانى در باره صفوان و محمّد بن سنان و ديگران فرمود كه خيلى‏ها شنيده‏اند.
من با خود گفتم خوب است آن جناب را بر سر لطف آورم نسبت بزكريا بن آدم شايد او سالم بماند از آنچه در باره ايشان فرمود باز بخود گفتم من كى هستم كه در چنين مواردى تكليف براى امام تعيين نمايم او بهتر مى‏داند چه مى‏كند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 57
در اين موقع بمن فرمود: ابا على نبايد بر ابو يحيى (زكريا بن آدم) خورده گرفت با خدماتى كه نسبت بپدرم انجام داده و مقام و منزلتى كه نزد او داشت و پيش من دارد و پس از پدرم جز اينكه من احتياج بپول داشتم نفرستاد.
عرضكردم فدايت شوم او پولها را ميفرستد بمن گفت وقتى خدمت شما رسيدم بگويم علت نفرستادن پول اختلافى بود كه بين مسافر و ميمون پيدا شد.
فرمود نامه مرا باو برسان و بگو پولها را بفرستد. نامه امام را پيش زكريا فرستادم پولها را فرستاد.
حضرت جواد عليه السّلام قبل از اينكه چيزى بگويم فرمود ديگر ترديد از ميان رفت، پدرم جز من فرزندى ندارد عرض كردم صحيح مى‏فرمائيد فدايتان شوم‏ «1».
كافى- ج 1 ص 353- محمّد بن ابى العلا گفت: از يحيى بن اكثم قاضى سامرا بعد از اينكه او را آزمايش كردم و چندين مرتبه با او بحث و گفتگو در باره علوم آل محمّد پرداختم و نامه‏ها رد و بدل كرديم شنيدم گفت روزي من مشغول طواف بدور قبر پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم بودم و حضرت محمّد بن علي جواد الائمه را ديدم كه مشغول طواف است، با او به بحث در مورد مسائلى كه داشتم نمودم تمام آنها را جواب داد بعد گفتم بخدا من يك سؤال ديگر دارم اما خجالت ميكشم از پرسيدن آن.
فرمود من قبل از اينكه بپرسى برايت توضيح ميدهم. ميخواهى بپرسى امام كيست؟! گفتم بخدا همين سؤال را داشتم فرمود من هستم. گفتم علامت آن چيست. در دست آن جناب عصايى بود بزبان آمده گفت:
(انه مولاى امام هذا الزمان و هو الحجة)
اين آقا سرور من و امام زمان و حجت خدا است.
خرايج- محمّد بن ابراهيم جعفرى از حكيمه دختر حضرت رضا عليه السّلام نقل‏
______________________________
(1) ممكن است اختلاف و ميمون مسافر در همين باره بوده كه آنها با يك ديگر اختلاف داشته كه حضرت رضا عليه السّلام جز حضرت جواد فرزند ديگرى نيز دارد بهمين جهت از فرستادن پول امتناع كرده بود تا معلوم شود، امام عليه السّلام بهمان اختلاف اشاره مى‏كند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 58
كرد كه گفت پس از درگذشت برادرم حضرت جواد روزى پيش همسرش ام الفضل رفتم كارى باو داشتم شروع بصحبت كرديم در باره فضل و مقام و جود و كرم و علم و دانش حضرت جواد ام الفضل گفت حكيمه جريانى برايت از حضرت جواد نقل كنم كه هيچ كس تا كنون نشنيده، پرسيدم چه جريان.
گفت حضرت جواد پيوسته مرا بخشم مى‏آورد و حس حسادتم را تحريك ميكرد گاهى بكنيز خريدن و گاهى با ازدواج، من شكايت او را بپدرم مأمون ميكردم او ميگفت صبر كن تحمل داشته باش او پسر پيغمبر است.
يك شب نشسته بودم زنى وارد شد كه جمال و زيبائى او انسان را خيره ميكرد پرسيدم كيستى؟ گفت من همسر ابو جعفرم، پرسيدم منظورت از ابو جعفر كيست، گفت حضرت محمّد تقى فرزند حضرت رضا عليه السّلام من زنى از فاميل عمار ياسرم.
ام الفضل گفت چنان غيرت در من تهييج شد كه ديگر اختيار از دستم رفت همان ساعت از جاى حركت كرده پيش مأمون رفتم ديدم پدرم مست شراب است چند ساعت از شب گذشته بود جريان را شرح دادم و اضافه نمودم كه او من و شما و عباس و اولادش را ناسزا مى‏گويد. مطالبى كه حقيقت نداشت برايش شرح دادم خيلى خشمگين شد تحت تأثير مستى شراب نيز قرار گرفت ديگر اختيار از دست داد با عجله از جاى حركت كرده شمشير خود را برداشت و قسم ياد كرد كه با اين شمشير او را قطعه قطعه ميكنم رو بجانب حضرت جواد رفت.
ام الفضل گفت وقتى چنين ديدم پشيمان شدم با خود گفتم چه كار بدى كردم خود را نابود كردم و باعث هلاكت او شدم از پشت سر پدرم دويدم ببينم چه ميكند.
وارد بر حضرت جواد شد آن جناب در خواب بود با شمشير پيكرش را قطعه قطعه كرد بعد شمشير بر حلقوم او گذاشت و سر از پيكرش گرفت من و ياسر خادم نيز تماشا مى‏كرديم پدرم برگشت در حالى كه مثل شتر دهنش كف كرده، اين جريان را كه ديدم فرار كردم بخانه پدرم آن شب را تا بصبح نخوابيدم.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 59
صبح پيش پدرم رفتم ديدم مشغول نماز است و مستى از سرش رفته، گفتم يا امير المؤمنين ميد: ني ديشب چه كردى گفت نه بدبخت مگر چه كرده‏ام؟ گفتم رفتى در بستر فرزند حضرت رضا او خواب بود با شمشير خود بدنش را پاره پاره كردى و سرش را بريدى و خارج شدى، گفت واى بر تو چه ميگوئى، گفتم كارى كه ديشب كردى شرح ميدهم فريادزدا ياسر بيا ببينم اين ملعون چه ميگويد، ياسر گفت هر چه ميگويد صحيح است.
مأمون گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ‏. پس نابود شديم و خود را رسوا كرديم.
ياسر زود برو از او خبر بياور.
ياسر با عجله دويد فورى برگشت گفت يا امير المؤمنين بشارت باد، پرسيد چطور، گفت وقتى رفتم ديدم نشسته مشغول مسواك كردن است پيراهن بر تن دارد و جامه‏اى بر روى آن پوشيده متحير ماندم تصميم گرفتم بدنش را به بينم آيا شمشيرها بر روى پيكرش اثرى گذاشته‏اند يا نه. عرضكردم آقا تقاضا دارم همان پيراهن خود را بمن لطف فرمائيد از جهت تبرك داشته باشم نگاهى بمن نموده لبخند زد گويا منظور مرا فهميده فرمود يك جامه گران قيمت بتو خواهم داد گفتم نه من جز اين پيراهن چيزى ديگرى نميخواهم.
پيراهن از تن خارج نمود و بدن خود را نشان داد بخدا قسم اثرى از شمشير در بدنش نبود مأمون بسجده افتاد و بياسر هزار دينار جايزه داده گفت خدا را شكر كه گرفتار خون او نشدم.
بعد گفت ياسر آمدن اين دختر نابكارم را بياد دارم كه پيش من آمد و گريه مى‏كرد اما از رفتن خود بجانب محمّد بن علي چيزى بخاطرم نيست. ياسر گفت بخدا پيوسته با شمشير ميزدى من و ام الفضل تماشا مى‏كرديم بدنش را قطعه قطعه كردى بعد باز شمشير بر حلقومش گذاشتى و او را كشتى و مثل شتر دهانت كف كرده بود.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 60
گفت الحمد للَّه رو بمن نموده گفت بخدا اگر دو مرتبه بيائى و شكايت از او بكنى ترا خواهم كشت بياسر دستور داد كه ده هزار دينار برايش ببر و فلان ماديان مرا ببر و تقاضا كن سوار شود و پيش ما بيايد پيغام ده كه بنى هاشم و سران مملكت و سپهداران همه در ركاب او باشند تا اينجا كه مى‏آيد اول بروند پيش او سلام كنند ياسر دستور مأمون را انجام داد همه پيش حضرت جواد آمدند اجازه شرفيابى داد. فرمود ياسر اين قرار دادى است بين من و او عرضكردم آقا حالا موقع سرزنش نيست قسم بحق محمّد و علي عليهما السّلام او مست شراب بود و چيزى نمى‏فهميد.
باشراف و بزرگان كشور نيز اجازه ورود داد بجز عبد اللَّه و حمزه پسران حسن زيرا آن دو پيوسته از حضرت جواد پيش مأمون سخن چينى مى‏كردند بعد از جاى حركت كرد و با اين جمعيت بجانب مأمون رهسپار شد.
مأمون همين كه چشمش به آن جناب افتاد از جاى حركت كرد پيشانى مباركش را بوسيد و او را در جايگاه مخصوص بالا نشاند و دستور داد مردم يك طرف بنشينند شروع بعذر خواهى كرد حضرت جواد فرمود من يك نصيحت بشما مى‏كنم از من بپذير، گفت بفرمائيد.
فرمود اين شراب مست‏كننده را ترك كن، مأمون گفت پسر عمويت فدايت شود پند شما را مى‏پذيرم.
توضيح- علي بن عيسى اربلي صاحب كشف الغمه پس از نقل اين خبر مى‏نويسد اين جريان به عقيده من ساختنى است زيرا حضرت جواد موقعى كه در مدينه بود با زنان ديگر ازدواج مى‏كرد و براى ام الفضل هو و مى‏گرفت مأمون در مدينه نبود تا دخترش شكايت او را بكند، اگر مدعى شوى كه مأمون به عنوان حج به مدينه آمده بود. باز چنين چيزى صحيح نيست چون در آن حال شراب نمى‏خورد، در ضمن حضرت جواد در بغداد از دنيا رفت ام الفضل نيز در
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 61
بغداد بود كجا خواهرش پس از فوت حضرت جواد او را ديده؟ و كى اين دو با هم گفتگو كرده‏اند با اينكه يكى در مدينه و ديگرى در بغداد بود، اين زنى كه از اولاد عمار ياسر بوده حضرت جواد در مدينه با او ازدواج كرده، ام الفضل كجا او را ديد و فورى پيش پدرش رفت و شكايت كرد تمام اين مطالب قابل تأمل و دقت است.
مجلسى مى‏نويسد: تمام مقدمات و ايرادهائى كه بر اين خبر نموده قابل رد است و نمى‏توان جز مشهورى را كه در تمام كتاب‏ها نوشته شده بمحض اين استبعادها رد نمود.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 62
بخش چهارم ازدواج با ام الفضل و آنچه در اين مجلس اتفاق افتادمجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - خسروى، موسى، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1364 ش.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
قديمي Wednesday 24 September 2014   #11
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار) ؛ ؛ ص62

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 62
بخش چهارم ازدواج با ام الفضل و آنچه در اين مجلس اتفاق افتاد
مناقب شهر آشوب- در تاريخ بغداد از يحيى بن اكثم نقل مى‏كند كه مأمون يك سخنراني كرد و گفت: «الحمد للَّه الذى تصاغرت الامور بمشيته و لا اله الا اللَّه اقرارا بربوبيته و صلي اللَّه علي محمّد عبده و خيرته». مردم! خداوند ازدواج را كه پسنديده است بهترين وسيله هم بستگى و پيوند قرار داده بدانيد من دخترم زينب را بازدواج محمّد بن علي بن موسى الرضا در آوردم و مهر او را كه چهار صد در هم است از طرف ايشان پرداختم.
گفته‏اند: در آن موقع امام جواد عليه السّلام نه سال و چند ماه داشت. مأمون پيوسته در اجلال و احترام ايشان كوشش مى‏كرد.
مهج الدعوات- ابراهيم بن محمّد بن حارث نوفلى گفت پدرم كه خادم حضرت رضا عليه السّلام بود نقل كرد وقتى كه مأمون دختر خود را بازدواج حضرت جواد در آورد. نامه‏اى براى او نوشت كه خداوند براى هر زنى مهرى قرار داده از اموال شوهرش، خداوند اموال و ثروت ما را در آخرت ذخيره نموده همان طورى كه اموال شما را در همين دنيا پرداخته و گنج‏هاى آن در روى همين زمين است مهر دختر ترا همين دعاها قرار دادم كه نام آن دعا «الوسائل الى المسائل» است كه مجموعه‏اى از مناجات است پدرم بمن داده و فرموده است پدرش موسى بن جعفر باو عنايت كرده و ايشان از پدرش جعفر بن محمّد و آن سرور از پدر خود محمّد بن علي و ايشان از پدرش علي بن الحسين و آن جناب از پدر خود حسين بن علي و ايشان از برادرش امام حسن و حضرت امام حسن از پدر عزيز خود علي بن ابى طالب و ايشان از پيامبر اكرم گرفته و آن سرور از جبرئيل دريافت داشته كه پيغام از خداى‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 63
عزيز آورده كه يا محمّد! خداى بزرگ سلامت ميرساند، و مى‏گويد اين مناجات‏ها كليد گنج‏هاى دنيا و آخرت است اين‏ها را وسيله رسيدن به آرزوهاى خود قرار ده كه بهدف ميرسى و منظورت برآورده مى‏شود ولى مبادا در هدف‏هاى دنيوى بكار برى كه از آرزوهاى بزرگ آخرت باز ميمانى اينها ده وسيله بسوى ده هدف است كه اگر درهاى آرزوها را با آنها بكوبى باز مى‏شود و به خواسته خود ميرسى اينك نسخه آن دعاها، در بخش دعاها ان شاء اللَّه ذكر خواهد شد.
احتجاج طبرسى- ريان بن شبيب گفت: وقتي مأمون تصميم گرفت دختر خود ام الفضل را بازدواج حضرت جواد در آورد اين خبر به بنى عباس رسيد چنين ناراحت شدند و كارى ناپسند شمردند ميترسيدند كه كار او نيز منتهى شود به همان كارى كه با حضرت رضا عليه السّلام كرد.
خيلى حرف ميزدند، گروهى از خويشاوندان نزديكش اجتماع كرد، پيش مأمون رفتند او را قسم دادند كه مبادا اين تصميم را اجرا كنى و دختر خود را بازدواج پسر حضرت رضا در آورى ما ميترسيم امتيازى كه خداوند باين خانواده ارزانى داشته از ما سلب شود و اين عزت و شكوه از ميان فاميل ما رخت بر بندد تو خود واردى كه بين ما دو فاميل از قديم چه اختلافهائى وجود داشته، اطلاع داري كه خلفاى راشدين با آنها چگونه رفتار كرده‏اند آنها را تبعيد كرده و كوچك ميكردند ما خيلى ناراحت بوديم از كارى كه نسبت بحضرت رضا نمودى ولى خداوند چاره او را كرد ترا بخدا قسم ميدهم كه ديگر ما را دچار اندوه و ناراحتى مكن از ازدواج با پسر حضرت رضا برگرد هر كدام از خويشاوندان خود را كه شايسته‏اند براى اين كار انتخاب كن.
گفت اما اختلافى كه بين شما و اولاد ابو طالب هست علت آن شما هستيد اگر واقعا انصاف داشته باشيد آنها باين مقام از شما شايسته‏ترند و اما عملى كه خلفاى قبل از من نسبت بايشان روا داشته‏اند كار خوبى نبوده قطع رحم و پيوند
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 64
خويشاوندى كرده‏اند كه من پناه بخدا مى‏برم از چنين كارى خدا شاهد است كه پشيمان از ولايت عهدى حضرت رضا نيستم من از او تقاضا كردم كه خليفه باشد و من خود را خلع نمايم اما او نپذيرفت خدا مقدرات خود را انجام داد.
ولى انتخاب ابو جعفر محمّد بن علي نيز بواسطه عظمت و جلالت او بر تمام دانشمندان برترى علمى اوست نسبت بتمام علما با همين سن كوچكى كه دارد آرى شگفت انگيز همين است اميدوارم بعد براى مردم آشكار گردد كه او داراى چه شخصيتى است و بفهمند آنچه من صلاح ديده‏ام مصلحت همان بوده.
گفتند اين پسر گر چه بنظر تو خيلى بزرگ جلوه نموده هنوز كودكى است كه اطلاعى ندارد و وارد بعلم فقه دين نيست اجازه بده تربيت شود و دانش بياموزد آنگاه چنين كارى بكن. گفت من از شما بهتر اين خانواده را مى‏شناسم. اينها علم را از جانب خدا مى‏گيرند و به آنها الهام مى‏شود آباء و اجداد پاكش پيوسته بى‏نياز از علم و دانش ناقص بشر بوده‏اند اگر مايليد او را آزمايش كنيد تا آشكار شود آنچه براى شما توضيح دادم و بيان كردم در باره او.
گفتند: ما راضى هستيم كه او را آزمايش كنيم اجازه بده يك نفر را انتخاب كنيم كه در حضور شما از او سؤالهائى از مسائل دينى بنمايد اگر از عهده‏ى جواب برآمد ما اعتراضى نخواهيم داشت و براى تمام مردم آشكار مى‏شود كه شما انتخاب بجا كرده‏ايد در صورتى كه فرو ماند ديگر ما از بحث و گفتگو و ناراحتى در اين مورد آسوده خواهيم شد. مأمون گفت بسيار خوب تعيين وقت و شخص با شما هر وقت مايليد قرار بگذاريد.
مرخص شدند و پس از مشورت قرار گذاشتند كه يحيى بن اكثم را كه آن روز قاضى القضات بود براى سؤال دعوت كنند و از او بخواهند سؤالى انتخاب كند كه جوابش را وارد نباشد. يحيى بن اكثم را پنهانى ديدند و باو وعده جايزه‏هاى زيادي از اشياء گرانبها دادند. پيش مأمون برگشتند و تقاضا كردند كه روزى را براى آزمايش تعيين كند، قبول كرد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 65
در روز معين جمع شدند يحيى بن اكثم نيز آمد مأمون دستور داد براى حضرت جواد جايگاه مخصوصى ترتيب دهند و دو پشتى بگذارند. يحيى ابن اكثم نيز نشست هر كدام از رجال مملكت در جاى خود قرار گرفتند مأمون در جايگاهى كه پهلوى حضرت جواد برايش ترتيب داده بودند نشست.
يحيى بن اكثم رو بمأمون نموده گفت يا امير المؤمنين اجازه ميفرمائيد از ابو جعفر سؤالى بكنم؟ مأمون در پاسخ او گفت از خود آن جناب اجازه بگير، يحيى رو بحضرت جواد كرده گفت فدايت شوم اجازه ميفرمائى سؤالى بكنم فرمود سؤال كن.
يحيى گفت چه ميفرمائيد در باره شخصى كه محرم است و صيد حرم كرده.
فرمود داخل مكه اين صيد را نموده يا خارج از مكه، ميدانسته نبايد صيد كند يا نميدانسته، عمدا صيد كرده يا تيرش خطا كرده، آزاد بوده آن شخص يا بنده و غلام، صغير بوده يا كبير مرتبه اولى است كه اين كار را كرده يا مرتبه چندم است، صيدى كه كرده پرنده بوده يا غير پرنده، شكار كوچك بوده يا بزرگ هنوز از كار خود پشيمان نشده يا پشيمان است، شب صيد كرده يا روز احرام، بعنوان حج بسته بوده يا بعنوان عمره.
يحيى مات و مبهوت شد و آشكارا در چهره‏اش شكست و ناتوانى خوانده ميشد و زبانش بلكنت افتاد كه تمام حضار متوجه شدند، مأمون گفت خدا را سپاسگزارم بر اين نعمت كه بمن عنايت كرده كه نظر و رأيم چنين درست است نگاهى بخويشاوندان خود كرده، گفت حالا فهميديد مقام او را آنگاه رو بجانب حضرت جواد كرده گفت آيا مايلى خواستگارى از دختر من بنمائى فرمود: آرى، مأمون گفت پس دختر مرا براى خود عقد ازدواج ببند من افتخار بدامادى شما دارم و دخترم ام الفضل را بازدواج شما در مى‏آورد گر چه بر خلاف نظر گروهى از مردم است.
حضرت جواد چنين شروع كرد:
الحمد للَّه اقرارا بنعمته و لا اله الا اللَّه اخلاصا
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 66
لوحدانيته و صلى اللَّه علي سيد بريته و الاصفياء من عترته اما بعد.
يكى از نعمتهاى ارجمند خدا بر مردم اينست كه وسيله اطفاء غريزه جنسى را براى مردم از راه حلال قرار داده تا براه حرام كشانده نشوند و در قرآن ميفرمايد: وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى‏ مِنْكُمْ وَ الصَّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ‏.
اينك محمّد بن علي بن موسى خواستگارى ميكند ام الفضل دختر عبد اللَّه مأمون را و مهر او را مطابق با مهر جده‏اش فاطمه زهرا دختر محمّد صلى اللَّه عليهما كه معادل پانصد درهم كامل است قرار ميدهد آيا شما يا امير المؤمنين با همين مهر دختر خود را بازدواج من در مى‏آورى؟
مأمون گفت: دخترم ام الفضل را بازدواج شما در آوردم با همين مهر كه فرموديد آيا شما اين ازدواج را مى‏پذيرى فرمود: آرى راضى و خشنودم.
دستور داد مردم از لشكرى و كشورى در مراتب خود قرار گيرند. ريان گفت چيزى نگذشت كه سر و صدا بگوش رسيد، صدائى شبيه گفتگوهاى زورق را نان و ملاح‏ها در اين موقع ديديم يك كشتى از نقره كه ريسمانهاى ابريشم بآن بسته‏اند با سرعت بطرف مجلس ميكشند كشتى پر از عطر و بوى خوش است دستور داد سر و صورت شخصيت‏هاى بزرگ مملكت را با آن غاليه‏ها عطرآگين كنند سپس گفت كشتى را بسالنى كه ساير شركت‏كنندگان مجلس از مردم عادى قرار دارند ببرند و عطر بر سر و صورت آنها بپاشند. سفره‏ها گسترده شد و شروع بغذا خوردن كردند، جايزه حضار بمقدار موقعيت و شخصيت آنها داده شد.
وقتى مردم متفرق شدند و فقط خواص و رجال مملكت باقى ماندند مأمون رو بجانب حضرت جواد كرده گفت اگر صلاح بدانيد توضيحى كه در باره صيد حرم داديد با تقسيم بندى مختلفى كه براى آن نموديد بدهيد تا استفاده كنيم.
فرمود بسيار خوب محرم اگر شكارى در خارج از حرم بنمايد و آن شكار
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 67
پرنده بزرگ باشد بايد يك گوسفند بكشد اگر اين كار را در حرم بنمايد بايد دو گوسفند بكشد اگر جوجه‏اى را خارج از حرم صيد كند بايد بره‏اى كه از شير گرفته شده بكشد در صورتى كه داخل حرم باشد بره باضافه قيمت جوجه را ميدهد در صورتى كه صيد از حيوانات وحشى، گورخر باشد بايد يك گاو بكشد اگر شتر مرغ باشد بايد شترى پنج ساله بكشد اگر شكار او آهو باشد بايد گوسفندى بكشد، هر كدام از اينها را داخل حرم شكار كند كيفرش دو مقابل مى‏شود قربانى كه بكعبه برسد.
اگر محرم كاري كرد كه قربانى بر او واجب شد در صورتى كه احرام بحج بسته باشد بايد قربانى خود را در منى (1) بكشد چنانچه احرام بعمره بسته است در مكه ميكشد، كيفر شكار براى كسى كه عالم و يا جاهل باشد مساوى است در موردى كسى كه عمدا صيد كرده غير از جريمه ولى در باره كسى كه بخطا اين صيد را نموده گناهى نيست.
شخص حر و آزاد كفاره را از مال خود ميپردازد ولى بنده آقايش بايد بدهد، صغير كفاره نمى‏دهد، ولى بر شخص كبير واجب است كسى كه پشيمان شود عقاب و عذاب آخرت از او برداشته مى‏شود ولى شخصى كه اصرار ورزد در آخرت عذاب مى‏شود.
مأمون گفت احسن يا ابا جعفر اگر صلاح بدانى يك سؤال از يحيى بفرما چنانچه ايشان از شما سؤال كرد. حضرت جواد به يحيى فرمود اجازه ميدهى از تو سؤال كنم عرضكرد بسته بميل شما است فدايت شوم اگر جواب را دانستم بهتر، در صورتى كه ندانم از شما استفاده ميكنم.
فرمود اين كدام زنى است كه مردى صبح باو نگاه كند حرام است نزديك ظهر حلال مى‏شود بعد از ظهر حرام ميگردد عصر حلال است پس از غروب آفتاب حرام مى‏شود بعد از نماز عشاء حلال است براى او نيمه شب حرام مى‏شود پس از اذان صبح بر او حلال ميگردد اين چه زنى است و چطور است كه چنين حلال‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 68
و حرام ميگردد.
يحيى گفت خدا را شاهد ميگيرم كه جواب اين سؤال را نميدانم و علل حلال شدن و حرام شدن او را وارد نيستم اگر صلاح بدانيد توضيح دهيد تا استفاده كنيم.
فرمود: اين زن كنيز مردى است كه شخص بيگانه‏اى باو نگاه ميكند حرام است همان شخص نزديك ظهر كنيز را خريدارى مينمايد حلال مى‏شود ظهر او را آزاد ميكند حرام مى‏شود بعد از ظهر با او ازدواج مينمايد حلال ميگردد موقع مغرب با او ظهار «1» ميكند حرام ميگردد بعد از نماز عشا كفاره ظهار را ميدهد باز حلال ميگردد نيمه شب او را طلاق رجعي ميدهد باز حرام ميگردد سحرگاه باو رجوع ميكند باز حلال مى‏شود.
در اين موقع مأمون روى بحاضرين از خويشاوندان خود نموده گفت كسى از شماها ميتواند اين سؤال را چنين جواب دهد يا آن سؤال قبلى را ميتواند آن طور مفصل توضيح دهد؟ گفتند نه بخدا شما بهتر تشخيص داده بوديد. گفت اين خانواده داراى چنين امتيازى هستند كه علم و دانش در كودكى بآنها افاضه و لطف مى‏شود كم سنى موجب نقص براى آنها نيست.
مگر شما نميدانيد كه پيغمبر اكرم در ابتداى دعوت خود امير المؤمنين علي بن ابى طالب را بايمان دعوت كرد در سن ده سالگى اسلام او را پذيرفت ولى كودك ديگرى را در اين سن دعوت نكرد و با حسن و حسين عليهما السّلام بيعت كرد با اينكه سن آنها از شش سال كمتر بود با كودك ديگرى چنين رفتار نكرد مشاهده ميكنيد اينها داراى چه امتيازى هستند و همه بيكديگر پيوسته‏اند. آن‏
______________________________
(1) ظهار يك نوع طلاق بود در جاهليت كه براى جدائى از زن خود باو ميگفتند پشت تو بر من مثل پشت مادرم هست اسلام ظهار را موجب كفاره دانست كه اگر كفاره دهد زنش بر او حلال مى‏گردد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 69
شخصيت و مقام كه اولى دارد آخرى نيز داراى همان مقام است و آنچه آخرى داراست اولى نيز داراى همان هست، گفتند صحيح مى‏گوئى يا امير المؤمنين. بعد از جاى حركت نموده متفرق شدند.
فردا صبح مردم اجتماع نمودند حضرت جواد نيز تشريف آورد سپهداران و فرمانروايان و برجستگان مملكت از شخصيت‏هاى مقرب دستگاه مأمون و ساير كاركنان آن دستگاه براى تهنيت بمأمون و حضرت جواد وارد شدند سه طبق پولهاى نقره كه داخل آنها گوى‏هائى از مشك و زعفران بود درون گوى‏ها كاغذهائى قرار داشت كه جوائز با ارزشى از پول نقد يا عطاى بزرگ و يا ملك و باغ نوشته شده بود دستور داد آن طبق‏ها را بر سر خواص مملكت بپاشند هر كس گويى را برميداشت كاغذ داخل آن را خارج مى‏كرد و جايزه خود را مى‏گرفت بدره‏هاي زر را نيز بر سر فرماندهان سپاه و ديگران پاشيدند مردم از آن مجلس با ثروت فراوان خارج شدند.
مأمون بتمام تهيدستان و بيچارگان كمك فراوان كرد و پيوسته حضرت جواد را تا زنده بود احترام مى‏كرد و او را بر خويشاوندان و فرزندان خود مقدم مى‏داشت.
تحف العقول- ابو هاشم جعفرى گفت روز ازدواج حضرت جواد با دختر مأمون ام الفضل بآن جناب عرضكردم امروز براى ما بركت بزرگي داشت فرمود ابو هاشم نعمتهاى خدا و بركت‏هاى او در امروز بر ما افزون شده است گفتم پس در باره امروز چه بگويم فرمود خوشبين باش تا نتيجه‏اش را دريابى. عرضكردم از دستور شما سرپيچى نخواهم كرد فرمود در اين صورت رستگار مى‏شوى و جز نيكى نخواهى ديد.
ارشاد مفيد- روايت كرده‏اند كه ام الفضل از مدينه براى پدرش مأمون نامه مينوشت كه حضرت جواد مرتب براى من وسنى و هوو مى‏گيرد و مرا ناراحت ميكند مأمون در جواب دخترش نوشت دخترم من ترا بازدواج ايشان‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 70
در نياوردم كه يك امر حلالى را براى او حرام كنم دو مرتبه در اين مورد چيزى ننويسى.
احتجاج- روايت شده كه پس از ازدواج حضرت جواد با ام الفضل روزى در مجلس مأمون كه حضرت جواد نيز حضور داشت و گروه زيادى نيز بودند يحيى بن اكثم بامام جواد عليه السّلام عرضكرد شما در باره اين خبر چه ميفرمائيد كه روايت شده جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و گفت يا محمّد صلّى اللَّه عليه و اله پروردگارت سلام ميرساند و ميگويد از ابا بكر بپرس ببين آيا از من راضى هست يا نه.
حضرت جواد فرمود من منكر فضل ابى بكر نيستم ولى كسى كه اين خبر را نقل ميكند بايد متوجه آن خبر ديگر باشد كه پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم در حجة الوداع فرمود: دروغگو بر من زياد شده و زيادتر خواهد شد.
هر كس عمدا بر من دروغ ببندد نشيمنگاهش پر از آتش مى‏شود هر وقت حديثى شنيديد آن را با قرآن كريم و سنت من مقايسه كنيد هر كدام كه موافق كتاب خدا و سنت من بود قبول كنيد و هر كدام مخالف كتاب خدا و سنت من بود رد كنيد.
اين خبرى كه تو نقل كردى موافق كتاب خدا نيست زيرا خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ خدائى كه بر راز دل و افكار پنهان انسان مطلع است نمى‏داند ابا بكر از او راضى است يا راضى نيست جبرئيل را ميفرستد تا حقيقت معلوم شود و از ته قلب مى‏گويد كه چگونه است. اين حرف را عقل نمى‏پذيرد.
يحيى بن اكثم گفت روايت شده كه مثل ابى بكر و عمر در زمين مانند جبرئيل و ميكائيل است در آسمان فرمود در اين خبر نيز بايد دقت نمود زيرا جبرئيل و ميكائيل دو ملك مقرب درگاه خدايند كه هرگز معصيت نكرده‏اند و يك لحظه سر از اطاعت نپيچيده‏اند آنها مدتها مشرك و كافر بخدا بودند گر چه بعد اسلام آوردند و بيشتر عمرشان در شرك و بت‏پرستى طى شد محال است كه شبيه‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 71
آن دو ملك باشند.
يحيى گفت: روايت شده كه ابا بكر و عمر سرور پيران بهشت هستند نظر شما در باره اين روايت چيست فرمود اين خبر نيز محال است زيرا بهشتيان تمام جوانند در آنجا پيرى وجود ندارد اين خبر را بنى اميه جعل كردند در مقابل خبرى كه پيغمبر اكرم در باره امام حسن و امام حسين فرموده:
(انهما سيدا شباب اهل الجنه)
آن دو سرور جوانان بهشتند.
يحيى بن اكثم گفت روايت شده كه عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است فرمود اين خبر نيز محال است زيرا ملائكه مقرب و حضرت آدم و محمّد و تمام انبياء مرسلين كه در بهشت هستند بنور ايشان بهشت روشن نمى‏شود بعد بنور عمر روشن مى‏گردد.
يحيى گفت: روايت شده كه سكينه و وقار از زبان عمر بيان ميكند. فرمود من منكر فضائل عمر نيستم ولى ابا بكر از عمر بهتر است او خودش بالاى منبر مى‏گويد مرا شيطانى است كه گاهى عارضم مى‏شود هر وقت ديديد منحرف شدم مرا براه آوريد.
يحيى گفت: روايت شده كه پيغمبر اكرم فرمود اگر من مبعوث نشده بودم عمر مبعوث مى‏شد امام جواد عليه السّلام فرمود قرآن كريم از اين حديث راست و درست‏تر است خدا در قرآن ميفرمايد: وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ‏ بنا بصريح اين آيه خداوند از پيغمبران پيمان گرفته چگونه تغيير عهد و پيمان خود را مى‏دهد. با اينكه پيمبران يك چشم بهم زدن براى خدا شريك قائل نشده‏اند چطور مبعوث به پيامبرى مى‏شود كسى كه بيشتر عمر خود را بشرك و كفر گذرانده با اينكه پيامبر اكرم ميفرمايد:
«نبئت و آدم بين الروح و الجسد»
من پيامبر بودم آن وقت كه آدم هنوز روح به پيكرش دميده نشده بود.
يحيى گفت روايت شده كه پيغمبر اكرم صلّى اللَّه عليه و اله فرمود هيچ وقت وحى از من‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 72
قطع نشد مگر اينكه احتمال دادم بر خانواده خطاب نازل خواهد شد. فرمود اين هم محال است زيرا صحيح نيست كه پيامبر در پيغمبرى خود مشكوك باشد خداوند در اين آيه ميفرمايد: اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ‏ خداوند برگزيدگانى از ميان ملائكه و مردم انتخاب ميكند. چگونه ممكن است نبوت از كسى كه خدا او را برگزيده و انتخاب كرده منتقل شود به كسى كه مشرك و كافر به خدا بوده.
يحيى بن اكثم گفت روايت شده كه پيامبر اكرم فرمود اگر عذاب نازل شود جز عمر كسى نجات نخواهد يافت فرمود اين هم محال است زيرا خداوند در قرآن كريم ميفرمايد: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ‏ در اين آيه تصريح ميكند كه تا پيغمبر ميان ايشان باشد آنها را عذاب نميكند همچنين تا موقعى كه استغفار مى‏كنند نيز ايشان را عذاب نخواهد كرد.
برسى در مشارق الانوار از ابو جعفر هاشمى نقل ميكند كه گفت من در خدمت حضرت جواد عليه السّلام در بغداد بودم. ياسر خادم آمده عرضكرد آقا ام جعفر تقاضا دارد كه شما پيش ايشان بيائيد فرمود برو من پشت سر تو مى‏آيم بعد از جاى حركت كرد و سوار قاطر شده بدرب خانه او آمد.
ام جعفر خواهر مأمون بيرون آمد سلام كرد و خواهش نمود مايلم پيش ام الفضل دختر مأمون برويد گفت آرزو دارم شما را با دخترم يك جا بينم تا چشمم روشن شود.
حضرت جواد عليه السّلام وارد شد پرده‏ها از جلو آن جناب كنار زده ميشد اما فاصله‏اى نشد كه برگشت و اين آيه را ميخواند: فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ‏. بعد حضرت جواد در اطاق نشست ام جعفر با ناراحتى آمده گفت آقا بر من منتى نهاديد و نعمتى داديد ولي آن را تكميل نكرديد فرمود: أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ‏ «1». پيش آمدى شد كه باز گوئى آن خوب نيست برو از خود
______________________________
(1) سوره نحل آيه يك: فرمان خدا آمد عجله نكنيد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 73
ام الفضل بپرس.
ام جعفر برگشت پيش ام الفضل و سخن امام جواد را برايش نقل كرد گفت عمه او از كجا فهميد چطور من پدرم را نفرين نكنم كه مرا به مردى ساحر ازدواج نموده گفت بخدا عمه جان تا جمال او را مشاهده كردم. عادت ماهانه در من پيدا شد دست بر لباسهاى خود گرفتم و آنها را بر خود فشردم. ام جعفر از شنيدن اين پيش آمد مات و مبهوت شد و با ترس از پيش ام الفضل خارج گرديده خدمت حضرت جواد آمد.
گفت: آقا! مگر چه پيش آمدى براى ام الفضل شد.
فرمود از اسرار زنان است. ام جعفر عرضكرد شما علم غيب دارى فرمود نه عرضكرد وحى بشما مى‏شود فرمود نه عرضكرد پس شما از كجا مطلبى را فهميدى كه جز او و خدا كسى ديگرى خبر ندارد. فرمود من نيز بواسطه علم خدا دانستم راوى گفت وقتي ام جعفر رفت عرضكردم در آن آيه راجع بيوسف فرموديد: فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ‏ منظور چيست كه تا يوسف را ديدند زنان اين حالت برايشان پيدا شد.
فرمود همان حالتى كه براى ام الفضل پيدا شد كه عادت ماهانه و حيض است.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 74
بخش پنجم فضائل و مناقب امام عليه السّلام و اشاره‏اى بزندگى خلفاى ستمگر آن زمان‏مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - خسروى، موسى، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1364 ش.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از عبدالعلی69 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #12
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار) ؛ ؛ ص74

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 74
بخش پنجم فضائل و مناقب امام عليه السّلام و اشاره‏اى بزندگى خلفاى ستمگر آن زمان‏
اختصاص مفيد- ص 102- على بن ابراهيم از پدر خود نقل كرد كه گفت پس از فوت حضرت رضا عليه السّلام بمكه رفتيم و خدمت حضرت جواد عليه السّلام رسيديم گروهى از شيعيان آمده بودند از نواحى مختلف تا از نزديك امام جواد عليه السّلام را زيارت كنند. در اين موقع عمويش عبد اللَّه بن موسى كه پير مرد مسنى بود با شخصيت وارد شد لباس‏هاى خشن و زبر در تن داشت و اثر سجده در پيشانى او آشكار بود نشست.
حضرت جواد عليه السّلام كه پيراهنى عالى و ردائى قشنگ بر تن داشت و كفشهائى نو پوشيده بود وارد شد عبد اللَّه بن موسى عمويش از جاى حركت كرد و باستقبال او رفت پيشانيش را بوسيد تمام شيعيان باحترام امام از جاى حركت كردند آن جناب نشست روى صندلى مردم بيك ديگر نگاه مى‏كردند از كوچكى و كم سنى حضرت جواد عليه السّلام.
يكى از حاضرين رو بعموى امام عليه السّلام نموده گفت آقا اگر شخصى با حيوانى جمع شد چه بايد كرد؟ جواب داد دست او را قطع ميكنند و حد نيز بر او جارى مى‏شود. حضرت جواد خشمگين شده نگاهى بعموى خود نموده فرمود: عمو جان از خدا بترس اين كار خيلى سخت است كه در روز قيامت به پيشگاه پروردگار بايستي از تو بازخواست كند كه چرا براى مردم فتوى دادى با اينكه اطلاع نداشتى.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 75
عمويش عرضكرد سرورم مگر پدرت همين فرمايش را نفرمود. حضرت جواد گفت از پدرم پرسيدند مردى قبر زنى را شكافت و با آن زن جمع شد فرمود بايد دست راستش قطع شود كه نبش قبر نموده و حد زنا نيز بر او جارى مى‏شود زيرا احترام زن مرده و زنده يكسان است عرضكرد صحيح ميفرمائيد سرورم من استغفار و توبه ميكنم.
مردم در شگفت شدند عرضكردند اجازه ميفرمائيد سؤال بكنيم فرمود بگوئيد در يك مجلس از سى هزار مسأله پرسيدند جواب آنها را داد با اينكه نه ساله بود.
كافى- احمد بن زكريا صيدلانى نقل كرد از شخصى اهل سيستان كه از بنى حنيفه بشمار ميرفت آن مرد گفت من هم سفر بودم با حضرت جواد در آن سالى كه بحج رفته بود اول خلافت معتصم سر سفره نشسته بوديم گروهى نيز از مأمورين سلطان هم بودند. عرضكردم آقا فدايت شوم فرمان‏دار شهر ما ارادتمند بشما خانواده است من در دفتر مالياتى او مقدارى مقروضم اگر صلاح بدانى نامه‏اى بنويسى كه بمن كمك كند. فرمود او را نميشناسم. عرضكردم همان طورى كه توضيح دادم او از ارادتمندان بشما خانواده است نامه‏ى شما براى من سودمند است كاغذى بدست گرفته چنين نوشت:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم آوردنده نامه من نقل كرد كه داراى مذهبى پسنديده هستى، بدان آنقدر از اين مأموريت براى تو بهره خواهد بود كه بمردم نيكى كنى، نسبت به برادران خود نيكوكار باش بدان كه خداى عزيز از تو بازخواست خواهد كرد حتى از يك ذره كوچك و دانه سپنجى.
گفت وارد سيستان كه شدم حسين بن عبد اللَّه نيشابورى كه والى و فرماندار بود قبلا از جريان نامه اطلاع حاصل كرده بود دو فرسخ باستقبال من آمد نامه را باو دادم بوسيد و روى چشم گذاشت گفت چه حاجت دارى. گفتم يك مالياتى دارم كه در دفتر تو مبلغ آن يادداشت شده دستور داد آن را از بين ببرند و گفت‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 76
تا وقتى من فرماندار باشم ماليات از تو نخواهم گرفت بعد پرسيد چقدر زن و فرزند دارى، تعداد آنها را گفتم مقدارى كه مخارج من و آنها را تأمين مينمود باضافه مبالغ ديگري بمن بخشيد تا وقتى او زنده بود از من خراج نگرفت و از لطف و عنايت و بخشش او بى‏بهره نبودم تا از دنيا رفت.
خرايج- محمّد بن وليد كرمانى گفت خدمت حضرت جواد عليه السّلام رفتم ديدم عده زيادى جلو درب پشت منتظرند كنار يكى از مسافرين نشستم تا اذان ظهر شد براي نماز حركت كرديم پس از انجام نماز ظهر احساس كردم از پشت سرم صدائى مى‏آيد. رو بعقب نموده ديدم حضرت جواد عليه السّلام است از جاى جستم و دست مباركش را بوسيدم. بعد امام عليه السّلام نشست و از حال و كيفيت آمدنم پرسيد پس از آن فرمود تسليم باش سه مرتبه اين سخن را تكرار كرد «سلم!» در هر سه مرتبه عرضكردم تسليم شدم و راضي و خشنودم خداوند آن ناراحتى و ترديدى كه در دلم بود از بين برد حالا اگر كوشش و سعى هم بكنم كه شك و ترديدى در دلم پيدا شود امكان پذير نيست.
فردا صبح زود آمدم از درب اول نگذشتم قبل از ديگران آمده بودم هيچ كس پشت سر من نبود مايل بودم كه راهى بيابم و خود را بامام عليه السّلام برسانم ولى احدي را نيافتم كه از او جويا شوم گرماى زياد و گرسنگي مرا ناراحت كرد بطورى كه شروع بآشاميدن آب كردم تا حرارت هوا و حرارتى كه از شدت علاقه‏ام بملاقات امام بوجود آمده تخفيف يابد در همين بين غلامى بطرف من آمد و سفره‏اى با غذاهاى رنگارنگ در دست داشت غلام ديگرى آفتابه لگن همراه آورده بود گفتند امام عليه السّلام دستور داده غذا ميل كنى من شروع بغذا خوردن كردم.
غذايم را كه خوردم مولا حضرت جواد تشريف آورد از جاى حركت كردم فرمود بنشين و بخور باز شروع بخوردن كردم نگاهى بغلام خود نموده فرمود با او غذا بخور تا گوارايش شود. بالاخره دست از خوردن كشيدم و سفره برداشته شد. غلام شروع كرد به جمع كردن ريزه نانها و خوراكيهائى كه روى زمين‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 77
ريخته بود فرمود نه بگذار جمع نكن هر موقع كه غذا در بيابان خورديد آنهائى كه ريخته جمع نكن اگر چه يك ران گوسفند باشد اما داخل خانه هر چه افتاده جمع كن. آنگاه بمن فرمود سؤالى دارى بكن. عرضكردم فدايت شوم در باره مشك چه ميفرمائيد.
فرمود پدرم دستور داد يك مشكدان برايش بسازند فضل بن سهل برايش نوشت كه مردم اين كار را نمى‏پسندند. در جواب او نوشت مگر نميدانى يوسف پيامبر لباس ديبا و آراسته با طلا مى‏پوشيد و روى تخت طلا مى‏نشست اين كار موجب نقص و كمبود مقام نبوت او نمى‏شود همچنين سليمان پيغمبر بعد دستور داد برايش يك عطردان بسازند بچهار هزار درهم.
بعد عرضكردم: آقا! غلامان شما در مورد ارادت و محبت با شما چگونه‏اند فرمود: حضرت صادق عليه السّلام غلامى داشت كه وقتى داخل مسجد ميشد افسار قاطرش را ميگرفت و آن را نگه ميداشت تا آن جناب برگردد.
يك روز نشسته بود و زمام قاطر را در دست داشت قافله‏اى از خراسان آمده بودند مردى از ميان كاروانيان باو گفت ممكن است بروى از امام عليه السّلام تقاضا كنى مرا بجاى تو بگمارد غلام آن جناب باشم تمام ثروت خود را بتو مى‏بخشم. من ثروت زيادي دارم از هر نوع دارائى برو و مالك تمام اندوخته من باش منهم مهار و افسار قاطر امام را ميگيرم گفت الان ميروم و اجازه ميخواهم.
غلام خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيده گفت فدايت شوم شما كه سابقه خدمتكارى و ارادت مرا ميدانيد اگر خداوند ثروتى را حواله من كند شما جلوگيرى ميكنيد. فرمود من از مال خود بتو مى‏بخشم بعد جلوگيرى از مال ديگرى ميكنم؟! غلام جريان مرد خراسانى را نقل كرد. امام فرمود اگر تو نسبت به خدمتكارى ما بى‏علاقه‏شده‏اى و آن مرد علاقمند است پيشنهاد او را مى‏پذيريم و ترا ميفرستيم همين كه غلام رو برگردانيد كه خارج شود. امام عليه السّلام او را صدا زد فرمود يك نصيحت ترا ميكنم بواسطه سابقه خدمتكارى كه نسبت بما داشته‏اى آنگاه‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 78
اختيار با تو است خواستى برو و خواستى بمان. روز قيامت پيامبر اكرم چنگ بنور خدا ميزند و امير المؤمنين چنگ بدامن پيامبر اكرم دارد و امامان نيز چنگ بدامن امير المؤمنين عليه السّلام ميزنند شيعيان ما هم دامن ما را دارند و بهر جا كه وارد شويم آنها نيز وارد ميشوند و با ما خواهند بود.
غلام عرضكرد: نه آقا! پس من نميروم و آخرت را بر دنيا مقدم ميدارم. بجانب خراسانى رفت آن مرد گفت با قيافه ديگرى برگشتى آن طورى كه رفتى حالا چنان نيستى. جريان را براي خراسانى نقل كرد و او را خدمت حضرت صادق عليه السّلام برد امام صادق عليه السّلام محبت و علاقه‏اش را پذيرفت و براى غلام هزار دينار داد آنگاه از جاى حركت كرده خداحافظى نمود و تقاضا كرد امام عليه السّلام برايش دعا كند حضرت صادق عليه السّلام براى او دعا كرد.
عرضكردم آقا اگر زن و بچه‏ام در مكه نبودند علاقه داشتم در خدمت شما باشم و درب خانه شما اقامت كنم اما افسوس كه معذورم تقاضا دارم اجازه بفرمائيد مرخص شوم فرمود دچار اندوه خواهى شد سپس حقى از امام كه در نزد من بود خدمتش تقديم كردم فرمود بردار من امتناع كردم و چنين گمان كردم كه آن جناب از روى خشم نمى‏پذيرد. اين گمان كه در من پيدا شد امام جواد عليه السّلام خنديد بمن و فرمود بردار احتياج پيدا خواهى كرد. آمدم به مكه بيشتر موجودى و خرجى ما تمام شده بود همان ساعتى كه وارد مكه شدم احتياج به آن پول پيدا كردم.
اعلام الورى و ارشاد مفيد مينويسد: وقتى حضرت جواد از پيش مأمون از بغداد خارج شد با ام الفضل عازم مدينه گرديد رسيد بخيابان جلو كوفه مردم از آن جناب مشايعت مى‏كردند تا رسيد بدار المسيب نزديك غروب آفتاب از مركب فرود آمد و داخل مسجد شد در صحن مسجد درخت سدرى بود كه ميوه نميداد امام عليه السّلام آب خواست و كنار ريشه همان درخت وضو گرفت نماز مغرب را با
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 79
مردم خواند در ركعت اول حمد و إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ‏ و در ركعت دوم سوره حمد و قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواند قبل از ركوع ركعت دوم دعاى دست خواند و پس از تمام كردن ركعت سوم تشهد خواند بعد مدتى بذكر خدا مشغول شد بدون اينكه تعقيب بخواند نافله‏ها را چهار ركعت خواند پس از نافله تعقيب نماز خواند و دو سجده شكر بجاى آورد از آنجا خارج شد.
همين كه رسيد بدرخت سدر مردم ديدند پر از ميوه شده تعجب كردند و از ميوه آن شروع بخوردن كردند ميوه‏اى شيرين داشت بدون دانه‏ «1» از امام عليه السّلام وداع كردند آن جناب رهسپار مدينه شد در مدينه بود تا معتصم در اول دويست و بيست و پنج ايشان را ببغداد آورد در آنجا اقامت داشت در آخر ذى قعده همان سال شهيد شد پشت سر جد مباركش موسى بن جعفر دفن گرديد.
مناقب- پس از درگذشت حضرت رضا عليه السّلام محمّد بن جمهور و حسن بن راشد و علي بن مدرك و علي بن مهزيار و گروه ديگرى از شهرستانهاى مختلف بمدينه آمدند و جستجو از جانشين حضرت رضا عليه السّلام مى‏كردند.
گفتند امام عليه السّلام در صريا است. دهى بود كه موسى بن جعفر عليه السّلام آن را در فاصله سه ميلى مدينه تأسيس كرد. بصريا رفتيم و وارد قصر شديم ديديم مردم در انتظار نشسته‏اند ما نيز نشستيم. در اين موقع عبد اللَّه بن موسى كه پير مردى بود وارد شد. مردم گفتند امام اوست. اما دانشمندان و فقيهان گفتند ما روايت از حضرت باقر و صادق عليهما السّلام داريم كه امامت به دو برادر بعد از امام حسن و امام حسين عليهما السّلام نخواهد رسيد اين نميتواند امام باشد. عبد اللَّه بن موسى آمد و در صدر مجلس نشست.
مردى گفت: چه ميفرمائيد در باره كسي كه با الاغى جمع شده باشد. جواب‏
______________________________
(1) ميوه درخت سدر شبيه عناب است كه هنوز قرمز نشده شيخ مفيد مى‏گويد من از ميوه آن درخت خوردم شيرين و بدون دانه بود.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 80
داد دستش را قطع مى‏كنند و حد بر او جارى ميكنند و يك سال تبعيد مى‏شود.
مردى ديگرى گفت كسى كه زن خود را چنين طلاق دهد باو بگويد ترا اطلاق دادم بعدد ستاره‏هاى آسمان. گفت از او جدا مى‏شود با يكى از سه ستاره صدر جوزاء و نسر طائر و نسر واقع‏ «1» (منظورش اين بود كه سه طلاقه مى‏شود ديگر با گفتن ستاره‏هاى آسمان از سه طلاق بيشتر داده نمى‏شود).
ما از تهور و جرات او در چنين جوابهاى اشتباهى در شگفت شديم. ناگاه حضرت جواد عليه السّلام وارد شد در حدود هشت سال داشت از جاى حركت كرديم بمردم سلام داد. عبد اللَّه بن موسى از جايى كه نشسته بود حركت كرد و مقابل آن جناب نشست حضرت جواد عليه السّلام نشست بالاى مجلس سپس فرمود هر سؤالى داريد بكنيد خدا شما را رحمت كند.
آن مرد اولى عرضكرد: چه ميفرمائيد در باره شخصى كه با الاغى جمع شده فرمود او را حدى كمتر از حد زنا مى‏زنند و بايد قيمت الاغ را بپردازد، استفاده از آن الاغ براى سواري يا توليد و بچه‏گيرى حرام است بايد الاغ را به بيابان رها كنند تا بميرد يا درنده‏اى او را بخورد. سپس بعد از سخنى فرمود «2» اين جواب مربوط بكسى است كه نبش قبر كند و كفن زن مرده را بدزدد و با او هم آغوش شود كه در اين صورت بواسطه دزدى دستش را قطع ميكنند و حد زنا باو زده مى‏شود در صورتى كه زن نداشته باشد اگر زن داشت بايد او را سنگسار كنند و بكشند.
مرد دومى گفت: يا ابن رسول اللَّه چه ميفرمائيد در باره مردى كه زن خود را بعدد ستاره‏هاى آسمان طلاق داده باشد. فرمود: قرآن ميخوانى عرضكرد بلى فرمود
______________________________
(1) اينها هر كدام سه ستاره هستند كه اولى را رأس الجوزاء هم مى‏گويند.
(2) اين خطاب بعبد اللَّه بن موسى است كه قبلا ذكر شد براى رفع اشتباه او فرمود اين مسأله مربوط بكسى است كه قبر ميتى را نبش كند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 81
سوره طلاق را بخوان تا اين قسمت آيه‏ وَ أَقِيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّهِ‏ چنانچه مى‏بينى طلاق فقط پنج شرط را دارد: شهادت دو عادل هنگام طلاق، زن پاك باشد بدون اينكه شوهرش با او همبستر شده باشد و تصميم و اراده قطعى باين كار داشته باشد (نه شوخى باشد) سپس بعد از سخنانى فرمود آيا در قرآن عدد ستاره‏هاى آسمان هم هست. عرضكرد نه ...
كشف الغمه- محمّد بن طلحه گفت: يك سال پس از فوت حضرت رضا عليه السّلام مأمون ببغداد آمد روزى بشكار رفته بود حضرت جواد عليه السّلام با بچه‏ها مشغول بازى بود در آن موقع در حدود پانزده سال داشت مأمون كه رسيد بچه‏ها فرار كردند ولى حضرت جواد ايستاد و از جاى خود تكان نخورد. خليفه نزديك آن جناب رفت نگاهي كرده سيماى مباركش اثرى در مأمون گذاشت كه همان جا ايستاد گفت چه شد كه تو با بچه‏ها فرار نكردى. حضرت جواد فرمود: راه تنگ نبود تا من با كنار رفتن خود آن را وسيع كنم كار بدى نيز نكرده بودم كه بترسم و چنان گمان داشتم كه شما كسى را كه گناهى نكرده نخواهى آزرد و بهمين جهت ايستادم. مأمون از سخنان آن جناب خرسند شده گفت اسم شما چيست فرمود محمّد، پرسيد پسر كيستى؟ فرمود پسر على بن موسى الرضا مأمون بياد حضرت رضا عليه السّلام افتاد و تقاضاى رحمت براى آن بزرگوار كرد اسب خود را كنار حضرت جواد برد مأمون چند بازشكارى بهمراه داشت.
از شهر كه دور شد يكى از بازها را براى صيد درّاجى پرواز داد مدتى از نظر پنهان شد آنگاه از آسمان فرود آمد در منقار خود ماهى كوچكى داشت كه هنوز زنده بود، خليفه از ديدن ماهى بمنقار باز بسيار در شگفت شد آن ماهى را در دست گرفت و از همان راهى كه رفته بود بمنزل برگشت بهمان محل كه رسيد بچه‏ها را در حال بازي ديد از ديدن مأمون متفرق شدند مثل اولى ولى حضرت جواد همان جا بود مثل دفعه قبل در جاى خود ايستاد.
خليفه بآن جناب نزديك شده گفت: محمّد! فرمود بلى پرسيد در دست من چيست؟
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 82
خداوند باو الهام نمود در جواب گفت: خداوند با اراده خود در درياى بيكران قدرت خويش ماهيهاى كوچكى آفريده كه باز شكارى پادشاهان و خلفا بوسيله آن ماهيها اولاد پيامبر را آزمايش مى‏كنند.
مأمون از شنيدن جواب ايشان بسيار در شگفت شد با دقت تمام در چهره آن جناب خيره شده گفت: تو واقعا فرزند حضرت رضا هستى و نسبت بايشان مهربانى بيشترى نمود.
حميرى در كتاب دلائل مينويسد: از دعبل بن علي نقل ميكند خدمت حضرت رضا عليه السّلام رسيد ايشان جايزه‏اى باو بخشيدند ولى دعبل حمد خدا را نكرد حضرت رضا عليه السّلام بر او اعتراض نمود كه چرا خدا را ستايش نكردى. دعبل گفت:
پس از اين جريان خدمت حضرت جواد رسيدم برايم جايزه‏اى دستور داد گفتم:
الحمد للَّه فرمود: ادب را رعايت كردى.
على بن ابراهيم از پدر خود نقل ميكند كه گروهى از ساكنين اطراف مدينه اجازه شرفيابى خدمت حضرت جواد خواستند اجازه داد وارد شدند در يك مجلس از سى هزار مسأله سؤال كردند آن جناب جوابداد با اينكه ده ساله بود.
توضيح- در مورد اين خبر كه در يك جلسه از سى هزار مسأله جواب فرموده اشكال شده كه اگر جواب هر مسأله يك خط يعنى پنجاه حرف باشد بيشتر از سه برابر ختم قرآن مى‏شود چگونه مى‏تواند در يك مجلس سى هزار مسأله را جواب بدهد، اگر بگوئيد جواب ايشان بيشتر به بلى و خير بوده يا بوسيله اعجاز در كوتاهترين مدت جوابداده، در مورد سؤال آنها چه مى‏گوئيد كه سى هزار مسأله پرسيدند ولى ممكن است اين اشكال را بچند صورت جوابداد:
1- سخن از روى مبالغه بوده سؤال و جواب خيلى زياد شده زيرا شمردن چنين سؤالهائى را واقعا مشكل است.
2- ممكن است در نظر سئوال‏كنندگان سؤالهائى بوده كه در موقع جواب بيشتر از آنها كه در سؤال متفق بوده‏اند جواب خود را شنيده‏اند.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 83
3- ممكن است اشاره باين مطلب باشد كه از سخنان كوتاه آن سرور احكام زيادى استفاده مى‏شده كه اين وجه از همه نزديكتر بواقعيت است.
4- ممكن است مراد از يك مجلس يك مجلس نوعى باشد يا در يك مكان بوده مانند منى گر چه در فاصله چند روز انجام شده باشد.
5- ممكن است اين سخن مبتنى بر كشش زمانى باشد كه صوفيها معتقدند ولى چنين عقيده‏اى خرافى است.
6- ممكن است اعجاز كردن آن جناب اثر در سرعت سؤال هم داشته يا جواب را مطابق آنچه در دل داشته‏اند ميداد قبل از پرسيدن.
7- شايد منظور از سؤال، دادن نامه و نوشته‏هائى بوده كه امام آنها را بوسيله اعجاز جوابداده.
رجال كشى- ص 469- محمودى گفت: پدرم وارد مجلس ابن ابى داود شد شاگردانش اطراف او را گرفته بودند بآنها گفت: شما چه مى‏گوئيد در باره سخنى كه خليفه ديشب گفت و پرسيدند: خليفه چه گفته؟ گفت: خليفه ديشب ميگفت:
تو خيال ميكنى شيعه چه خواهند كرد اگر ما حضرت جواد را مست شراب كرده در حالى كه از مستى خود را نمى‏تواند نگه دارد و خود را بعطر آلوده.
شاگردان گفتند: در اين صورت استدلال شيعيان بر امامت ايشان باطل مى‏شود و ادعاى خود را پس خواهند گرفت من بآنها گفتم: شيعه با من زياد رفت و آمد دارند و اسرار خويش را بمن مى‏سپارند اين حرف كه شما ميزنيد موجب شكست آنها نمى‏شود.
ابن ابى داود گفت: بچه دليل؟ گفتم: چون آنها مدعى هستند كه در هر زمان و در هر حال بايد خداوند در روى زمين حجتى داشته باشد كه واسطه باشد بين آنها و خدا و ديگر مردم را بهانه‏اى نماند در صورتى كه حجت خدا حضرت جواد باشد، مقام و منزلت و شرافت و نسبى كه دارد بهترين دليل بر اثبات حجت بودن او همين مى‏شود كه خليفه او را از ميان خويشاوندانش فقط ميازارد و تصميم به از
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 84
بين بردن او دارد همين خود دليل است كه او امام است و گر نه متعرض ديگرى مى‏شد.
ابن ابى داود سخن مرا بخليفه رسانيد خليفه گفته بود راهى براى از بين بردن اينها نيست ديگر مزاحم ابو جعفر (حضرت جواد) نشويد.
تهذيب- عبدوس بن ابراهيم گفت: حضرت ابا جعفر ثانى را ديدم كه از حمام خارج شد از سر تا پا مانند گل رنگين بود بواسطه حناء.
در بخش معجزات داستان ام الفضل گذشت كه شكايت از حضرت جواد عليه السّلام بپدرش مأمون كرد و مأمون شبانه در حال مستى با شمشيرى بخانه حضرت جواد رفت و بدن آن جناب را تكه تكه نمود در آخر روايتى كه در بخش مكارم اخلاق نقل شده اضافه نموده است كه وقتى حضرت جواد پيش مأمون آمد خليفه از جاى حركت كرد و ايشان را در آغوش گرفت و بسيار احترام نمود و بهيچ كس اجازه دخول نداد مدتى با آن جناب گرم صحبت بود تا بالاخره حضرت جواد فرمود: من براى شما يك سفارش و نصيحتى دارم از من بپذير.
مأمون گفت: خدا را سپاسگزارم كه مرا نصيحت كنى چه نصيحتى است فرمود: مايلم شب خارج نشوى من از اين مردم حيله‏گر اطمينانى نسبت بتو ندارم و حرزى دارم كه مى‏توانى بوسيله آن خود را از بلاها و ناراحتيها و گرفتاريها در امان بدارى چنانچه ديشب مرا از شر تو نگه داشت اگر بمصاف سپاه ترك و روم بروى و تمام روى زمين با جنگ تو همداستان شوند به نيرو و قدرت خدا نمى‏توانند كارى از پيش ببرند اگر علاقه داشته باشى آن حرز را برايت بفرستم تا در پناه آن از اين گرفتاريها محفوظ باشي. عرضكردم بسيار مايلم ولى با خط خود برايم بنويسيد و بفرستيد فرمود: بسيار خوب.
ياسر گفت: فردا صبح حضرت جواد از پى من فرستاد وقتى خدمت آن جناب رسيده نشستم، پوست آهوئى از پوست آهوى تهامه خواست بعد با خط مبارك خود آن حرز را نوشت بعد فرمود: ياسر اين نوشته را ببر پيش امير المؤمنين بگو يك‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 85
قاب لوله‏اى از نقره بسازد و آنچه ميگويم بر آن نقش نمايد هر وقت خواست آن را ببازوى خود ببندد بر بازوى راست ببندد.
ابتدا وضوى نيكو و شادابى بگيرد و چهار ركعت نماز بخواند در هر ركعت يك حمد ميخواند و هفت مرتبه آية الكرسى و هفت مرتبه شهد اللَّه و هفت مرتبه و الشمس و ضحيها و هفت مرتبه و الليل اذا يغشى و هفت مرتبه‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ مى‏خواند.
وقتى نماز خود را تمام كرد اين حرز را بر بازوى راست مى‏بندد در گرفتاريها و ناراحتيها و هر چه موجب ترس و وحشت او مى‏شود و نبايد موقعى كه طلوع قمر در برج عقرب است ببندد اگر او با روميان بجنگ پردازد بر آنها باجازه خدا پيروز مى‏شود. نسخه حرز و اثر آن را در كتاب دعا ذكر كرده‏ايم.
عيون المعجزات- پس از در گذشت حضرت رضا عليه السّلام امام جواد در حدود هفت سال داشت اختلاف بين دوستان در بغداد و ساير شهرها افتاد. گروهى از شيعيان از آن جمله ريان بن صلت و صفوان بن يحيى و محمّد بن حكيم و عبد الرحمن ابن حجاج و يونس بن عبد الرحمن و گروهى از سران شيعه و اشخاص مورد اعتماد در خانه عبد الرحمن بن حجاج در زير زمينى و حوضخانه اجتماع كرده شروع بگريه و ناله كردند و از اين مصيبت سخت اندوهگين بودند. يونس بن عبد الرحمن گفت: گريه را رها كنيد چه كسى متصدى رهبرى شيعه خواهد بود و بكه پناه آوريم در مسائل دينى تا فرزند حضرت رضا بزرگ شود (منظورش حضرت جواد بود).
ريان بن صلت از جاى حركت كرد و بيخ گلوى يونس بن عبد الرحمن را گرفته فشرد و شروع به سيلى زدن كرد مى‏گفت: تو پيش ما ادعاى ايمان ميكنى ولى در دل شك دارى و مشرك هستى اگر مقام امامت به آن جناب از طرف خدا داده شده گرچه بچه يك روزه باشد از نظر علم و دانش چون رهبرى بزرگ است اگر از طرف خدا نباشد گرچه هزار سال عمر داشته باشد مثل يكى از مردم عادى است‏
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از عبدالعلی69 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #13
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 86
اين از مطالبى است كه بايد در باره‏اش انديشه نمود بقيه حاضرين روى بجانب او نموده شروع بسرزنش و اعتراض نمودند.
ايام حج بود گروهى از فقيهان بغداد و دانشمندان ساير شهرها در حدود هشتاد نفر جمع شدند و بجانب مكه رهسپار گرديدند ابتدا بمدينه رفتند تا حضرت جواد را از نزديك مشاهده كنند وقتى وارد مدينه شدند بخانه حضرت صادق عليه السّلام رفتند چون خالى بود وارد خانه شده روى فرش بزرگى كه گسترده بود نشستند.
عبد اللَّه بن موسى وارد شد و در بالاى مجلس نشست يكنفر فرياد زد مردم اين پسر پيامبر است هر كس سؤالى دارد بكند چند سؤال كردند ولى جواب نادرستى داد حاضرين از شيعيان بسيار اندوهگين و ناراحت شدند فقهاء مضطرب گرديدند از جاى حركت كردند تا خارج شوند با خود ميگفتند: اگر حضرت جواد مى‏توانست خود جواب اين مسائل را بدهد نبايد از عبد اللَّه بن موسى چنين جوابهائى صادر شود.
در اين هنگام درى از بالاى مجلس گشوده شد و موفق وارد گرديده گفت:
اينك حضرت جواد تشريف مى‏آورند با وارد شدن آن جناب تمام از جاى حركت كرده باستقبالش رفتند و سلام كردند امام جواد وارد شد دو جامه پوشيده بود و عمامه با دو گيسو داشت و در پاى مباركش نعلين بود نشست تمام مردم سكوت كردند همان سؤال‏كننده قبل از جاى حركت كرد و چند مسأله پرسيد كه جواب‏هاى صحيح شنيد همه شاد شده شروع بستايش نمودند عرضكردند عمويت عبد اللَّه چنين و چنان جواب داد.
فرمود: عمو جان بسيار كار خطرناكى است كه روز قيامت در پيشگاه خداوند بايستى بتو بگويد: چرا به بندگانم فتوائى كه نميدانستى دادى و در ميان امت داناتر از تو وجود داشت.
از عمر بن فرج رخجى نقل شده كه گفت: بحضرت ابو جعفر گفتم: شيعيان‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 87
شما مدعى هستند كه شما ميدانى چقدر آب در دجله است و از وزن آن اطلاع دارى.
گفت: در آن موقع ما كنار دجله ايستاده بوديم فرمود: آيا خداوند قادر است علم اين مطلب را در اختيار يك پشه بگذارد يا نه. گفتم چرا قادر است. فرمود:
من در نزد خدا از يك پشه گرامى‏ترم و از بيشتر مردم نيز.
كافى- ج 6 ص 416- ابراهيم بن ابى البلاد گفت: خدمت حضرت جواد رسيده گفتم: من مايلم شكم خود را با شكم شما بمالم فرمود: همين جا؟ پيراهن از روى شكم بالا زد و من نيز جامه خود را كنار زدم و شكم خود را بشكم آن جناب چسباندم بعد مرا نشاند و طبقى كه خرما داشت جلو من گذاشت شروع بخوردن كرد بعد شروع بصحبت كرد و از معده خود شكايت نمود من تشنه شدم و تقاضاى آب كردم فرمود: كنيز از شربتي كه خود مى‏آشامم باو بده شربتى كه از آب خرما گرفته شده بود برايم آورد در يك قدح مسى آشاميدم از عسل شيرين‏تر بود.
عرضكردم: همين شربت معده شما را خراب كرده. فرمود: اين شربت از خرماى ملك وقفى پيغمبر صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم است كه صبح زود جمع ميكنند و آب بر روي آن ميريزند و كنيزى آن را در آب ميفشارد من بعد از غذا از آن شربت مى‏آشامم شب كنيز شربت آن خرماها را ميگيرد و بساير خانواده‏ها ميدهد. گفتم: اهالى كوفه باين مقدار قانع نيستند فرمود: پس شربت خرماى آنها چگونه است؟
گفتم: خرما را پاك مى‏كنند و روى آن قعوه ميريزند فرمود: قعوه چيست؟
عرض كردم: قعوه داذى است پرسيد: داذى چيست؟ گفتم: يكنوع دانه‏ايست كه از بصره مى‏آورند و در داخل اين شربت ميريزند تا بجوش آيد و از جوش مى‏افتد بعد آن را مى‏آشامند فرمود: اين شربت خوردنش حرام است.
تهذيب- علي بن مهزيار گفت: نامه‏اى براى حضرت جواد نوشتم و از زلزله‏هاى زيادى كه در اهواز مى‏آمد شكايت كردم و عرضكردم: اجازه ميفرمائيد من از اين سرزمين خارج شوم فرمود: از اهواز خارج مشو روز چهار
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 88
شنبه و پنجشنبه و جمعه را روزه بگيريد و روز جمعه غسل كنيد و لباسهاى خود را تميز نمائيد و در همان روز جمعه دسته جمعى بدر خانه خدا برويد و از او بخواهيد اين بلا را رفع مى‏كند. على بن مهزيار گفت: همين كار را كردم زلزله آرام شد.
كافى- علي بن مهزيار از موسى بن قاسم نقل كرد كه گفت: به حضرت ابو جعفر ثانى عرضكردم: من تصميم داشتم از طرف شما و پدرت طواف كنم گفتند: از طرف امامان نبايد طواف كنى. فرمود: هر چه برايت مقدور بود طواف كن اين كار جايز است.
پس از سه سال عرضكردم: من در مورد طواف از طرف شما و پدرتان اجازه خواستم شما هم اجازه فرموديد هر چه توانستم طواف كردم به نيابت شما بعد در قلبم چيزى خطور كرد بآن عمل كردم.
فرمود: چه خطور كرد؟ گفتم: يك روز از جانب پيامبر طواف كردم سه مرتبه فرمود: صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم روز دوم از جانب امير المؤمنين روز سوم از طرف امام حسن روز چهارم از طرف امام حسين و روز پنجم از طرف علي بن الحسين و ششم از طرف حضرت باقر روز هفتم از طرف جعفر بن محمّد و روز هشتم از طرف پدربزرگت حضرت موسى بن جعفر و روز نهم از طرف پدرت حضرت رضا و روز دهم از طرف شما اينها پيشوايانى هستند كه معتقد بولايت آنهايم فرمود: در اين صورت اعتقادى دارى كه خداوند جز چنين اعتقادى را از بندگان خود نمى‏پذيرد.
عرض كردم: گاهى از طرف مادرت فاطمه زهرا عليها السّلام طواف ميكنم و گاهى نمى‏كنم. فرمود: هر چه ميتواني بيشتر طواف نما از جانب آن جناب كه اين كار بهترين عملى است كه انجام ميدهى ان شاء اللَّه.
عيون اخبار الرضا- بزنطى گفت: نامه حضرت رضا عليه السّلام را بفرزندش حضرت جواد خواندم كه نوشته بود: شنيده‏ام غلامان وقتى مى‏خواهى خارج شوى از درب‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 89
كوچك ترا بيرون مى‏برند اين كار بواسطه بخلى است كه آنها دارند تا كسى از تو بهره‏اى نبرد ترا سوگند ميدهم بحقى كه بر تو دارم مبادا بعد از اين خارج يا داخل شوى مگر از درب بزرگ.
هر وقت ميخواهى سوار شوى بهمراه خود طلا و نقره داشته باش هر كس تقاضائى كرد باو چيزى بده از عموهايت هر كدام تقاضاى كمك كردند مبادا كمتر از پنجاه دينار بدهى بيشتر از اين در اختيار خودت هست خواستى بيشتر و از عموهايت هر كدام تقاضا كردند از بيست و پنج دينار كمتر مده بيشتر خواستى ميدهى من آرزوى بلندى و رفعت ترا از جانب خدا دارم به بخش مبادا از تنگدستي ترس داشته باشى.
تحف العقول- ص 479- روايت شده كه براى حضرت جواد عليه السّلام مقداري پارچه‏هاي كتانى كه قيمت زياد داشت آوردند در بين راه شخصى آنها را بسرقت برد. آورنده جريان را براى آن جناب نوشت در جواب او بخط خود نوشت:
اموال و جانهاى ما از مواهب عالي پروردگار و امانتهاى گران اوست بهره برده مى‏شود از آنها هر چه مورد استفاده قرار گيرد با شادى و شعف و هر چه مورد دستبرد قرار گيرد خدا جز او پاداش خواهد داد هر كس ناراحتى و جزعش افزون از صبر و شكيبائيش باشد اجر و پاداش او از ميان ميرود بخدا پناه مى‏بريم از چنين صفتى.
تفسير عياشى- ج 1- ص 131 و 132- محمّد بن عيسى بن زياد گفت: من در ديوان ابى عباد بودم ديدم از روى يك نامه نسخه بردارى مى‏كند پرسيدم نامه از كيست؟ گفت: نامه حضرت رضا است بفرزندش كه از خراسان نوشته تقاضا كردم بمن بدهد ديدم در نامه چنين نوشته:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم خدا ترا عمر طولانى دهد و از دشمن مصون و محفوظ بدارد پسرم، پدرت فدايت اموال خود را در اختيار تو گذاشتم در حالى كه خودم‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 90
زنده و سلامتم باميد اينكه خداوند بواسطه صله رحم و كمكى كه بخويشاوندان و غلامان حضرت موسى بن جعفر و جعفر بن محمّد عليهما السّلام ميكنى افزايش بتو عنايت كند اما سعيده زنى است بسيار خود دارو صرفه‏جو در مورد بخشش و عطا با اينكه چنين نيست خداوند در آن آيه مى‏فرمايد: مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثِيرَةً و فرمود: لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِنْ سَعَتِهِ وَ مَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتاهُ اللَّهُ‏.
خداوند بسيار بتو وسعت عنايت كرده پسرم! فدايت شوم مرا در كارها مطلع گردان و پنهان منما بجهت علاقه‏اى كه بآن كارها دارى زيرا موجب زيان تو مى‏شود و السلام.
رجال كشى- حسين بن موسى بن جعفر گفت: در مدينه خدمت حضرت جواد عليه السّلام بودم علي بن جعفر نيز حضور داشت طبيب پيش آمد تا رگ آن جناب را بزند علي بن جعفر از جاى حركت كرده گفت: مولاى من اجازه بفرمائيد ابتدا مرا فصد كند تا زهر آهن در من بريزد قبل از شما (علي بن جعفر عموى پدر حضرت جواد بود).
من گفتم: گوارا باد ترا اين عقيده، پزشك رگ او را زد. وقتى حضرت جواد از جاى حركت كرد تا برود علي بن جعفر از جاى بلند شد كفش امام را جلو پايش گذاشت تا بپوشد.
اختصاص مفيد- ص 88- محمّد بن اسحاق و حسن بن محمّد گفتند: پس از وفات زكريا بن آدم عازم حج شديم نامه حضرت جواد در بين راه بما رسيد باين مضمون:
يادم آمد از قضاى پروردگار در مورد زكريا بن آدم خدا او را مشمول رحمت خويش قرار دهد از روز تولد تا روز درگذشت و روز رستاخيز كه زنده مى‏شود در طول زندگانى عارف بحق بود و در اين راه رنجها كشيد و تحمل داشت از وظائف خويش كوتاهى نكرد و پيوسته كارى كه مورد رضاى خداى و پيامبر بود
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 91
انجام ميداد.
پاك و بى‏آلايش از دنيا رفت خدا باو پاداش نيت و جزاى كوشش كردارش را عنايت كند.
متوجه شخصى كه او را وصى قرار داده نيز هستم نظر ما نسبت باو بر نميگردد ما بيشتر از آنچه تو توصيف كرده‏اى او را ميشناسيم منظورش حسن بن محمد بن عمران بود.
غيبت شيخ طوسى- ص 225- از كسانى كه امام جواد عليه السّلام آنها را ستوده يكى عبد العزيز فرزند مهتدى قمى اشعرى است. در جواب نامه او امام چنين نوشت:
بحمد اللَّه گرفتم آنچه فرستاده بودى مقدار پولى كه براي تو از آنجا فرستاده بودند فهميدم خدا گناهان تو و آنها را ببخشد و ما و شما را مشمول رحمت خويش قرار دهد.
و هم در باره او نوشت خدا گناه ترا ببخشد و من و ترا مشمول رحمت خويش قرار دهد و از تو راضى گردد بواسطه رضايت من.
و از جمله شخصيت‏هاى پسنديده زمان آن جناب علي بن مهزيار اهوازى است عده‏اى با چند واسطه از حسن بن شمون نقل كردند كه گفت: اين نامه را بخط حضرت جواد عليه السّلام در باره علي بن مهزيار پيش او ديدم چنين نوشته بود:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم على! خدا بهترين جزا را بتو بدهد و بهشت برين را جايگاهت قرار دهد و ترا خوار دنيا و آخرت نكند و با ما محشور گرداند يا علي ترا آزمودم و در مورد خير خواهى و فرمانبردارى و احترام و انجام وظائف لازم آزمايش كردم اگر بگويم مانند ترا نديده‏ام اميدوارم در اين سخن راست گفته باشم. خداوند بهشت برين را منزل تو قرار دهد. در سرما و گرما و در شب و روز خدمت و موقعيت تو بر ما مخفى نيست از خداوند در خواست مى‏كنم در روز رستاخيز ترا چنان مشمول رحمت خود قرار دهد كه موجب غبطه ديگران شوى‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 92
خدا دعا را مستجاب مى‏كند.
كافى- ج 1 ص 548 و غيبت طوسى. علي بن ابراهيم از پدر خود نقل كرد كه گفت خدمت حضرت جواد بودم، صالح بن محمّد بن سهل همدانى كه وكيل آن جناب بود وارد شد. عرض كرد آقا مرا در مورد آن ده هزار درهم حلال كن كه خرج كرده‏ام حضرت جواد فرمود حلالت باد.
وقتى صالح خارج شد حضرت جواد فرمود حق آل محمّد صلّى اللَّه عليه و اله را تصرف مى‏كنند و از دادن بمستمندان و بيچارگان اين خانواده امتناع مى‏ورزند و خود صرف مى‏نمايند آنگاه مى‏گويند ما را حلال كن. او گمان مى‏كند من خواهم گفت حلال نميكنم بخدا قسم روز قيامت خداوند از اينها در اين مورد سؤال دقيقى خواهد كرد.
در مناقب مى‏نويسد: دربان امام عثمان بن سعيد سمان بود و از اشخاص مورد اعتمادش ايوب بن نوح بن دراج كوفى و جعفر بن محمّد بن يونس احول و حسين بن مسلم بن حسن و مختار بن زياد عبدى بصرى او محمّد بن حسين بن ابى الخطاب كوفى شمرده شده‏اند.
از اصحاب آن جناب بشمار آمده‏اند: شاذان بن خليل نيشابورى و نوح بن شعيب بغدادى و محمّد بن احمد محمودى و ابو يحيى گرگانى و ابو القاسم ادريس قمى و علي بن محمّد و هارون بن حسن بن محبوب و اسحاق بن اسماعيل نيشابورى و ابو حامد احمد بن ابراهيم مراغي و ابو علي بن بلال و عبد اللَّه بن محمّد حصينى و محمّد بن حسن بن شمون بصرى.
رجال كشى- شماره 505- خيران خادم گفت: در زمان حضرت جواد عليه السّلام عازم حج شدم حال آن جناب را از خدمتكارى كه نزد ايشان موقعيتى داشت پرسيدم و درخواست كردم مرا خدمت ايشان ببرد.
وقتى بمدينه رسيديم گفت آماده باش كه من تصميم دارم خدمت حضرت‏
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 93
جواد بروم. من هم با او رفتم، بدرب خانه كه رسيديم گفت درب دكاني باش خودش اجازه گرفت و داخل شد مدتى گذشت كسى بدنبال من نيامد رفتم درب خانه از آن غلام جويا شدم گفتند خارج شد و رفت من متحير ماندم در همين بين خادمى خارج شده پرسيد تو خيران هستى، گفتم آرى. گفت داخل شو.
وارد شدم حضرت جواد عليه السّلام بالاى يك سكوى بلند ايستاده بود كه فرشى براى نشستن نداشت غلامى با جا نمازى آمد و آن را پهن كرد امام عليه- السلام نشست.
همين كه چشم من بآن جناب افتاد هيبت و مقامش چنان مرا فرا گرفت كه ترسيدم خواستم بالاى سكو بروم بى‏آنكه پاى بر روى پلكان گذارم امام اشاره كرد كه پلكان آنجا است بالا رفته سلام كردم دست خود را بجانب من دراز كرد گرفتم و بوسيدم و بر روى صورت خود گذاشتم با دست خود مرا نشاند من دست آن جناب را رها نكردم از هيبتى كه مرا گرفته بود امام نيز دست خود را نكشيد همين كه حالت وحشت از دلم رفت رها كردم از حالم جويا شد.
ريان بن شبيب گفته بود وقتى خدمت امام عليه السّلام رسيدى عرض كن غلامت ريان سلام رسانده و تقاضا دارد براى او و فرزندش دعا بفرمائيد من خدمت آن جناب عرض كردم براى ريان دعا كرد ولى از دعا براي فرزندش خوددارى نمود باز دو مرتبه اظهار كردم براى ريان دعا كرد و چيزى در مورد فرزندش نفرمود مرتبه سوم نيز تكرار كردم براى ريان تنها دعا كرد. خداحافظى نموده خارج شدم.
درب خانه كه رسيدم صداى امام را شنيدم كه چيزى ميفرمود ولى نفهميدم فرمايش ايشان را. خادم از پى من آمد گفتم مولايم چه فرمود موقع آمدن من.
گفت: فرمود اين كيست كه مايل است خود را برهاند اين پسرك در بلاد شرك متولد شد از آنجا هم كه خارج شد جزء كسانى گرديد كه از آنها بدتر بودند
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 94
اگر خدا مى‏خواست هدايتش مى‏كرد.
رجال كشى- شماره 508- علي بن مهزيار گفت خيران برايم نوشت كه هشت درهم برايت فرستادم اين پول را از طرطوس (شهري است در سر حد شام بين انطاكيه و حلب) برايم فرستاده بودند نخواستم بدون اجازه شما بصاحبش رد كنم يا تغييرى بدهم اكنون بفرما چنين پولى را بگيرم يا نه. پولى كه وضعش معلوم نباشد و از كفار باشد تا بدستورت عمل كنم. در جواب او چنين نوشت پول يا غير پول اگر برايت فرستادند قبول كن زيرا پيامبر اكرم هديه يهودى و نصرانى را رد نمى‏كرد «1».
برسى در مشارق الانوار- پس از فوت حضرت رضا جواد الائمه عليه السّلام را كه كودكى بود بمسجد پيامبر آوردند يك پله بر فراز منبر رفت و شروع به سخنرانى كرده فرمود من محمّد بن على هستم من جوادم من نژاد اشخاص را در پشت پدران مى‏دانم من از پنهان و آشكار و عاقبت كار شما آگاهم اين دانش را خداوند عنايت كرده بما قبل از آفرينش تمام جهانيان و بعد از نابود شدن آسمانها و زمين اگر حمله ياوه‏سرايان و قدرت گمراهان و ايراد شكاكان نبود سخنى را ميگفتم كه موجب تعجب گذشتگان و آيندگان ميشد در اين موقع دست روى دهان خويش گذاشت فرمود: محمد ساكت باش همان طور كه آباء كرامت سكوت كردند.
رجال كشى- ابراهيم بن محمّد بن همدانى گفت: براى حضرت جواد عليه السّلام نوشتم كه سميع بمن چه ستمها كرد. در جوابم نوشت بخط خود خداوند بزودى ترا بر دشمنت پيروز كند و از دست او رهائى يابى مژده باد كه فورى پيروز ميشوى و در آخرت نيز پاداش مى‏گيرى خدا را بسيار ستايش كن.
رجال كشى- شماره 506- ابراهيم بن محمّد گفت: امام جواد عليه السّلام برايم نوشت‏
______________________________
(1) در روايت شماره 28 مى‏نويسد خيران براى حضرت جواد فرستاد.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 95
كه آن پولها رسيد خدا از تو قبول كند و از آنها نيز راضى شود و در دنيا و آخرت با ما باشند.
فلان قدر پول و لباس برايت فرستادم خداوند بركت بتو بدهد در مورد اينها و تمام نعمتهائى كه بتو ارزانى داشته.
براي نضر نوشتم بحرف تو گوش كند و مزاحم تو نشود و با تو مخالفت ننمايد باو گوشزد كردم چه مقامى نزد من دارى براى ايوب نيز همين مطالب را نوشتم براى دوستان همدان نوشتم و به آنها دستور دادم كه از تو پيروى كنند و سرپيچى از دستورات ننمايند، گوشزد كردم كه جز تو وكيلى ندارم.
زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، ص: 96
مجلسى، محمد باقر بن محمد تقى - خسروى، موسى، زندگانى حضرت جواد و عسكريين عليهم السلام ( ترجمه جلد 50 بحار الأنوار)، 1جلد، اسلاميه - تهران، چاپ: دوم، 1364 ش.
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از عبدالعلی69 بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #14
عبدالعلی69
عضو ثابت
 
نشان عبدالعلی69
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: نعیم
پاسخ‌ها: 21,442
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، ص: 389
معصوم يازدهم: [حضرت امام جواد ع‏]
نگاهى بر زندگى:
حضرت امام جواد عليه السّلام‏
نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، ص: 390
نور يازدهم:
امام نهم، محمّد بن على التّقى، حضرت جواد عليه السّلام به نقل ابن عيّاش، امام جواد عليه السّلام در روز دهم رجب، ديده به جهان گشود، ولى مشهور بين علماء و بزرگان اين است كه آن حضرت در مدينه در روز 19 رمضان سال 195 ه ق «1» به دنيا آمد.
مقام ارجمند مادر حضرت جواد عليه السّلام‏
مادرش امّ ولد، و نامش «سبيكه» بود. حضرت رضا عليه السّلام نام او را «خيزران» گذاشت. او از اهالى «نوبه» از خاندان «ماريه قبطيّه» مادر ابراهيم پسر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بود، و از بهترين بانوان عصرش به شمار مى‏آمد، و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در سخنى به او اشاره كرده و مى‏فرمايد: «پدرم به فداى بهترين كنيزان اهل نوبه كه پاكيزه بود».
در روايت آمده: يزيد بن سليط به قصد انجام عمره، به سوى مكّه حركت كرد، در مسير راه با امام كاظم عليه السّلام ملاقات نمود، امام كاظم عليه السّلام به‏
__________________________________________________
(1) و به گفته بعضى در 15 ماه رمضان يا 18 اين ماه يا 17 اين ماه، در عصر خلافت هارون الرّشيد به دنيا آمد (محشّى)
نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، ص: 391
او فرمود: «من امسال دستگير مى‏شوم، و امر امامت به عهده پسرم على (امام رضا عليه السّلام) همنام على، و على است، اما علىّ اوّل؛ حضرت على بن أبي طالب عليه السّلام است، اما علىّ دوم؛ على بن الحسن [امام سجّاد عليه السّلام‏] است، فهم و بصيرت و محبّت و دين علىّ اوّل به او داده مى‏شود، و رنج و صبر در برابر ناگوارى‏هاى علىّ دوّم را خواهد داشت، او سخن نمى‏گويد، مگر بعد از گذشتن چهار سال از مرگ هارون الرّشيد «1».
سپس فرمود: «اى يزيد بن سليط، هنگامى كه به آن مكان عبور كردى و او (حضرت رضا عليه السّلام) را ملاقات نمودى- و بزودى با او ملاقات خواهى كرد- به او بشارت بده كه بزودى پسرى امانت‏دار و مبارك، براى او متولّد مى‏شود، و او به تو خبر مى‏دهد كه با من ملاقات نموده‏اى، در اين هنگام به او خبر بده، كنيزى كه اين پسر از او متولّد مى‏شود، كنيزان از خاندان ماريه قبطيّه، كنيز رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است، و اگر توانستى سلام مرا به آن كنيز برسان» «2».
مؤلّف گويد: در عظمت مقام ارجمند اين بانو، همين حديث معتبر كافى است، كه امام كاظم عليه السّلام به يزيد بن سليط امر مى‏كند سلام مرا به او برسان، چنانكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله به جابر بن عبد اللّه انصارى امر كرد، سلام مرا به ابو جعفر (امام باقر عليه السّلام) برسان، و روايت كتاب عيون المعجزات كه بيانگر مقام بسيار ارجمند او است بزودى خاطر نشان مى‏شود.
[ميلاد]
گزارش حكيمه (دختر امام كاظم عليه السّلام) از چگونگى تولّد امام جواد عليه السّلام‏
ابن شهر آشوب از حكيمه، دختر امام كاظم عليه السّلام روايت كرده:
هنگامى كه وضع حمل خيزران، مادر امام جواد عليه السّلام فرا رسيد، امام رضا
__________________________________________________
(1) با توجّه به اينكه هارون در سال 193 ه ق از دنيا رفت، و امام جواد عليه السّلام در سال 195 ه ق، متولّد شد، نتيجه مى‏گيريم كه آن حضرت، در دو سالگى، سخن مى‏گويد- منظور سخن عادى است، وگرنه قبل از آن، آن حضرت، از روى اعجاز، سخن گفته است- (مترجم)
(2) قسمت اوّل اين حديث، در شرح حال امام رضا عليه السّلام ذكر شد (مترجم)
نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، ص: 392
عليه السّلام به من فرمود: «اى حكيمه! هنگام وضع حمل خيزران در نزد او حاضر باش، و من و قابله (ماما) را در يك اطاقى جاى داد، و چراغى را در آن اطاق نهاد، و در آن اطاق را به روى ما بست، وقتى كه خيزران درد زايمان گرفت، چراغ خاموش شد، و در كنار او طشتى قرار داشت، من از خاموش شدن چراغ، غمگين شدم، در همين هنگام حضرت جواد عليه السّلام را در ميان طشت ديدم، و پرده نازكى مانند لباس، بدن او را فرا گرفته بود، نور درخشنده‏اى داشت، به طورى كه بر اطاق تابيد و آنجا را روشن كرد، من آن نوزاد را گرفتم و بر دامن خود نهادم، و آن پرده نازك را از بدنش جدا نمودم، در اين هنگام حضرت رضا عليه السّلام آمد و در اطاق را گشود، در آن وقت كه ما از كار نوزاد فارغ شده بوديم، نوزاد را گرفت و در ميان گهواره نهاد، و به من فرمود: «اى حكيمه! مراقب گهواره باش».
حكيمه مى‏گويد: وقتى كه روز سوّم ولادت، فرا رسيد، حضرت جواد عليه السّلام چشم خود را به سوى آسمان نمود و به جانب راست و چپ نگريست و آنگاه گفت:
اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه‏
: «گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست، و گواهى مى‏دهم كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله رسول خدا مى‏باشد».
حكيمه مى‏گويد: دهشت زده برخاستم، و خود را به امام رضا عليه السّلام رساندم و عرض كردم: «چيز عجيبى از اين نوزاد شنيدم».
فرمود: «چه شنيدى؟».
ماجراى شهادتين نوزاد را بازگو كردم، امام رضا عليه السّلام فرمود:
يا حكيمة ما ترون من عجائبه اكثر
: «اى حكيمه! آنچه از شگفتيهائى كه از اين نوزاد در آينده خواهى ديد، بسيار خواهد بود».
در كتاب «الدّر النّظيم» به سند خود از حكيمه دختر امام كاظم عليه السّلام نقل كرده كه گفت: هنگامى كه خيزران، حامله شد، براى امام رضا عليه السّلام‏
نگاهى بر زندگى چهارده معصوم عليهم السلام، ص: 393
نوشتم كه: «خادمه تو حامله شده است»، آن حضرت در پاسخ نوشت: «او فلان روز از فلان ماه، حامله شده است، وقتى كه زايمان كرد، هفت روز ملازم او باش».
حكيمه مى‏گويد: وقتى كه حضرت جواد عليه السّلام از او متولّد شد، گفت:
اشهد ان لا اله الّا اللّه‏
: «گواهى مى‏دهم كه معبودى جز خداى يكتا نيست».
و هنگامى كه سوّمين روز ولادتش فرا رسيد، عطسه كرد، و گفت:
الحمد للّه، و صلّى اللّه على سيّدنا محمّد و على الائمّة الرّاشدين‏
: «حمد و سپاس مخصوص خداوند است، و رحمت خدا بر آقاى ما محمّد صلّى اللّه عليه و آله و بر امامانى كه راهنماى مردم هستند».
مؤلّف گويد: امام رضا عليه السّلام يك سال بعد از ولادت حضرت جواد عليه السّلام به سوى مكّه براى انجام حجّ روانه شد، و حضرت جواد عليه السّلام را نيز همراه خود برد و ماجراى طواف خانه كعبه توسّط «موفّق»، و نشستن حضرت جواد عليه السّلام در حجر اسماعيل اتّفاق افتاد كه قبلا در شرح حال امام رضا عليه السّلام خاطر نشان شد [مترجم گويد: ظاهرا حضرت جواد عليه السّلام در اين هنگام حدود پنج سال داشته است‏].
اخبار غيبى، در مورد حضرت جواد عليه السّلام‏
__________________
اللهم صل علی محمد وآ ل محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم
اللهم صل علی فاطمة وابیها وبعلها وبنیها والسر المستودع فیها ان تصلی علی محمد وآل محمد
قال رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم :عنوان صحیفة المؤمن حب علی بن ابی طالب علیه السلام
یا مرتضی علی مددی" وهوالعلی العظیم "1001 ,اللهم عجل لولیک الفرج
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک اللهم العنهم جمیعا بعدد ما احاط به علمک وبعدد فضائل امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام وبعدد رذائل اعدائه
اللهم العن قاتلی فاطمة الزهراء
عبدالعلی69 حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
كاربران ذيل از عبدالعلی69 بابت اين نوشته مفيد تشكر كرده‌اند :
قديمي Wednesday 24 September 2014   #15
yamahdi
منتقم حق فاطمه(س)، بیا
 
نشان yamahdi
 
تاريخ ثبت نام: Jun 2006
پاسخ‌ها: 1,135
روزنوشته ها: 16
ج: ***شهادت امام جواد وجود به موجود بر یگانه جواد وجود به موجو دشناس وجود تسلیت ***

اجرک الله یا مولا یا صاحب الزمان مهدی .
__________________
اللهم عجل علی ظهور قائم آل محمد - خـــــــــــــدایا کمکمان کن ترک کنیم هرآنچه که باعث تاخیر در ظهور میشود - حضرت رسول اكرم : براى شهادت حسين ، حرارت و گرمايى در دلهاى مؤمنان است كه هرگز سرد و خاموش نمى ‏شود.
فرمایشات گوهر بار حضرت امیرالمومنین علی برای درک بیشتر: به سخن توجه کن نه به سخنران . اشخاص را با حق بسنج، نه حق را با اشخاص
آیا وقت آن نرسیده که... (کلیک کن) [ - جانشینی حضرت علی بدستور خداوند متعال بوده و با آن دین اسلام کامل گشته - معنی "مولی " و " ولی" - ]جريان بيعت با ابوبكر در سقيفه از زبان عمر
آتش به خانه فاطمه و علی برای گرفتن بیعت برای ابوبکر ووصيت حضرت فاطمه بر دفن شبانه و نامعلوم بودن قبرش - مدارک کتب اهل سنت : غضب حضرت فاطمه ازابوبكر و عمر، حمله عمر به فاطمه زهرا و سقط فاطمه
Islam
shia
yamahdi حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از yamahdi بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :
پاسخ

Bookmarks


كاربراني كه در حال مشاهده اين گفتگو هستند : 1 (0 عضو 1 ميهمان)
 
ابزار گفتگو

قوانين ارسال نوشته
شما نمی توانید سرنگار جدید ارسال نمائید.
شما نمی توانید پاسخ ارسال کنید.
شما نمی توانید ضمیمه ارسال کنید
شما نمی توانید نوشته های خود را ویرایش نمائید

کدتالار روشن هست
شكلكهاروشن هستند
[IMG]کد روشن هست
كد HTML خاموش هست

پرش به تالار مورد نظر


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 12:07AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
no new posts