نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Wednesday 27 January 2016   #2
هلنا
عضو ثابت
 
نشان هلنا
 
تاريخ ثبت نام: Feb 2008
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 9,913
ارسال پيام توسط Yahoo به هلنا
ج: گزارش راویان از «رنجرهای مرزی» ناجا + تصاویر

- خب دوست نداشتی الان زیر کولر گازی، با کت و شلوار و اتوکشیده توی یک اداره کار می‌کردی؟
- (چشم‌های ریزش، ریزتر می‌شود و از شدت هیجان صدایش به لرزش می‌افتد) خدا این قوت قلب را به همه این بچه‌ها داده که توی این کوه‌ها خدمت کنند؛ منم خیلی دلم می‌خواهد مثل بقیه زیر کولر بشینم و کار کنم ولی خدا مسیر دیگه‌ای رو پیش پام گذاشته؛ مسیری که یا به شهادت ختم می‌شه یا ... بالاخره یکی باید اینجا باشد تا بقیه بتوانند توی شهرهاشان و در کنار خانواده‌هایشان زیر کولر بنشینند.
(حرفش را نصفه نیمه می‌خورد و از نو از سر می‌گیرد) یادش به خیر «رضا بارانی» هم عضو همین گروه بود؛ یک ماه بعد از اینکه از ما جدا شد و به هنگ زاهدان رفت در کمین گروهک‌ها گیر افتاد و شهید شد؛ تازه 6 ماه بود که ازدواج کرده بود...
سلمان، قدِ بلند و هیکل بسیار ورزیده‌ای دارد؛ جدیدترین عضو این تیم است؛ دو خشاب کلاشینکف را از پهنا، سر و ته کرده و با لنت برق به هم چسبانده؛ در یک چشم به هم زدن خشاب دوبل را در می‌آورد، سر و ته می‌کند و خشاب جدید را جا می‌زند؛ رنجرهای قدیمی‌تر گروه می‌گویند با این که جوان است ولی به اسلحه مسلط است؛ آنقدر مسلط است که کار با کلاشینکف برایش مثل کار با انگشت‌های دستش است؛ تسلطی که به سادگی می‌شود از استیل اسلحه گرفتنش هم فهمید.
از شهادت دو تن از هم دوره‌ای‌هایش می‌گوید «مهران اقراء» و «علی امامدادی» که در حین گشت زنی در منطقه به همراه 6 نفر دیگر در 18 فروردین با حمله اشرار شهید شدند؛ از خاطرات مشترک دوره کودکی و دوره افسری‌اش با علی امامدادی می‌گوید... از خاطرات درگیری‌هایش می‌پرسم و او فرمانده تیم را نشان می‌دهد که در یکی از درگیری‌ها جانباز شده.
عبدالله می‌گوید: در آن عملیات، با سه کاروان الاغی مواد مخدر درگیر شدیم؛ آنقدر درگیری سنگین بود و حجم آتش زیاد بود که گوش‌هایم از کار افتاد؛ در آن درگیری از بس «آر پی جی زدم»، گوش‌هایم کر شده بود؛ کرِ کر... توی آن درگیری 150 الاغ با بار تریاک کشف شد.
حرفمان حسابی گل انداخته؛ قدیمی‌ترها خاطراتشان را با آب و تاب تعریف می‌کنند و جوان‌ترها با نگاه‌های متعجب، همراهی‌شان می‌کنند؛ از خاطره دستگیری تیم‌های تروریستی در مرز پاکستان تا برخورد با کاروان‌های قاچاق انسان و کاروان‌های الاغی مواد مخدر؛ عبدالله خاطره روزی را می‌گوید که اتفاقی حین گشت‌زنی با 20 نفر راه‌پاک‌کن برخورد می‌کند؛ بلوچی با آن‌ها گرم می‌گیرد و خلاصه بعد از کلی شوخی و خنده، با علامت مخصوصی که میان رنجرها است، بقیه تیم را خبر می‌کند و 382 افغانی را دستگیر می‌کنند؛ می‌گوید آن موقع از طرف فرمانده سابق مرزبانی ناجا حسابی تشویق شده‌اند...
نیمی از مرزهای جکیگور را پا به پایشان طی می‌کنیم؛ از تجارب زندگی در کوه و دشت می‌گویند؛ از مسیر یابی و راه و رسم زنده ماندن در بیابان تا نقشه خوانی، استتار و اصول اختفا و شگردهای شکار و تله‌گذاری...
آفتاب عجول بلوچستان دست و پایش را از کوه و شیارها و دشت جمع و جور می‌کند؛ می‌گویند از اینجا به بعد همراهی ما با رنجرها امکان‌پذیر نیست؛ در گرگ و میش هوا هر 7 نفر کوله و تجهیزاتشان را کنترل می‌کنند و با مرور نقشه، عازم ماموریت می‌شوند اما در این بین هم دست از شوخی و خنده بر نمی‌دارند؛ کنار هم خوش‌اند؛ می‌گویند و می‌خندند؛ آنقدر از ته دل می‌خندند و شوخی می‌کنند که نمی‌شود باور کرد که شاید تا ساعتی دیگر یکی از آن‌ها دیگر در این دنیا نباشد و آسمانی شود و تیم 7 نفره رنجرها 6 نفره شود؛ نمی‌شود پذیرفت که حتی حنای موهوم و سایه هراس آور مرگ هم در برابر ایمان و شجاعت این جوان‌ها رنگ باخته و طعم تلخ مرگ در نظرشان به شیرینی بدل شده؛ طعمی شیرین‌تر از عسل ...
__________________

هلنا حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول