نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Friday 11 March 2016   #11
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

چندی نگذشت که کدورت های کهنه بین افسر سادات و نصرت زمان زمینه ی بروز تازه ای یافت و در این میان نزدیک بود مصیبت آن گریبان «خله» را بگیرد.

شیخ جواد، پسر اول افسر سادات، با قد بلند، چشم های درشت مشکی، صورت رنگ پریده ی جذاب و نرمه ریش مخملی کم پشت و سیاه، کمی شیرین عقل بود و گاه کتاب به دست با شلوار لیفه دار سفید و پیراهن بلند عربی خاکی رنگ با سری برهنه، که موهای نسبتا کوتاه براق و آشفته ای داشت، توی کوچه بالا و پایین می رفت و با خود زیر لب نجوا می کرد. مادرش می گفت از بس کتاب های کهنه ی پدرش را خوانده، عقل اش از سرش زیادتر شده است. اما مردم، به خصوص که سیمای شیخ جواد مثل تابلوی قدّیسین زیبایی درخشنده ای داشت، می گفتند: دختر اجنه ی کافری عاشق پسر آقا سرخسی شده، کاری می کند که شیخ سر به کوه و بیابان بگذارد تا او را برای خود بردارد و جدا معتقد بودند که شیخ تا به دختر اجنه دست ندهد به حال طبیعی خود برنخواهد گشت.

جوان آرام، که چشمان شیدایان و نگاه بی قرار و رخشنده ای داشت، معلوم نبود از کجا عاشق ستاره دختر بزرگ میرزا اکبرخان شده بود. بعضی ها می گفتند که افسر سادات به خصوص پس از شایعه ی انتقال تولیت امام زاده به ماست بند از ترس این که مبادا میرزا اکبرخان، در آن شرایط مساعد، بالاخره زیر آب آقا سرخسی را از محله بزند به فکر وصلت دو خانواده افتاده تا نه فقط کدورت ها را از بین ببرد، بل موقعیت پیش نماز را از هر طرف محکم کند و با همین نیت زمینه ای چیده بود تا شیخ جواد، ستاره را وقت گرفتن درس قرآن از شکاف پرده بدون حجاب ببیند و راستی هم شیخ جواد روزهای درس قرآن دختران میرزا اکبرخان، از خانه بیرون نمی آمد.


بالاخره پچ پچ اهل محل در این باره کار را به جایی رساند که نصرت زمان، که منتظر فرصت بود، دخترش را به درس قرآن نفرستاد و واقعا هم از آن پس حال شیخ جواد بدتر شد و گاه، کتاب به دست، با شلوار کتانی روی سکوی کنار خانه ی میرزا اکبرخان می نشست و با سرخی به چشم خوری، که در صورت مهتابی و خوش حالت او به سادگی از پریشانی درون اش خبر می داد، به در بسته ی خانه ی میرزا چشم می دوخت.
عاقبت افسر سادات، با کوشش زیاد، آقا سرخسی را، که زیر بار نمی رفت، راضی کرد که در مسجد از پدر ستاره بله خواستگاری را بگیرد میرزا اکبرخان هم، بی کم و زیاد، به پیش نماز جواب دو پهلویی داده بود:

_ واله حاج آقا، من و نصرت زمان شرط و بیع کرده ایم که کار پسرا دست من باشه، کار دخترا دست خودش. با این همه بالای چشمم! کوچکی می کنم و پیغام شما را می رسانم. تا آن جا که به بنده مربوط می شود، سعادت دو دنیاست.

فردا، هنوز ظهر نشده، جواب نصرب زمان به افسر سادات رسید:

_ نازنین دخترمو بدم به این خل و چل؟! سیب سرخ و دست چلاق؟!

بار دیگر زندگی در محله گرد داستان تازه ی این دو خانواده می گردید: یک روز چو می افتاد که یکی از کارگران میرزا اکبرخان گبره و تمام دستگاه ماست بندی اش نجسه! چندی بعد می گفتند به خانه ی ماست بند سنگ می افتد و کار، کار همان جن عاشق شیخ جواد است که می خواهد خانواده ی ستاره را از محله فراری دهد. بعد هم معلوم شد خود نصرت زمان وقتی زن میرزا اکبرخان شده «دخترگی» نداشته، فاسق جوان تارزن همسایه بوده، که در جوانی از سل سواره ورپریده و در دم مرگ وصیت کرده که تارش را برای نصرت زمان بفرستند و این، همان تاری است که حالا توی خانه ی میرزا اکبرخان روی دیوار اتاق اندرونی نصرت زمان است.

کار حتی به جایی رسید که از قول کبری بیگم رخت شور قسم می خوردند که توی سردابه ی خانه ی ماست بند، خمره خمره شراب هست و میرزا اکبرخان و زن اش آخر شب ها نجسی می خورند. دیگر شایع بود که میرزا به خاطر بی آبرویی توی محل، سر نصرت زمان هوو آورده، زن جوان گرفته، حالا خیال دارد خانه را برای نصرت زمان و بچه ها بگذارد و خود به خانه ای برود که بالای شهر برای زن تازه اش خریده است.


نصرت زمان و میرزا اکبرخان کلمه ای درباره ی این بدگویی ها که سرمنشأ و راست و دروغ اش معلوم نبود، حرف نمی زدند. فقط شنیده شد که میرزا اکبرخان، با لبخند پرمعنی، توی مسجد به میرزا عبداله، کتاب فروش نبش پله های نوروزخان، گفته بود که: «امان از دست این زن ها! بی خود نیست که از قدیم سفارش شده که از زن سلیطه و دیوار شکسته و سگ هار باید حذر کرد!»
اوایل ماه اول پاییز بود. اهل محل یک یک آب حوض های از تابستان مانده شان را توی آب روی گاوچاه وسط کوچه خالی می کردند، دو سه روزی می گذاشتند تا خزه ی دیواره های سیمانی حوض خشک شود، بچه و بزرگ با کهنه و پاره آجر، پوسته های خشکیده و خاکستری شده ی خزه ها را می تراشیدند، کف حوض را جارو می کردند و بعد به نوبت، نیمه های شب که آب جوی تمیز بود، توپی تنبوشه ها را برمی داشتند و آب قنات وقفی شفاف و خنک را به داخل حوض سرازیر می کردند. صبح فردا، بچه ها ماهی های سیاه و سرخ و طلایی چند روز در لگن مانده را، که از ترس گربه روی شان غربال وارونه شده بود، با دست می گرفتند و به میان آب تازه و در رنگ پرتاب می کردند. ماهی ها به سرعت دو سه چرخی می زدند و بالاخره آرام میانه ی حوض بی حرکت می ماندند، حریصانه آب تازه را می بلعیدند و از کناره ی آب شش های شان ذره های لجن مانده را به بیرون پرتاب می کردند.

کار و بار «خله» سکه بود. از این خانه به خانه ی دیگر می رفت و دائم بر وزن کیسه ی کرباس گردن اش، از سنگینی سکه های تازه افزوده می شد. نوبت خانه ی میرزا اکبرخان که رسید، «خله» از صبح پاچه ها را بالا زد، سطل های لبریز آب را از دو پله ی سنگی، که فاصله کف حیاط تا بر کوچه بود، بالا می کشید و از همان پیشخوان در، روی زمین و به طرف هرز آب وسط کوچه ول می کرد. بوی خاک نم خورده و لجن مانده ی کف حوض، کوچه را انباشته بود. زن و مرد کمی پاچه های شلوار و یا دامن چادرها را بالا گرفته، آهسته و مماس با دیوار، از مقابل خانه ی میرزا اکبرخان پاورچین می گذشتند، تا انتهای لباس های شان «احتیاط دار» نشود.

دو ساعتی از ظهر گذشته و کار «خله» تمام شده بود که صدای جار و جنجال ناگهانی از خانه ی میرزا اکبرخان، محله را از خواب بیدار کرد. صدای قشقرق نصرت زمان که فحش می داد و جیغ می کشید که لچک افسر سادات را به سر آقا سرخسی می بندد، همرا با فریادهای «خله» که به ماغ کشیدن گاوی شبیه بود، جمعیت را حیران و هراسان، سرپا پشت خانه ی میرزا اکبرخان نگه داشته بود. مردها از ترس این که کسی در خانه سربرهنه باشد، داخل نمی شدند و زن ها، یکی یکی با چادر نمازهای شلخته سر کرده، شتابان و برخی خواب آلود، از راه می رسیدند، پرده ی ضخیم کرباس جلوی در را پس می زدند و خود را داخل خانه ی میرزا اکبرخان می انداختند.
دیری نگذشت که صدای نصرت زمان قطع شد. معلوم بود با دست جلوی دهان اش را گرفته اند، صدای خفه ی نصرت زمان، که پیاپی ناسزا می گفت، هنوز تا وقتی که میرزا اکبرخان، کمی رنگ پریده، با سگرمه های درهم، یاالله گویان وارد خانه شد، به گوش می رسید. سه چهار دقیقه ی بعد، زن ها دسته جمعی از خانه بیرون ریخته شدند و صدای میرزا اکبرخان پشت سرشان شنیده شد:
_ خواهرها بفرمایید! قال را بکنید! شتر را کشتند!


زن ها پکر و ناباور، در حالی که زیر گوش هم پچ پچ می کردند، سراسر کوچه پخش شدند و لحظه ای بعد، «خله» که کناره های بینی سرخ شده اش هنوز خون آلود بود، از خانه بیرون آمد. همان لبخند مأنوس را بر چهره داشت، چیز هایی کوتاه و نامفهوم زیر لب زمزمه کرد، انبوه بچه ها و مردها را شکافت و به طرف بقالی آقا سید رفت. در خانه ی میرزا اکبرخان با سر و صدا پشت سر «خله» بسته شد.

هنوز غروب نشده گفته شد که شیخ جواد به وسیله ی «خله» برای ستاره نامه ی قربان صدقه فرستاده است. دسته ای می گفتند همراه نامه مقداری زهر هلاهل هم بوده و شیخ جواد به ستاره نوشته است که همان شب، ماه که درآمد هر دو با هم خودشان را بکشند و اون دنیا کنار هم باشند. دخترهای محل عقیده داشتند همراه نامه فقط یک گل خشکیده بوده، نه زهر هلاهل! فقط بلور خانم زن آقا اسداله مخراج کار، که مرد الواطی بود، از قول شوهرش همه را مطمئن کرد که شیخ جواد با نامه کلید کلون در خانه شان را برای ستاره فرستاده، نه زهر و این جور چیزها!

با این همه، خلاف انتظار، صبح روز بعد قضیه به طور مرموزی فراموش شده بود. کسی نامه ای ندید و حادثه دنبال نشد. از آن به بعد هم دیگر از زبان کسی شایعه ای راجع به زندگی میرزا اکبرخان و نصرت زمان شنیده نشد. چند نفر می گفتند نصرت زمان خوب چاک دهان افسر سادات را دوخت. یکی دو نفر هم عقیده داشتند نقشه ی اصلی را خود میرزا اکبرخان کشیده بود.


ماه آخر پاییز، اولین برف بر زمین نشست. همان شب، «خله» توی دستدانی اش صاحب اثاثه ی تازه ای شد: چراغ فتیله ای، کتری و قوری، لحاف چهل تکه ی روی هم رفته نو، تشک و بالش. «خله» کف دستدانی، که با پتوهای کهنه فرش کرده بود، تکیه کرده به لحاف و تشک نو، در حالی که دو لته ی در را از حرارت چراغ فتیله ای باز گذارده بود، چای دم می کرد. زیر نور فانوس، ضمن کار با خود حرف می زد و بر گوشه ی لب اش، همان لبخند بی معنای همیشگی، گاه به گاه پیدا می شد.

هیچ کس تردید نداشت که همه ی این تجملات تازه را افسر سادات به «خله» بخشیده است. رفت و آمد «خله» به خانه ی پیش نماز پس از حادثه ی خانه ی میرزا اکبرخان هیچ کم نشد. چیزی که بود دیگر کسی شیخ جواد را ندید که روی سکوی کنار خانه ی نصرت زمان بنشیند. اوایل شب، شیخ جواد پشت سر آقا سرخسی با فاصله ی کم و سری فرو افتاده، به راه می افتاد. وقت نماز، پشت سایه ی او، در صف اول به پدر اقتدا می کرد، آشفته حال و با حرکات بی قرار دست و سر، به موعظه گوش می داد و ساعتی از شب گذشته، پس از پراکنده شدن کامل نمازگزاران، باز هم پشت سر پدر، در نیمه تاریک کوچه ها، سر را بالا می گرفت، در و دیوار را برانداز می کرد، نزدیک خانه ی میرزا اکبرخان خود را به کنار کوچه می کشید، بازوی اش را به دیوار کاهگلی می مالید، با دست کوبه ی در خانه ی ستاره را لمس می کرد و بالاخره راهی خانه می شد. از بیرون مسجد «خله» فانوس به دست، دو قدم جلوتر، همراه شان می رفت. راه رفتن سنگین و پروقار آقا سرخسی، میان این دو همراه شیرین عقل سر به هوا، در کوچه های تنگ و نیمه تاریک محله ی ما، که سرگذر اصلی یکی دو لامپ شهرداری می سوخت و در پیچ کوچه های فرعی، تک و توک چراغ موشی های دست ساز دود می کرد؛ تابلوی ساده، مأنوس و گویایی بود از احساس آرامشی که ماندگان جامعه در آن دوران سکوت، در پناه این «مردان خدا» به دست می آوردند.


سرمای سخت ماه اول زمستان آن سال را، پچ پچه ی گرم و تازه در گرفته ای پوشاند.
نزدیک به انتهای کوچه ی بن بست، چسبیده به بیرونی منزل آقا سرخسی، خانه ی کوچک دو اتاقه و نیمه مخروبه ای بود که زن میان سال تنهایی در آن زندگی می کرد.
ملی خانم، که مثل تمام زنان نازا، در چهل سالگی هم آب و رنگ کاملی داشت، سال ها پیش از این و پس از قریب 15 سال صبر و انتظار، بالاخره از طرف شوهرش مطلّقه شد. مش ذبیح اله آب غوره گیر، که ملی را بیش از اندازه دوست داشت، وقتی مقابل آینه ی حمام به موهای سفید رو به افزایش سرش نگریست و هنوز هم اجاق زن اش را کور دید، بالاخره قبول کرد که به مشیّت الهی تسلیم شود و زن تازه ای بگیرد. ملی که نمی توانست سر شوهرش را روی بالین دیگری ببیند، راضی نشد که با هوو بسازد و به قول خود، مشدی را راحت گذارد تا آسوده خیال جوانی اش را نو کند.

مش ذبیح اله با افسوسی آشکار خانه ی کوچک شان را با اثاثه به نام زن اش کرد، پولی گوشه ی صندوق ملی گذارد و خود، دو اتاقه ای در همان حوالی سرچشمه، که محل کسب و کارش بود، اجاره کرد، اثاث زندگی تازه ای خرید، زن گرفت و حالا که ده سالی از آن روزگار می گذشت، صاحب چهار پسر شده بود.


هنوز هم، گرچه بسی کم تر از سال های نخست، هر از چند گاه، مش ذبیح اله روزی را به هوای یک نظر دیدن ملی خانم، در دکان آقا سید به بهانه های مختلف سر می کرد.
ملی خانم، به خصوص از آن جا که نازا بود، به عنوان زن دوم و سوم و حتی چهارم، از همان چند ماه اول پس از جدایی، خواستاران زیادی داشت. هر کس در محل، که دست اش به دهان اش می رسید، بخت خود را در به چنگ آوردن این بیون زن سی ساله ی زیبا آزموده بود، که برق خاموش ناشده ی محبت مادری در چشمان اش بود، سرخی گونه های دختران را داشت و اندام میانه بالای نازک و نازاییده اش سخت وسوسه می کرد. ملی خانم به همه جواب رد می داد و وقتی اصرار می شنید، می گفت:

_ اون جا که خانوم خونه بودم چی به سرم اومد، که حالا برم کلفت خانوم بالاها و خانوم پایینا بشم؟

ملی خانم برای زن های محل دوخت و دوز می کرد و شایع بود مش ذبیح اله پس دست خوبی برایش گذارده است. زمانی هم زمزمه درگرفت که ملی، با صابرخان، قصاب محل، که بچه ها ساطورخان صدایش می زدند، سر و سری به هم زده است. ملی خانم چندی دندان روی جگر گذارد و بالاخره وقتی دهان مردم بسته نشد، به امام زاده پناه برد و از حرم بیرون نیامد. نه آب خواست و نه غذا خورد. گوشه ای سجاده پهن کرده، پیاپی نماز می خواند و برای اهل محل از خدا طلب بخشایش می کرد. زن ها، چند چند دورش جمع می شدند و التماس می کردند که سر خانه و زندگی اش برگردد. ملی خانم جواب کسی را نمی داد، نمازش که تمام می شد، دست اش را به آسمان بلند می کرد و اشک ریزان با صدایی دردمند می گفت:

_ خدایا! من از این ها گذشتم. خدایا! من لقد خورده ی بی یاور به درگاه ات از کسی نمی نالم، تو هم از سر تقصیرات شون بگذر!...

بعد سه روز، بی هوش و رمق بر سر سجاده از حال رفت. زن ها چند نفری دست و پای اش را گرفتند و در میان صلوات اهل محل به خانه اش بردند. از آن پس ملی خانم قدّیسه ی محل بود، دیگر کسی به سراغ اش نرفت، خواستگاری ها قطع شد، زن ها به سرش قسم می خوردند و سکه ی رایج بدگویی پشت سر دیگران را، با نقش ملی خانم، کسی در محله ی ما نمی خرید.

__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول