نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Friday 13 February 2015   #8
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

ماخولیای عشق...



دو روز و دو شب است که می رانم. به کردستان رفتم، آذربایجان را دور زدم و بالاخره سرازیر شدم به گیلان. از کنار دریا، شهرها را یکی یکی گذشته ام و حالا در راه فیروز کوهم. یکی دو بار کنار جاده خوابیده ام و فقط چای خورده ام و چند دانه سیب. نه درختان را دیده ام، نه باران و نه دریا را. سراسر راه با او گفت و گو کرده ام که نبودن اش توازن هستی ام را بر هم زده است. از پخش صوت اتومبیل صدای آواز کسی را می شنوم. گاه که کلمات اش به احوال من اشاره دارد، چشمان ام نم برمی دارد. حالا مدتی است به هر بهانه آماده ی گریستنم، ولی گریه نمی کنم. صبح روز سوم است. از کوه ها می گذرم و به دشت وارد می شوم، که روشنایی روز در آن تابناک تر است. از کوره راه مردی با چهار پای اش می گذرد. شاید راهی دهی است که گوشه ای از درختان اش را در دره می بینم. سبک و آسوده و با لنگری روستایی راه می رود. کاش جای این مرد بودم که تصویر او را در خیال ندارد. هنوز این آرزو را در سر نپخته، با سیمایی آزرده، بار دیگر ظاهر می شود و باز هم می پرسم:


_ پس از این همه سال، چه کردم که ناگهان غریبه شدی؟


با چشم های کوچک جادویی نگاهم می کند، جوابی نمی دهد و از خیال ام می گریزد. آفتاب جاده را گرفته است. پروانه ای کند پرواز به شیشه ی اتومبیل می خورد و له می شود. تک باله ی رنگین به شیشه چسبیده اش در باد می جنبد، گویی لاشه ی حیوان می کوشد تا به راه خود برود.

دل ام می لرزد و با خود می گویم:

_ اگر این پروانه نفرینم کند، فراق ام دائمی خواهد شد.


از ناگریزی مالیخولیا گرفته و خرافاتی شده ام. در آینه صورت ام را نگاه می کنم که از خستگی، بی خوابی و خیالات پریشان کبود است. به حال خود دل می سوزانم، باز هم چشمانم نم برمی دارد. کناره جاده پیرمردی ایستاده، کوله بارش روی زمین است. می ایستم، سوارش می کنم و کوله بارش را در صندلی عقب می گذارم.

_ کجا پدر؟...

_ دماوند!

_ تا اول جاده ی دماوند می برمت، اون جا راحت تر وسیله پیدا می شه.

_ خدا نگه دارت باشه...

از خودم راضیم. شاید دعای این پیر مرد گره از کارم باز کند. اول جاده ی دماوند نمی ایستم، دست راست می پیچم و می گویم:

_ نه پدر، می برمت تا دماوند...

_ محتاج و ناامید نشی، پسرم!

حرف های اش را که به لهجه ی نیمه گیلکی است، درست نمی فهمم. حواس ام به دنبال اوست که مرا به این روز انداخته. پیرمرد را تا خانه اش می رسانم. وقتی صورت ام را می بوسد، ده بوی مختلف از گریبان اش بیرون می زند.

_ از خدا عوض بگیری، آقا جان.

دعای پیرمرد دل گرمم می کند. راه رفته را برمی گردم. دوباره در جاده ی فیروز کوهم. به تهران که نزدیک می شوم، باز ظاهر می شود. حرف نمی زند و نگاهم نمی کند، می پرسم:

_ بگو چه کنم؟ چرا راه زندگی ام را بستی، چه کرده ام؟

چشم های مرموزش را به من می دوزد. چیزی نمی گوید و اندک اندک دور می شود. فریاد می زنم:

_ نمی بینی آواره شده ام؟ نمی بینی چه بر سرم آورده ای؟ نمی بینی پیر می شوم؟

از بزرگ راه گربه ای به سرعت می گذرد، برای ترمز کردن دیر شده است. گویی از روی چاله ی کوچکی گذشته باشم، ماشین تکان مختصری می خورد و او بلافاصله ظاهر می شود، با شماتت نگاهم می کند، چیزی نمی گوید فقط اخم می کند و دور می شود. باز هم چشمان ام نم برمی دارد و بغض آلود ناله می کنم:

_ رحم داشته باش! چیزی بگو...

دیگر به شهر رسیده ام که از آن وحشت دارم، اما ممکن نیست تا ابد ویلان جاده ها بمانم. لابد او حالا در خانه نشسته و در آینه به خود نگاه می کند. در اولین چهار راه، اتومبیل را کنار خیابان می گذارم، چهره ام تیره و پر اندوه، موهای ام آشفته و ریشم نتراشیده است. پیراهن چرک و چروکیده ام را روی شلوار انداخته ام. به ماشینی که پشت چراغ قرمز ایستاده، نزدیک می شوم. راننده مرد میان سال شسته رفته ای است، دست ام را دراز می کنم:

_ کمک کنید آقا. به شکرانه ی سلامت تان کمک کنید...

یک لحظه با تعجب نگاهم می کند، رویش را برمی گرداند، جیب های اش را می گردد و سکه ای در دست ام می گذارد. به سمت ماشین بعد می روم. زن سالمند شیک پوشیده ی باوقاری در صندلی راننده نشسته است.

_ درمانده ام خانم، به شکرانه ی بی نیازی تان کمک کنید، درمانده ام.

به چشمان ام خیره می شود. کمی دستپاچه است. کیف اش را باز می کند و یک اسکناس صد تومانی به طرفم دراز می کند. پول را می گیرم و باز هم دعای اش می کنم.

پشت سر او زن و مرد جوان و خندانی داخل ماشین کوچک نونواری نشسته اند. مرد پشت فرمان است. هر دو به نظر راضی اند و زن بی نهایت زیبا است. دست ام را درون ماشین می برم.

_ خدا کند خوش بختی تان دائمی باشد، کمک کنید.

مرد نگاهی به من و نگاهی به زن کنار دست اش می اندازد. زن براندازم می کند و با اندکی تحکم می پرسد:

_ معتادی؟!

_ نه خانم، بی قرارم. برای قدرشناسی از آسوده خیالی ات کمک کن.

از زیر سیگاری ماشین یک پنجاه تومانی بر می دارد و به طرفم دراز می کند.

_ به شما نمیاد گدا باشین!

_ درمانده ام خانم. درمانده ام...

زن و مرد به یکدیگر نگاه می کنند. در چهره شان چیزی شبیه ترس می بینم. چراغ سبز می شود، ماشین ها به راه می افتند. با پول های گدایی به ماشین ام برمی گردم، پشت فرمان می نشینم، با مشت به زانوان ام می کوبم و فریاد می زنم:

_ چرا پس از این همه سال ناگهان غریبه شدی؟...
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول