نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Thursday 18 September 2014   #3
ناصر پورپیرار
والعاقبة للمتقین
 
نشان ناصر پورپیرار
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2013
مكان: تهران
پاسخ‌ها: 1,235
روزنوشته ها: 1
ج: مجموعه داستان های کوتاه از «ناصر پورپیرار»

مادر که بی حوصله می شد، به راه افتاد و این بار از زیر چادر دست کودک را میان پنجه های خود گرفته بود. کودک که تقریبا به دنبال مادر کشیده می شد هنوز چشم از کوره برنمی داشت و تا مدت ها، که از کارگاه فقط ساختمان آجری با پنجره های شیشه ای متعدد نمایان بود، به عقب می نگریست و در ذهن خود پیاپی شیشه ی گداخته را مجسم می کرد که چه گونه مثل حباب کف صابون باد می شد، انتهای آن به روی صفحه ی فلزی می غلتید و معجزه وار به لوله ی چراغ تبدیل می شد. کودک، بی این که متوجه امام زاده و چنارهای قدیمی و قبور و نرده های آهنی نوک تیز کوتاه و بلند اطراف آن شود، بارها و بارها بر صفحه ی خیال، در قطعه ی گداخته ی شیشه دمید و ده ها لوله لامپا ساخت. چشمان شادمان اش از بیم درهم شکسته شدن لوله ها برهم نمی آمد و ذهن پرتلاش بچه گانه اش از کار نمی ماند.
بالاخره دهانه ی عریض و پله های پرشمار و در انتها تاریک آب انبار قدیمی و هیاهوی دختران و زنان سطل و کوزه به دست بود که توانست رویاهای مثل بلور براق کودک را کدر کند و حواس او را به داخل گذرگاه بازگرداند. دخترکان که کشیدن بار سنگین ظرف های آب از ده ها پله ی لجنی لغزان و خزه بسته، گُل های صورت شان را شکفته بود، دامن چادرهای از لب پر آب خیس شان را می چلاندند، تند و کوتاه نفس نفس می زدند و صدف دندان های سفیدشان را خجولانه به خنده می نمایاندند.
سکندری تندی نزدیک بود کودک را، که همچنان به پشت سر می نگریست، بر زمین بکوبد که چنگ های مادر به موقع بسته شد و او را به جلو کشید. به تندی از آب انبار رو گرداند و در مقابل خویش دهانه ی بازار مسقفی را دید که چون شب تاریک بود و چراغ دکان ها در آن، جا به جا چون ستاره ها می درخشیدند.
دلهره ی گنگی که برخورد ناگهانی با دالان دراز مسقف و مثل همیشه پر ازدحام بازار در دل کودک برانگیخت، به زودی و پس از چند گام که به دنبال چادر مادر از میان ستون های کوتاه و بلند پاهای شتابان گذشت و پرده ی بدن عابرین بین چشمان کنجکاو او و مغازه های گوناگون دو سوی بازار فاصله انداخت، جای خود را به لاعلاجی مأیوس کننده ای داد. چشمان سرگشته ی او هنوز از این سمت به سمت دیگر می پرید که مادر خم شد و او را بغل گرفت. کودک لبخند گرم قدرشناس کوتاه مدتی به صورت مادر، که توجهی به او نداشت، زد و عجولانه سر را به سوی دکان های بازار گرداند.
نخستین سه مغازه ای که بلافاصله در خط نگاه او قرار گرفت، از عدل های بلند و تسمه پیچ شده پنبه، پر بود. کودک که پنبه های روی هم چیده توجه و علاقه اش را برنیانگیخت، به سمت دیگر بازار چرخید: طاقه های رنگین پارچه های گوناگون، مرتب شده در قفسه هایی که تا نزدیک طاق دکان ها را پر کرده بود، ذهن کودک را به شادمانی کوتاه مدت گذرایی کشاند. پس از آن ردیف دکان های تاریک و بی فروغ و برهنه ای پیدا شد که گیوه کشان دورادور آن، خم شده بر زانو، روی قطعات فشرده ی چرم و لاستیک و کتان کلفت بافت تقلا می کردند.
کودک بار دیگر سر را به سمت دیگر بازار چرخاند: لباس های رنگارنگ زنانه، بر چوب رخت های بلند و کوتاه، آویخته از سقف دکان آهسته تاب می خوردند. چشم های کودک سرگرم رنگ های تند و نقش های درهم لباس ها که در کنارشان کت های بلند، قباهای مردانه و یا لباس های یکسره و کبود رنگ دهقانان قرار داشت، از این دکان به دکان دیگر می جهید و هنوز کاملا مصمم نبود که چشم را به سوی دیگر بازار بگرداند که صدای یکنواخت و آهنگین چکش، همراه انبوهی از صداهای خفه ی مشابه از دوردست، با زیر و بم نامنظم و اندک آزار دهنده، حواس او را مغشوش کرد.
اولین دکان مسگری که در آستانه ی آن ده ها ظرف مسی با اندازه های مختلف: دیگ های اخرایی بزرگ که در کنار آفتابه های کنگره دار و آبکش های سفید شده و بادیه و مشربه ها و چند منقل ظریف و پرنقش و نگار برنجی چیده شده بود، چشمان کودک را به سیاحت تازه ای برد. کارگران با چکش بر قطعات نیم ساخت و ورقه های بریده شده ی مس می کوفتند و پس از هر ضربه، داغ قهوه ای تیره رنگی بر جای می گذاردند. کودک، مسحور صداهای کوتاه و بلند و زنگ دار ضربه های چکش، مایل بود بایستد، به نواها گوش دهد و تغییر فرم قطعات مس را تماشا کند.
نبش سه راهی بعد و هنوز در میان مغازه های مسگری، دکان قنادی غرق در نوری، با سینی های بزرگ زولبیا و دانه های زرد و اشرفی رنگ بامیه، خوابیده در شیره ی شفاف قند و مجمعه های لبریز از شیرینی های تازه و خشک خانگی توجه کودک را به خود کشید. مادر و مادر بزرگ لحظه ای توقف کردند و مثل این که تصمیم تازه ای گرفته باشند، ناگهان به طرف قنادی چرخیدند.
در آستانه ی دکان، مادر کودک را زمین گذارد و به دنبال مادر بزرگ وارد قنادی شد. کودک بی لحظه ای درنگ، بیرون آمد و کنار نزدیک ترین دکان مسگری ایستاد. استادکار، قطعات دندانه دار دو قطعه مس نیم دایره را، دندانه به دندانه، درهم فرو می برد و با ضربه ی چکش قفل می کرد. ضربات منظم و آهنگین که با فاصله ای یکنواخت بر سندان فرود می آمد و طنین خوش مس مجوّف نو را در فضای دکان و بین ظرف های از دیوار و سقف آویخته، می پیچاند، همراه صدای محکم و بم قطعه مس دیگری که روی سندان آن طرف دکان فقط داغ می خورد، کودک را در خلسه ی پر نشئه ای فروبرد. تک صدای خفه ی نیم پتک، درون کاسه ی سر کودک می پیچید و بازتاب آن به صورتی غیر ارادی پلک چشم های او را بر هم می رساند.
همان دم که کودک به این عکس العمل ناخواسته پی برد، تصمیم گرفت که تسلیم اثر ضربه ها نشود و چشم های خود را باز نگه دارد، اما هر بار با فرود آمدن چکش بزرگ بر سندان و همین که داغ قهوه ای بر مس پدیدار می شد، پلک های کودک نیز یک لحظه بر هم می خورد.
به نظر می رسید که کودک از عجز خویش هیچ ناراضی نیست. پس از هر بستن پلک، لحظه ای بس کوتاه، سیمایی متفکر به خود می گرفت و سپس لبخند می زد.
کودک بازی سرگرم کننده ی ضربه ی چکش و پلک ها را آن قدر ادامه داد تا دست سرد مادر بزرگ را پشت گردن و مماس با گوش خود احساس کرد و صدای خشمگین و نگران مادر او را از جا پراند:
_ ذلیل شی بچه! تو که منو نصف جون کردی، گفتم تو این بازار شلوغ گم شد ها!!!...
مادر پاکت پر را، که دیگر جداره ی آن چربی شیرینی را پس داده بود، به دست مادر بزرگ داد و کودک را بغل گرفت. کودک از فراز شانه ی مادر به عقب چرخید و به دکان مسگری نگاه کرد. ضربه های چکش، از این فاصله دیگر پلک های او را بر هم نمی زد. کودک تا آن جا که میسّر بود، در حالی که چشم های از روی تعمّق تنگ شده اش با وضوح می خندید، به ضربه ها گوش داد.
وقتی بالاخره برگشت و به رو به رو نگریست، روشنایی تند دهانه ی خروجی بازار، چشم های او را آزرد. اخم کرد و پنهانی چهره ی مادر را، که همچنان با مادر بزرگ گرم گفت و گو بود، پایید. سرش را به چپ چرخاند: چسبیده به هم، دکان هایی که تا نیمی از دیوارشان را لحاف های تا شده ی رویه اطلسی با رنگ های تند پوشانده بود، کمان پنبه زنی، که صدای آن به گوش کودک آشنا می آمد، مردان از کرک پنبه پوشیده ای که دماغ های شان را بسته بودند و پشته های کرم رنگ درهم پیچیده ی پنبه در یک سوی کمان و پوش های زده شده ی سفید مخملین در سوی دیگر آن، پیدا شدند.
تا آخرین دکان انتهای بازار را لحاف دوزان گرفته بودند. گردن کودک به سمت دیگر گشت: چند عطاری که لاوک ها و سبدها و طشتک های لبریز از دانه های خوراکی مختلف را، که از آن میان کودک در نظر اول سماق تازه ی نکوبیده را که خیلی دوست داشت تشخیص داد، با گونی های مملو از بنشن و برنج، تکیه زده بر دیوار، قفسه های پوشیده از شیشه های ترشی و قرابه های بلند آب غوره و سرکه، همان چند دکان نبش دیگر بازار را پر می کرد و پس از آن، خیابان روشن خاک آلود بود که در گوشه ای از آن، چرخ لبو فروش دوره گرد به سرعت نظر کودک را به خود جلب کرد.
مادر به راست پیچید و پیش از این که کودک بتواند درخواست لبو کند، از لبو فروش دور شد و چند گامی بعد کودک را بر زمین گذارد. کودک به سرعت دنباله ی چادر مادر را گرفت، با قدم های چالاک در میان خاک سخت شده خیابان می رفت و همراه سرعت گرفتن ریتم حرکت مادر، با گام های ناشیانه ی کلنگی می دوید.
پنجاه متری دورتر از دهانه ی بازار، پل بزرگ چوبی معلق بر خندق که در انتهای خاکریز پر شیب مملو از زباله ی آن، آب سیاه رنگ متعفنی جریان داشت، پیدا شد. کودک بی اختیار چنگ ها را گشود و چنان که مسحور خندق شده باشد، با نگاهی آشفته و پاهایی نه چندان مصمم به لبه ی خاکریز خندق، کنار نرده چوبی پل، نزدیک شد و به حرکت کُند آب، که به لجنی روان شبیه بود، چشم دوخت.
بر سطح آب قطعاتی از هر آن چه کودک می توانست به یاد آورد، روان بود. در آن میان لاشه ی سگ شکم دریده، که روده های اش مانند گلوله نخی باز شده و گره خورده، دنبال اش کشیده می شد، اخم کودک را درهم کشید. قیافه ناشیانه تلخ شده اش را از خندق به سمت خیابان چرخاند: آن سوتر دنباله چادر گل دار مادر را دید که از میان لنگه ی چوبی در خانه ای کهنه به درون رفت و در بسته شد.
بغضی همان دم در گلوی کودک جوشید. ترس تنهایی او را گرفت و سراسیمه به سمت خانه دوید. هنوز چند گام نرفته ناگهان به فرمان صدای ناشناخته و مرموزی از درون خویش، ایستاد.
نفس زنان، با صورتی برافروخته و چشمانی نمناک، گوش به هیاهوی طغیانگرانه ای که در اندیشه اش بروز می کرد، سپرد. خود پسندی اش از آن که مادر و مادر بزرگ متوجه غیبت او نشده، بی اعتنا در خانه را پشت سر بسته بودند، لطمه دیده بود و او را به عکس العمل فرا می خواند. خود را موجودی اضافی می دید که اگر در مقابل چشم نباشد از یاد خواهد رفت.
یک دم مصمم شد جلو برود، در خانه را بزند و مثل مهمانی مستقل وارد خانه شود. این کار پاسخ شایسته ای به بی اعتنایی آن ها بود. بغض اش را فرو خورد و عازم حرکت شد که بدگمانی تازه ای در درون او بروز کرد: به یاد مادر افتاد که نمی خواست او را همراه بیاورد و بلافاصله احساس کرد نه تنها اضافی، بل مزاحم است. گمان برد به علت خاصی عمدا او را پشت در گذارده اند. اندوه اش به خشم بدل شد. چشمان اندک اشک آلودش را از سر نفرت از در خانه به سوی دیگر گرداند و خندق را دید. لاشه ی سگ، هنوز نه چندان دور از چشم، بر روی آب می رفت. خشم اش باز هم بالاتر گرفت و از ذهن آسیب دیده اش گذشت:
_ مثل این سگه ام!
مطابق عادت قهر کرد و با دل شکستگی تصمیم گرفت برای آزار آن ها از راه آمده به خانه بازگردد. کمی با تردید و انتظار به در بسته ی خانه چشم دوخت و سرانجام عجولانه به آن پشت کرد و به راه افتاد. به دهانه ی بازار که رسید مکث کرد، بار دیگر به پشت سر، به این امید که مادر و یا مادر بزرگ را هراسان در جست و جوی خویش ببیند، نگاه کرد و چون کسی را ندید، آخرین تردیدها را کنار زد، وارد بازار شد و به خود یادآوری کرد:
_ اول لحاف دوزان!...
ردیف دکان های حلاجی، مثل پاسخی مساعد، مقابل چشمان اش قرار گرفت. هر چه بیش تر به داخل بازار فرو می رفت، گام های خود را مطمئن تر می یافت. نشانه های آشنایی که از دو سوی بازار در ذهن داشت به او اطمینان می داد که راه را اشتباه نمی رود.
به زودی قنادی با سینی های زولبیا و دانه های درشت و درخشان بامیه پیدا شد و نوای درهم و آشنای چکش ها بر روی قطعات مس او را واداشت تا از سر اشتیاق بر سرعت قدم ها بیفزاید. کنار دکانی که ربع ساعتی پیش ایستاده بود، باز هم متوقف ماند. این بار دیگر می توانست به میزان دل خواه، بازی همزمانی صدای ضربه های چکش بزرگ با برهم خوردن پلک های اش را ادامه دهد. اما دلهره کم جانی که ناشی از درک وی نسبت به بی پناهی و تنهایی اش بود، ناخواسته مجبورش می کرد که عجله کند.
با حسرتی گنگ، به راه افتاد. گیوه کش ها در جای خود، همچنان خم شده بر دستگاه ها، در دکان های نیمه تاریک، بی اعتنا به رفت و آمد عابرین، مشغول بودند و ردیف لباس های دوخته در سمت دیگر بازار، بر قلاب های بسته شده بر سقف دور خود نیم چرخ می زد. چند گامی بعد دکان های روشن مملو از طاقه های رنگین پارچه و طرف دیگر عدل های پنبه ی روی هم چیده شده او را مطمئن می کرد که کاملا راه را درست می رود.
بالاخره با شتابی هراس آلود خود را از زیر طاق بازار بیرون انداخت و هنوز قبل از این که در روشنایی تند میدانچه ی عریض و مملو از بساط کهنه فروشان مقابل بازار، نگران تنهایی و ناآشنایی خود شود، کمی دورتر دهانه ی بلند آب انبار را دید و تقریبا دوان دوان به سوی آن رفت. پله های پرشمار آب انبار و انتهای تاریک آن را زیر چشمی و با نگاهی ترس خورده پایید، اندکی از لبه ی لجن آلود آن به طرف میانه ی کوچه فاصله گرفت و در اندیشه اش به جست و جوی نشانه ی بعدی پرداخت.
امام زاده ی روبه روی آب انبار، که برای کودک ناآشنا بود، یک لحظه او را ترساند و متوقف کرد. نه گنبد آبی و نه صحن امام زاده که از نرده های کوتاه و بلند قبرها پوشیده بود، چیزی را به یاد کودک نمی آورد. گوشه های لب اش به بغضی عمیق جمع شد و نزدیک بود اشک های اش سرازیر شود، که صدای خُر خُر آشنای موتور، دیوار بلند طولانی دود زده ی آجری و پنجره های عریض شیشه گرخانه، آرامش را به او بازگرداند.
تقریبا مثل این که از امام زاده می گریزد به سمت شیشه گر خانه دوید و در همین حال متوجه مرد میان سالی شد که در حاشیه ی کوچه ایستاده، او را می پایید. غریزه ی کودک بی درنگ تمامی داستان های شنیده را درباره ی بچکودکان گم شده ای که بچه دزدها می ربودند، به یادش آورد و ذهن تازه آرامش یافته اش را به چنان عکس العملی واداشت که گویی از قبل در انتظار چنین رخ دادی بود: با همان شتاب خود را به پشت سر اولین زنی رساند که چند قدم جلوتر با حالتی خسته و لنگردار راه می سپرد. کودک قدم های اش را با قدم های زن تطبیق داد، خود را کنار چادر او کشید و به پشت سر نگریست. مرد میان سال، از خاطر جمعی لبخند زد، به وی پشت کرد و به سمت بازار رفت.
کودک که اینک دیگر مقابل شیشه گر خانه بود. به داخل کارگاه نگریست. خاطره ی لوله ی چراغ در وی زنده شد. اما این بار در دست کارگران، خمیر سرخ بی شکل شیشه کم کم شباهت اندکی به پایه ی چراغ می گرفت.
کودک در همان حال که دست های کارگر شیشه کار را می پایید، به یاد آورد که آن طرف کارخانه، سر پیچ، باید دایره ی بساط معرکه گیر باشد. به همان سمت نگاه کرد: کوچه خلوت بود و در جای معرکه گیر، مردی از بار الاغ، برای زنی که بیش از معمول بلند قامت بود، سبزی می کشید.
حواس کودک، بار دیگر گرد آلود و درهم شد. هنوز بلاتکلیفی اش به آن حد که او را آماده ی اشک ریختن کند به درازا نکشیده بود که دورتر از پیرمرد، چرخ دستی لبو فروش را دید. آرام و مطمئن روانه شد. کنار چرخ دستی کمی مکث کرد و بوی شیرین چغندر پخته را بلعید. دکان زالو فروش بسته بود، اما چند قدم بالاتر دیوار اخرایی، ردیف چنارها، طاق بلند ایوان مدرسه را دید و یقین کرد که به سمت خانه می رود.
کودک دیگر فقط در اندیشه ی رسیدن به دکان کبوتر فروشی بود تا به سیری دل آن ها را تماشا کند. مقابل دکان که ایستاد دریافت یکی از قفس های انتهای دکان لب ریز از گنجشک های سیر خورده ی چاقی است که یک لحظه آرام نداشتند و از صدا نمی ماندند.
چشمان کودک چنان شادمانی می کرد که دیگر هیچ شباهتی به آن سنجابک ترس خورده ی جنگلی نداشت که دور از لانه، از شکاف این ریشه ی درخت به زیر آن بوته ی تمشک پناه می برد. قدمی نزدیک تر رفت و بی این که خود بداند مثل این که یکی از آن ها را بخواهد، دست اش را به سوی قفس گنجشک ها دراز کرد. دست نرم و سفید و گوشتالود کودک در هوا بود که لبان شادش گویی با گنجشک خیالی کف دست سخن می گوید، زمزمه ی آرام و پرنشاطی سر داد:
_ جیک ... جیک ...
لحظه ای به همین حال ماند و ناگهان صدای بم کبوتر فروش رویاهای اش را درهم ریخت و او را سخت هراسان کرد:
_ چی می خوای پسر جون، گنجیشک؟!...
کودک دوباره حیوان بی آرام ترس خورده ی سابق بود. ناگهان دست اش را کشید و گریخت. دیگر نه مسجد را دید و نه به اطراف توجه داشت و اگر ردیف آشنای لنگ های حمام ابتدای سه راهی نبود، به کلی از دست رفته بود.
نفس زنان کنار حمام ایستاد و به پشت سر نگاه کرد. کبوتر فروش، در آستانه ی مغازه گردن کشیده او را می پایید. دیگر مکث نکرد و درست از کنار جعبه ی پر از هویج و مماس با توده ی چغندرهای سبزی فروش، با چنان حالتی به کوچه ی خانه شان، که دیگر خوب می شناخت، قدم گذارد که گویی سرداری پیروز از جنگی طولانی و سخت به پایتخت بازمی گردد.
زمان بی نامی بین عصر و غروب بود.
کودک بقیه ی راه را دوید. در خانه شان را نیمه باز دید و یکی از برادران اش را شناخت که در میان انبوه بچه های کوچه، کمی دورتر به سر و کول هم می پریدند. آهسته و موذیانه در پناه مرد ریز نقشی که پالتوی گشاد و بلندی بر تن داشت، بی این که دیده شود، خود را به درون خانه انداخت، از چند پله ی حیاط گذشت، داخل اتاق شد و آرام زیر بستر همیشه گسترده ی مادربزرگ خزید و هنوز فکری درباره ی آن چه انجام داده بود، از سرش نگذشته، به خواب رفت.
از صدای همهمه ی بلند همسایه ها و ضجه ی مادرش از خواب پرید که می گفت:
_ خاک عالم به سرم شد، جواب باباشو چی بدم؟ به دل ام برات شده بود مادر که همراه نمی بردمش...
و چشمان اشک بارش را رو به مادر بزرگ گرفت.
کودک از میان لحاف بیرون سُرید و در میان بستر نشست. مادر قبل از دیگران او را دید. قدمی از حیرت به عقب برداشت و ناگهان به سوی کودک هجوم آورد. با دو دست بازوهای نازک کودک را چسبیده، از میان دندان هایی که معلوم نبود به چه جهت برهم می فشرد، غرید:
_ خدایا پناه بر تو! با کی اومدی خونه؟!...
کودک در میان فشار دست های مادر، با احساسی از لذت، فقط لبخند می زد.
__________________
کاخ با شکوه و حیرت انگیز کوروش کبیر !!!! شاه شاهان
ناصر پورپیرار حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول