گفتگو: لطايف
نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Tuesday 17 February 2004   #4
دوست ايراني .
سلام
 
نشان دوست ايراني .
 
تاريخ ثبت نام: Jun 2003
پاسخ‌ها: 2,843
روزي بهلول کفش نو پوشيده داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد.
در آن محل مردي را ديد که به کفش هاي او نگاه مي کند. فهميد که آن مرد طمع به کفش او دارد .
ناچار با کفش به نماز ايستاد .
آن دزد گفت :
با کفش نماز نباشد.
بهلول گفت :
اگر نماز نباشد کفش باشد
.

.......................................................................................

همسايه بهلول درِِ منزل او را کوبيده و تقاضاي ده عدد تخم مرغ قرضي کرد.
بهلول داخل منزل رفت و ده عدد تخم مرغ آورده و به همسايه بعنوان قرض داد.
همسايه گفت :
آقاي بهلول، مي خواستم خواهش کنم تخم مرغ روز به من بدهيد .
بهلول در جواب گفت :
تمام تخم مرغ هاي ما ـ تخم مرغ روز هستند، چون که مرغ هاي ما شبها مي خوابند و تخم نمي کنند
.
.
........................................................................................ شخصي به بهلول رسيده و در حضور جمعي از او پرسيد:
مي گويند چشم شما ( لوچ ) است و يکي را دوتا مي بيني .
بهلول جواب داد:
البته همينطور است، چون که شما را هم الساعه چهار پا مي بينم

.......................................................................................
روزي بهلول سر کسي را مشغول تراشيدن شد.
در حين کار، دستش لرزيد و سر آن شخص زخم برداشت.
آن مرد شروع کرد به داد و فرياد کردن ، که سر من را بريدي .
بهلول گفت : ساکت شو! سر بريده که حرف نمي زند.

..........................................................................................
شاعري که در حضور بهلول به ياوه سرائي مشغول بود، گفت :
مي خواهم اشعارم را به دروازه هاي شهر آويزان کنم.
بهلول در جواب گفت:
کسي چه مي داند که اين اشعار را شما سروده ايد ، مگر اينکه تو را هم با اشعارت به دروازه ها آويران کنند تا مردم بدانند که اين اشعار را شما گفته ايد
.

..........................................................................................
روزي خليفه هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شکار رفته بودند ، بهلول هم با آنها بود.
در شکارگاه ، آهويي نمودار شد و خليفه تيري بسوي آهو انداخت ، ولي به شکار نخورد.
بهلول گفت :
احسنت !
خليفه غضبناک شده و گفت :
مرا مسخره مي کني ؟
بهلول گفت :
احسنت من به آهو بود که خوب فرار کرد.

.
........................................................................................

يکي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ، ماست خورده بود و قدري ماست به ريشش چسبيده بود.
بهلول از او سئوال کرد:
چه خورده اي؟
مستخدم با تمسخر گفت :
کبوتر خورده ام .
بهلول جواب داد:
قبل از آنکه بگويي من مي دانستم .
مستخدم پرسيد:
از کجا مي دانستي ؟
بهلول گفت :
چون فضله آن بر ريشت پيدا بود
.
.
.........................................................................................
مردي زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال کرد:
ميل دارم شيطان را ببينم.
بهلول گفت :
اگر آئينه در خانه نداري ، درآب زلال نگاه کن ،
شيطان را خواهي ديد
.

.........................................................................................
از بهلول سئوال کردند که حضرت لوط پيغمبر ،از چه قومي بود؟
گفت:
از اسمش پيداست که پيغمبر الوات و اراذل بوده است .
گفتند:
چرا چنين جسارتي به پيغمبر خدا مي کني؟
گفت :
به خود پيغمبر جسارتي نشده ، قومش را مي گويم و دروغ هم نگفتم
.
........................................................................................

شخص به نزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم کرد.
بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفت .
بهلول از او سئوال کرد:
آيا مي تواني بگويي در همسايگي تو چه کسي نشسته ،آن مرد گفت :
نمي دانم .
بهلول گفت :
تو که همسايه ات را نمي شناسي ، چطور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي ؟
آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترک کرد
.

.......................................................................................[
روزي خليفه هارون الرشيد باتفاق بهلول به حمام رفت .
خليفه از شوخي از بهلول سئوال کرد :
اگر من غلام بودم ، چند ارزش داشتم ؟
بهلول جواب داد:
پنجاه دينار.
خليفه غضبناک شده ، گفت :
ديوانه ، فقط لنگي که به خود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد .
بهلول جواب داد:
من هم فقط لنگ را قيمت کردم ،وگرنه خليفه ارزشي ندارد
.!!

.........................................................................................

روزي هارون الرشيد امر کرد که تا جايزه اي به بهلول بدهند . چون جايزه را به او دادند نگرفت ، او را رد کرد وگفت :
اين مال را به اشخاصي بدهيد که ار آنها گرفته ايد و اگر اين مال را به صاحبش برنگردانيد ، هر آئينه روزي خواهد رسيد که از خليفه مطالبه شود، ولي در آن روز دست خليفه خالي و چاره اي جز ندامت و پشيماني ندارد.
هارون از شنيدن اين کلمات بر خود لرزيد و به گريه افتاد وگفتار بهلول را تصديق کرد
.
.
.......................................................................................
روزي وزير به بهلول گفت :
خليفه تو را امير و حاکم بر سگ و خروس و خوک نموده است.
بهلول جواب داد:
پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه که رعيت مني.
همراهان وزير همه به خنده افتادند ، وزير از جواب بهلول منفعل وخجل گرديد
.
.
........................................................................................

آخرين ويرايش دوست ايراني . ، Wednesday 17 March 2004 در 02:26AM.
دوست ايراني . حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول