گفتگو: لطايف
نمايش تك نوشته ( اين نوشته بخشي از يك رشته گفتگو است - براي مشاهده گفتگوي اصلي بر عنوان گفتگو در قسمت مقابل كليك نمائيد )
قديمي Monday 16 February 2004   #2
دوست ايراني .
سلام
 
نشان دوست ايراني .
 
تاريخ ثبت نام: Jun 2003
پاسخ‌ها: 2,843
روزي هارون الرشيد خليفه عباسي در يک مجلس عمومي که تمامي رجال مملکتي درآن جمع بودند خواست بهلول را مسخره کند. از او پرسيد :
آقاي بهلول ؟ بگو ببينم ، تا امروز از خودت احمق تر کسي را ديده اي ؟
بهلول فوراً جواب داد:
نه واللّه!
اين بار اول است که از خودم احمق تر مي بينم
.
.....................................................................................
شخصي افسار قاطري را به دست گرفته و در خياباني مي رفت . بهلول او را سر راه خود ديد و به صداي بلند گفت:
قيمت اين الاغ چند است؟
آن شخص گفت :
اين الاغ نيست ، بلکه قاطر است .
بهلول جواب داد:
از تو سئوال نکردم ، بلکه از قاطر پرسيدم.

..................................................................................

مرد فقيري به بهلول رسيد وگفت :
بدون پول در دنيا هيچ کاري نمي شود کرد.
بهلول در جواب گفت :
اشتباه مي کني : خيلي کارها با بي پولي مي توان انجام داد.
مرد فقير گفت :
مثلاً چه کاري؟
بهلول گفت :
قرض کردن!
.

.............................................................................
روزي بهلول از جاده اي با پاي پياده مي گذشت .
قاضي شهر که او را مي شناخت از او پرسيد:
مگر الاغت سقط شده است که تو تنها و پياده راه ميروي؟
بهلول گفت :
سقط شدن الاغم مهم نيست ، تو زنده باشي و يک موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد..

.............................................................................

قاضي شهر بغداد فوت کرده بود و عده زيادي بدنبال جنازه تشييع مي کردند . شخصي از داخل جمعيت از بهلول پرسيد:
تشييع کنندگان در جلو تابوت قرار بگيرند بهتر است يا در عقب تابوت؟
بهلول جواب داد:
جلو تابوت يا عقب آن قرارگرفتن مهم نسيت و آنچه مهم است ، آنکه سعي کنند داخل تابوت قرار نگيرند.

......................................................................................
روزي بهلول در کنار کوچه روبروي آفتاب نشسته و تکان نمي خورد .
عده اي به او رسيدند و پرسيدند :
چرا روبروي آفتاب نشسته اي ؟
بهلول در جواب گفت:
برخلاف مردم که با فضولي کردن سر خود را گرم مي کنند، من مي خواهم با نور آفتاب خودم را گرم کنم

...............................................................................
روزي بهلول را بسيار ناراحت ديدند و از او پرسيدند ترا چه مي شود ؟
در جواب گفت :
از دست زنم بسيار ناراحت هستم .
گفتند:
مگر عقلت نمي رسد از عهده زن خود برآئي ؟
در جواب گفت :
عقلم مي رسد ،وليکن زورم نمي رسد!

......................................................................................
مرد ثروتمندي خواست بهلول را در جمعي مسخره کند . به بهلول گفت :
هيچ شباهتي بين من و تو هست ؟
بهلول گفت : آري.
دو چيز ما شبيه همديگر است .
آن مرد گفت :
آن دو چيز کدام است ؟
بهلول گفت :
يکي جيب من وکلّه تو ، که هر دو خالي است و ديگري جيب تو و کلّه من که هر دو پُر است.
.
.....................................................................................
بهلول را ديدند که هر روز در ساعتي معين با خود حرف مي زند.
از او سئوال کردند:
چرا با خود حرف مي زني ؟
بهلول گفت :
روزي يک ساعت با آدم حرف مي زنم.

......................................................................................
بهلول روزي پياده بر جاده اي عبور مي کرد.
در اين اثنا ديد موکب خليفه با جلال و جيروت تمام عبور مي کند.
خليفه که بهلول را کاملاً مي شناخت ، او را صدا کرد و گفت:
خيلي تعجب مي کنم که تو پياده راه مي روي ! الاغت کو.
بهلول فوراً گفت :
حضرت خليفه : دو سه روز قبل عمرش را به شما داد.

..............................................................................
شخصي خواست بهلول را درحضور جمعي مسخره کند دست در جيب کرده چاقوئي درآورد و بدست بهلول داد و گفت :
اين چيست ؟
بهلول فوراً جواب داد:
اين بچه ارّه است که دندان در نياورده
.
......................................................................................
روزي بهلول خر خود را برداشته و به ميدان مال فروشها برد تا بفروشد. شخصي رسيد و قيمت الاغ را از بهلول پرسيد.
بهلول در جواب گفت :
قيمت اين الاغ صد دينار است.
خريدار گفت :
پنجاه دينار خريدارم .
بهلول گفت :
پس نصف ديگر الاغ را به که بفروشم

...............................................................................
روزي بهلول با دوست شکارچي خود به شکار رفته بودند. دوست شکارچي او در بيابان تيري بطرف مرغي انداخت و تير بخطا رفت.
بهلول فوراً گفت : احسنت!
شکارچي با کمال عصبانيت به بهلول اعتراض کرد که : مرا مسخره مي کني ؟
بهلول گفت :
خير! ترا مسخره نکردم ، اين احسنت را به آن مرغ گفتم که به موقع پريد تا شکار نشود.

..............................................................................
شخصي از بهلول اسبش را به امانت خواست.
بهلول جواب داد:
اسب من سياه است.
آن شخص گفت :
براي سوار شدن ، سياه و سفيد فرقي نمي کند.
بهلول گفت :
براي اسب به امانت ندادن همين مقدار بهانه کافي است.

......................................................................................
مريضي از بهلول براي دفع مرضش سرکه هفت ساله خواست . بهلول گفت :
سرکه هفت ساله دارم ، ولي به کسي نمي دهم.
مريض پرسيد: چرا نمي دهي؟
بهلول در جواب گفت :
اگر مي خواستم بدهم، هفت سال نمي ماند.

..............................................................................
روزي خليفه به بهلول گفت :
چرا شکر خدا نمي کني ، بخاطر اينکه از روز اول حکومت من تا به امروز مرض طاعون دفع گرديده و کسي به اين مرض مبتلا نگشته است .
بهلول جواب داد :
خداوند عادل تر ار آن است که در يک زمان دو بلا بر ما نازل کند. چون هنوز تو زنده اي.

......................................................................................
روزي بهلول با خليفه سر يک سفره با همديگر غذا مي خوردند.
ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئي ديد و گفت :
آن مو را از لقمه خود بگير .
بهلول لقمه را به زمين گذاشت و از سر سفره برخاست و در جواب گفت :
سر سفره کسي که به دست مهمان نگاه مي کند، نشستن ندارد و از مجلس خارج شد.

......................................................................................
بهلول روزي از کوچه اي مي گذشت ، شخصي از بام افتاد و بر گردن بهلول فرود آمد . شدّت ضربه به حدّي بود که مدتي بهلول با گردن شکسته در منزل بستري شد. دوستان او به ديدن و عيادتش مي آمدند و از او مي پرسيدند که حال شما چطور است.
بهلول در جواب مي گفت :
بد حالي و بد بختي از اين بيشتر چيست که ديگري از بام بيفتد و گردن من بشکند
.

آخرين ويرايش دوست ايراني . ، Tuesday 16 March 2004 در 08:52PM.
دوست ايراني . حاضر نيست   پاسخ بهمراه نقل قول
تعداد 2 كاربر از دوست ايراني . بابت نوشتن اين پست تشكر كرده‌اند :