باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان (http://www.iranclubs.org/forums/index.php)
-   آزاد (http://www.iranclubs.org/forums/forumdisplay.php?f=17)
-   -   لطايف (http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=1690)

دوست ايراني . Saturday 14 February 2004 09:58AM

لطايف
 

بهلول عاقل



1) شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :

ديروز از دور تو را ديدم که نشسته ا ي، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته!
بهلول فوراً جواب داد:
منهم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد.

..........................................................................................

2) يکي از زنهاي بهلول بسيار بد قدم بود و قبل از اينکه زن بهلول شود، پنج شوهر را در گور کرده بود.
در همين زمان بهلول مريض شد و اين زن بالاي سر او نشسته و گريه و زاري مي کرد که بعد از خودت ، مرا به که مي سپاري؟
بهلول در جواب گفت:
به شوهر هفتمي!

..............................................................................

3 ) بهلول زني زشت روي داشت.
روزي زنش به او گفت:
اگر من بميرم ، تکليف تو چيست؟
بهلول گفت :
بگو اگر تو نميري، تکليف چيست
.

....................................................................................
4) شخصي از بهلول سئوال کرد:
چرا زن نمي گيري؟
بهلول در جواب گفت:
زن پير دوست ندارم .
آن شخص گفت:
زن جوان بگير !
بهلول جواب داد:
زن جوان هم مرا دوست ندارد
.

......................................................................................

5) بهلول به عيادت مريضي رفت و فوراً دستور داد تا غسّال را بياورند که مريض را شستشو کند.
اطرافيان گفتند:
اين مريض هنوز نمرده است!
بهلول در جواب گفت:
تا موقعي که غسّال از شستشو فارغ شود، خواهد مُرد
.
........................................................................................

6 ) شخصي از بهلول پرسيد:
مي تواني بگوئي زندگي آدميان مانند چيست؟
بهلول جواب داد:
زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است که از يک طرفش سنّ آنها بالا مي رود واز طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد
.

......................................................................................

7 ) روزي بهلول در ميان جماعتي گفت:
هارون الرشيد ، خليفه عادل وبا انصافي است.
همه آن جمعيت از اين حرف بهلول تعجب کرده و گفتند:
به چه دليل اين حرف را مي گوئي؟
بهلول جواب داد:
ديشب خدمت خليفه بودم و خودش شخصاً اين حرف را زد.

.....................................................................................

8) شخصي افسار قاطري را به دست گرفته و در خياباني مي رفت . بهلول او را سر راه خود ديد و به صداي بلند گفت:
قيمت اين الاغ چند است؟
آن شخص گفت :
اين الاغ نيست ، بلکه قاطر است .
بهلول جواب داد:
از تو سئوال نکردم ، بلکه از قاطر پرسيدم

.....................................................................................
۹ ) روزي شاعري احمق به بهلول برخورد کرده و به او گفت:
هروقت کاغذهاي سفيد را مي بينم ، وحشت مي کنم و تا موقعي که اشعاري روي آنها ننويسم ، در وحشت هستم.
بهلول جواب داد:
بر عکس شما : من هر وقت کاغذها را مي بينم که تو روي آنها اشعارت را نوشته اي ، وحشت مي کنم!
.
....................................................................................

۱۰ ) شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد:
مي خواهم از کوهي بلند بالا روم ، مي تواني نزديکترين راه را به من نشان دهي؟
بهلول جواب داد:
نزديکترين وآسانترين راه :نرفتن بالاي کوه است


....................................................................................
11) روزي شخصي از بهلول پرسيد:
تلخ ترين چيز کدام است؟
بهلول جواب داد:
حقيقت!
آن شخص گفت:
چگونه مي شود اين تلخي را تحمل کرد؟
بهلول جواب داد:
با شيريني فکر!

......................................................................................

۱۲ ) روزي بهلول به يکي از دوستانش رسيد وگفت:
خبر داري که اين روزها، احمق زياد شده است؟
دوستش گفت:
به چه مناسبت؟
بهلول جواب داد:
مگر نمي بيني شاعران چقدر در اشعارشان مديحه سرائي مي کنند
!

.................................................................................

۱۳ ) روزي قاضي شهر به بهلول گفت :
لااقل به ديوانگي خود اعتراف کن تا ديگران تکليف خود را با تو بدانند.
بهلول در جواب گفت :
اين کار صرف نمي کند.
قاضي پرسيد:
براي چه؟
بهلول جواب داد:
هر کسي به ديوانگي خود اعتراف کند، واقعاً ديوانه است.

....................................................................................

۱۴ ) روزي هارون الرشيد به بهلول گفت :
ديشب ترا در خواب ديدم.
بهلول جواب داد:
من يک عمر است که تو را ( خواب ) مي بينم
.

........................................................................................
۱۵ ) روزي شخصي از بهلول پرسيد:
چرا خواب عده اي از مردم سنگين است؟
در جواب گفت:
براي اينکه عقل آنها سبک است.

......................................................................................

۱&#1782 شخصي به بهلول گفت:
من هر روز صبح زود از خواب بر مي خيزم.
بهلول جواب داد:
از خواب بر نمي خيزي ، بلکه از رختخواب بر مي خيزي

........................................................................................

۱۷ ) روزي هارون الرشيد از بهلول پرسيد:
بزرگترين حيوان دريا کدام است؟
بهلول جواب داد:
نهنگ !
خليفه پرسيد:
بزرگترين جانور روي زمين کدام است؟
بهلول گفت :
استغفراللّه!
کدام جانور جرأت دارد که خود را از حضرت خليفه بزرگتر بداند
.

.......................................................................................
۱۸ ) روزي هارون خواست در مقابل جمعي بهلول را مسخره کند تا جماعت بخندند. از بهلول پرسيد:
به چه جهت زمين در روز روشن است؟
بهلول در جواب گفت :
به جهت آفتاب .
هارون پرسيد:
پس شب چرا سياه است؟
بهلول جواب داد :
به علت وجود مبارک شماست
.

.........................................................................................
۱۹ ) روزي در وسط خيابان شخصي ناگهان افتاد مُرد.
جمعيت زيادي گِرداگِرد او جمع شدند و هر کسي علت مرگ ناگهاني مرده را مي پرسيد.
ناگهان بهلول سر رسيد و گفت:
عجب سئوالي مي کنيد، علت معلوم است ، اين بيچاره بعلّت مرگ فوت کرده است
.

..................................................................................
۲۰ ) شخصي از بهلول پرسيد:
مي خواهم سرم را اصلاح کنم ، دکان سلماني کجاست؟
بهلول جواب داد:
سرتو بوسيله معلم اصلاح مي شود ، دکان سلماني را براي چه مي خواهي؟

....................................................................................
.

دوست ايراني . Monday 16 February 2004 09:42AM

روزي هارون الرشيد خليفه عباسي در يک مجلس عمومي که تمامي رجال مملکتي درآن جمع بودند خواست بهلول را مسخره کند. از او پرسيد :
آقاي بهلول ؟ بگو ببينم ، تا امروز از خودت احمق تر کسي را ديده اي ؟
بهلول فوراً جواب داد:
نه واللّه!
اين بار اول است که از خودم احمق تر مي بينم
.
.....................................................................................
شخصي افسار قاطري را به دست گرفته و در خياباني مي رفت . بهلول او را سر راه خود ديد و به صداي بلند گفت:
قيمت اين الاغ چند است؟
آن شخص گفت :
اين الاغ نيست ، بلکه قاطر است .
بهلول جواب داد:
از تو سئوال نکردم ، بلکه از قاطر پرسيدم.

..................................................................................

مرد فقيري به بهلول رسيد وگفت :
بدون پول در دنيا هيچ کاري نمي شود کرد.
بهلول در جواب گفت :
اشتباه مي کني : خيلي کارها با بي پولي مي توان انجام داد.
مرد فقير گفت :
مثلاً چه کاري؟
بهلول گفت :
قرض کردن!
.

.............................................................................
روزي بهلول از جاده اي با پاي پياده مي گذشت .
قاضي شهر که او را مي شناخت از او پرسيد:
مگر الاغت سقط شده است که تو تنها و پياده راه ميروي؟
بهلول گفت :
سقط شدن الاغم مهم نيست ، تو زنده باشي و يک موي تو به صد تا الاغ من مي ارزد..

.............................................................................

قاضي شهر بغداد فوت کرده بود و عده زيادي بدنبال جنازه تشييع مي کردند . شخصي از داخل جمعيت از بهلول پرسيد:
تشييع کنندگان در جلو تابوت قرار بگيرند بهتر است يا در عقب تابوت؟
بهلول جواب داد:
جلو تابوت يا عقب آن قرارگرفتن مهم نسيت و آنچه مهم است ، آنکه سعي کنند داخل تابوت قرار نگيرند.

......................................................................................
روزي بهلول در کنار کوچه روبروي آفتاب نشسته و تکان نمي خورد .
عده اي به او رسيدند و پرسيدند :
چرا روبروي آفتاب نشسته اي ؟
بهلول در جواب گفت:
برخلاف مردم که با فضولي کردن سر خود را گرم مي کنند، من مي خواهم با نور آفتاب خودم را گرم کنم

...............................................................................
روزي بهلول را بسيار ناراحت ديدند و از او پرسيدند ترا چه مي شود ؟
در جواب گفت :
از دست زنم بسيار ناراحت هستم .
گفتند:
مگر عقلت نمي رسد از عهده زن خود برآئي ؟
در جواب گفت :
عقلم مي رسد ،وليکن زورم نمي رسد!

......................................................................................
مرد ثروتمندي خواست بهلول را در جمعي مسخره کند . به بهلول گفت :
هيچ شباهتي بين من و تو هست ؟
بهلول گفت : آري.
دو چيز ما شبيه همديگر است .
آن مرد گفت :
آن دو چيز کدام است ؟
بهلول گفت :
يکي جيب من وکلّه تو ، که هر دو خالي است و ديگري جيب تو و کلّه من که هر دو پُر است.
.
.....................................................................................
بهلول را ديدند که هر روز در ساعتي معين با خود حرف مي زند.
از او سئوال کردند:
چرا با خود حرف مي زني ؟
بهلول گفت :
روزي يک ساعت با آدم حرف مي زنم.

......................................................................................
بهلول روزي پياده بر جاده اي عبور مي کرد.
در اين اثنا ديد موکب خليفه با جلال و جيروت تمام عبور مي کند.
خليفه که بهلول را کاملاً مي شناخت ، او را صدا کرد و گفت:
خيلي تعجب مي کنم که تو پياده راه مي روي ! الاغت کو.
بهلول فوراً گفت :
حضرت خليفه : دو سه روز قبل عمرش را به شما داد.

..............................................................................
شخصي خواست بهلول را درحضور جمعي مسخره کند دست در جيب کرده چاقوئي درآورد و بدست بهلول داد و گفت :
اين چيست ؟
بهلول فوراً جواب داد:
اين بچه ارّه است که دندان در نياورده
.
......................................................................................
روزي بهلول خر خود را برداشته و به ميدان مال فروشها برد تا بفروشد. شخصي رسيد و قيمت الاغ را از بهلول پرسيد.
بهلول در جواب گفت :
قيمت اين الاغ صد دينار است.
خريدار گفت :
پنجاه دينار خريدارم .
بهلول گفت :
پس نصف ديگر الاغ را به که بفروشم

...............................................................................
روزي بهلول با دوست شکارچي خود به شکار رفته بودند. دوست شکارچي او در بيابان تيري بطرف مرغي انداخت و تير بخطا رفت.
بهلول فوراً گفت : احسنت!
شکارچي با کمال عصبانيت به بهلول اعتراض کرد که : مرا مسخره مي کني ؟
بهلول گفت :
خير! ترا مسخره نکردم ، اين احسنت را به آن مرغ گفتم که به موقع پريد تا شکار نشود.

..............................................................................
شخصي از بهلول اسبش را به امانت خواست.
بهلول جواب داد:
اسب من سياه است.
آن شخص گفت :
براي سوار شدن ، سياه و سفيد فرقي نمي کند.
بهلول گفت :
براي اسب به امانت ندادن همين مقدار بهانه کافي است.

......................................................................................
مريضي از بهلول براي دفع مرضش سرکه هفت ساله خواست . بهلول گفت :
سرکه هفت ساله دارم ، ولي به کسي نمي دهم.
مريض پرسيد: چرا نمي دهي؟
بهلول در جواب گفت :
اگر مي خواستم بدهم، هفت سال نمي ماند.

..............................................................................
روزي خليفه به بهلول گفت :
چرا شکر خدا نمي کني ، بخاطر اينکه از روز اول حکومت من تا به امروز مرض طاعون دفع گرديده و کسي به اين مرض مبتلا نگشته است .
بهلول جواب داد :
خداوند عادل تر ار آن است که در يک زمان دو بلا بر ما نازل کند. چون هنوز تو زنده اي.

......................................................................................
روزي بهلول با خليفه سر يک سفره با همديگر غذا مي خوردند.
ناگهان خليفه در لقمه بهلول موئي ديد و گفت :
آن مو را از لقمه خود بگير .
بهلول لقمه را به زمين گذاشت و از سر سفره برخاست و در جواب گفت :
سر سفره کسي که به دست مهمان نگاه مي کند، نشستن ندارد و از مجلس خارج شد.

......................................................................................
بهلول روزي از کوچه اي مي گذشت ، شخصي از بام افتاد و بر گردن بهلول فرود آمد . شدّت ضربه به حدّي بود که مدتي بهلول با گردن شکسته در منزل بستري شد. دوستان او به ديدن و عيادتش مي آمدند و از او مي پرسيدند که حال شما چطور است.
بهلول در جواب مي گفت :
بد حالي و بد بختي از اين بيشتر چيست که ديگري از بام بيفتد و گردن من بشکند
.

ناناز Tuesday 17 February 2004 12:11PM

فردي از استاد خويش پرسيده بود :
اگر شيطان از جنس آتش است, آتش جهنم چگونه بر او تاثير ميگذارد و او را مي سوزاند؟
بهلول آنجا بود, از مجلس خارج شد و كلوخي آورد و با ضرب بر سر سوال كننده كوبيد, خون سر و كله مرد را برداشت

بهلول را نزد قاضي بردند.
قاضي پرسيد : چرا اينگونه كردي؟
بهلول : براي من هم سوال است كه كلوخ خاكي چگونه به انسان خاكي اينچنين تاثير گذاشته است؟

دوست ايراني . Tuesday 17 February 2004 03:18PM

روزي بهلول کفش نو پوشيده داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد.
در آن محل مردي را ديد که به کفش هاي او نگاه مي کند. فهميد که آن مرد طمع به کفش او دارد .
ناچار با کفش به نماز ايستاد .
آن دزد گفت :
با کفش نماز نباشد.
بهلول گفت :
اگر نماز نباشد کفش باشد
.

.......................................................................................

همسايه بهلول درِِ منزل او را کوبيده و تقاضاي ده عدد تخم مرغ قرضي کرد.
بهلول داخل منزل رفت و ده عدد تخم مرغ آورده و به همسايه بعنوان قرض داد.
همسايه گفت :
آقاي بهلول، مي خواستم خواهش کنم تخم مرغ روز به من بدهيد .
بهلول در جواب گفت :
تمام تخم مرغ هاي ما ـ تخم مرغ روز هستند، چون که مرغ هاي ما شبها مي خوابند و تخم نمي کنند
.
.
........................................................................................ شخصي به بهلول رسيده و در حضور جمعي از او پرسيد:
مي گويند چشم شما ( لوچ ) است و يکي را دوتا مي بيني .
بهلول جواب داد:
البته همينطور است، چون که شما را هم الساعه چهار پا مي بينم

.......................................................................................
روزي بهلول سر کسي را مشغول تراشيدن شد.
در حين کار، دستش لرزيد و سر آن شخص زخم برداشت.
آن مرد شروع کرد به داد و فرياد کردن ، که سر من را بريدي .
بهلول گفت : ساکت شو! سر بريده که حرف نمي زند.

..........................................................................................
شاعري که در حضور بهلول به ياوه سرائي مشغول بود، گفت :
مي خواهم اشعارم را به دروازه هاي شهر آويزان کنم.
بهلول در جواب گفت:
کسي چه مي داند که اين اشعار را شما سروده ايد ، مگر اينکه تو را هم با اشعارت به دروازه ها آويران کنند تا مردم بدانند که اين اشعار را شما گفته ايد
.

..........................................................................................
روزي خليفه هارون الرشيد و جمعي از درباريان به شکار رفته بودند ، بهلول هم با آنها بود.
در شکارگاه ، آهويي نمودار شد و خليفه تيري بسوي آهو انداخت ، ولي به شکار نخورد.
بهلول گفت :
احسنت !
خليفه غضبناک شده و گفت :
مرا مسخره مي کني ؟
بهلول گفت :
احسنت من به آهو بود که خوب فرار کرد.

.
........................................................................................

يکي از مستخدمين خليفه هارون الرشيد ، ماست خورده بود و قدري ماست به ريشش چسبيده بود.
بهلول از او سئوال کرد:
چه خورده اي؟
مستخدم با تمسخر گفت :
کبوتر خورده ام .
بهلول جواب داد:
قبل از آنکه بگويي من مي دانستم .
مستخدم پرسيد:
از کجا مي دانستي ؟
بهلول گفت :
چون فضله آن بر ريشت پيدا بود
.
.
.........................................................................................
مردي زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال کرد:
ميل دارم شيطان را ببينم.
بهلول گفت :
اگر آئينه در خانه نداري ، درآب زلال نگاه کن ،
شيطان را خواهي ديد
.

.........................................................................................
از بهلول سئوال کردند که حضرت لوط پيغمبر ،از چه قومي بود؟
گفت:
از اسمش پيداست که پيغمبر الوات و اراذل بوده است .
گفتند:
چرا چنين جسارتي به پيغمبر خدا مي کني؟
گفت :
به خود پيغمبر جسارتي نشده ، قومش را مي گويم و دروغ هم نگفتم
.
........................................................................................

شخص به نزد خليفه هارون الرشيد آمد و ادعاي دانستن علم نجوم کرد.
بهلول در آن مجلس حاضر بود و اتفاقاً آن منجم کنار بهلول قرار گرفت .
بهلول از او سئوال کرد:
آيا مي تواني بگويي در همسايگي تو چه کسي نشسته ،آن مرد گفت :
نمي دانم .
بهلول گفت :
تو که همسايه ات را نمي شناسي ، چطور از ستاره هاي آسمان خبر مي دهي ؟
آن مرد از حرف بهلول جا خورده و مجلس را ترک کرد
.

.......................................................................................[
روزي خليفه هارون الرشيد باتفاق بهلول به حمام رفت .
خليفه از شوخي از بهلول سئوال کرد :
اگر من غلام بودم ، چند ارزش داشتم ؟
بهلول جواب داد:
پنجاه دينار.
خليفه غضبناک شده ، گفت :
ديوانه ، فقط لنگي که به خود بسته ام پنجاه دينار ارزش دارد .
بهلول جواب داد:
من هم فقط لنگ را قيمت کردم ،وگرنه خليفه ارزشي ندارد
.!!

.........................................................................................

روزي هارون الرشيد امر کرد که تا جايزه اي به بهلول بدهند . چون جايزه را به او دادند نگرفت ، او را رد کرد وگفت :
اين مال را به اشخاصي بدهيد که ار آنها گرفته ايد و اگر اين مال را به صاحبش برنگردانيد ، هر آئينه روزي خواهد رسيد که از خليفه مطالبه شود، ولي در آن روز دست خليفه خالي و چاره اي جز ندامت و پشيماني ندارد.
هارون از شنيدن اين کلمات بر خود لرزيد و به گريه افتاد وگفتار بهلول را تصديق کرد
.
.
.......................................................................................
روزي وزير به بهلول گفت :
خليفه تو را امير و حاکم بر سگ و خروس و خوک نموده است.
بهلول جواب داد:
پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه که رعيت مني.
همراهان وزير همه به خنده افتادند ، وزير از جواب بهلول منفعل وخجل گرديد
.
.
........................................................................................

دوست ايراني . Tuesday 17 February 2004 03:25PM

مختصري راجع به بهلول

ابووهاب بن عمرو متخلص به بهلول به سال 806 ميلادی در کوفه به دنيا آمد و در روزگار هارون الرشيد ـ از خلفای سختگير و مستبد عباسی زيست. امام موسی کاظم در همان زمان در کوفه زندگی می کرد و به روايت مورخان شيعه هارون از او وحشت داشت و او را خطری برای حکومت خود می پنداشت. پس مجلسی آراست و دانشمندان و خردمندان و از جمله بهلول را فراخواند و در اين مجلس امام موسی کاظم را به شورشگری متهم کرد و از حاضران خواست که حکم قتل او را صادر کنند. بهلول و دو تن ديگر سر باز زدند از فرمان خليفه؛ و امام موسی کاظم که چنين ديد به بهلول حکم کرد که خود را به ديوانگی بزند. می گويند بهلول عالم بود و ديوانه نبود و جنون در واقع نقاب بود و گريزگاه بود از آن مهلکه. می گويند در روزگار هارون مخالفان سه راه در پيش داشتند: جلای وطن. جمل (در مفهوم کوه و سر به کوه و بيابان گذاشتن) و جنون. بهلول جنون را به جلای وطن و آوارگی ترجيح داد و در کوفه ماند و چون ديوانه بود يا خود را به ديوانگی زده بود و به ديوانگی اشتهار داشت آزار نديد. پيش از آن اما بهلول از متنفذان و متمولان کوفه به شمار می آمد. اما ديری نپاييد که از آن همه ثروت و نفوذ اجتماعی چيزی باقی نماند و فقير شد و حتی روايت می کنند که با لباسی ژنده و پاره مانند گدايان در محله های کوفه سرگردان بود. هر چه بود، اين را قطعا می دانيم که مردی بود خوش سخن و طناز و در پاسخ درنمی ماند. از حاضرجوابی او حکايت ها روايت می کنند. همه به طنز. پس با اين تفاصيل می بينيم ابووهاب در کانون استبداد و انشقاق و دوگانگی زيست و چون زندگی در آن شرايط برای او ممکن نبود و چون مجبور بود انتخاب کند، جنون را برگزيد و با طنز و زبانی گزنده سختی زندگی را برای خود آسان کرد و توانست بار هستی را بر دوش کشد و از اين نظر بهلول در اين مفهوم حتی معاصر زمانهء ماست و راهی که او رفت، همچنان رهروان بسيار دارد.

دوست ايراني . Wednesday 18 February 2004 11:01PM

تا تو را بينم همه


در «تذكره الاولياء» عطار حكايت تاثيرگذاري درباره ي حسن بصري، از زهاد مشهور، نقل شده كه از اين قرار است:
[از حسن بصري] پرسيدند كه: «تو را هرگز [وقت] خوش بود؟» گفت: روزي بر بام بودم. زن همسايه با شوهر مي گفت كه: «قريب پنجاه سال است تا در خانه ي توام، اگر بود و اگر نبود، صبر كردم در گرما و سرما، و زيادتي نطلبيدم و نام و ننگ[= آبرو] تو نگاه داشتم و از تو به كس گله نكردم. اما بدين يك چيز تن در ندهم كه بر سر من ديگري گزيني. اين همه براي آن كردم تا تو را بينم همه، نه آن كه تو ديگري را بيني. امروز به ديگري التفات مي كني؟ اينك به تشنيع [= رسوا ساختن] دامن امام مسلمانان گيرم.»
حسن [بصري] گفت: مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه شد. طلب كردم تا آن را در قرآن نظير يابم. اين آيت يافتم: «ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء». همه گناهانت عفو كردم. اما اگر به گوشه ي خاطر به ديگري ميل كني و با خداي عز و جل شرك آوري، هرگزت نيامرزم.

دوست ايراني . Sunday 7 March 2004 08:56PM

سئوال و جواب

براي قطع جريان برق چه بايد كرد؟
بايد قبض آن را پرداخت نكرد!

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارند؟
چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه!

چرا مار نمي‌تواند به مسافرت برود؟
چون دست ندارد كه براي خداحافظي تكان دهد!

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟
دندان مصنوعي!

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟
وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند!

اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟
بيضي!

اگر كسي قلبش ايستاده بود چه مي‌كنيد؟
برايش صندلي مي‌گذاريم!

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟
چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد!

چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟
چون ظاهرا چاره ديگري ندارد!

چرا دو دوتا مي‌شود پنج تا؟
چون علم پيشرفت كرده!

اختراعی كه برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟
غلط كردم ببخشيد!

خط وسط قرص براي چيه؟
براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره!

مجنون الحسين Monday 8 March 2004 12:30AM

خيلي جالب بود خسته نباشيد

سینا 555 Monday 8 March 2004 02:15AM

سلام

دوست ايراني دست شما درد نكنه.مكيف شديم با بهلول;)

راستي چرا تك تك داستانهاي بهلول را نمينويسيد اينطوري تعداد پست هاي شما هم زياد ميشه!;):p شوخي!!

موفق باشيد

دوست ايراني . Monday 8 March 2004 04:52AM

روزي بهلول در مجلس «محمد بن سليمان عباسي»، پسر عموي هارون‎الرشيد حاضر بود و يكنفر از علماء اهل تسنن بنام «عمر بن عطاء العدوي» كه از اولاد عمر بن خطاب بود نيز در مجلس حضور داشت.
«عمر بن عطاء العدوي» از والي اذن خواست تا با بهلول مشغول مباحثه و مذاكره شود، آنگاه از بهلول پرسيد: «حقيقت ايمان چيست؟»
بهلول گفت:
«قال مولانا الصادق ـ عليه‎السّلام ـ: ألايمانُ عَقْدٌ بِالْقَلْبِ وَ قَولٌ باللّسانِ وَ عَمَلٌ بالْجوارحِ وَ الأركانِ»
يعني:«ايمان عبارت است از عقيدة قلبي و گفتن با زبان و عمل كردن با اعضاء و جوارح.»عمر گفت: «از اينكه گفتي «قال مولانا الصّادق» معلوم مي‎شود كه غير از جعفر بن محمد ديگر هيچ كس صادق و راستگو نيست، چون تو لقب صادق را اختصاص به او دادي.» بهلول گفت: «اين اشكال اول به جدّ تو «عمر بن الخطاب» وارد است كه به رفيقش ابوبكر لقب «صدّيق» داد. مگر در زمان او كسي ديگر راستگو نبود؟»
عمر بن عطاء گفت: «نه، در آن زمان تنها كسي كه راستگو بود فقط ابوبكر بود!»
بهلول گفت: «دروغ مي‎گويي، زيرا خداوند در كلام مجيدش مي‎فرمايد:
«والَّذينَ آمَنوا بِاللهِ وَ رُسُلِهِ أولئكَ هم الصدّيقونَ»(سورة حديد آيه 19)
يعني: «آنچنان كساني كه ايمان به خداوند و پيامبران او آورده‌اند، آنها همه، صدّيق مي‎باشند.»

پس با اين همه مؤمني كه در زمان ابوبكر بودند چطور مي‎شود فقط صديقيّت را به ابوبكر اسناد داد؟

عدوي گفت: «او را صدّيق مي‎گفتند براي آنكه او اول كسي بود كه به پيامبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ ايمان آورد.»

بهلول گفت: «اين جواب تو از دو جهت باطل است‌،‌ هم از جهت لغت، زيرا لغتاً به كسي كه اول به كسي ايمان آورد صدّيق نمي‎گويند و هم از اين جهت باطل است كه به شهادت تمام مسلمين، ابوبكر اول كسي نبوده كه اسلام آورده، بلكه اسلام او را در مرتبة پنجم يا هفتم گفته‎اند.»

«عمر بن علاء عدوي» ديد، الان است كه آبروي او در مجلس ريخته شود، لذا خلط در مباحثه كرد و از بهلول پرسيد: «از امام زمانت بگو.»

بهلول گفت:

«إمامي مَنْ سبَّح في كَفِّهِ الحِصي وَ كَلَّمَهُ الذّئبُ اذا عَوي و رُدَّت الشَّمْسُ لَهُ بَيْنَ الَمَلاءِ وَ أوجَبَ الرَّسولُ عَليَ الخَلْقِ لهُ الوَلا، فذْلكَ إمامي و إمامُ الْبرّياتِ»(روضات الجنات جلد2 ص154)


يعني: «امام من كسي است كه سنگ ريزه در دست او تسبيح مي‎كند و گرگ با او سخن مي‎گويد و خورشيد در ما بين مردم پس از غروب كردن بخاطر او دوباره طلوع مي‎كند و ولايت او را پيغمبر ـ صلي‎الله عليه و آله ـ در ميان مردم بارها تصريح كرده و جميع صفات پسنديده در او مجتمع و از جميع صفات رذيله مبرّا است، آن شخص، امام من و امام تمام مردم است.» عمر عدوي گفت: «واي بر تو اي بهلول! اميرالمؤمنين هارون را تو، امام خويش نمي‎داني؟»

بهلول گفت: «واي بر تو اي ملعون! تو مي‎گويي هارون از اين اوصاف كه بر شمردم خالي است؟ پس تو دشمن خليفه‎اي و به دروغ او را خليفه
مي‎خواني.»

«محمد بن سليمان عباسي» از مناظرة بهلول خنده‎اش گرفت و او را تحسين كرد و به عمر عدوي گفت: «رسوا شدي، ديگر حرف نزن» و او را از مجلس بيرون كرد و آنگاه با بهلول در امر خلافت صحبت كرد و بهلول حقانيّت علي ـ عليه‎السّلام ـ را به او اثبات كرد

دوست ايراني . Friday 12 March 2004 09:08AM

بهلول و صاحب خانه

آورده اند كه كه بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنايي نداشت براي مدتي كمي اتاقي اجاره نمود ولي آن اطاق از بس كهنه ساز و مخروبه بود بمحض وزش باد يا باراني تير هايش صدا مي كرد بهلول پيش صاحب خانه رفته وگفت اطاقي كه به من داده ايد بي اندازه خطر ناك است زيرا به محض وزش مختصر بادي صدا از سقف ديوارش شنيده
مي شود.
صاحب خانه كه مرد شوخي بود در جواب بهلول گفت عيبي ندارد البته مي دانيد كه تمام موجودات به موقع حمد وتسبيح خداي را مي گويند و اين صداي تسبيح و حمد اطاق است

بهلول گفت: صحيح است ولي چون تسبيح و تحليل موجودات به سجده منجر مي شود من از ترس سجده اطاق خواستم زودتر فكري بنمايم.

دوست ايراني . Tuesday 16 March 2004 02:01PM

از ارنست همينگوي مي پرسند:
آيااين موضوع صحت دارد که اگر گربه اي کسي را تعقيب کند بد شانسي مي آورد؟
ارنست همينگوي گفت بستگي دارد که شما يک آدم باشيد يا موش !

شيدا Tuesday 16 March 2004 03:12PM

ماماني يه پيشنهاد :
لطيفه هاي زياد رو پشت سر هم و يكباره ننويسيد من چشمم خسته ميشه اون جوري تنوعم ميشه كه رنگارارنگ بنويسيد
راجبش فكر كنيد.

دوست ايراني . Tuesday 16 March 2004 03:23PM

راست ميگي شيدا جون حق با شماست ميرم يک ويرايشش مي کنم

شيدا Wednesday 17 March 2004 10:03PM

مرسي , ماماني عيدت مبارك!
ميگم ماماني عيد كه ميشه ياد يه چيزي مي اوفتم تو چي:





































































عيدي !
عيدي ميخواييييييييييييييييييم!!!


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 11:10PM مي‌باشد.

© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند