بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
عبدالعلی69 به سرنگار شیطان پرست ملحد مشرکِ مدعی مبارزه با شیطان وشرک ! پاسخ داد.
"
پست 291

نقل قول:
در اصل توسط ..................asad39 نوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif
همانطور که گفتم، خدا کتاب قرآن نازل فرموده است که براساس آن باید عمل کرد. مگر قرار نیست که قرآن معیار باشد. پس اگر یکی از گفته های نماز، قرآن را زیر پا بگذارد، قطعا از طرف شیطان وارد شده است.
کدام قسمت نماز بوهم شما مخالف قران است ؟
"

5 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم

یا علی
نَظَرَ ( یعنی علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام ) إلَي النّاسِ في يَوْمِ فِطْرٍ يَلْعَبُونَ وَ يَضْحَکونَ فَقالَ لأصْحابِهِ وَ الْتَفَتَ إلَيْهِمْ إنَّ اللَه عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْماراً لِخَلْقِهِ ......

امام رضا علیه السّلام روز عيد فطر به مردمی برخوردند که به کارهای بيهوده مشغول ، و سرگرم بازی و خنده بودند .
حضرت با ديدن ايشان رو به أصحاب خود کرد و فرمود همانا خداوندِ صاحب عزّت و جلال ماه رمضان را ميدان مسابقه ای برای بندگانش آفريد تا در اين ماه با پيروی از خداوند به سوی بهشت پيشي گيرند . پس گروهی پيشی گرفتند و به پيروزی دست يافتند و کسانی ديگر باز ماندند و محروم گشتند .
شگفتا از کسی که سرگرم خنده و بازی است ، در روزی که نيکوکاران ثواب و أجر می برند و کوتاهی ورزندگان محروم مي شوند .
به خدا قسم اگر پرده و حجاب ها کنار رود ، هر آينه نيکوکار به کردار نيک خود و گناهکار به گناهش مشغول می شود .

کافی ۴ / ۱۸۱ ، ابواب السفر ، باب النوادر ، حدیث ۵ .

أمیر المؤمنین علیّ‌ بن ‌أبی‌ طالب علیه السّلام در روز عید فطر خطبه ایراد کرده و فرمودند ؛
ای مردم همانا این روز ، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش می‌گیرند و بدکاران زیان می‌بینند ، و شباهت بسیاری به روز رستاخیز دارد . پس با بیرون ‌آمدن از خانه‌هایتان به سوی مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که از گورهایتان به سوی پروردگارتان بیرون می‌آیید ، و از ایستادن در مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که در پیشگاه پروردگارتان می‌ایستید و از بازگشتن به سوی خانه‌هایتان ، آن روزی را یاد آورید که به خانه‌های خود در بهشت باز می‌گردید .
ای بندگان خدا کمترین چیزی که برای مردان و زنان روزه‌گیر می‌باشد ، این است که در روز آخر ماه رمضان فرشته‌ای آنان را ندا می‌دهد بشارت بادا بر شما ای بندگان خدا که خداوند گناهان گذشته شما را بخشود پس مواظب باشید که از این پس چه می‌کنید .

تنبیه‌الخواطر ۲ /۱۵۷ .

امام باقر علیه‌السّلام از رسول خدا صلّی الله علیه و آله روایت می‌کند که فرمود ؛

هنگامیکه روز اول ماه شوّال ( عید فطر ) فرا می‌رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می‌دهد ای مؤمنین ، بشتابید به سوی جایزه‌هایتان . آن‌گاه امام باقر علیه‌السّلام رو به جابر کرد و فرمود ای جابر ، جوایز خدا ، مثل جایزه‌های پادشاهان نیست ، امروز ، روز جایزه‌هاست .

وسائل‌الشیعة ۷ / ۴۸۰ .

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام دربارهٔ عید فطر فرمودند ؛
إنَّما هُوَ عِیدٌ لِمَن قَبِلَ اللهُ صِیامَهُ و شَكَرَ قِیامَهُ .

امروز عید كسی است كه خداوند روزه‌‏اش را پذیرفته و شب‌زنده‌‏داری‌‏اش را سپاس گزارده است .

نهج‌البلاغة / حكمت ۴۲۸ .

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الإِمَامِ الباقِرِ صلوات الله علیه قَالَ ؛
مَا مِنْ عِیدٍ لِلْمُسْلِمِینَ أَضْحًى وَ لَا فِطْرٍ ، إِلَّا وَ هُوَ یَتَجَدَّدُ فِیهِ لآِلِ مُحَمَّدٍ حُزْنٌ ، قُلْتُ فَلِمَ ؟ قَالَ لِأَنَّهُمْ یَرَوْنَ حَقَّهُمْ فِی یَدِ غَیْرِهِم .

از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود ؛
هیچ عیدى براى مسلمین پیش نمى ‏آید چه قربان و چه فطر ، مگر آن که در آن براى آل محمّد صلوات الله علیهم حزن و اندوه تجدید مى ‏شود . راوی مى‏ گوید عرضه داشتم براى چه ؟ حضرت فرمودند چون مى‏ بینند که حقّشان در دست دیگران است .

کافی ۴ / ۱۶۹ ، حدیث ۲ .

مرحوم علامه مجلسی رحمَهُ الله ذیل روایت مینویسد ؛
حزن و اندوه آل محمّد علیهم السّلام به علّت محبّت مقام و ریاست طلبی نیست ، بلکه به جهت دلسوزی بر أمّت است ، زیرا مردم را می‌بینند که در سرگردانی و گمراهی به سر می‌برند ، و امکان هدایت آنان وجود ندارد .

بحار الأنوار ۹۱ / ۱۳۵ .

"

8 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار حلول ماه شوال وعید سعید فطر بر روزدارن محب آل الله تهنیت پاسخ داد.
"
یا علی
نَظَرَ ( یعنی علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام ) إلَي النّاسِ في يَوْمِ فِطْرٍ يَلْعَبُونَ وَ يَضْحَکونَ فَقالَ لأصْحابِهِ وَ الْتَفَتَ إلَيْهِمْ إنَّ اللَه عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْماراً لِخَلْقِهِ ......

امام رضا علیه السّلام روز عيد فطر به مردمی برخوردند که به کارهای بيهوده مشغول ، و سرگرم بازی و خنده بودند .
حضرت با ديدن ايشان رو به أصحاب خود کرد و فرمود همانا خداوندِ صاحب عزّت و جلال ماه رمضان را ميدان مسابقه ای برای بندگانش آفريد تا در اين ماه با پيروی از خداوند به سوی بهشت پيشي گيرند . پس گروهی پيشی گرفتند و به پيروزی دست يافتند و کسانی ديگر باز ماندند و محروم گشتند .
شگفتا از کسی که سرگرم خنده و بازی است ، در روزی که نيکوکاران ثواب و أجر می برند و کوتاهی ورزندگان محروم مي شوند .
به خدا قسم اگر پرده و حجاب ها کنار رود ، هر آينه نيکوکار به کردار نيک خود و گناهکار به گناهش مشغول می شود .

کافی ۴ / ۱۸۱ ، ابواب السفر ، باب النوادر ، حدیث ۵ .

أمیر المؤمنین علیّ‌ بن ‌أبی‌ طالب علیه السّلام در روز عید فطر خطبه ایراد کرده و فرمودند ؛
ای مردم همانا این روز ، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش می‌گیرند و بدکاران زیان می‌بینند ، و شباهت بسیاری به روز رستاخیز دارد . پس با بیرون ‌آمدن از خانه‌هایتان به سوی مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که از گورهایتان به سوی پروردگارتان بیرون می‌آیید ، و از ایستادن در مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که در پیشگاه پروردگارتان می‌ایستید و از بازگشتن به سوی خانه‌هایتان ، آن روزی را یاد آورید که به خانه‌های خود در بهشت باز می‌گردید .
ای بندگان خدا کمترین چیزی که برای مردان و زنان روزه‌گیر می‌باشد ، این است که در روز آخر ماه رمضان فرشته‌ای آنان را ندا می‌دهد بشارت بادا بر شما ای بندگان خدا که خداوند گناهان گذشته شما را بخشود پس مواظب باشید که از این پس چه می‌کنید .

تنبیه‌الخواطر ۲ /۱۵۷ .

امام باقر علیه‌السّلام از رسول خدا صلّی الله علیه و آله روایت می‌کند که فرمود ؛

هنگامیکه روز اول ماه شوّال ( عید فطر ) فرا می‌رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می‌دهد ای مؤمنین ، بشتابید به سوی جایزه‌هایتان . آن‌گاه امام باقر علیه‌السّلام رو به جابر کرد و فرمود ای جابر ، جوایز خدا ، مثل جایزه‌های پادشاهان نیست ، امروز ، روز جایزه‌هاست .

وسائل‌الشیعة ۷ / ۴۸۰ .

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام دربارهٔ عید فطر فرمودند ؛
إنَّما هُوَ عِیدٌ لِمَن قَبِلَ اللهُ صِیامَهُ و شَكَرَ قِیامَهُ .

امروز عید كسی است كه خداوند روزه‌‏اش را پذیرفته و شب‌زنده‌‏داری‌‏اش را سپاس گزارده است .

نهج‌البلاغة / حكمت ۴۲۸ .

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الإِمَامِ الباقِرِ صلوات الله علیه قَالَ ؛
مَا مِنْ عِیدٍ لِلْمُسْلِمِینَ أَضْحًى وَ لَا فِطْرٍ ، إِلَّا وَ هُوَ یَتَجَدَّدُ فِیهِ لآِلِ مُحَمَّدٍ حُزْنٌ ، قُلْتُ فَلِمَ ؟ قَالَ لِأَنَّهُمْ یَرَوْنَ حَقَّهُمْ فِی یَدِ غَیْرِهِم .

از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود ؛
هیچ عیدى براى مسلمین پیش نمى ‏آید چه قربان و چه فطر ، مگر آن که در آن براى آل محمّد صلوات الله علیهم حزن و اندوه تجدید مى ‏شود . راوی مى‏ گوید عرضه داشتم براى چه ؟ حضرت فرمودند چون مى‏ بینند که حقّشان در دست دیگران است .

کافی ۴ / ۱۶۹ ، حدیث ۲ .

مرحوم علامه مجلسی رحمَهُ الله ذیل روایت مینویسد ؛
حزن و اندوه آل محمّد علیهم السّلام به علّت محبّت مقام و ریاست طلبی نیست ، بلکه به جهت دلسوزی بر أمّت است ، زیرا مردم را می‌بینند که در سرگردانی و گمراهی به سر می‌برند ، و امکان هدایت آنان وجود ندارد .

بحار الأنوار ۹۱ / ۱۳۵ .



"

8 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
"
یا علی
نَظَرَ ( یعنی علیّ بن موسی الرّضا علیه السّلام ) إلَي النّاسِ في يَوْمِ فِطْرٍ يَلْعَبُونَ وَ يَضْحَکونَ فَقالَ لأصْحابِهِ وَ الْتَفَتَ إلَيْهِمْ إنَّ اللَه عَزَّوَجَلَّ خَلَقَ شَهْرَ رَمَضانَ مِضْماراً لِخَلْقِهِ ......

امام رضا علیه السّلام روز عيد فطر به مردمی برخوردند که به کارهای بيهوده مشغول ، و سرگرم بازی و خنده بودند .
حضرت با ديدن ايشان رو به أصحاب خود کرد و فرمود همانا خداوندِ صاحب عزّت و جلال ماه رمضان را ميدان مسابقه ای برای بندگانش آفريد تا در اين ماه با پيروی از خداوند به سوی بهشت پيشي گيرند . پس گروهی پيشی گرفتند و به پيروزی دست يافتند و کسانی ديگر باز ماندند و محروم گشتند .
شگفتا از کسی که سرگرم خنده و بازی است ، در روزی که نيکوکاران ثواب و أجر می برند و کوتاهی ورزندگان محروم مي شوند .
به خدا قسم اگر پرده و حجاب ها کنار رود ، هر آينه نيکوکار به کردار نيک خود و گناهکار به گناهش مشغول می شود .

کافی ۴ / ۱۸۱ ، ابواب السفر ، باب النوادر ، حدیث ۵ .

أمیر المؤمنین علیّ‌ بن ‌أبی‌ طالب علیه السّلام در روز عید فطر خطبه ایراد کرده و فرمودند ؛
ای مردم همانا این روز ، روزی است که در آن نیکوکاران پاداش می‌گیرند و بدکاران زیان می‌بینند ، و شباهت بسیاری به روز رستاخیز دارد . پس با بیرون ‌آمدن از خانه‌هایتان به سوی مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که از گورهایتان به سوی پروردگارتان بیرون می‌آیید ، و از ایستادن در مصَلّایتان ، به یاد آن روزی افتید که در پیشگاه پروردگارتان می‌ایستید و از بازگشتن به سوی خانه‌هایتان ، آن روزی را یاد آورید که به خانه‌های خود در بهشت باز می‌گردید .
ای بندگان خدا کمترین چیزی که برای مردان و زنان روزه‌گیر می‌باشد ، این است که در روز آخر ماه رمضان فرشته‌ای آنان را ندا می‌دهد بشارت بادا بر شما ای بندگان خدا که خداوند گناهان گذشته شما را بخشود پس مواظب باشید که از این پس چه می‌کنید .

تنبیه‌الخواطر ۲ /۱۵۷ .

امام باقر علیه‌السّلام از رسول خدا صلّی الله علیه و آله روایت می‌کند که فرمود ؛

هنگامیکه روز اول ماه شوّال ( عید فطر ) فرا می‌رسد ، منادی از سوی خداوند ندا می‌دهد ای مؤمنین ، بشتابید به سوی جایزه‌هایتان . آن‌گاه امام باقر علیه‌السّلام رو به جابر کرد و فرمود ای جابر ، جوایز خدا ، مثل جایزه‌های پادشاهان نیست ، امروز ، روز جایزه‌هاست .

وسائل‌الشیعة ۷ / ۴۸۰ .

أمیرالمؤمنین علیه‌السّلام دربارهٔ عید فطر فرمودند ؛
إنَّما هُوَ عِیدٌ لِمَن قَبِلَ اللهُ صِیامَهُ و شَكَرَ قِیامَهُ .

امروز عید كسی است كه خداوند روزه‌‏اش را پذیرفته و شب‌زنده‌‏داری‌‏اش را سپاس گزارده است .

نهج‌البلاغة / حكمت ۴۲۸ .

عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الإِمَامِ الباقِرِ صلوات الله علیه قَالَ ؛
مَا مِنْ عِیدٍ لِلْمُسْلِمِینَ أَضْحًى وَ لَا فِطْرٍ ، إِلَّا وَ هُوَ یَتَجَدَّدُ فِیهِ لآِلِ مُحَمَّدٍ حُزْنٌ ، قُلْتُ فَلِمَ ؟ قَالَ لِأَنَّهُمْ یَرَوْنَ حَقَّهُمْ فِی یَدِ غَیْرِهِم .

از امام باقر علیه السّلام نقل شده که فرمود ؛
هیچ عیدى براى مسلمین پیش نمى ‏آید چه قربان و چه فطر ، مگر آن که در آن براى آل محمّد صلوات الله علیهم حزن و اندوه تجدید مى ‏شود . راوی مى‏ گوید عرضه داشتم براى چه ؟ حضرت فرمودند چون مى‏ بینند که حقّشان در دست دیگران است .

کافی ۴ / ۱۶۹ ، حدیث ۲ .

مرحوم علامه مجلسی رحمَهُ الله ذیل روایت مینویسد ؛
حزن و اندوه آل محمّد علیهم السّلام به علّت محبّت مقام و ریاست طلبی نیست ، بلکه به جهت دلسوزی بر أمّت است ، زیرا مردم را می‌بینند که در سرگردانی و گمراهی به سر می‌برند ، و امکان هدایت آنان وجود ندارد .

بحار الأنوار ۹۱ / ۱۳۵ .


"

8 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار حلول ماه شوال وعید سعید فطر بر روزدارن محب آل الله تهنیت پاسخ داد.
"
حلول ماه شوال وعید سعید فطر بر روزدارن محب آل الله تهنیت
یا علی
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار قران كريم مهجور است يعني چه ؟ پاسخ داد.
" یا علی "

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"

أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 685
حق را مى‏پذيرد و اين پيمانى است كه خدا در آفرينش او ثبت كرده است. از مجلسى - قوله‏ «حُنَفاءَ لِلَّهِ» اشاره است به قول خدا در سوره حج: «كناره گيريد از پليدى، از بتها و كناره گيريد از گفتار ناحق، راست رو باشيد براى خدا، به او شرك نورزيد» يعنى بر كنار باشيد از پليدى كه همان بتها است چنانچه كناره شود از نجاست و هر افتراء، و از امام صادق است كه رجس از اوثان شطرنج است و قول زور خناء است.
طبرسى گويد: «حُنَفاءَ لِلَّهِ» يعنى بر راه راست طبق دستور خدا رو گردان از دين‏هاى ديگر و «غَيْرَ مُشْرِكِينَ» يعنى حاجيان با اخلاص مسلمان و موحد كه در تلبيه ديگرى را شريك نسازند.
و اراهم نفسه، يعنى به نمودن از راه عقل بدان روشنى كه ديدار چشم دارد تا شناسائى او در آنها بپايد و به جا ماند.
و لئن سألتهم، يعنى اگر از كفار مكه بپرسى چنانچه مفسرين گفته‏اند يا آنكه از هر كسى بپرسى چنانچه از اين خبر بر آيد و روشن‏تر باشد.
در پاسخ گويند خدا است، چون منش خدا شناسانى خدا را دارند، يا به قول بيضاوى براى آنكه دليل آن به اندازه‏اى روشن است كه مانع است از اسناد آفرينش به ديگرى، و مشهور اين است كه كفار قريش منكر نبودند كه صانع، خدا است، بلكه بتها را مى‏پرستيدند براى آنكه شفيع آنها باشند نزد خدا، و ظاهرِ خبر اين است كه هر كافرى در طبع خود بى‏تعصب و تقليد و هواپرستى به اين حقيقت معترف است چنانچه اخبار بسيارى به آن دلالت دارند. از مجلسى - يقطين بن موسى از دعات بنى عباس بود در آغاز دولتشان و از مخصوصان آنها بود، شيخ در فهرست گفته: على بن يقطين ثقه جليل القدرى است و نزد امام كاظم مقام بزرگى داشته و در طائفه شيعه بلند قدر است، تا آنكه گويد: اين خبر و خبرى كه در باب‏
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 686
كراهيت توقيت گذشت دلالت دارند كه خودِ يقطين خوب نبوده و از آستانِ ائمه منحرف بوده و گويا امام صادق بر يقطين و اولادش نفرين كرده و لعن فرستاده و پسرش على از آن ترسان و نگران بوده و امام به او پاسخ داده كه اثر نفرين و لعن به مؤمن در صلب كافر نرسد. از بيضاوى- اسلام زيور روح انسان است چنانچه برخى رنگ‏ها زينتِ تنِ انسان و چيزهاى ديگر است. از مجلسى - اين روايت دلالت دارد كه ايمان از طرف خدا است و بندگان را در آن كار و اختيارى نيست و همانا مكلفند به ترك انكار در ظاهر و اخراج تعصب و اغراض باطله از دل يا به همراه كوشش مختصرى و نيز ممكن است مخصوص به شناختن صانع باشد، و يا منظور حد كمال معرفت باشد و گفتار مفصلى در اين باره گذشت در باب بيان و تعريف. از مجلسى - اكثر مفسرين كلمه تقوى را به توحيد تفسير كرده‏اند كه بدان از عذاب خدا پرهيز شود، و تفسير امام اظهر است زيرا همه عقائد ايمانيه در پرهيز از عذاب دخالت دارند و صرف كلمه توحيد كافى نيست. از شيخ بهائى - مقصود از نيت درست اين است كه دل به طاعت دهد و چيزى را جز رضاى خداى سبحان ملاحظه نكند، نه مانند كسى كه بنده خود را آزاد كند و با قصد قربت خلاصى از هزينه و بد رفتارى او را هم ضميمه نمايد يا در حضور مردم صدقه دهد براى ثواب خدا و ثناى مردم با هم كه اگر تنها بود بمجرد قصد ثواب صدقه نمى‏داد گرچه بمجرد خودنمائى هم صدقه ندهد و نه چون كسى كه نماز و صدقه ورد و عادت او شده است. از مجلسى - سبب تلاوت اين آيه آگاه كردن بر اين است كه هر كه عبادت و كوششش براى خدا باشد و مطابق دستور حق، خدا
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 687
عيب دنيا را به او بنمايد و از آن روگردان گردد و بسبب زهد خود عزيز گردد، زيرا خوارى دنيا براى دل دادن و جستن آن است و هر كه به هوس عبادت كند خدا دلش را از عيوب دنيا كور كند و بسبب رغبت در آن خوار گردد و بدعت‏گذاران هميشه خوار و زبونند و خدا آنها را گوساله پرست خوانده است. از طبرسى - حل طيبات و حرمت خبائث، يعنى هر لذت بخش نيكى را بر ايشان حلال كرده و هر كار زشت و هر چه نفرت انگيز است حرام كرده.
وضع اصر، يعنى تكليف‏هاى سنگينى كه يهود داشتند ملغى شد زيرا در آنها توبه اين بود كه همديگر را بكشند و توبه اين امت بمحض ندامت است.
وضع اغلال، مقصود پيمان‏هائى بود كه بر عهده داشتند و برخى اغلال را به تكاليف سخت تفسير كرده‏اند چون توبه به قتل و بريدن گوشت تن براى رفع نجاست و حرمت هر كارى در روز شنبه و حرمت رگ و پيه ذبيحه و بريدن عضوِ خطا كار و وجوب قصاص و عدم جواز اخذ ديه.
مُفَصَّل- سوره‏هاى پس از حواميم است تا آخر قرآن كه كوتاهند و با بسم اللَّه از جدا جدا هستند.
مقصود از تكليف سخت مخصوص به او استقامت در جهاد است زيرا ثابت شده است كه آن حضرت در جبهه جنگ احد و حنين پس از فرارِ يارانش استقامت كرد و نام خود را اعلام نمود و از چيزى نهراسيد و شمشير برهنه بر او نازل شد كنايه از اينكه نبايد دست از جهاد بر دارد. از مجلسى - در شرح حديث يكم اين باب گويد: ممكن است مقصود از اسلام شهادتين باشد و گويا بر اين پنج پايه گزارده‏اند و جز با وجود آنها بر پا نباشد يا مقصود از اسلام، ايمان است و مقصود از اينكه بر اينها سازمان شده‏اند اين است كه اينها اجزاء و اركان آنند بنا بر اين ممكن‏
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 688
است مقصود از ولايت معنى اعم شامل شهادتين باشد يا عدم ذكر شهادتين براى اين است كه معلوم است و ذكر ولايت كه از عقائد ايمانى است با فروع الدين و تأخيرش از آنها براى مدارا با عامه است، يا مقصود از ولايت وفور محبت و متابعت است كه از مكملات ايمانند، يا مقصود از آن چهار ديگر هم اعتقاد بدانها و انقياد براى آنها است كه خود از اصول دين است چون اينها از ضروريات مذهبند و انكار هر يك از آنها كفر است. پايان نقل از مجلسى .
من گويم، اسلام عبارت از يك تشكيلات دينى است كه شهادتين بمنزله برگ تابعيت آن است و هر كس آن را ادا كرد تابعيت جامعه اسلامى را پذيرفته، چنانچه امروزه براى قبول تابعيت هر ملتى و كشورى برگ شناسنامه دريافت كنند، شهادتين در جامعه اسلامى بجاى همان برگ شناسنامه يا به قول عرب‏ها ورقه جنسيه است، و اين اعمالِ خمسه كه عبارت از نماز و روزه و زكاة و حج و ولايت باشد اوضاع اجتماعى و سازمان تشكيلات اسلام است و هر كه بدانها ملزم گردد و آنها را انجام دهد، وظائفِ اسلامى خود را انجام داده و تشكيلات اسلامى بر پا شده است و اين تشكيلات يك سازمان اجتماعى كامل و عادل است كه در سايه آن هر فردى در حال صلح و سلامت و رفاه و عدالت بسر مى‏برد و ركن اهم اين سازمان همان ولايت است يعنى پذيرش امامت و رهبرى امام معصوم و پيروى از او در امور. اگر جامعه اسلامى اين سازمان را داشته باشد دنيا آسوده و با رفاه و خوشى براى همه مردم فراهم مى‏شود و در اين دنياى مسلمانى يك گوهر و جوهرى منظور است كه عبارت از عقيده و ايمان است نسبت به اين تشكيلات و هم نسبت به شهادتين كه اساس اين تشكيلات است و آن به منزله گل اين درخت مسلمانى است يا به تعبير ديگر به منزله گنجى است كه در دلهاى مسلمان نهفته است و فائده آن به خود شخصِ مؤمن عايد مى‏شود كه عبارت از اطمينان دل است در اين‏
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 689
جهان و رسيدن به سعادت و بهشت است در جهان ديگر، مسلمانى يك فرمول اجتماعى است ولى ايمان يك نتيجه فردى است هر فردى از مسلمانىِ ديگران كه عبارت از پاى‏بندى به حقوق و حدود مقرره قرآن و سنت است منتفع مى‏شود و از نامسلمانى ديگران زيان مى‏بيند ولى ايمان هر فردى به حال خودش مفيد است.
ايمان كه عبارت از عقيده به يك واقعيتى است در مصدر احكام اسلامى و يك آينده‏اى است در آخرت نسبت به همه مقررات منظور مى‏شود، ايمان به شهادتين ايمان به نماز و روزه و سائر فروع دين، ايمان و عقيده به آخرت و درجات آن، و چون تشكيلات اسلامى براى اجتماع است مخالفت مقررات ظاهر دين مورد مؤاخذه و مسئوليت و موجب كيفر و تأديب است، نسبت به هر كدام طبق مقررات عمل مى‏شود ولى چون نتيجه ايمان عايد خود فرد است بى‏ايمانى از نظر مقررات مجازاتى ندارد و بدترين مجازاتش همان خود آن است، مثلًا يك مؤسسه تحصيلى چون يك دبستان يا دبيرستان يا دانشكده داراى مقرراتى است براى اجراى امر تحصيل كه هر كه نسبت به آنها تخلف كند مجازاتى دارد ولى خود تحصيل كردن و فهميدن كه عبارت از ايمان و عقيده به اين مؤسسه تحصيلى است ديگر جزء مقررات محسوب نيست زيرا تخلف آن عبارت از محروم شدن از نتيجه اين مؤسسه و فقدان كمال تحصيلى آن است و در موقع امتحان هم دستگاه امتحانيه هيچ مجازاتى براى شاگردى كه تحصيل نكرده ندارد جز اعلام نتيجه بى‏سوادى او و به اصطلاح برگ رفوزه شدن او.
از اينجا است كه پيغمبر اسلام نسبت به منافقانى كه همه مقررات ظاهريه اسلام را اجراء مى‏كردند هيچ مجازاتى انجام نمى‏داد و يك فرد منافق كه ايمان و عقيده نداشت ولى تابعيت اسلام را با اداى شهادتين پذيرفته و مقررات اسلامى را كاملًا انجام مى‏داد به طور حقيقت جزء جامعه اسلامى بود
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 690
و از همه مزاياى اسلام بهره‏مند بود، زيرا اسلام جز اين نيست كه كسى با اظهار كلمه شهادتين تابعيت آن را بپذير و مقررات آن را مو به مو اجرا كند، ايمان و عقيده باطنى در تحقق مسلمانى شرط نيست مسلمانى همين ظواهر است و اجراى آن و منافقى كه همه مقررات اسلام را اجراء كرده ولى ايمان و عقيده نداشته به حقيقت عضو و جزوى است از جامعه اسلامى ولى در عين حال از ايمان بى‏بهره است معنى اينكه از ايمان بى‏بهره است همين نيست كه عقيده به امامت ندارد بلكه او عقيده و ايمان نسبت به هيچ كدام از امور اسلامى ندارد، نماز او هم توأم با ايمان نيست و روزه و زكاة و حج او هم توأم با ايمان نيست بلكه اجراء يك امور مقرراتى است مانند اجراء مقررات كشورى امروزه.
براى توضيح توجه به اين موضوع به جا است كه امروزه هر كشورى در جهان خصوص هر چه متمدن‏تر و قانونى‏تر باشد يك تابعيت و مقررات اجتماعى و تشكيلاتى دارد مانند كشور امريكا يا شوروى مثلًا، مردمى كه تابعيت آن كشور را دارند متعهدند طبق آن مقررات عمل كنند و نتيجه و فائده آن همان بهره‏مندى از مزاياى قانونى امور نافعه جاريه آن كشور است و حقيقى جز آن ندارد، اين همه فرياد و اين همه مقررات كه كتابهاى كُلُفتى آنها را در بر دارد بر جسم مردم مى‏نشيند نه بر دل آنها در زمينه آنها هيچ ايمان و عقيده‏اى جز پاى‏بندى به اجراى آن و بهره‏بردارى از نتائج اجتماعى آن وجود ندارد، از اينجا است كه دستگاه مقررات دينى با پيشوائى پيغمبران و ائمه از دستگاه قوانين مدنى به كلى جدا مى‏شود و از نظر تشبيه مانند يك بادام بى‏مغز و يك بادام مغزدار جلوه مى‏كند، تشكيلات اسلامى بر اساس فروع الدين و حقوق اسلامى هم يك تشكيلات كامل اجتماعى است و اگر به پيشوائى خود پيغمبر و يا امام معصومى اداره شود بسيار عادلانه و آرمان برآور جامعه بشرى است ولى در عين حال يك نتيجه ايمانى هم در بر دارد كه هيچ گونه تشكيلات ديگرى نمى‏تواند آن را دارا باشد و به اين نظر خود موضوع ولايت هم كه‏
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 691
عبارت از زمام‏دارى امام عادل است نسبت به اين تشكيلات قشرى دارد و مغزى دارد، قشر آن اجراء مقررات اسلامى است از روى دانش و بصيرت موشكاف و عمومى و اجراء عدالت كامله بشرى و مغز و حقيقت آن حصول ايمان و عقيده است نسبت به همه مقررات و تعليمات اسلامى، سازمان مسلمانى با تحقق ولايت افرادى پرورش مى‏دهد كه مخلصانه براى همه جامعه بشرى كار كنند و محصول استعداد خود را رايگان نثار جامعه بشرى نمايند و در اين دنيا براى همه باشند و در عين حال خود هم از نظر معنا و حقيقت ايمان داشته باشند و از مجموعه اين اجتماع عادلانه براى آخرت خود نتيجه‏گيرى كنند، اگر ما روش امير المؤمنين و سائر ائمه و پيروان مخلص آنها را چون سلمان و ابو ذر و ديگران در نظر بگيريم اين وضعيت در آنها كاملًا روشن است بنا بر اين موضوع ولايت از نظر قشر آن- مانند نماز كه پايه الفت و اجتماع و عمران و آبادى بشرى است و مانند زكاة كه پايه توزيع ثروت و اقتصاد عمومى است و مانند روزه و حج- يك ركن تشكيلاتى است و بلكه اهم اركان آن است زيرا اين امور در صورتى تشكيلات صحيح را در اجتماع به وجود مى‏آورند كه از روى علم و عدالت انجام شوند و با تدبر در اين موضوع معلوم مى‏شود كه انحراف جامعه اسلامى از پذيرش پيشوايان عادل و ائمه بر حق نه فقط لطمه به ايمان و عقيده و معنويت وارد كرد بلكه سازمان اسلام را هم از نظر تشكيلات مفيد و سودمند خود دچار خطر و تزلزل نمود و در معرض تباهى در آورد و در حقيقت تا اين اندازه هم كه اسلام پيشرفت و توسعه يافت و پائيد براى دو چيز بود:
1- قشر تشكيلات عادلانه‏اى كه در زمان خود پيغمبر به وجود آمد و تا قرن‏ها در سايه تشكيل جماعت و جمعه و حج ادامه يافت.
2- تأييد معنوى و زير پرده‏اى كه از ائمه معصومين نسبت به جامعه اسلامى انجام مى‏شد چه از راه شور و مشورت زمامداران وقت در عصر ابى بكر
أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، ج‏4، ص: 692
و عمر و بلكه تا اندازه‏اى در عصر عثمان و چه از راه تعليمات و رهنمائى غير مستقيمى كه نسبت به زمامداران وقت انجام مى‏شد و با هر اندازه خصومتى كه داشتند خواه ناخواه آن دستورات را دريافت مى‏كردند و طبق آن عمل مى‏نمودند و چه از راه پرورش افرادى كه از روى تقيه يا سستى عقيده در سازمان حكومت خلفاء وقت وارد مى‏شدند و انجام وظيفه مى‏كردند، اينها وسيله‏هاى تأييد مؤثرى بود كه از طرف ائمه نسبت به دستگاه حكومت‏هاى وقت انجام مى‏گرفت و از بررسى اين حقائق اهميت موضوع ولايت در تشكيلات اسلامى معلوم مى‏شود كه در ضمن اخبار با اين تعبير بدان اشاره شده است كه در ميان دعائم و ستون‏هاى سازمان اسلام آن اندازه كه براى موضوع ولايت فرياد شده است براى ستون‏هاى ديگر تا برسد به نماز فرياد نشده و اهتمام نگرديده است. از مجلسى -
«اؤلئك المحسن منهم»
ظاهراً مقصود از آنان مخالفان است و مراد به آنان مستضعف از آنها است كه اميدوار به امر خدايند و از آن جهت فرمود بفضل رحمت خود در اثر اينكه حقى بر خدا ندارند و حاصل اينكه مؤمنان حق وعده به خدا دارند و مستضعفان را بر خدا حقى نيست زيرا وعده ثواب به آنها نداده است. از مجلسى -
«قوله‏، فرخص في اربع»كلينى، محمد بن يعقوب - كمره اى، محمد باقر، أصول الكافي / ترجمه كمره‏اى، 6جلد، اسوه - ايران ؛ قم، چاپ: سوم، 1375 ش.

"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
تفسير القمي ؛ ج‏2 ؛ ص82



تفسير القمي، ج‏2، ص: 82
عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ‏ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ شَوِّقْنِي فَقَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ مِنْ أَدْنَى نَعِيمِ الْجَنَّةِ يُوجَدُ رِيحُهَا مِنْ مَسِيرَةِ أَلْفِ عَامٍ مِنْ مَسَافَةِ الدُّنْيَا- وَ إِنَّ أَدْنَى أَهْلِ الْجَنَّةِ مَنْزِلًا- لَوْ نَزَلَ بِهِ أَهْلُ الثَّقَلَيْنِ الْجِنُّ وَ الْإِنْسُ- لَوَسِعَهُمْ طَعَاماً وَ شَرَاباً- وَ لَا يَنْقُصُ مِمَّا عِنْدَهُ شَيْ‏ءٌ- وَ إِنَّ أَيْسَرَ أَهْلِ الْجَنَّةِ مَنْزِلَةً مَنْ يَدْخُلُ الْجَنَّةَ فَيُرْفَعُ لَهُ ثَلَاثُ حَدَائِقَ- فَإِذَا دَخَلَ أَدْنَاهُنَّ رَأَى فِيهَا مِنَ الْأَزْوَاجِ- وَ الْخَدَمِ وَ الْأَنْهَارِ وَ الْأَثْمَارِ مَا شَاءَ اللَّهُ- مِمَّا يَمْلَأُ عَيْنَهُ قُرَّةً وَ قَلْبَهُ مَسَرَّةً- فَإِذَا شَكَرَ اللَّهَ وَ حَمِدَهُ قِيلَ لَهُ- ارْفَعْ رَأْسَكَ إِلَى الْحَدِيقَةِ الثَّانِيَةِ- فَفِيهَا مَا لَيْسَ فِي الْأُخْرَى- فَيَقُولُ يَا رَبِّ أَعْطِنِي هَذِهِ فَيَقُولُ اللَّهُ تَعَالَى إِنْ أَعْطَيْتُكَ إِيَّاهَا سَأَلْتَنِي غَيْرَهَا- فَيَقُولُ رَبِّ هَذِهِ هَذِهِ فَإِذَا هُوَ دَخَلَهَا شَكَرَ اللَّهَ وَ حَمِدَهُ- قَالَ فَيُقَالُ افْتَحُوا لَهُ بَابَ الْجَنَّةِ وَ يُقَالُ لَهُ ارْفَعْ رَأْسَكَ- فَإِذَا قَدْ فُتِحَ لَهُ بَابٌ مِنَ الْخُلْدِ- وَ يَرَى أَضْعَافَ مَا كَانَ فِيمَا قَبْلُ- فَيَقُولُ عِنْدَ تَضَاعُفِ مَسَرَّاتِهِ رَبِّ لَكَ الْحَمْدُ الَّذِي لَا يُحْصَى إِذْ مَنَنْتَ عَلَيَّ بِالْجِنَانِ وَ نَجَّيْتَنِي مِنَ النِّيرَانِ قَالَ أَبُو بَصِيرٍ فَبَكَيْتُ- قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِي- قَالَ يَا أَبَا مُحَمَّدٍ إِنَّ فِي الْجَنَّةِ نَهَراً- فِي حَافَتِهِ جَوَارٍ نَابِتَاتٌ- إِذَا مَرَّ الْمُؤْمِنُ بِجَارِيَةٍ أَعْجَبَتْهُ قَلَعَهَا- وَ أَنْبَتَ اللَّهُ مَكَانَهَا أُخْرَى- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ زِدْنِي- قَالَ الْمُؤْمِنُ يُزَوَّجُ ثَمَانَمِائَةِ عَذْرَاءَ- وَ أَرْبَعَةَ آلَافِ ثَيِّبٍ وَ زَوْجَتَيْنِ مِنَ الْحُورِ الْعِينِ- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ ثَمَانُمِائَةِ عَذْرَاءَ قَالَ: نَعَمْ- مَا يَفْرِشُ [يَفْتَرِشُ يَفْتَرِسُ‏] «1» فِيهِنَّ شَيْئاً- إِلَّا وَجَدَهَا كَذَلِكَ- قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ مِنْ أَيِّ شَيْ‏ءٍ خُلِقْنَ الْحُورُ الْعِينُ قَالَ: مِنْ تُرْبَةِ الْجَنَّةِ النُّورَانِيَّةِ- وَ يُرَى مُخُّ سَاقَيْهَا مِنْ وَرَاءِ سَبْعِينَ حُلَّةً- كَبِدُهَا مِرْآتُهُ وَ كَبِدُهُ مِرْآتُهَا، قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَ لَهُنَّ كَلَامٌ يُكَلِّمْنَ بِهِ أَهْلَ الْجَنَّةِ قَالَ نَعَمْ كَلَامٌ يَتَكَلَّمْنَ بِهِ لَمْ يَسْمَعِ الْخَلَائِقُ بِمِثْلِهِ، قُلْتُ مَا هُوَ قَالَ يَقُلْنَ نَحْنُ الْخَالِدَاتُ فَلَا نَمُوتُ- وَ نَحْنُ النَّاعِمَاتُ فَلَا نَبْأَسُ- وَ نَحْنُ الْمُقِيمَاتُ فَلَا نَظْعَنُ- وَ نَحْنُ الرَّاضِيَاتُ فَلَا نَسْخَطُ طُوبَى لِمَنْ خُلِقَ لَنَا- وَ طُوبَى لِمَنْ خُلِقْنَا لَهُ- نَحْنُ اللَّوَاتِي لَوْ أَنَ‏


______________________________
(1). لَعَلَّهُ تَصْحِيفُ تفرس مِنْ «تفرست فِيهِ خَيْراً» ج. ز.




تفسير القمي، ج‏2، ص: 83
قَرْنَ إِحْدَانَا عُلِّقَ فِي جَوِّ السَّمَاءِ- لَأَغْشَى نُورُهُ الْأَبْصَارَ


فهاتان الآيتان و تفسيرهما رد على من أنكر خلق الجنة و النار


قوله: وَ هُدُوا إِلَى الطَّيِّبِ مِنَ الْقَوْلِ‏ قال التوحيد و الإخلاص‏ وَ هُدُوا إِلى‏ صِراطِ الْحَمِيدِ قال إلى الولاية


و قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ- وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَّذِي جَعَلْناهُ لِلنَّاسِ سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ قال نزلت في قريش حين صدوا رسول الله ص عن مكة و قوله: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ» قال أهل مكة و من جاء إليهم من البلدان- فهم سواء لا يمنع النزول و دخول الحرم و قوله: وَ مَنْ يُرِدْ فِيهِ بِإِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ‏ قال نزلت في من يلحد في أمير المؤمنين ع‏


و قوله: وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِيمَ مَكانَ الْبَيْتِ‏ أي عرفناه- و قد كتبنا خبر بناء البيت في سورة البقرة


. و أما قوله: وَ أَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالًا- وَ عَلى‏ كُلِّ ضامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ‏ يقول الإبل المهزولة و قرئ «يأتون من كل فج عميق»


قَالَ‏ وَ لَمَّا فَرَغَ إِبْرَاهِيمُ مِنْ بِنَاءِ الْبَيْتِ أَمَرَهُ اللَّهُ أَنْ يُؤَذِّنَ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ- فَقَالَ: يَا رَبِّ وَ مَا يَبْلُغُ صَوْتِي- فَقَالَ اللَّهُ أَذِّنْ عَلَيْكَ الْأَذَانُ وَ عَلَيَّ الْبَلَاغُ- وَ ارْتَفَعَ عَلَى الْمَقَامِ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ مُلْصَقٌ بِالْبَيْتِ فَارْتَفَعَ الْمَقَامُ حَتَّى كَانَ أَطْوَلَ مِنَ الْجِبَالِ- فَنَادَى وَ أَدْخَلَ إِصْبَعَيْهِ فِي أُذُنَيْهِ- وَ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ شَرْقاً وَ غَرْباً يَقُولُ: أَيُّهَا النَّاسُ كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْحَجُّ إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ فَأَجِيبُوا رَبَّكُمْ فَأَجَابُوهُ مِنْ تَحْتِ الْبُحُورِ السَّبْعَةِ- وَ مِنْ بَيْنِ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ إِلَى مُنْقَطَعِ التُّرَابِ- مِنْ أَطْرَافِ الْأَرْضِ كُلِّهَا- وَ مِنْ أَصْلَابِ الرِّجَالِ وَ أَرْحَامِ النِّسَاءِ بِالتَّلْبِيَةِ: لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ أَ وَ لَا تَرَوْنَهُمْ يَأْتُونَ يُلَبُّونَ- فَمَنْ حَجَّ مِنْ يَوْمِئِذٍ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَهُمْ مِمَّنِ اسْتَجَابَ لِلَّهِ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ: «فِيهِ آياتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إِبْراهِيمَ‏» يَعْنِي نِدَاءَ إِبْرَاهِيمَ عَلَى الْمَقَامِ بِالْحَجِّ-.


قَالَ‏: وَ كَانَ إِسَافٌ وَ نَائِلَةُ رجل [رَجُلًا] وَ امْرَأَةً زَنَيَا فِي الْبَيْتِ فَمُسِخَا حَجَرَيْنِ وَ اتَّخَذَتْهُمَا قُرَيْشٌ صَنَمَيْنِ يَعْبُدُونَهُمَا- فَلَمْ يَزَالا يُعْبَدَانِ حَتَّى فُتِحَ مَكَّةُ فَخَرَجَتْ مِنْهُمَا


تفسير القمي، ج‏2، ص: 84
امْرَأَةٌ عَجُوزٌ شَمْطَاءُ- تَخْمِشُ وَجْهَهَا وَ تَدْعُو بِالْوَيْلِ- فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: تِلْكَ نَائِلَةُ يَئِسَتْ أَنْ تُعْبَدَ بِبِلَادِكُمْ هَذِهِ‏


و قوله: ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ‏ أي يحلقوا رءوسهم و يغتسلوا من الوسخ‏ وَ لْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ‏ و إنما سمي عتيقا لأنه أعتق من الغرق‏


و قوله: فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ- وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ


فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثانِ‏ الشِّطْرَنْجُ- وَ قَوْلَ الزُّورِ: الْغِنَاءُ


و قوله‏ حُنَفاءَ لِلَّهِ‏ أي طاهرين- و قوله:


فِي مَكانٍ سَحِيقٍ‏ أي بعيد


و قوله: وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ‏ قال: تعظيم البدن و جودتها


و قَوْلُهُ: لَكُمْ فِيها مَنافِعُ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى‏ قَالَ الْبُدْنُ يَرْكَبُهَا الْمُحْرِمُ- مِنْ مَوْضِعِهِ الَّذِي يُحْرِمُ فِيهِ غَيْرَ مُضِرٍّ بِهَا- وَ لَا مُعْنِفٍ عَلَيْهَا وَ إِنْ كَانَ لَهَا لَبَنٌ يَشْرَبُ مِنْ لَبَنِهَا إِلَى يَوْمِ النَّحْرِ وَ هُوَ قَوْلُهُ: ثُمَّ مَحِلُّها إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ‏


و قوله‏ فَلَهُ أَسْلِمُوا وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِينَ‏ قال العابدين- و قوله‏ فَاذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ عَلَيْها صَوافَ‏ قال تنحر قائمة فَإِذا وَجَبَتْ جُنُوبُها أي وقعت على الأرض‏ فَكُلُوا مِنْها وَ أَطْعِمُوا الْقانِعَ وَ الْمُعْتَرَّ قال القانع الذي يسأل فيعطيه، و المعتر الذي يعتريك فلا يسأل‏


و قوله‏ لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها- وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ‏ أي لا يبلغ ما يتقرب به إلى الله- و لا نحرها إذا لم يتق الله- و إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ‏ نحرها مِنَ الْمُتَّقِينَ‏ و قوله: لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى‏ ما هَداكُمْ‏ قال التكبير أيام التشريق في الصلاة بمنى في عقيب خمس عشرة صلاة- و في الأمصار عقيب عشر صلوات‏


و قوله:


أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا- وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ قال نزلت في علي و جعفر و حمزة ثم جرت، قوله: الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بِغَيْرِ حَقٍ‏ قال الحسين ع حين طلبه يزيد لعنه الله- ليحمله إلى الشام فهرب إلى الكوفة و قتل بالطف.


حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِهِ «أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا ... إلخ» قَالَ: إِنَّ الْعَامَّةَ يَقُولُونَ نَزَلَتْ فِي‏


تفسير القمي، ج‏2، ص: 85
رَسُولِ اللَّهِ ص لَمَّا أَخْرَجَتْهُ قُرَيْشٌ مِنْ مَكَّةَ وَ إِنَّمَا هِيَ لِلْقَائِمِ ع إِذَا خَرَجَ يَطْلُبُ بِدَمِ الْحُسَيْنِ ع وَ هُوَ قَوْلُهُ: نَحْنُ أَوْلِيَاءُ الدَّمِ وَ طُلَّابُ الدِّيَةِ


ثم ذكر عبادة الأئمة ع و سيرتهم فقال: الَّذِينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ- أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ- وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ- وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ و أما قَوْلُهُ: وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ قَالَ هُوَ مَثَلٌ لِآلِ مُحَمَّدٍ ص قَوْلُهُ: بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ هِيَ الَّتِي لَا يَسْتَسْقِى مِنْهَا- وَ هُوَ الْإِمَامُ الَّذِي قَدْ غَابَ فَلَا يُقْتَبَسُ مِنْهُ الْعِلْمُ- وَ الْقَصْرُ الْمَشِيدُ» هُوَ الْمُرْتَفَعُ وَ هُوَ مَثَلٌ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ الْأَئِمَّةِ وَ فَضَائِلِهِمُ الْمُشْرِفَةِ عَلَى الدُّنْيَا- وَ هُوَ قَوْلُهُ‏ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ‏ و قال الشاعر في ذلك:

بئر معطلة و قصر مشرف‏
مثل لآل محمد مستطرف‏ فالقصر مجدهم الذي لا يرتقى‏
و البئر علمهم الذي لا ينزف‏
.


و قوله: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِيٍ‏ إلى قوله‏ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيم‏

________________________________________

قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمي، 2جلد، دار الكتاب - قم، چاپ: سوم، 1404ق.



"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
ابن اسحق از زهرى نقل كرده است كه:
5- سهيل بن عمرو اخا بنى عامر بن لوى باو گفتند نزد محمد برو و با او صلح كن و اين شرط در قرار صلح باشد كه امسال را برگردد به خدا هرگز ما تن در ندهيم كه عرب باز گويند كه محمد بزور وارد مكه شده است، سهيل بن عمرو نزد رسول خدا آمد و تا چشم رسول خدا باو افتاد فرمود اين مردم صلح خواستند كه اين مرد را فرستادند و چون سهيل بن عمرو برسول خدا رسيد سخن دراز كرد و ميان آن‏ها گفتگو شد و صلح مطرح شد و چون قرارداد صلح بپايان رسيد و جز همان نوشتن عهدنامه صلح نماند (در اينجا پس از اظهار شك و ترديد عمر گويد) رسول خدا على بن ابى طالب را خواست و فرمود بنويس‏
بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏
. سهيل- من اين جمله را نمى‏فهمم بنويس باسمك اللهم.
رسول خدا - بنويس بسمك اللهم (آن را نوشت) بنويس اينست قرار داد صلح محمد رسول خدا با سهيل بن عمرو.
سهيل بن عمرو- اگر من گواه بودم كه تو رسول خدائى با تو نمى‏جنگيدم نام خودت و پدرت را بنويس.
رسول خدا - بنويس اينست قرار صلح ميان محمد بن عبد اللَّه با سهيل بن عمرو- نص مواد صلح.
1- تا ده سال جنگ متاركه باشد و مردم بهم كارى نداشته باشند.
2- هر كه از قريش بى‏اجازه وليش نزد محمد آيد او را بقريش بازگردانند و هر كه از پيش محمد نزد قريش پناهنده شد او را تسليم نكنند.
3- ميان طرفين مصونيت باشد و شمشيرى كشيده نشود و كسيرا ببند و زندان نكنند.
4- هر كه خواهد با محمد هم پيمان و هم قسم گردد و هر كه خواهد با قريش عهد و پيمان بندد (خزاعه با كمال رغبت با پيغمبر هم عهد شدند و بنو بكر با قريش).
5- در اين سال تو از همين جا برگرد و وارد مكه نشو و در سال آينده ما مكه را تخليه كنيم و تو با يارانت مدت سه روز در آن بمانيد و زيارت كنيد و همان اسلحه يك سوار همراه شما باشد و شمشيرها در غلاف باشد.
در اين ميان كه رسول خدا و سهيل در كار تنظيم و نوشتن عهدنامه بودند ناگاه ابو جندل پسر سهيل بن عمرو زنجيركشان خود را بجبهه مسلمانان انداخت و بپيغمبر پناهنده شد.
ياران رسول خدا هنگام سفر از مدينه ترديدى نداشتند كه پيروزند باعتماد خوابى كه رسول خدا ديده بود و چون بدين صلح برخوردند و رسول خدا پذيرفت كه عمره نكرده برگردد نگرانى و بددلى‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 247
سختى دچار مردم شد تا آنجا كه نزديك بود از اسلام برگردند و چون سهيل ابا جندل پسر خود را در پناه مسلمانان ديد برخاست و سيلى بچهره او نواخت و دامن جامه او را چسبيد و گفت اى محمد عهد و پيمان ميان من و تو پيش از ورود اين پسر بسته شد.
رسول خدا- راست مى‏گوئى- سهيل پسر خود را جامه پيچ كرد و ميكشانيد كه برگرداند بسوى قريش و ابو جندل فرياد ميزد اى گروه مسلمانان مرا نزد مشركان بر مى‏گردانيد تا از دينم بگردانند و مشاهده اين منظره مايه فزونى پريشانى دل و ترديد و نگرانى مسلمانان شد.
رسول خدا- اى ابا جندل صبر كن و بحساب خدا گذار زيرا خدا بهمين زودى براى تو و ديگر ناتوانان مسلمانان مكه گشايشى و برايشى فراهم سازد ما با اين مردم عهدى بستيم و قرار صلحى داديم و تعهد بآنها سپرديم و آنها عهد و پيمان بحساب خدا بما دادند و راستى كه ما بدانها دغلى نكنيم و پيمان نشكنيم.
گويد عمر بن خطاب بر جست و كنار ابى جندل براه افتاد و دسته شمشير را بسوى او ميكرد و مى‏گفت اى ابا جندل صبر كن اينان مشركند و خونشان بمانند خون سگى است، عمر گفت من اميدوار بودم كه ابو جندل شمشير بكشد و پدر خود را بكشد و او از كشتن پدر خود دريغ كرد و امضاء صلح اجرا شد و چند تن از مسلمانان آن را گواهى كردند.
1- ابو بكر صديق 2- عمر بن خطاب 3- عبد الرحمن بن عوف 4- عبد اللَّه بن سهيل بن عمرو 5- سعد بن ابى وقاص 6- محمود بن سلمة و از مشركين مكرز بن حفص كه هنوز در شرك بود. و على بن ابى طالب كاتب عهدنامه هم آن را امضاء كرد.
ابن اسحاق گويد: رسول خدا مدت اقامت در حديبيه ميان حل و حرم رفت و آمد ميكرد و نماز را در حرم مى‏گزارد و چون كار صلح به پايان رسيد برخاست و قربانى خود را نحر كرد و نشست سر خود را تراشيد و از احرام برآمد و مردم هم از او پيروى كردند- پايان نقل از سيره ابن هشام.
در جريان صلح حديبيه اسرار سياست و تدبير و اعجاز بهم آميخته و تحليل و تجزيه آن نيازمند كتاب جداگانه‏ايست.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 248
504-كلينى، محمد بن يعقوب - كمره اى، محمد باقر، الروضة من الكافي يا گلستان آل محمّد / ترجمه كمره‏اى، 2جلد، كتابفروشى اسلاميه - تهران
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
2- مكرز بن حفص بن اخيف اخا بنى عامر بن لوى- نزد رسول خدا آمد و چون چشم رسول خدا باو افتاد كه مى‏آيد فرمود اين مرد خيانت‏كار و مكاريست و چون با رسول خدا وارد صحبت شد رسول خدا بهمان نحو كه ببديل و يارانش پاسخ داده بود باو پاسخ داد و او هم نزد قريش برگشت و به آنها گزارش داد كه رسول خدا چه مى‏گويد.
3- حليس پسر علقمه و يا پسر زبان كه در آن روز سرور و رهبر احابيش بود و او خود يكى از بنى الحرث بن عبد مناف بن كنانه بود و چون رسول خدا او را ديد فرمود اين از مردم خدا پرست و ديندار است شتران قربانى را جلو او ببريد تا آنها را ببيند.
و چون چشم او به رمه شتران قربانى افتاد كه از پهناور دشت بدو رو آوردند و همه نشانه قربانى دارند و از طول حبس و منع از قربانگاه كرك خود را كنده و خورده‏اند.
شرم داشت نزد رسول خدا آيد و نزد قريش برگشت براى احترام و اعظام آنچه ديد و به قريش در باره منع از زيارت خانه كعبه اعتراض كرد و در پاسخ او گفتند آرام باش همانا تو يك بيابانى هستى و فهم و معرفتى ندارى.
ابن اسحاق گفته عبد اللَّه بن ابى بكر براى من باز گفت كه حليس در اينجا خشمگين شد و گفت‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 244
اى گروه قريش بخدا سوگند ما با شماها هم قسم نشديم بر اين گونه زشت كارى و با شما هم پيمان نيستيم كه راه خانه كعبه را بروى زائران ببنديد و كسى كه براى احترام و تعظيم خانه خدا آمده او را برگردانيد سوگند بدان كه جان حليس بدست او است بايد از سر راه محمد بكنار شويد و او را بگذاريد تا آنچه را قصد كرده انجام دهد و گر نه من همه احباش را چونان يك مرد بر عليه شما بسيج كنم (همه را از مكه بكوچانم خ ب).
گويد در پاسخ او گفتند خفه شو- اى حليس دست از ما بدار تا براى خود راهى بجوئيم كه بدان خشنود باشيم.
زهرى در حديث خود گفته سپس.
4- خواستند عروة بن مسعود ثقفى را نزد رسول خدا فرستند.
عروة بن مسعود خطاب بقريش گفت اى گروه قريش راستى من نگرانم كه شما هر كه بعنوان نماينده نزد محمد مى‏فرستيد چون انجام فرمان ميكند و نزد شما برمى‏گردد او را بباد توهين و سخنان درشت و بدگوئى مى‏گيريد شما خود مى‏دانيد پدر من هستيد و من فرزند شمايم (عروة زاده سبيعه دختر عبد شمس بود) من خود شنيدم كه چه گرفتارى براى شما رخداده و هر آنكه از قومم بفرمانم شد فراهم كردم و بكمك شما آمدم تا بهمراه شما و در راه شما جانبازى كنم.
قريش يك زبان- تو راست مى‏گوئى تو در نزد ما متهم نيستى در دنبال اين گفتگوها بيرون شد تا آمد برابر رسول خدا نشست و چنين سخن آغاز كرد:
عروة- اى محمد تو مشتى مردم اوباش و درهم و بر هم را فراهم كردى و آوردى بزاد و بوم خود تا بوسيله آنها آن را ويران كنى راستى اينان همان قريشند كه سر برآورده‏اند گردان و يلان شير صولت و پلنگ بوش با خود دارند و با خدا عهد بستند كه نگذارند تو هرگز بزور و بى‏موافقت آن‏ها وارد مكه شوى و بخدا قسم من نگرانم كه گويا اين ياوران تو فردا روز از گرد تو گريخته‏اند.
گويد ابو بكر صديق- دنبال رسول خدا نشسته بود و در پاسخ اين جمله از گفتار عروه گفت «اى تخم بت خفه شو» ما از گرد او مى‏گريزيم؟
عروه- يا محمد اين كيست؟
رسول خدا - اين پسر ابى قحافه است.
عروه- رو بابى بكر- بخدا قسم اگر نبود كه تو بر من حق و نعمتى دارى من سزاى تو را ميدادم ولى اين بجاى آن گويد سپس تا آنجا خود را برسول خدا نزديك كرد و گرم سخن شد) كه دست مى‏برد ريش رسول خدا را (طبق عادتى كه عرب در موقع گفتگوهاى جدى داشته‏اند و تا اندازه‏اى هم بعنوان تملق و ريش‏خند بوده) مى‏گرفت و با او سخن مى‏گفت گويد مغيرة بن شعبه بالاى سر رسول خدا ايستاده بود و غرق آهن بود و هر گاه عروه دست بريش رسول خدا ميرسانيد روى دست او مى كوفت و ميگفت دست خود را از چهره رسول خدا بازدار پيش از آنكه بتو آسيب رسد.
عروه- واى بر تو، وه چه دلسخت و زشتخوئى؟
رسول خدا - لبخندى زد.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 245
عروه- اى محمد اين كيست؟
رسول خدا اين برادرزاده‏ات مغيرة بن شعبه است عروه- رو بمغيره- اى دغل آيا جز ديروز گذشته بود كه من كثافت كارى تو را شست و شو كردم.
ابن هشام گويد مقصود عروه اين بود كه مغيرة بن شعبه پيش از اينكه مسلمان شود 13 كس از تيره بنى مالك ثقيف را كشته بود و دو ايل ثقيف بهم شوريده بودند، بنى مالك خويشان مقتولان و احلاف خويشان مغيره، و عروه سيزده ديه براى مقتولين پرداخت و اين نزاع را اصلاح كرد.
ابن اسحاق از قول زهرى گويد رسول خدا با عروه هم بمانند آنچه با نماينده‏هاى قريش گفته بود سخن كرد و باو اعلام كرد كه نيامده با قريش بجنگد.
او از نزد رسول خدا برخاست كه برگردد و بچشم خود ديد كه ياران او چه عقيده‏اى باو دارند وضوء نگيرد جز اينكه بدريافت آب وضويش بهم پيشى گيرند و آب بينى نيفكند جز بسوى آن شتابند و بدان تبرك جويند و از او موئى نيفتد جز اينكه آن را برگيرند و محترم دانند و نزد قريش برگشت و گفت:
اى معشر قريش- راستى من خسرو ايران را در پايتخت او ديدار كردم و قيصر روم را در كشور او ديدم و نجاشى امپراطور حبشه را در كشور او ديدم و راستش بخدا من هرگز هيچ پادشاهى را در كشورش بمانند محمد ميان اصحابش محبوب و معظم نديدم- من مردمى دور او ديدم كه بخاطر هيچ پيشآمدى هرگز او را تسليم نكنند و دست از او برندارند شما نظر خود را بگيريد.
ابن اسحاق گويد يكى از اهل علم بمن باز گفت كه رسول خدا خراش بن اميه خزاعى را بر پشت شترى بنام ثعلب نزد قريش بمكه فرستاد تا باشراف آنها مقصد او را ابلاغ كند آنها شتر رسول خدا را پى‏كردند و خواستند او را بكشند و احابيش مانع شدند و او را آزاد كردند تا نزد رسول خدا برگشت.
از ابن عباس نقل شده كه قريش چهل تا پنجاه مرد فرستادند و فرمان دادند بر قشون رسول خدا دور زنند و اگر يكى هم شده از آنها بكشند و همه آنان اسير شدند و آنان را نزد رسول خدا آوردند و رسول خدا از آنها گذشت و همه را آزاد كرد با اينكه سنگ و تير ميان قشون اسلام افكنده بودند و سپس عمر بن خطاب را خواست تا بمكه فرستد و پيام او را به اشراف قريش برساند عمر عرضكرد يا رسول اللَّه من از قريش بر جان خود مى‏ترسم در مكه از بنى عدى كسى نيست كه مرا حفظ كند و تو مى‏دانى قريش با من چه دشمنى دارند و بر من سخت‏دلند ولى من تو را بمردى عزيزتر از خود رهنمائى ميكنم و آن عثمان بن عفان است و رسول خدا عثمان بن عفان را خواست و او را نزد ابو- سفيان و اشراف قريش فرستاد كه بآنها خبر دهد پيغمبر براى جنگ نيامده و همانا براى زيارت خانه كعبه آمده است و بقصد تعظيم و احترام آن.
ابن اسحاق گويد عثمان بن عفان بسوى مكه روان شد و ابان بن سعيد بن عاص را ملاقات كرد هنگام ورود بمكه يا قبل از آن و وى عثمان را جلو خود انداخت و او را در پناه گرفت تا پيغام رسول خدا را برساند عثمان رفت ابو سفيان و بزرگان قريش را ديدار كرد و از طرف رسول خدا پيغام را رسانيد و چون عثمان پيام رسول خدا را رسانيد باو گفتند تو خود اگر خواهى بخانه كعبه‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 246
طواف كن.
در پاسخ گفت من اين كار را نكنم تا رسول خدا بدان طواف كند، قريش او را بازداشت كردند و برسول خدا خبر رسيد كه عثمان بن عفان كشته شد (سپس در ص 215 داستان بيعت رضوان را بيان ميكند و مى‏گويد):
داستان صلح ميان مسلمانان و مشركان.
،
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
دنباله حديث 503- رسول خدا رو بعلى كرد و فرمود: بنويس‏
بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏
. سهيل بن عمرو- من نمى‏دانم رحمان الرحمن چيست جز همان كه در يمامه است‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 239
(مسيلمه را رحمان يمامه مى‏ناميدند- از مجلسى «ره»)- ولى بنويس چنانچه ما مى‏نويسيم بسمك اللّهم.
رسول خدا - بنويس اينست كه رسول خدا با سهيل بن عمرو در باره آن حكم ميكنند و هم نظرند و قرارداد ميكنند.
سهيل بن عمرو- اگر تو را رسول خدا ميدانيم پس در باره چه با تو نبرد و مبارزه ميكنيم.
رسول خدا - من رسول خدايم و من محمد بن عبد اللَّه هستم.
مردم مسلمان- هم آواز گفتند تو رسول خدا هستى.
رسول خدا - بنويس، نوشت اينست كه محمد بن عبد اللَّه در باره آن حكم ميدهد.
مردم همه- تو رسول خدا هستى.
در ضمن قرارداد اين ماده وجود داشت كه از طرف مشركين شرط شد:
هر كس از ما نزد شما گريخت و پناهنده شد او را بما برگردانيد و تحويل ما بدهيد و رسول خدا او را بكيش خود بزور واندارد و هر كس از شماها گريخت و بما پناهنده شد او را بشما برنگردانيم (يعنى بزور او را از مسلمانى برگردانيم).
رسول خدا فرمود ما بدين افراد گريز پاى نيازى نداريم- و از طرف مسلمانان اين شرط در آن درج شد كه در ميان شما خداپرستى آشكارا باشد و نهانى نباشد (يعنى آزادى در ديانت براى مسلمانان در مكه محفوظ باشد) و كار آزادى مسلمانى در مكه بآنجا رسيد كه از مدينه براى آنها كفش و يا پرده هديه ميفرستادند و هيچ حكميت و قراردادى براى مسلمانان از اين قرار و صلح حديبيه با بركت‏تر نبود و كار تا آنجا كشيد كه نزديك شد اسلام بر اهل مكه سراسر نفوذ يابد و مسلط شود.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 240
(در اين ميان) سهيل بن عمرو بپسر خود ابى جندل دست انداخت و او را گرفت (او از زندان پدر كه در مكه بود گريخته بود و زنجير بگردن از بيراهه خود را بميان مسلمانان رسانيده بود) و گفت اين اول عمل بقرار داد ما باشد (هنوز عهدنامه امضاء نشده بود) رسول خدا فرمود و آيا تاكنون حكمى و قراردادى را امضاء كردى؟
سهيل بن عمرو- اى محمد تو هرگز پيمان‏شكن نبودى (يعنى همان قرارداد شفاهى هم بايد مورد اعتبار باشد).
فرمود: سهيل ابى جندل را كشيد و برد و او فرياد زد يا رسول اللَّه مرا باو تسليم ميكنى؟
رسول خدا - من در باره آزادى تو شرط بخصوصى نكردم، فرمود كه رسول خدا بدرگاه پروردگار متوجه شد و عرضكرد بار خدايا براى ابى جندل گشايشى مقرر ساز.
شرح-
از مجلسى ره- قوله‏
«فضرب سهيل»
ابو على طبرسى در مجمع البيان گفته است كه سهيل ماده را چنين طرح كرد:
بشرط آنكه هيچ مردى از ماها نزد تو نيايد گرچه بر كيش تو باشد جز اينكه او را بما برگردانى و هر كس از نزد تو پيش ما آمد او را بتو برنگردانيم.
مسلمانان گفتند سبحان اللَّه چگونه مسلمانى را بدست مشركان بسپارند.
رسول خدا فرمود: هر كه از ما نزد آنان رود خدايش دور كناد و هر كه از آنها نزد ما آيد او را برگردانيم و هر كه را كه خدا بداند از دل مسلمانست راه چاره‏اى برايش ميسازد تا آنكه گويد در اين ميان ابو جندل بن سهيل بن عمرو زنجيركشان خود را بصف مسلمانان رسانيد از اسفل مكه گريخته بود و خود را بميان مسلمانان انداخت.
سهيل گفت اى محمد اين اول وفادارى بقرارداد است كه از تو خواستارم او را بمن برگردان و تحويل بده.
رسول خدا - ما هنوز نامه پيمان را امضا نكرديم.
سهيل- بخدا اگر او را تسليم نكنى بهيچ وجه با تو عقد صلح نبندم.
رسول خدا - پس سلامتى او را براى من تضمين كن و او را بخاطر من پناه بده.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 241
سهيل- من او را بخاطر تو پناه ندهم و سلامتى او را تضمين نكنم.
رسول خدا - چرا بايد تضمين كنى.
سهيل- من نخواهم كرد.
مكرز- (يكى از اعضاء هيئت نمايندگى مشركين) آرى ما او را در پناه مى‏گيريم و سلامتى جان او را تضمين ميكنيم.
ابو جندل- با آواز بلند- اى گروه مسلمانان با اينكه من مسلمان خود را بشما رساندم مرا تسليم مشركان ميكنيد؟ آيا نمى‏دانيد چه شكنجه‏ها كشيدم؟ (او را سخت شكنجه داده بودند).
در كتاب اعلام الورى چنين گفته است:
ابو جندل آمد تا در كنار پيغمبر نشست و پدرش سهيل گفت او را بمن بازده مسلمانان هم‏آواز- ما او را باز ندهيم.
رسول خدا - از جا برخاست و دست ابو جندل را گرفت و گفت بار خدايا اگر تو مى‏دانى كه ابو جندل در مسلمانى خود راست و درست است براى او گشايش و برايشى فراهم ساز.
سپس رو بمردم كرد و فرمود بر او باكى نيست همانا نزد پدر و مادر خود برمى‏گردد (بدشمن تسليم نميشود) من ميخواهم براى قريش شرط و قرار آن‏ها را بپايان رسانم.
رسول خدا بمدينه برگشت و در ميان راه خدا سوره فتح را باو نازل كرد إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً.
امام صادق فرمود: هنوز مدت قرارداد برنيامده بود تا نزديك بود اسلام بر اهل مكه مستولى شود.
و چون رسول خدا بمدينه برگشت ابو بصير بن حارثه ثقفى از ميان مشركان گريخت و اخنس بن شريق دو مرد را بتعقيب او فرستاد و وى يكى از آنها را كشت و خود را بعنوان يك مسلمان مهاجر به رسول خدا رسانيد و رسول خدا در باره او گفت خوب جنگ افروزيست اگر ديگرى با او باشد.
سپس فرمود جامه مقتولت و هر چه از او گرفتى از خودت باشد و هر جا خواهى برو و او بهم راه پنج تن مسلمان ديگر كه با او آمده بودند از مدينه بيرون شدند و در ميان عيص و ذى المروة از قلم‏رو قبيله جهينه موضع گرفتند و بر سر راه كاروانهاى قريش در كنار سيف البحر و ابو جندل بن سهيل هم با هفتاد تن شتر سوار كه مسلمان شده بودند از مكه گريخت و بابى بصير پيوست و جمعى هم از غفار و اسلم و جهينه گرد آن‏ها فراهم شدند كه شماره آن‏ها بسيصد نفر جنگجو رسيد كه همه مسلمان بودند و هر كاروانى از قريش بدان‏ها گذر ميكرد آن را تصرف ميكردند و صاحبان آن را ميكشتند و قريش ابو سفيان بن حرب را نزد رسول خدا فرستادند و از او درخواست كردند و تضرع نمودند كه ابو بصير و ابو جندل و هم‏راهان آن‏ها را بمدينه احضار كند و هر كس از قريش نزد او آيد او را نگهدارد و بر او حرجى نباشد و اين ماده پيمان را لغو كردند و آن‏ها كه پيغمبر را از تسليم كردن ابو جندل منع كرده بودند دانستند كه پيروى از رسول خدا در آنچه بخواهند و نخواهند بسود آن‏ها است.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 242
قوله‏
«و هل قاضيت على شى‏ء»
يعنى هنوز قرارداد امضا نشده و كار صلح بپايان نرسيده است و اين موضوع داخل در قرارداد نشده است قوله و لم‏
«اشترط لك»
يعنى اين شرط و قرار مخصوص تو نيست و شامل همه است و بمنظور مصلحت عمومى ما آن را پذيرفتيم و تو هم ناچارى آن را بپذيرى .. پايان نقل از مجلسى ره.
من گويم- در سيره ابن هشام موضوع حديبيه و قرارداد صلح را مفصل‏تر و روشن‏تر ضبط كرده و ما نص آن را براى توضيح بيشتر اين حديث در اين جا ترجمه مى‏كنيم (ج 2 ص 210 ط مصر).
رسول خدا در ذو القعده سال 6 هجرى براى عمره نه براى جنگ از مدينه بيرون شد و نميلة بن عبد اللَّه ليثى را بجاى خود گماشت، بسيج عمومى داد چون نگران بود كه قريش با او بجنگند يا از خانه كعبه بازش دارند ولى بيشتر اعراب بيابان با او هم راهى نكردند و با همان مهاجر و انصار و برخى اعراب حركت كرد و احرام عمره بست و هفتاد شتر قربانى با خود برداشت و شماره همراهانش 700 تن بودند و از جابر بن عبد اللَّه 1400 تن نقل شده است.
تا بعسفان (14 فرسخى مكه) پيش رفت و در آنجا بشر بن سفيان كعبى بپيغمبر برخورد و گفت يا رسول اللَّه قريش شنيده‏اند كه آمدى و با يلان پلنگ‏خو در برابر تو بيرون شدند و در ذى طوى منزل كردند و با خدا عهد كردند كه هرگز نگذارند بمكه وارد شوى و همين خالد بن وليد با سواره نظام تا كراع الغميم پيش آمده‏اند.
رسول خدا فرمود: واى بر قريش جنگ آن‏ها را خورد و خرد كرد چرا مرا با ديگر از اعراب وانمى‏گذارند تا اگر بمن دست يافتند به آرمان خود رسيده باشند و اگر خدا مرا بر آن‏ها پيروز كرد با وفور جمعيت باسلام گرايند و اگر هم خواستند بجنگند نيرو داشته باشند قريش چه گمان دارند بخدا سوگند من براى آنچه خدايم مبعوث كرده پيوسته مبارزه كنم تا خدا آن را پيروز كند يا اين سالفه از من تنها بماند.
سپس فرمود چه مرديست كه ما را از راهى كه بآنان برنخورد بگذراند مردى از اسلم داوطلب شد و آن‏ها را از راهى دشوار و سنگلاخ از ميان دره‏ها برد كه بر مسلمانان سخت بود تا آن‏ها را به دشت ناهموارى رسانيد كه در بريدگى وادى بود رسول خدا در اينجا بمردم فرمود بگوئيد:
نستغفر اللَّه و نتوب اليه- و همه آن را گفتند و پس از آن فرمود بخدا سوگند اين همان دستور حطه است كه ببنى اسرائيل پيشنهاد شد و آن را بزبان نياوردند.
ابن شهاب زهرى گويد رسول خدا بمردم فرمود از دست راست ميان دو پشته حمش از راه گردنه مرار برويد كه در فرود حديبيه است از سمت پائين مكه گويد قشون از همان راه رفتند.
و چون سواره نظام قريش در انتظار برخورد با مسلمانان چشم به راه ماندند دانستند كه آن‏ها به راه ديگرى رفته‏اند و دوان دوان نزد قريش برگشتند و رسول خدا رفت تا از گردنه مرار گذر كرد و ناقه او خفت مردم گفتند اين ناقه از پا درآمد و گگيرى كرد، رسول خدا فرمود گگيرى نكرده و چنين شيوه‏اى ندارد ولى آنكه فيل را از ورود بحرم بازداشت او را بازداشته امروزه قريش بهر نقشه و قرارى مرا دعوت كنند كه در آن صله رحم و رعايت خويشاوندى باشد (تا چند روزى) آن‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 243
را بپذيرم و بآن‏ها هر امتيازى را در اين زمينه بدهم.
سپس بمردم فرمود در همين جا منزل كنيد باو گفتند يا رسول اللَّه در اين وادى آب نيست كه بر سر آن فرود آئيم آن حضرت از تيركش خود چوبه تيرى برآورد و بيكى از اصحاب خود داد تا آن را در تك يكى از آن چاهها فرو كرد و آب فراوانى از آن جوشيد تا بسينه شتران زد- آنكه چوبه تير رسول خدا را بتك چاه فرو كرده است چه كسى بوده؟
1- ابن اسحق از رجال اسلم نقل كرده كه ناجية بن جندب بن عمير از اولاد افصى بن ابى الحارثه شتردار قربانى‏هاى رسول خدا بوده.
2- برخى علماء آن را براء بن عازب دانسته.
چون رسول خدا در آنجا مستقر شد نماينده‏هاى قريش نزد او آمدند باين شرح:
1- بديل بن ورقاء خزاعى با چند تن از رجال خزاعه و گفتند:
براى چه بمكه آمدى؟
رسول خدا من نيامدم بجنگم آمدم خانه مكه را زيارت كنم و احترام آن را بالا برم و سخنانى را كه ببشر بن سفيان در باره قريش فرموده بود بآن‏ها باز گفت- آن‏ها نزد قريش برگشتند و گفتند شماها مردم قريش در باره محمد در قضاوت عجله كرديد او نيامده است جنگ كند همانا آمده اين خانه كعبه را زيارت كند.
قريش به رجال خزاعه بدبين شدند و آن‏ها را متهم ساختند و طرد كردند و گفتند اگر هم آمده است براى زيارت و قصد جنگ ندارد بخدا سوگند كه بزور بر خلاف نظر ما نتوانند بمكه وارد شوند و هرگز عرب از سستى ما اين داستان را نبايد بگويند.
زهرى گويد خزاعه همه طرفدار و خيرخواه رسول خدا بودند چه مسلمان آن‏ها و چه مشركين از آن‏ها و براى او در مكه خبرگزارى مى‏كردند و همه اوضاع مكه و قريش را بآن حضرت خبر ميدادند.
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى ؛ ج‏2 ؛ ص232

الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 232
داستان صلح حديبيه‏
503-
از معاوية بن عمار از امام صادق فرمود چون رسول خدا در غزوه حديبيه بيرون شد ماه ذى قعده بود و چون بدان جا رسيد كه محل احرامست مسلمانان محرم شدند و سلاح با خود بر داشتند و چون بوى خبر رسيد كه مشركين خالد بن وليد را بر سر راه او فرستادند تا او را بر گرداند فرمود يك مردى را براى من دريابيد كه مرا بيراهه بسوى مكه برد، مردى از مزينه و يا از جهينه آوردند و پيغمبر از او پرسش كرد و با او موافقت نكرد و او را نپسنديد.
باز فرمود: مردى را براى من حاضر كنيد كه جز او باشد، و مرد ديگرى آوردند كه او هم يا از مزينه بود و يا از جهينه فرمود با او مذاكره كرد و او را بهم راه خود برد تا بگردنه رسيد و فرمود: هر كه از اين گردنه بالا رود خدا گناه او را به ريزد و فرود آورد چنانچه از بنى اسرائيل و بآنها فرمود: كه از اين در درآئيد و در سجده باشيد تا گناهان شما را بيامرزم- فرمود: خيل انصار ببر آمدن از آن گردنه پيشى جستند كه هر دو طائفه اوس و خزرج بودند فرمود هزار و هشتصد كس بودند.
و چون بسوى دره حديبيه سرازير شدند ناگاه بزنى كه پسر خود را هم راه داشت و بر سر چاه بود برخوردند و پسرش رو بگريز نهاد و چون آن زن دانست كه رسول خدا است دنبال پسرش فرياد برداشت كه صابئه هستند و از آن‏ها بتو آزارى نرسد رسول خدا نزد آن زن آمد و به او فرمود تا دلوى از آب كشيد و رسول خدا آن را برگرفت و نوشيد و روى خود را شست و باقى مانده آن را بچاه برگردانيد و آن چاه تاكنون از بركت دست پيغمبر آباد و پرآبست و نخشكيده است.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 233
شرح-
از مجلسى ره- قوله‏
«هؤلاء الصابئون»
جزرى گفته گويند «صبأ فلان» يعنى از دين بر گشت و بدين ديگرى درآمد و عرب پيغمبر را صابى مى‏ناميدند زيرا از كيش بت‏پرستى قريش بكيش خداپرستى اسلام درآمده بود.
قوله‏
«فلم تبرح حتى الساعة»
يعنى آن چاه تا هم اكنون آب مى‏دهد و اين معجزه بوجه ديگر در روايات بسيارى وارد است يكى را ابن اثير در كامل آورده گويد چون در حديبيه منزل كردند پيغمبر يك تير از تيركش خود برآورد و به يكى از اصحابش داد و او در ته يكى از چاهها فرود شد و آن را در ته آن چاه فرو كرد و آب فراوانى از آن جوشيد كه تا سينه مردم برآمد ... پايان نقل از مجلسى ره.
من گويم تدبير پيغمبر در باره گردانيدن راه خود بدره حديبيه يكى از شاهكارهاى معجز نظام او است و قبلا بايد به اين نكته توجه كرد كه:
ابتكار سفر عمره و حركت دسته جمعى پيغمبر و اصحابش بسوى مكه براى سنجيدن وضع قريش و نظر آن‏ها نسبت به اسلام و مسلمين بود زيرا پس از هزيمت ننگين و رسواى قريش در غزوه احزاب كه در حقيقت همه نيروى عربستان در برابر اسلام متحد و مجهز شده بود قريش از پيروزى به اسلام نوميد شده بودند و ديگر دست از قشونكشى بر عليه اسلام و مسلمين برداشته بودند و انتظار روشن شدن وضع پيغمبر را با يهود جزيرة العرب داشتند و اميدوار بودند نيروى يهود كه در خيبر و اطراف آن گرد آمده بودند و از خارج هم كمك مى‏شد نيروى اسلام را در هم شكند ولى اسلام بوضع شگفت‏آورى پيش‏روى ميكرد و خرده خرده قبائل عرب را در خود هضم مى‏نمود و يهود را عقب مى‏نشانيد (تا در سال هشتم هجرت با فتح خيبر بكلى آنان را از ميان برداشت و راه خود را از اين سو پاك كرد) و قبل از آن در مقام برآمد رابطه خود را با قريش كه مدتى است مسكوت بوده روشن سازد و در ضمن نيروى خود را هم بآنها بنمايد و در حقيقت اين سفر يك مانورى بود كه پيغمبر در برابر قريش آغاز كرد و با آن رابطه خود را با قريش روشن ساخت و قرارداد صلح بست تا يك دل با يهود مبارزه كرده و آنها را از ميان بردارد و تا موقعى كه با ياران خود بعسفان آخرين منازل بسوى مكه رسيد بمانعى برنخورد و كسى در سر راه او نيامد.
و از اينجا كه بسوى مكه روانه شد خبر بقريش مكه رسيد و در مقام جلوگيرى و هم انتقام‏جوئى از پيغمبر برآمدند و براى اين كار خالد بن وليد يك مرد متهور و بى‏باك و بى‏ملاحظه را مأمور كردند و چون پيغمبر مطلع شد كه نيروئى بفرماندهى خالد بن وليد در برابر او مى‏آيند نگران شد زيرا از بى‏باكى او آگاه بود و ميدانست كه مرد شرور و بى‏آبروئى است و عقيده‏اى ندارد و به منظره احرام او و يارانش و بمنظره رمه شتران قربانى كه نزد عموم عرب احترام دارند اعتنائى ندارد و ممكنست بمحض برخورد دست بشمشير برد و جنگ خونينى را آغاز كند و بروز هر گونه جنگ در اين موقع بزيان مسلمانانست زيرا:
1- دور از مدينه‏اند و پشت جبهه آنها كمين‏گاه قبائل وحشى است و از پشت جبهه خود اطمينانى ندارد.
2- دشمن در مركز خود همه گونه وسائل در اختيار دارد و بعلاوه أهل طائف و قبائل اطراف آن هنوز مشركند و بطرفدارى قريش حاضرند.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 234
3- اگر جنگى برپا شود پيغمبر متهم بقشونكشى بمكه و حرم مى‏شود و اين هم از نظر تبليغاتى زيان فراوانى بنيروى مسالمت‏جوى و صلح‏خواه اسلام دارد.
با اين ملاحظه براى پيغمبر يك راه ظفر وجود داشت و آن همين بوده كه بهر نحو شده خود را از سر راه خالد به يكسو كشد و خود را بحرم مكه رساند و با اين نقشه نقشه خالد را نقش بر آب كند زيرا وقتى خالد با جوش و حرارت خود فرسخها راه طى ميكرد و در خاطر خيالها مينمود و نقشه‏ها طرح ميكرد و بهم رزمى برنميخورد همين نوميدى بمانند گرز گرانى بر سر او مى‏خورد و بمانند يك دريا يخ كه بر تنور خروشانى بريزند او را سرد و بى‏حركت بر جاى خود خشك ميكرد و بعلاوه پيغمبر مى‏خواست با اين راه گردانيدن خود را بحرم مكه نزديك كند و هر چه زودتر خود را ببست مكه برساند و از اين راه راه جنگ را ببندد. و با تدبر اندكى ظاهر شود كه پيغمبر در اينجا يك نقشه معجزمآبى براى مقاومت در برابر نقشه‏هاى ماجراجويانه و جنگ‏طلبانه قريش طرح كرده است و با وضع معجزمآبى اصحاب خود را از سر راه خالد و يارانش بدر برده و در دره حديبيه كه كنار حرم مكه بوده است و يك منزلگاه معمولى و بر سر يك رشته چاه قرار داشته منزل كرده است.
دنباله حديث 503- و رسول خدا بيرون شد و مشركان ابان بن سعيد را با اسب سواران برابر او فرستادند (اكثر مورّخان بجاى او بديل بن ورقاء خزاعى را نام برده‏اند ولى در برابر خبر گفتار آنان را اعتبارى نيست از مجلسى ره).
و در برابر آن حضرت موضع گرفت و سپس حليس را نزد پيغمبر روانه كردند (بن علقمه يا بن زبان بوده كه در آن روز سرور احابيش بشمار بوده كه تيره‏اى از بنى الحارث بن عبد مناة بن كنانه بودند) چشم حليس بشتران قربانى افتاد كه از گرسنگى كرك هم را ميخوردند و تا اين منظره را ديد نزد ابى سفيان برگشت و شرم داشت كه با رسول خدا ملاقات كند و بابى سفيان گفت اى ابا سفيان هلا بخدا سوگند كه ما با شما هم سوگند و هم پيمان نشديم كه شتران قربانى را از قربان‏گاهشان طرد كنيد.
ابو سفيان- خاموش باش همانا تو يك عرب بيابانى هستى.
حليس- هلا بايد از سر راه محمد به كنار روى تا آنچه قصد كرده انجام دهد و يا اينكه من همه احابيش را از اتحاديه قريش جدا ميكنم.
ابو سفيان- آرام باش تا بلكه من از محمد يك پيمان و قراردادى بسود قريش بدست آورم.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 235
سپس عروة بن مسعود را نزد آن حضرت فرستادند او سرور طائف بود و بمكه آمده بود و با قريش وارد مذاكره بود در باره جمعى كه مغيرة بن شعبه از تجار قريش كشته بود، مغيره با آنها از طائف همسفر شده بود و همه را كشته بود و مال آنها را گرفته بود و نزد رسول خدا آورده (و مسلمان شده) بود و رسول خدا (خمس) آن را نپذيرفت و فرمود: اين مال بخيانت و عهدشكنى گرفته شده و ما را بدان نيازى نيست (گويا مغيره توطئه كرده و همسفران خود را كشته).
و نزد رسول خدا فرستادند كه اين عروة بن مسعود است كه نزد شما مى‏آيد و او مردى ديندار است و شتران قربانى را احترام ميگذارد، رسول خدا فرمود قربانيها را جلو او صف كنيد و آنها را برابر او صف كردند.
عروة- اى محمد بمانند چه كسى بمكه آمدى و چه مقصودى دارى؟
رسول خدا- آمدم گرد خانه كعبه طواف كنم و ميان صفا و مروه سعى كنم و اين شترها را نحر كنم و گوشت آنها را بشما واگذارم.
عروة- نه، سوگند بلات و عزى من نظر ندهم كه مانند تو كسيرا از مكه برگردانند و از مقصدى كه دارى جلوگيرى كنند ولى قومت قريش تو را بياد خداوند و بياد رحم آورده‏اند و سوگند مى‏دهند كه مبادا بى‏اجازه آنها در كشور و شهر آن‏ها وارد شوى و قطع رحم كنى و دشمن آنها را بر آنها دلير گردانى.
رسول خدا - من كارى نكنم جز اينكه بمكه وارد شوم.
فرمود: عروة بن مسعود هنگام گفتگو با رسول خدا دست به ريش رسول خدا ميداشت و مغيرة بن شعبه كه بالاى سر آن حضرت ايستاده بود به روى دست او زد.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 236
عروة- اى محمد اين كيست؟
رسول خدا - اين برادرزاده تو مغيره است.
عروة- رو بمغيره- بخدا من نيامدم مگر براى شستن گنهكارى تو (اصلاح فساد و تباهى كه تو ببار آوردى).
عروة- نزد ابى سفيان برگشت باو و يارانش گفت نه بخدا سوگند من نظر نميدهم كه محمد از عمل عمره و قربانى كه براى آن بمكه آمده است بازگردانيده شود.
شرح-
از مجلسى ره- قوله‏
«قد كان جاء»
داستان مغيره چنانچه واقدى گفته اين است كه با سيزده تن از تيره بنى مالك نزد مقوقس پادشاه اسكندريه رفتند و مقوقس بنى مالك را بر مغيره در عطا برترى داد و هنگام برگشت در ميان راه بودند كه بنى مالك يك شب مى‏خوردند و مست شدند و مغيره از روى حسد همه را كشت و اموال آن‏ها را يك جا برداشت و نزد پيغمبر آمد و مسلمان شد، پيغمبر اسلام او را پذيرفت و از آن مال چيزى نپذيرفت و خمس آن را هم نگرفت چون مغيره با همسفرانش دغلى كرده بود و چون گزارش كار او به ابو سفيان رسيد يادداشتى در اين باره بعروة تسليم كرد و عروة نزد رئيس بنى مالك آمد كه او را مسعود بن عمره ميگفتند و با او وارد گفتگو شد كه بديه راضى شوند و بنى مالك بديه راضى نشدند و درخواست قصاص از عشاير مغيره كردند و ميان آن‏ها جنگ درگرفت و عروة بتدبير خود آن را خاموش كرد و از مال خود ديه آن كشته‏ها را عهده‏دار شد و مقصودش از اينكه بمغيره گفت «ما جئت الا في غسل سلحتك» همين بود پايان نقل از مجلسى ره.
من گويم رجوع ابو سفيان بعروة بن مسعود ثقفى رئيس عشائر طائف و ثقيف براى وساطت در اين موضوع بمنظور اين بوده است كه او را هم وارد ميدان مبارزه كند و خصوص نظر به حادثه پناهندگى مغيره بپيغمبر اسلام او را تحريك كند تا در صورت بروز جنگ ميان قريش و مسلمانان از نيروى او بر ضد اسلام استفاده كند.
و چون عروه بر خلاف نظر او به پيغمبر و مسلمانان حق داد توطئه او نقش بر آب شد ولى در صورت بروز جنگ دور نبود كه او هم با قريش بر عليه مسلمانان وارد جنگ شود و شايد يكى از علل كوشش پيغمبر در امضاء عهدنامه صلح حديبيه كه برخى مواد آن صد در صد بسود قريش تنظيم شده بود نگرانى از همين موضوع بود كه مبادا نيروى قريش و ثقيف بر عليه مسلمانان وارد جنگ شوند و دفاع در برابر اين دو نيرو كار آسانى نبود و بعلاوه فشار بر قريش آنها را بتشكيل يك اتحاديه ميان قريش و ثقيف مى‏كشانيد و اين خود مشكلى در برابر جامعه نو بنياد اسلام ميگرديد.
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 237
دنباله حديث 503- قريش (چون از وساطت عروة هم نتيجه نگرفتند براى بار سوم) سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزى را نزد پيغمبر فرستادند و رسول خدا فرمود تا شتران قربانى را در برابر آنها صف كردند، آن دو آمدند و گفتند براى چه بمكه آمدى؟
رسول خدا - من آمدم تا بخانه كعبه طواف كنم و ميان صفا و مروه سعى كنم و اين شترها را نحر كنم و گوشت آن‏ها را بشما واگذارم.
سهيل بن عمرو و حويطب- قومت تو را بخدا و رحم سوگند ميدهند كه مبادا بى‏اجازه بشهر آنها وارد شوى و قطع رحم كنى و دشمن را بر آنها دلير كنى.
رسول خدا از آن‏ها نپذيرفت جز اينكه بمكه وارد شود (و عمل عمره خود را به اتمام رساند).
رسول خدا (در مقام برآمد پيشنهاد متقابلى بقريش تسليم كند و او هم نماينده نزد قريش فرستد) خواست عمر را نزد آن‏ها گسيل دارد، عمر عذر آورد و گفت يا رسول اللَّه عشيره من در ميان قريش اندكند و زبون و من در ميان آن‏ها چنانم كه ميدانى (يعنى آبرو و اعتبارى ندارم) ولى من شما را براى انجام اين مأموريت بعثمان بن عفان رهنمائى ميكنم رسول خدا نزد عثمان فرستاد و فرمود برو در نزد مؤمنان از قومت و آن‏ها را بفتح مكه كه خداوند بمن وعده داده است مژده بده.
چون عثمان بمكه ميرفت بابان بن سعيد برخورد و او وى را احترام كرد و از سرزمين عقب كشيد و عثمان را جلو خود نشانيد و او را بمكه برد و عثمان وارد مكه شد و بآن‏ها اعلام كرد و كشمكش ميان مسلمانان و مشركين آغاز شد.
سهيل بن عمرو در ميان مسلمانان نشسته بود (يعنى او را بگروى عثمان نگهداشتند) و عثمان‏
الروضة من الكافي يا گلستان آل محمد / ترجمه كمره‏اى، ج‏2، ص: 238
هم در ميان مشركين در بند بود و رسول خدا با مسلمانان تجديد بيعت كرد و يك دست خود را بدست ديگر زد بنيابت از عثمان و مسلمانان گفتند خوشا بحال عثمان كه موفق شد بخانه كعبه طواف كند و ميان صفا و مروه سعى كند و از احرام بيرون آيد رسول خدا باو فرمود او چنين كارى نكند و چون عثمان برگشت و نزد پيغمبر آمد رسول خدا باو فرمود آيا بخانه كعبه طواف كردى؟ گفت من چنين كارى نميكردم و در طواف به رسول خدا پيشى نميگرفتم و داستان خود را گزارش داد و هر چه شده بود گفت.
شرح-
از مجلسى «ره»- قوله‏
«و كانت المناوشة»
يعنى بحران بوضعى رسيد كه ستيزه ميان هر دو فريق آغاز شد و در آستان نبرد وارد شدند و برخى گفته‏اند نبردى هم ميان آن‏ها در گرفت.
قوله‏
«و ضرب باحدى يديه»
- اين براى آن بوده است كه حجت بر او تمام شود و مستوجب اشد عذاب گردد.
قوله‏
«ثم ذكر القصة»
- يعنى ماجراى خود را با قريش از حبس و منع از رجوع و يا طلب صلح و اصرار بر منع از دخول بمكه در اين سال را براى پيغمبر بيان كرد .. پايان نقل از مجلسى ره.
من گويم- در اينجا دو قسمت مبهم وجود دارد:
1- ماموريت نماينده پيغمبر در مكه بمنظور ديدار سران قريش و زمينه‏سازى براى رفع مخالفت بوده است و يا براى اطلاع مسلمانان مكه و جمع‏آورى و آماده كردن آنها براى مبارزه و جنگ و كمك بمسلمانان در صورت وقوع جنگ؟
2- آيا عثمان بمكه رفت و ماموريت خود را انجام داد و در مراجعت بدست ابان بن سعيد گرفتار شد و او را بحساب سهيل بن عمرو نگه داشتند و يا اينكه در موقع رفتن بمكه گرفتار شد و از ورود بمكه ممنوع شد.
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
"
تفسير القمي ؛ ج‏2 ؛ ص309

َ
48 سورة الفتح مدنية آياتها تسع و عشرون 29
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً
قَالَ فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ ابْنِ سِنَانٍ [سياد] عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ كَانَ سَبَبُ نُزُولِ هَذِهِ السُّورَةِ وَ هَذَا الْفَتْحِ الْعَظِيمِ- أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ رَسُولَ اللَّهِ ص فِي النَّوْمِ- أَنْ يَدْخُلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ يَطُوفَ وَ يَحْلِقَ مَعَ الْمُحَلِّقِينَ، فَأَخْبَرَ أَصْحَابَهُ وَ أَمَرَهُمْ بِالْخُرُوجِ‏
تفسير القمي، ج‏2، ص: 310
فَخَرَجُوا- فَلَمَّا نَزَلَ ذَا الْحُلَيْفَةِ أَحْرَمُوا بِالْعُمْرَةِ وَ سَاقُوا الْبُدْنَ- وَ سَاقَ رَسُولُ اللَّهِ ص سِتّاً وَ سِتِّينَ بَدَنَةً وَ أَشْعَرَهَا عِنْدَ إِحْرَامِهِ، وَ أَحْرَمُوا مِنْ ذِي الْحُلَيْفَةِ مُلَبِّينَ بِالْعُمْرَةِ- قَدْ سَاقَ مَنْ سَاقَ مِنْهُمُ الْهَدْيَ مُشْعَرَاتٍ مُجَلَّلَاتٍ، فَلَمَّا بَلَغَ قُرَيْشاً ذَلِكَ بَعَثُوا خَالِدَ بْنَ الْوَلِيدِ فِي مِائَتَيْ فَارِسٍ كَمِيناً- لِيَسْتَقْبِلَ رَسُولَ اللَّهِ ص، فَكَانَ يُعَارِضُهُ عَلَى الْجِبَالِ- فَلَمَّا كَانَ فِي بَعْضِ الطَّرِيقِ حَضَرَتْ صَلَاةُ الظُّهْرِ- فَأَذَّنَ بِلَالٌ وَ صَلَّى رَسُولُ اللَّهِ ص بِالنَّاسِ- فَقَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ: لَوْ كُنَّا حَمَلْنَا عَلَيْهِمْ وَ هُمْ فِي الصَّلَاةِ لَأَصَبْنَاهُمْ- فَإِنَّهُمْ لَا يَقْطَعُونَ صَلَاتَهُمْ- وَ لَكِنْ تَجِي‏ءُ لَهُمُ الْآنَ صَلَاةٌ أُخْرَى أَحَبُّ إِلَيْهِمْ مِنْ ضِيَاءِ أَبْصَارِهِمْ- فَإِذَا دَخَلُوا فِي الصَّلَاةِ أَغَرْنَا عَلَيْهِمْ، فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ ع عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص بِصَلَاةِ الْخَوْفِ بِقَوْلِهِ: «وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ» الْآيَةَ، وَ هَذِهِ الْآيَةُ فِي سُورَةِ النِّسَاءِ وَ قَدْ مَضَى ذِكْرُ خَبَرِ صَلَاةِ الْخَوْفِ فِيهَا.
فَلَمَّا كَانَ فِي الْيَوْمِ الثَّانِي نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحُدَيْبِيَةَ وَ هِيَ عَلَى طَرَفِ الْحَرَمِ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَسْتَنْفِرُ بِالْأَعْرَابِ فِي طَرِيقِهِ مَعَهُ- فَلَمْ يَتْبَعْهُ أَحَدٌ وَ يَقُولُونَ: أَ يَطْمَعُ مُحَمَّدٌ وَ أَصْحَابُهُ أَنْ يَدْخُلُوا الْحَرَمَ وَ قَدْ غَزَتْهُمْ قُرَيْشٌ فِي عُقْرِ دِيَارِهِمْ- فَقَتَلُوهُمْ إِنَّهُ لَا يَرْجِعُ مُحَمَّدٌ وَ أَصْحَابُهُ إِلَى الْمَدِينَةِ أَبَداً- فَلَمَّا نَزَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحُدَيْبِيَةَ خَرَجَتْ قُرَيْشٌ يَحْلِفُونَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّى لَا يَدَعُونَ مُحَمَّداً يَدْخُلُ مَكَّةَ وَ فِيهِمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ، فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنِّي لَمْ آتِ لِحَرْبٍ- وَ إِنَّمَا جِئْتُ لِأَقْضِيَ نُسُكِي وَ أَنْحَرَ بُدْنِي- وَ أُخَلِّيَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ لَحَمَاتِهَا، فَبَعَثُوا عُرْوَةَ بْنَ مَسْعُودٍ الثَّقَفِيَّ وَ كَانَ عَاقِلًا لَبِيباً- وَ هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ «وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى‏ رَجُلٍ مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيمٍ‏» فَلَمَّا أَقْبَلَ عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص عَظَّمَ ذَلِكَ وَ قَالَ:
تفسير القمي، ج‏2، ص: 311
يَا مُحَمَّدُ تَرَكْتَ قَوْمَكَ وَ قَدْ ضَرَبُوا الْأَبْنِيَةَ- وَ أَخْرَجُوا الْعَوْدَ الْمَطَافِيلَ‏ «1» يَحْلِفُونَ بِاللَّاتِ وَ الْعُزَّى لَا يَدَعُوكَ تَدْخُلُ مَكَّةَ فَإِنَّ مَكَّةَ حَرَمُهُمْ وَ فِيهِمْ عَيْنٌ تَطْرِفُ- أَ فَتُرِيدُ أَنْ تُبِيدَ أَهْلَكَ وَ قَوْمَكَ يَا مُحَمَّدُ! فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: مَا جِئْتُ لِحَرْبٍ وَ إِنَّمَا جِئْتُ لِأَقْضِيَ نُسُكِي- فَأَنْحَرَ بُدْنِي وَ أُخَلِّيَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ لَحَمَاتِهَا، فَقَالَ عُرْوَةُ: بِاللَّهِ مَا رَأَيْتُ كَالْيَوْمِ أَحَداً صُدَّ كَمَا صُدِدْتَ، فَرَجَعَ إِلَى قُرَيْشٍ وَ أَخْبَرَهُمْ- فَقَالَتْ قُرَيْشٌ وَ اللَّهِ لَئِنْ دَخَلَ مُحَمَّدٌ مَكَّةَ وَ تَسَامَعَتْ بِهِ الْعَرَبُ لَنَذِلَّنَّ وَ لَتَجْتَرِيَنَّ عَلَيْنَا الْعَرَبُ.
فَبَعَثُوا حَفْصَ بْنَ الْأَحْنَفِ وَ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِمَا رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ: وَيْحَ قُرَيْشٍ قَدْ نَهَكَتْهُمُ الْحَرْبُ- أَ لَا خَلَّوْا بَيْنِي وَ بَيْنَ الْعَرَبِ فَإِنْ أَكُ صَادِقاً فَإِنَّمَا أَجْرُ الْمُلْكِ إِلَيْهِمْ مَعَ النُّبُوَّةِ- وَ إِنْ أَكُ كَاذِباً كَفَتْهُمْ ذُؤْبَانُ الْعَرَبِ لَا يَسْأَلُنِي الْيَوْمَ امْرُؤٌ مِنْ قُرَيْشٍ خُطَّةً- لَيْسَ لِلَّهِ فِيهَا سَخَطٌ إِلَّا أَجَبْتُهُمْ إِلَيْهِ، قَالَ: فَوَافَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا: يَا مُحَمَّدُ أَ لَا تَرْجِعُ عَنَّا عَامَكَ هَذَا- إِلَى أَنْ نَنْظُرَ إِلَى مَا ذَا يَصِيرُ أَمْرُكَ وَ أَمْرُ الْعَرَبِ فَإِنَّ الْعَرَبَ قَدْ تَسَامَعَتْ بِمَسِيرِكَ- فَإِنْ دَخَلْتَ بِلَادَنَا وَ حَرَمَنَا اسْتَذَلَّتْنَا الْعَرَبُ وَ اجْتَرَأَتْ عَلَيْنَا- وَ نُخَلِّي لَكَ الْبَيْتَ فِي الْعَامِ الْقَابِلِ فِي هَذَا الشَّهْرِ ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ حَتَّى تَقْضِيَ نُسُكَكَ وَ تَنْصَرِفَ عَنَّا- فَأَجَابَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى ذَلِكَ وَ قَالُوا لَهُ وَ تَرُدُّ إِلَيْنَا كُلَّ مَنْ جَاءَكَ مِنْ رِجَالِنَا- وَ نَرُدُّ إِلَيْكَ كُلَّ مَنْ جَاءَنَا مِنْ رِجَالِكَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: مَنْ جَاءَكُمْ مِنْ رِجَالِنَا فَلَا حَاجَةَ لَنَا فِيهِ- وَ لَكِنْ عَلَى أَنَّ الْمُسْلِمِينَ بِمَكَّةَ لَا يُؤْذَوْنَ فِي إِظْهَارِهِمُ الْإِسْلَامَ وَ لَا يُكْرَهُونَ- وَ لَا يُنْكَرُ عَلَيْهِمْ شَيْ‏ءٌ يَفْعَلُونَهُ مِنْ شَرَائِعِ الْإِسْلَامِ، فَقَبِلُوا ذَلِكَ فَلَمَّا أَجَابَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى الصُّلْحِ أَنْكَرَ عَامَّةُ أَصْحَابِهِ وَ أَشَدُّ مَا كَانَ إِنْكَاراً فُلَانٌ فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَسْنَا عَلَى الْحَقِّ وَ عَدُوُّنَا عَلَى الْبَاطِلِ فَقَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَنُعْطَى الذِّلَّةَ [الدَّنِيَّةَ] فِي دِينِنَا!
______________________________
(1). عَوْدٌ كَطَوْدٍ الْمُسِنُّ. مَطَافِيلُ ذَوَاتُ أَطْفَالٍ. ج. ز
تفسير القمي، ج‏2، ص: 312
قَالَ: إِنَّ اللَّهَ قَدْ وَعَدَنِي وَ لَنْ يُخْلِفَنِي- قَالَ: لَوْ أَنَّ مَعِي أَرْبَعِينَ رَجُلًا لَخَالَفْتُهُ-.
وَ رَجَعَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ حَفْصُ بْنُ الْأَحْنَفِ إِلَى قُرَيْشٍ فَأَخْبَرَهُمْ بِالصُّلْحِ- فَقَالَ عُمَرُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَمْ تَقُلْ لَنَا أَنْ نَدْخُلَ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ وَ نَحْلِقَ مَعَ الْمُحَلِّقِينَ فَقَالَ أَ مِنْ عَامِنَا هَذَا وَعَدْتُكَ وَ قُلْتُ لَكَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ وَعَدَنِي أَنْ أَفْتَحَ مَكَّةَ وَ أَطُوفَ وَ أَسْعَى مَعَ الْمُحَلِّقِينَ، فَلَمَّا أَكْثَرُوا عَلَيْهِ ص قَالَ لَهُمْ: إِنْ لَمْ تَقْبَلُوا الصُّلْحَ فَحَارِبُوهُمْ، فَمَرُّوا نَحْوَ قُرَيْشٍ وَ هُمْ مُسْتَعِدُّونَ لِلْحَرْبِ- وَ حَمَلُوا عَلَيْهِمْ فَانْهَزَمَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص هَزِيمَةً قَبِيحَةً- وَ مَرُّوا بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ: يَا عَلِيُّ! خُذِ السَّيْفَ وَ اسْتَقْبِلْ قُرَيْشاً. فَأَخَذَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع سَيْفَهُ وَ حَمَلَ عَلَى قُرَيْشٍ فَلَمَّا نَظَرُوا إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع تَرَاجَعُوا وَ قَالُوا: يَا عَلِيُّ بَدَا لِمُحَمَّدٍ فِيمَا أَعْطَانَا فَقَالَ: لَا وَ تَرَاجَعَ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص مُسْتَحْيِينَ وَ أَقْبَلُوا يَعْتَذِرُونَ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ص: أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ بَدْرٍ إِذْ أَنْزَلَ اللَّهُ فِيكُمْ‏ إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ- أَنِّي مُمِدُّكُمْ بِأَلْفٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُرْدِفِينَ‏، أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ أُحُدٍ إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى‏ أَحَدٍ- وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ‏، أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ كَذَا أَ لَسْتُمْ أَصْحَابِي يَوْمَ كَذَا- فَاعْتَذَرُوا إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ نَدَمُوا عَلَى مَا كَانَ مِنْهُمْ وَ قَالُوا: اللَّهُ أَعْلَمُ وَ رَسُولُهُ فَاصْنَعْ مَا بَدَا لَكَ-.
وَ رَجَعَ حَفْصُ بْنُ الْأَحْنَفِ وَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَالا:
يَا مُحَمَّدُ قَدْ أَجَابَتْ قُرَيْشٌ إِلَى مَا اشْتَرَطْتَ عَلَيْهِمْ- مِنْ إِظْهَارِ الْإِسْلَامِ وَ أَنْ لَا يُكْرَهَ أَحَدٌ عَلَى دِينِهِ- فَدَعَا رَسُولُ اللَّهِ ص بِالْمَكْتَبِ- وَ دَعَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ قَالَ لَهُ اكْتُبْ، فَكَتَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»
فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو: لَا نَعْرِفُ الرَّحْمَنَ- اكْتُبْ كَمَا كَانَ يَكْتُبُ آبَاؤُكَ بِاسْمِكَ اللَّهُمَّ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: اكْتُبْ بِاسْمِكَ اللَّهُمَ‏
تفسير القمي، ج‏2، ص: 313
فَإِنَّهُ اسْمٌ مِنْ أَسْمَاءِ اللَّهِ، ثُمَّ كَتَبَ «هَذَا مَا تَقَاضَى عَلَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ، فَقَالَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو: لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ مَا حَارَبْنَاكَ اكْتُبْ هَذَا مَا تَقَاضَى عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ أَ تَأْنَفُ مِنْ نَسَبِكَ يَا مُحَمَّدُ! فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ أَنَا رَسُولُ اللَّهِ وَ إِنْ لَمْ تُقِرُّوا، ثُمَّ قَالَ امْحُ يَا عَلِيُّ! وَ اكْتُبْ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: مَا أَمْحُو اسْمَكَ مِنَ النُّبُوَّةِ أَبَداً، فَمَحَاهُ رَسُولُ اللَّهِ ص بِيَدِهِ، ثُمَّ كَتَبَ: «هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ وَ الْمَلَأُ مِنْ قُرَيْشٍ وَ سُهَيْلُ بْنُ عَمْرٍو وَ اصْطَلَحُوا عَلَى وَضْعِ الْحَرْبِ بَيْنَهُمْ عَشْرَ سِنِينَ- عَلَى أَنْ يَكُفَّ بَعْضٌ عَنْ بَعْضٍ- وَ عَلَى أَنَّهُ لَا إِسْلَالٌ وَ لَا إِغْلَالٌ‏ «1» وَ أَنَّ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ غَيْبَةً مَكْفُوفَةً، وَ أَنَّهُ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَدْخُلَ فِي عَهْدِ مُحَمَّدٍ وَ عَقْدِهِ فَعَلَ، وَ أَنَّ مَنْ أَحَبَّ أَنْ يَدْخُلَ فِي عَهْدِ قُرَيْشٍ وَ عَقْدِهَا فَعَلَ، وَ أَنَّهُ مَنْ أَتَى مِنْ قُرَيْشٍ إِلَى أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ بِغَيْرِ إِذْنِ وَلِيِّهِ يَرُدُّهُ إِلَيْهِ- وَ أَنَّهُ مَنْ أَتَى قُرَيْشاً مِنْ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ لَمْ يَرُدَّهُ إِلَيْهِ، وَ أَنْ يَكُونَ الْإِسْلَامُ ظَاهِراً بِمَكَّةَ لَا يُكْرَهُ أَحَدٌ عَلَى دِينِهِ، وَ لَا يُؤْذَى وَ لَا يُعَيَّرُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً يَرْجِعُ عَنْهُمْ عَامَهُ هَذَا وَ أَصْحَابَهُ- ثُمَّ يَدْخُلُ عَلَيْنَا فِي الْعَامِ الْقَابِلِ مَكَّةَ فَيُقِيمُ فِيهَا ثَلَاثَةَ أَيَّامٍ- وَ لَا يَدْخُلُ عَلَيْهَا بِسِلَاحٍ- إِلَّا سِلَاحَ الْمُسَافِرِ السُّيُوفَ فِي الْقِرَابِ» وَ كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ شَهِدَ عَلَى الْكِتَابِ الْمُهَاجِرُونَ وَ الْأَنْصَارُ.
ثُمَّ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: يَا عَلِيُّ! إِنَّكَ أَبَيْتَ أَنْ تَمْحُوَ اسْمِي مِنَ النُّبُوَّةِ فَوَ الَّذِي بَعَثَنِي بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَتُجِيبَنَّ أَبْنَاءَهُمْ إِلَى مِثْلِهَا- وَ أَنْتَ مَضِيضٌ مُضْطَهَدٌ «2» فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ صِفِّينَ وَ رَضُوا بِالْحَكَمَيْنِ كَتَبَ: هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ، فَقَالَ عَمْرُو بْنُ الْعَاصِ: لَوْ عَلِمْنَا أَنَّكَ‏
______________________________
(1). إِسْلَالٌ: السَّيْفُ إِغْلَالٌ: الْإِسَارَةُ.
(2). مَضَّ مَضِيضاً: أَلِمَ مِنْ وَجَعِ الْمُصِيبَةِ، مُضْطَهَدٌ: الْمَقْهُورُ الْمَظْلُومُ. ج. ز
تفسير القمي، ج‏2، ص: 314
أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ مَا حَارَبْنَاكَ وَ لَكِنِ اكْتُبْ: هَذَا مَا اصْطَلَحَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ، فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: صَدَقَ اللَّهُ وَ صَدَقَ رَسُولُهُ ص أَخْبَرَنِي رَسُولُ اللَّهِ ص بِذَلِكَ، ثُمَّ كَتَبَ الْكِتَابَ قَالَ: فَلَمَّا كَتَبُوا الْكِتَابَ قَامَتْ خُزَاعَةُ فَقَالَتْ: نَحْنُ فِي عَهْدِ مُحَمَّدٍ ص وَ عَقْدِهِ وَ قَامَتْ بَنُو بَكْرٍ فَقَالَتْ: نَحْنُ فِي عَهْدِ قُرَيْشٍ وَ عَقْدِهَا، وَ كَتَبُوا نُسْخَتَيْنِ نُسْخَةً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ وَ نُسْخَةً عِنْدَ سُهَيْلِ بْنِ عَمْرٍو وَ حَفْصِ بْنِ الْأَحْنَفِ إِلَى قُرَيْشٍ فَأَخْبَرَاهُمْ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِأَصْحَابِهِ: انْحَرُوا بُدْنَكُمْ وَ احْلِقُوا رُءُوسَكُمْ- فَامْتَنَعُوا وَ قَالُوا كَيْفَ نَنْحَرُ وَ نَحْلِقُ- وَ لَمْ نَطُفْ بِالْبَيْتِ وَ لَمْ نَسْعَ بَيْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ، فَاغْتَمَّ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ ذَلِكَ وَ شَكَا ذَلِكَ إِلَى أُمِّ سَلَمَةَ، فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ انْحَرْ أَنْتَ وَ احْلِقْ- فَنَحَرَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ حَلَقَ- وَ نَحَرَ الْقَوْمُ عَلَى حَيْثُ يَقِينٍ وَ شَكٍّ وَ ارْتِيَابٍ، فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص تَعْظِيماً لِلْبُدْنِ رَحِمَ اللَّهُ الْمُحَلِّقِينَ- وَ قَالَ قَوْمٌ لَمْ يَسُوقُوا الْبُدْنَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ الْمُقَصِّرِينَ لِأَنَّ مَنْ لَمْ يَسُقْ هَدْياً لَمْ يَجِبْ عَلَيْهِ الْحَلْقُ- فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص ثَانِياً رَحِمَ اللَّهُ الْمُحَلِّقِينَ- الَّذِينَ لَمْ يَسُوقُوا الْهَدْيَ، فَقَالُوا يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ الْمُقَصِّرِينَ- فَقَالَ رَحِمَ اللَّهُ الْمُقَصِّرِينَ، ثُمَّ رَحَلَ رَسُولُ اللَّهِ ص نَحْوَ الْمَدِينَةِ فَرَجَعَ إِلَى التَّنْعِيمِ وَ نَزَلَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، فَجَاءَ أَصْحَابُهُ الَّذِينَ أَنْكَرُوا عَلَيْهِ الصُّلْحَ- وَ اعْتَذَرُوا وَ أَظْهَرُوا النَّدَامَةَ عَلَى مَا كَانَ مِنْهُمْ وَ سَأَلُوا رَسُولَ اللَّهِ ص أَنْ يَسْتَغْفِرَ لَهُمْ- فَنَزَلَتْ آيَةُ الرِّضْوَانِ نَزَلَ‏ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً- لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ.
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ جَعْفَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ عُمَرَ بْنِ يَزِيدَ بَيَّاعِ السَّابِرِيِّ، قَالَ‏ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَوْلُ اللَّهِ فِي كِتَابِهِ «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» قَالَ: مَا كَانَ لَهُ مِنْ ذَنْبٍ وَ لَا هَمٍّ بِذَنْبٍ- وَ لَكِنَّ اللَّهَ حَمَّلَهُ ذُنُوبَ شِيعَتِهِ ثُمَّ غَفَرَهَا لَهُ.
تفسير القمي، ج‏2، ص: 315
قمى، على بن ابراهيم، تفسير القمي، 2جلد، دار الكتاب - قم، چاپ: سوم، 1404ق.

"

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
" إِنَّا فَتَحْنَا لَكَ فَتْحًا مُبِينًا ﴿۱﴾
ما تو را پيروزى بخشيديم [چه] پيروزى درخشانى (۱)
لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَمَا تَأَخَّرَ وَيُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَيَهْدِيَكَ صِرَاطًا مُسْتَقِيمًا ﴿۲﴾
تا خداوند از گناه گذشته و آينده تو درگذرد و نعمت‏ خود را بر تو تمام گرداند و تو را به راهى راست هدايت كند (۲)
وَيَنْصُرَكَ اللَّهُ نَصْرًا عَزِيزًا ﴿۳﴾
و تو را به نصرتى ارجمند يارى نمايد (۳)
"

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار ( هر شب فقط يك آيه ) ! پاسخ داد.
" حُنَفَاءَ لِلَّهِ غَيْرَ مُشْرِكِينَ بِهِ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ ﴿۳۱﴾حج
در حالى كه گروندگان خالص به خدا باشيد نه شريك ‏گيرندگان [براى] او و هر كس به خدا شرك ورزد چنان است كه گويى از آسمان فرو افتاده و مرغان [شكارى] او را ربوده‏ اند يا باد او را به جايى دور افكنده است (۳۱)
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار اتباع شیطان ودعوت بسوی خدا واصطلاح مسخره ؛ مدعو غیبی و.... پاسخ داد.
"
پست 156


نقل قول:
در اصل توسط asad38 احیمق مدعی رسالت نوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif
با اینکه خدای مهربان عقیده را آزاد گذاشته است (لا اکراه فی الدین)، اما گروههای وهابی، مخالفان عقیدتی خویش را سنگسار و مجازات می کنند. بهتر است که بخاطر داشته باشید، در قرآن، آخرين کتاب آسماني، پنج بار عمل سنگسار ذکر شده است که در هر پنج مورد مومنان بوسیله کافران سنگسار و مجازات می شوند.
hosyn
دوست گرامی، لا اکراه فی الدین مربوط به قلب و اعتقاد مردم است لذا بعد آن میفرماید قد تبین الرشد من الغی، اما همین قرآن کریم که شما میگویید باید تنها سراغ او رفت میفرماید: قاتلوا المشرکین کافة، و اقتلوا المشرکین حیث ثقفتموهم، و شما مکرر گفتید خواندن مدعو غیبی شرک است، لذا طبق دستور قرآن شما باید با تمام مشرکین مقاتله کنید، چرا مذمت میکنید کسانی که مشرکین را میکشند؟!


ببینید در مقابل استدلال سراسر منطقی من به جای اینکه جواب دهید فرمودید:



نقل قول:
در اصل توسط asad38احیمق مدعی رسالت نوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif
بنام خدا
هیچکدام از این گفته ها جواب سوال ما نیست. کمک طلبیدن مدعو غیبی شرک است. این چیزی است که قرآن روی آن اصرار دارد.
hosyn
خوب، به نظر شما نمیتوان دستور قرآن را رد کرد، باید با عثمان بن حنیف و سایر صحابه و هر کس تا امروز راه آنها را میرود مقاتله کنید تا فتنه شرک بر افتد، و قاتلوهم حتی لا تکون فتنة و یکون الدین کله لله، چگونه حاضر میشوید اینجا لا اکراه فی الدین بگویید؟! این مربوط به شرک نیست!.
.
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار اتباع شیطان ودعوت بسوی خدا واصطلاح مسخره ؛ مدعو غیبی و.... پاسخ داد.
"
پست 155
http://www.iranclubs.org/forums/show...127640&page=11

نقل قول:
در اصل توسط erfan62 نوشته شده است http://www.iranclubs.org/forums/imag...s/viewpost.gif

لذا مهمترین مانع در گوش فرا دادن به تبلیغ پیامبران تعصب ورزیدن بر آیین پدران و بزرگان قبلی میباشد .
hosyn
همینطور است، تعصب از هیچ کس و در هیچ جا پذیرفته نیست.
و خیلی ممنون، مطالب خوبی گفتید، و البته همانطور که گفتید خلاصه اختلافات هست و باید مشترکات را فدای مختلفات نکرد.
"

يك روز پيش

عبدالعلی69 به سرنگار معنای تمسک به قرآن ، نفی سنت نیست پاسخ داد.
"
پست2731
http://www.iranclubs.net/forums/show...55542&page=183



نقل قول:
در اصل توسط abtahisinaغانت هالک نوشته شده است http://www.iranclubs.net/forums/imag...s/viewpost.gif
خدا هم قضاوت خواهد کرد!
hosyn
و الله یقضي بالحق و هو أحکم الحاکمین
"

يك روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار انکار شرک پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط علوی نوشته شده است نمايش نوشته
اولا که باید این مشخص شود که تو جز آیات الهی نیستی و مخالفت با تو مخالفت با آیات الهی نیست
من هم نگفتم مخالفت بامن مخالفت با آیات قرآن است
نقل قول:
جناب کنجکاو1 و چرا آیه قرآن باید خوشایند من نباشد ؟
از برخوردتان با آیات قرآن مشخص است که خوشایند است یا نیست ؟
نقل قول:
دلیل اصلی مخالفت من این است که شما از آیات الهی برای مخالفت کردن با انبیاء و اولیاء الهی استفاده میکنید .
یعنی آیات قرآن مخالفتی با پیامبران دارد که وقتی به آیه ای اشاره می کنم شما می گوئید دشمن پیامبران هستم ؟

آیا آیات قرآن با پیامبران مخالفت می کند ؟

مثلا اگر به آیه ای اشاره کنم که می گوید عیسی نه خدااست نه پسر خدا و به صلیب هم کشیده نشده می شود مخالفت با عیسی و من هم می شوم دشمن عیسی ؟

نقل قول:
دوما معنی آیه کاملا مشخص است که دعای کافران به هیچ جای نمیرسد نه رسول الله و این گفته شما بر این باور شما دلالت می کند که رسول الله و ... را جز مشرکین میدانید و جایگاه بزرگی برای خودتان منظور می کنید .
کجا من اسمی ازرسول آوردم که شما چنین می گویی ؟

نقل قول:
سوما شما با این آیه می خواهید فقط و فقط با رسول الله و اولی الامر حقیقی که خداوند متعال آنها را برای هدایت قرار داده است مخالفت کنید .
باز هم می گویم از کجای آیه فهمیدی که آیه بارسول مخالفت می کند ؟

د
نقل قول:
ر آخر آیه می فرمایند دعای کافران، جز در ضلال (و گمراهی) نیست بله این درست است دعای کافران به جای نمیرسد ولی اگر از منظر و دیدگاه و اعتقاد شما به آن نگاه کنیم ( استغفرالله ) رسول الله و .. جز آن دسته از کافران حساب میشوند چون دعایی که از جانب افراد به سمت ایشان میشود به جایی نمیرسد واین منطق شما کمافی السابق غلطاست و غلط خواهد بود زیرا در قرآن کریم بر خلاف این نظر شما آیه موجود است و اگر رسول الله و اولی الامر حقیقی برای ما دعا کند قطعا آن دعا تاثیر دارد و آخرشم میدانم میگوییی شما چیزی از پدرانتان شنیده اید و
...استغفرالله آیا بگفته شما عیسی هم از آن دسته که گفتید هستند چون دعایی که از جانب افراد به سمت ایشان میشود به جایی نمیرسد "

2 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار نزول ملائکه وروح در شب قدر پیش چه کسی است ؟؟! پاسخ داد.
" واقعا سوال است کجا ی آیه گفته که فرشتگان وروح برکسی نازل می شوند ؟

بعد اگربریک نفرنازل می شوند چه چیزی برآن یک نفر نازل می کنند ؟

آن یک نفر قرار است با ان چیزی که نازل شده چه ماموریتی انجام دهد ؟

در ضمن از کجا معلوم آن یک نفر که برآن نازل می شوند آن کسی باشد که شما می گوید چرا عیسی نباشد یا کس دیگری نباشد ؟ "

2 روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 04:12AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2020 DragonByte Technologies Ltd.