بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان

نکات

چی تو فکرته؟

[140]

جریان زندۀ تالارها
علوی به سرنگار خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط asad39 نوشته شده است نمايش نوشته
از روز مرگ ، گناهکاران مدام از برگشت به این جهان صحبت میکنند. این ثابت میکند که حوادث بعد از مرگ جدی است و کسانی که در این دنیای فانی نسبت به آخرت بی خیال بوده اند؛ در آنجا بطور جدی دنبال برگشت به این دنیا هستند.

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿۹۹﴾
تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد مى‏ گويد پروردگارا مرا بازگردانيد (۹۹)

لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۰۰﴾
شايد من در آنچه وانهاده‏ ام كار نيكى انجام دهم نه چنين است اين سخنى است كه او گوينده آن است و پشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته خواهند شد (۱۰۰)

فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ ﴿۱۰۱﴾
پس آنگاه كه در صور دميده شود [ديگر] ميانشان نسبت‏ خويشاوندى وجود ندارد و از [حال] يكديگر نمى ‏پرسند (۱۰۱)


تصور آنها از رحمت خدا این است که به آنها اجازه برگشت به دنیا داده شود تا جبران کنند. اما اینها فقط چیزهایی است که آنها میگویند و گرنه امکان پذیر نیست. حتی اگر هم بر گردانده شوند، باز همان رویه قبلی را ادامه میدهند.

بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۲۸﴾
[ولى چنين نيست] بلكه آنچه را پيش از اين نهان مى‏ داشتند براى آنان آشكار شده است و اگر هم بازگردانده شوند قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمى‏ گردند و آنان دروغگويند (۲۸)

آنها در دنیا، حوادث آن روز را انکار میکنند و یا اینکه به آن بی توجهی میکنند و آن را جدی نمی گیرند.


وَقَالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ ﴿۲۹﴾
و گفتند جز زندگى دنياى ما [زندگى ديگرى] نيست و برانگيخته نخواهيم شد (۲۹)

اما آنها در جهان بعدی، خطراتی را مشاهده میکنند که آنان را وادار به درک و فهم موضوع میکند. ما در این جهان، در چند بعد محدود به سر می بریم و اما در جهان بعدی، دارای ابعاد دیگری خواهیم بود و آنموقع اشتباهات این دنیای فانی برای ما بدیهی خواهد بود و درک آن بسیار ساده خواهد بود.
یکی از کسانی که داستان او در جهنم ذکر شده است و هنوز هم زنده است؛ ابلیس است. بطور قطع ابلیس وارد جهنم میشود و این را خودش هم میداند. اما با توجه به این که میداند وارد جهنم خواهد شد و گرفتار خواهد شد؛ اما نمیخواهد به طرف خدا برگردد؛ هرچند که شیطان در آنروز به اشتباه خود پی میبرد. وضعیت مجرمین هم در این جهان در سایز کوچکتر مثل شیطان است. ابعاد ما طوری طراحی شده است که از جهان بالاتر تصور درستی نداریم. تنها تصورات ما، الهام گرفته از پیامهای آسمانی هستند. حتی تصاویری که ما از ستارگان و کهکشانها در آسمان می بینیم، یک تصویر از زمانهای بسیار قدیم آنان است و به نوعی سفر در زمان گذشته است؛ مثل تصویر یک نقاشی قدیمی. ابعادی که ما در این جهان بر آن مسلطیم، بسیار محدود و ضعیف است. اما در جهان بعدی، ابعاد ما قوی و گسترده تر است. در این جهان ما روی این بحث میکنیم که 2+2 میشود چهار. اما در عالم بالاتر، نظریات پیچیده علمی جزو بدیهیات هستند. اگر ما در آسمان چیزی را نمی بینیم ، به معنای عدم وجود آن نیست؛ فقط به این معناست که آنقدر دور است که هنوز نورش به ما نرسیده است. این محدودیت ابعادی است که ما در آن آفریده شده ایم. بنابراین قیامت؛ به معنای تنها انفجار کرات آسمانی نیست؛ بلکه به معنای متلاشی شدن ابعاد فعلی است.




سلام علیکم
جناب اسد عزیز شما توانستید اثبات کنید که جز راسخون در علم هستی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ "

2 ساعت پيش

علوی به سرنگار نکات قرآنی پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
پس شما هم این موضو ع رو می دونی اما حرفی ازآن نمی زنی وکتمانش می کنی ؟
سلام علیکم
کنجکاو اثبات کردی که جز راسخون در علم هستی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ "

2 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار $$$ 1000000 تومان پورسانت $$$ پاسخ داد.
" پول چن کیلو میوه شده "

4 ساعت پيش

asad39 به سرنگار نکات قرآنی پاسخ داد.
" 26. قرآن و سایر کتب آسمانی تغییر و تحولات وسیعی در سرنوشت بشر ایجاد کرده اند. اما بشر متوجه نیست و فکر میکند که خودش تغییرات ایجاد کرده است! اگر وحی و کتب آسمانی نبودند، اکنون بشر نه تنها هیچگونه پیشرفت علمی نکرده بود، بلکه از نظر اخلاقی هم در حد صفر بود. وقتی قرآن را میخوانید و آیات مربوط به برده داری و کنیز و ایتام را مطالعه میکنید، متوجه خواهیم شد که زمانهای قدیم واقعا مردم در زندگی روزمره با این مشکلات رو در رو بوده اند. اما تعلمیات قرآن، آن مشکلات را تا حد زیادی حل کرد. اما اکنون بشر از قرآن ایراد میگیرد که چرا آیات مربوط به برده داری در آن هست! اگر نبود که هنوز بشر خاورمیانه با برده داری سنتی درگیر بود. هر چند اگر برده داری به سبک نوین را تعریف کنیم؛ شاید خود آنان که از قرآن ایراد میگیرند، خودشان اکنون جزو قربانیهای برده داری باشند. ازدواج اجباری، کار اجباری، فرهنگ و سنتهای غلط اجباری در ازدواج و امور دیگر ، بکارگیری افراد در تحقق اهداف سیاسی و جنگهای تسلط طلبانه؛ همگی جزو برده داری مدرن با وزن سبک تر هستند. در قرآن بارها مردم به آزادی بردگان تشویق شده اند. خدا موکدا به مردم توصیه میکند که سایر مردم ضعیف تر و ایتام باید زندگی آزاد و محیط محترمانه ای برای زندگی داشته باشند. اما گروههای مشرک همچون داعش و امثالهم در قرن 21 دوباره به زنده کردن برده داری و کنیزداری اقدام میکنند و این نشان از تسلط شیطان بر این گروهها دارد. خدا برده داری را در قرآن ذکر کرده است که از ریشه کنده شود؛ نه این که دوباره زنده شود. به همین خاطر گروههای داعش و امثالهم دوباره به عصر جاهلیت بر گشته اند. اینکه دولتها و بانکها شرایط را طوری به نفع خود می چینند که کارفرما مجبور شود تا از کارگرانش بیگاری بکشد؛ این خودش نوعی برده داری مدرن است که از طرف سیاستمداران برای کنترل جامعه شکل گرفته است و از بالا به پایین به جامعه تزریق میشود. بالاتر دانستن بعضی نژادها و حزبها از سایر مردم خودش مبدا نوعی برده داری مدرن است که همیشه بوده است. "

7 ساعت پيش

asad39 به سرنگار خودتان را از آتش دوزخ نجات دهید پاسخ داد.
" از روز مرگ ، گناهکاران مدام از برگشت به این جهان صحبت میکنند. این ثابت میکند که حوادث بعد از مرگ جدی است و کسانی که در این دنیای فانی نسبت به آخرت بی خیال بوده اند؛ در آنجا بطور جدی دنبال برگشت به این دنیا هستند.

حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ ﴿۹۹﴾
تا آنگاه كه مرگ يكى از ايشان فرا رسد مى‏ گويد پروردگارا مرا بازگردانيد (۹۹)

لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ ﴿۱۰۰﴾
شايد من در آنچه وانهاده‏ ام كار نيكى انجام دهم نه چنين است اين سخنى است كه او گوينده آن است و پشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته خواهند شد (۱۰۰)

فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ ﴿۱۰۱﴾
پس آنگاه كه در صور دميده شود [ديگر] ميانشان نسبت‏ خويشاوندى وجود ندارد و از [حال] يكديگر نمى ‏پرسند (۱۰۱)


تصور آنها از رحمت خدا این است که به آنها اجازه برگشت به دنیا داده شود تا جبران کنند. اما اینها فقط چیزهایی است که آنها میگویند و گرنه امکان پذیر نیست. حتی اگر هم بر گردانده شوند، باز همان رویه قبلی را ادامه میدهند.

بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ ﴿۲۸﴾
[ولى چنين نيست] بلكه آنچه را پيش از اين نهان مى‏ داشتند براى آنان آشكار شده است و اگر هم بازگردانده شوند قطعا به آنچه از آن منع شده بودند برمى‏ گردند و آنان دروغگويند (۲۸)

آنها در دنیا، حوادث آن روز را انکار میکنند و یا اینکه به آن بی توجهی میکنند و آن را جدی نمی گیرند.


وَقَالُوا إِنْ هِيَ إِلَّا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ ﴿۲۹﴾
و گفتند جز زندگى دنياى ما [زندگى ديگرى] نيست و برانگيخته نخواهيم شد (۲۹)

اما آنها در جهان بعدی، خطراتی را مشاهده میکنند که آنان را وادار به درک و فهم موضوع میکند. ما در این جهان، در چند بعد محدود به سر می بریم و اما در جهان بعدی، دارای ابعاد دیگری خواهیم بود و آنموقع اشتباهات این دنیای فانی برای ما بدیهی خواهد بود و درک آن بسیار ساده خواهد بود.
یکی از کسانی که داستان او در جهنم ذکر شده است و هنوز هم زنده است؛ ابلیس است. بطور قطع ابلیس وارد جهنم میشود و این را خودش هم میداند. اما با توجه به این که میداند وارد جهنم خواهد شد و گرفتار خواهد شد؛ اما نمیخواهد به طرف خدا برگردد؛ هرچند که شیطان در آنروز به اشتباه خود پی میبرد. وضعیت مجرمین هم در این جهان در سایز کوچکتر مثل شیطان است. ابعاد ما طوری طراحی شده است که از جهان بالاتر تصور درستی نداریم. تنها تصورات ما، الهام گرفته از پیامهای آسمانی هستند. حتی تصاویری که ما از ستارگان و کهکشانها در آسمان می بینیم، یک تصویر از زمانهای بسیار قدیم آنان است و به نوعی سفر در زمان گذشته است؛ مثل تصویر یک نقاشی قدیمی. ابعادی که ما در این جهان بر آن مسلطیم، بسیار محدود و ضعیف است. اما در جهان بعدی، ابعاد ما قوی و گسترده تر است. در این جهان ما روی این بحث میکنیم که 2+2 میشود چهار. اما در عالم بالاتر، نظریات پیچیده علمی جزو بدیهیات هستند. اگر ما در آسمان چیزی را نمی بینیم ، به معنای عدم وجود آن نیست؛ فقط به این معناست که آنقدر دور است که هنوز نورش به ما نرسیده است. این محدودیت ابعادی است که ما در آن آفریده شده ایم. بنابراین قیامت؛ به معنای تنها انفجار کرات آسمانی نیست؛ بلکه به معنای متلاشی شدن ابعاد فعلی است.




"

7 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار یا علی پاسخ داد.
" http://www.ayehayeentezar.com/galler...8992575299.gif

: همراه با ما باشید در ختم همزمان 1000 صلوات برای سلامتی و تعجیل ظهور امام زمان











http://www.iranclubs.org/forums/sign...ic14117_10.gif

شايد اين جمعه بيايد گل نرگس
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم



به گمانم لایق همراهیـــــــــــت نیستـــــــم آقـــــــا ...

http://static5.cloob.com//public/use...e8abeae1dd-425



اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم وفرجنا بهم وانصرنا بهم والعن واخذل من عاداهم
http://thaghalayn.persiangig.com/ima...emam-zaman.gif


مرحوم کشیکچی از یاران امام زمان عج - باربر ، حمّال و کشیکچی یا نگهبان ساده بازار اصفهان بود. آنقدر ساده بود و بی ریا که مردم به او لقب "هالو" داده بودند. امّا کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه ، روح بلندی وجود دارد ، صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر و الزّمان أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است.آقا (عجل الله فرجه) کارپردازانی دارند که در ایام غیبت با آنها ارتباط دارند که در دعای عهد یاد شده: «واجعلنا من المسارعین الیه فی قضاء حوائجه». بله، کسانی به این مقام می رسند که وقتی آقا حاجتی دارند آنها را صدا بزنند و آنها با سرعت برای برآورده کردن خواسته امام به سوی ایشان بشتابند. مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که بدن مطهرش در بهشت تخت پولاد ، خاک تابان جنوب زاینده رود آرام گرفته است ،حکایتی شگفت انگیز دارد که از قول مرحوم حاج آقا جمال اصفهانی در کتاب عبقری الحسان با رعایت امانت نقل گردیده است.

حکایت وصل(اینجا)


نزدیک اذان ظهر روز بود. مثل هر روز مهیای رفتن به مسجد شدم. از منزل ما تا مسجد فاصله چندانی نبود . چند سالی بود که توفیق امامت جماعت در این مسجد به من عنایت شده بود. مسجدی که بواسطه قرار گرفتنش در راسته بازار ، پاتوق کسبه و اهل بازار بود و البته حضور باربران و کشیکچیان و نگهبان های بازار هم رونق خاصی به مسجد می داد.

هنوز چند قدمی به مسجد مانده بود که صدای جمعیت اندکی که تابوتی را بر دوش خود حمل می کردند مرا متوجه خود ساخت. جلوتر رفتم ؛ تابوتی ساده و فقیرانه بر دوش چند نفر که همه از باربران بازار بودند و چند نفری مشایعت کننده نیز در کسوت ساده حمّالان و کشیکچیان بازار که البته چهره برخی از آنها برایم آشنا بود. معلوم بود که میّت ، یکی از منسوبان همین آدم های سر و ساده و فقیر است که اینچنین غریبانه و بی پیرایه تشییع می شود.


در همین بین ، ناگهان چشمم به میرزا حبیب ، تاجر سرشناس و مؤمن بازار افتاد که با حالتی نزار و پریشان در حالی که بشدت می گریست و مویه می کرد ، جنازه را مشایعت می نمود. مشاهده میرزا حبیب ، آن هم با این حال پریشان که گویی صاحب عزای اصلی است و نزدیک ترین کسان خود را از دست داده است ، مرا بسیار شگفت زده کرد. آخر میرزا حبیب از بازاریان و تجّار سرشناس و مؤمن بازار و از نیکان اصفهان بود. اگر از نزدیکان و بستگان او کسی فوت نموده ، پس چگونه است که اینچنین غریبانه و بی خبر تشییع می شود؟! چرا از بزرگان تجار و کسبه و اقربای خود میرزا حبیب ، کسی در این تشییع جنازه شرکت ندارد؟! .... همه اینها سؤالاتی بود که ذهن مرا به خود مشغول ساخته و بشدّت کنجکاو یافتن اصل ماجرا کرده بود.

در همین حال بودم که نگاه پریشان میرزا حبیب به من افتاد و گویی متوجه تعجب و حیرانی من شد. بطرفش رفتم و دست بر شانه اش گذاشتم . پیش از آنکه سخنی بگویم با صدایی لرزان و مصیبت زده گفت: «حاج آقا جمال! به تشییع جنازه یکی از اولیای خدا نمی آیید؟! »


کلامش بر قلب و جانم نشست و مرا بی اختیار بسوی جنازه کشاند. از رفتن به مسجد منصرف شدم و به همراه میرزا حبیب و جماعت باربران و کشیکچیان بازار ، جنازه را به طرف غسّالخانه مشایعت نمودم. از بازار تا غسالخانه که در محلی بنام «سرچشمه پاقلعه» قرار داشت ، مسافت نسبتاً زیادی بود و من باتفاق عده معدود مشایعت کننده در حالی این مسافت را پیمودم که در تمام طول مسیر ، جمله میرزا حبیب در توصیف صاحب جنازه ، ذهنم را به خود مشغول ساخته بود و بشدت کنجکاو بودم تا صاحب آن را بشناسم .


به غسالخانه که رسیدیم ، جنازه را تحویل مغتسل دادند تا مراسم تغسیل و تکفین میت انجام شود. گوشه خلوتی یافتم و تا مهیا شدن جنازه ، در انتظار نشستم. ساعتی از ظهر گذشته بود و من خسته از راه دراز و اندوهناک از فوت نماز جماعت اول وقت ، به سرزنش خود پرداختم که چرا بی جهت ، تحت تأثیر سخنان یک تاجر پریشان حال ، مسجد و نماز جماعت را ترک گفته ام. در حال و هوای خود بودم که دستی بر شانه خود احساس کردم. خودش بود ، میرزا حبیب. مثل اینکه تحیّر و سرگردانی مرا بیش از این تاب نیاورده بود. حالا مثل اینکه کمی آرام گرفته بود. به او گفتم: « میرزا! این جنازه کیست؟! حکایت این حال پریشان شما چیست؟!»


میرزا حبیب ، آه بلندی کشید و در حالی که دست بر کمر گرفته بود و می نشست ، گفت: « قصه عجیبی است حکایت من و آشناییم با صاحب این جنازه!! قصه ای که تا کنون برای کسی آن را بازگو نکرده ام.»

با کنجکاوی و تعجب گفتم: « بسیار مشتاق شنیدنم میرزا حبیب! بگو و مرا از این بهت و حیرانی بیرون آور.»


میرزا حبیب دوباره آهی کشید و ادامه داد:


« همینطور که می دانید امسال من مسافر قافله حج بودم. کاروان ما ابتدا راهی عراق شد تا پس از زیارت عتبات مقدسه نجف و کربلا ، راهی حجاز شویم. همه چیز بخوبی می گذشت تا در چند فرسخی کربلا ، کیسه حاوی سکه ها و بعضی اثاثیه ضروری سفرم را دزدان به سرقت بردند. جستجوهایم نتیجه ای نداشت و از طرفی دلم نمی خواست که غیر از خودم ، همسفرانم را نیز درگیر مشکل پیش آمده خود نمایم. برای همین بی اینکه کسی متوجه موضوع شود ، بهانه ای آوردم و خود را از همسفران جدا کردم. قافله حج عازم حجاز شد و من درمانده و مستأصل در عراق ماندم بلکه فرجی شود و بتوانم راهی به اموال از دست رفته خویش بیابم. اندوهی سنگین و عمیق بر من مستولی شده بود و از اینکه می دیدم علی رغم دارایی های بسیار ، توفیق انجام مناسک حج از من سلب شده است ، احساس غبن و خسارتی جانکاه می کردم. هیچ دوست و آشنایی هم نداشتم تا به او پناه ببرم و پولی قرض بگیرم.


شبی تنها از نجف بسمت کوفه به راه افتادم تا در مسجد کوفه معتکف گردم بلکه فرجی حاصل شود. در راه حالتی عجیب بر من مستولی شده بود. احساس درماندگی و استیصال می کردم و در همان حال به آقا و مولایم ، حضرت صاحب الأمر متوسل گردیدم. چیزی نگذشت که در همان بیابان و در تاریکی شب ، ناگهان سواری در برابرم ظاهر شد. با حضور او همه جا روشن و نورانی شد و بزرگی و شکوهش مرا مسحور خود ساخت. آنگاه که جمال و چهره پرفروغش را نگریستم ، اوصاف و نشانه هایی را که در مورد امام زمان ، حضرت صاحب الأمر شنیده بودم در آن بزرگوار مشاهده نمودم.

در آن حال ، ایشان در برابرم ایستاده فرمودند: « چرا اینطور افسرده حالی؟! » عرض کردم که خستگی راه سفر دارم. فرمودند: « اگر سببی غیر از این دارد بگو. » چون دیدم آن بزرگوار اصرار دارند که سرگذشتم را شرح دهم ، ماجرای خود را بیان کردم و سبب ناراحتی و تأثر خود را عرضه داشتم.


در این هنگام دیدم ، حضرتش فردی بنام « هالو » را صدا زدند. بلافاصله فردی نمد پوش درهیأت و لباس کشیکچی ها و باربرهای بازار اصفهان ، در کنارمان نمایان شد. وقتی که جلو آمد به دقت در وی نگریستم و متوجه شدم همان هالوی اصفهان خودمان است؛ کشیکچی بازار که ازسال ها پیش در اطراف حجره ام رفت و آمد دارد و او را کاملاً می شناسم.


حضرت رو به او نموده فرمودند: « اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان. » آقا این جمله را فرمودند و از نظرم ناپدید شدند.

آن شخص ، ساعتی از شب را با من در محل مشخصی از کوفه قرار گذاشت تا پول و وسایل گمشده ام را به من برساند. من متحیّر از آنچه می دیدم با نگاه مبهوت خویش هالو را بدرقه کردم. او رفت و ساعتی دیگر در مکانی که وعده گاهمان بود نمایان شد. در حالی که بسته ای در دست داشت. آن را به من داد و گفت: « درست ببین ، قفل آن را باز کن و آنچه را داشتی به دقت بنگر تا بدانی که صحیح و سالم تحویل گرفته ای. »


من به بررسی وسایل و شمارش سکه هایم مشغول شدم. دیدم همه چیز دست نخورده و سالم است. آن شخص که مطمئن بودم هالوی خودمان است ولی از هیبت او جرأت سؤال کردن نداشتم ، با من در کربلا و در زمانی دیگر وعده کرد و از من خواست تا وسایلم را به شخص امینی بسپارم و مهیای حرکت بسمت مکه شوم. من نیز در زمان مقرر در وعده گاه حاضر شدم . هالو جلو می رفت و من به دنبال او. پس از مدت کمی راه رفتن ، بناگاه خود را در مکه یافتم. در مکه از من جدا شد و هنگام خداحافظی مکانی را تعیین نمود و از من خواست تا پس از انجام مناسک حج به آنجا بروم تا مرا بازگرداند. او همچنین از من خواست تا این راز را برای کسی بازگو نکنم و فقط در جواب هم کاروانیان خویش بگویم که همراه کس دیگری از راهی نزدیک تر آمده ام.



مناسک حج به پایان رسید و من در تمام طول انجام اعمال خویش ، مشعوف از عنایت مولا و صاحب خویش بودم و دلتنگ از فراق حضرتش ، او را جستجو می کردم. پس از پایان مناسک حج ، در وعده گاه خویش حاضر شدم و در ساعت مقرر دوباره هالو را دیدم که بسویم آمد و پس از سلام و مصاحفه ، به همان کیفیت قبل و در مدتی بسیار کوتاه مرا به کربلا برگرداند. عجیب آنکه در تمام این مدت با اینکه با من سخنان نرم و ملایمی داشت ، از شدت هیبت و عظمت او جرأت سؤال کردن پیدا نکردم. موقع خداحافظی در کربلا ، خواستم از مَراحم او در حق خویش تشکر کنم که گفت: « از تو خواسته هایی دارم که امیدوارم هرگاه وقتش رسید ، برایم انجام دهی.» این را گفت و از من جدا شد.



روزها و هفته ها سپری شد. سفر شگفت انگیز و معجزه آسای من به پایان رسید و به اصفهان بازگشتم. مدتی کوتاه به استراحت و دید و بازدید گذشت. اولین روزی که به حجره خود در بازار رفتم ، جمعی از تجّار و بازاریان به دیدنم آمدند. در این بین ، ناگاه هالو ، همان شخص باکرامت و والا مقام را دیدم ، با همان لباس و کسوتی که در کربلا و مکه دیده بودم. خواستم که از جای برخیزم و او را تعظیم کنم که با اشاره دست مانع شد و ازمن خواست که سخنی بر زبان نیاورم و رازش را پوشیده دارم. سپس نزد باربرها و کشیکچی ها رفت و با آنها چای خورد و قلیانی کشید. مدتی بعد موقع رفتن ، نزد من آمد و آهسته گفت: « آن تقاضایی که از تو


داشتم این است که روز پنجشنبه دو ساعت مانده به ظهر بیایی منزل ما تا کارم را به تو بگویم. » آن گاه آدرس منزلش را داد و تأکید کرد که سر ساعتی که گفته بروم ، نه دیرتر و نه زودتر.


تا پنجشنبه موعود برسد ، چند روز فاصله بود که برای من یک عمر گذشت و من دیگر اورا در بازار ندیدم. در تمام این مدت به راز وعده آخر هالو می اندیشیدم و لحظه شماری می کردم تا دیدارمان تازه شود و من از او احوال مولا و صاحبمان را جویا شوم. و بالاخره آن پنجشنبه موعود از راه رسید و آن همین دیروز بود.


صبح با خود گفتم خوب است ساعتی زودتر به ملاقات هالو بروم تا با او درباره مولایمان و راز و رمز ارتباطش با امام زمان گفتگو کنم. به آدرسی که داده بود رفتم ، اما اثری از منزل هالو و نشانه هایی که گفته بود نیافتم. ساعتی جستجو کردم تا سرانجام در همان ساعتی که وعده کرده بودیم ، منزلش را یافتم. »



میرزا حبیب در حالی که بشدّت منقلب شده بود و اشک از دیدگانش جاری بود ، آه بلندی کشید و با صدایی لرزان ادامه داد:


« وقتی خود را پشت درب خانه هالو یافتم ، آماده در زدن شدم که ناگاه دیدم درب خانه باز شد و سید بزرگواری غرق نور با عمامه ای سبز بر سر و شال مشکی به کمر از خانه هالو خارج شد و هالو نیز شتابان به دنبال او از خانه بیرون آمد در حالی که بشدت ادب می کرد و تواضع و احترام فوق العاده ای نثار آن جناب می نمود . در آن حال صدای هالو را می شنیدم که می گفـت: « سیدی و مولای! خوش آمدید ، لطف فرمودید به خانه این حقیر تشریف فرما شدید... »


هالو تا انتهای کوچه آن سید بزرگوار را بدرقه کرد و بازگشت. مقابلم که رسید ، آثار شعف و شور زایدالوصفی را در سیمایش مشاهده کردم. سلام کردم و با حالتی آمیخته از بهت و حیرت از او پرسیدم: « هالو! او که بود؟! » چهره اش دگرگون شد و پاسخ داد: « وای بر تو!! مولا و صاحب خود را نشناختی؟!! .... او سرور و مولایم ، حضرت حجت ابن الحسن بود که در واپسین روز عمرم ، لطف فرموده و به دیدار نوکر خود آمده بود....»


آن گاه مرا با خود به داخل خانه اش برد و چنین گفت: « از شما می خواهم فردا به ابتدای بازار بروی و دو ساعت مانده به ظهر ، حمال ها و کشیکچی ها را با خود به این خانه بیاوری. درب این خانه باز خواهد بود و وقتی به آن وارد می شوید ، من از دنیا رفته ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده و داخل صندوق گوشه اتاق گذاشته ام. آن را بردار و خرج کفن و دفنم نما و در قبرستان تخت پولاد به خاکم بسپار....!! »


با شنیدن این سخنان ، تأثّری عمیق بر جانم نشست. مات و مبهوت از آنچه دیدم و شنیدم ، با جناب هالو ، وداعی سخت و حسرت آلود نمودم و خانه اش را ترک گفتم.


امروز صبح به بازار رفتم و دوستان و رفقای حمّال و کشیکچی هالو را خبر کردم و با هم به سمت منزل هالو به راه افتادیم ، بی آنکه طبق خواسته جناب هالو ، کس دیگری را با خبر سازم. در ساعت مقرّر به منزلش رسیدیم ، در حالی که درب خانه باز بود و همانطور که خودش دیروز خبر داده بود ، روح از بدنش مفارقت کرده و در اتاق ، رو به سمت قبله آرام گرفته بود. درب صندوقی را که گوشه اتاق بود گشودم و داخل آن کفنی دیدم با هشت تومان پول که در آن نهاده شده بود. جنازه او را غریبانه برداشتیم و اکنون طبق وصیّت او سوی قبرستان تخت پولادش می بریم....»



صحبت های میرزا حبیب که به اینجا رسید ، با صدای صلوات تشییع کنندگان که تعدادشان از عدد انگشتان دست فراتر نمی رفت ، متوجه شدم که کار غسل و تکفین میت تمام شده است. حالت عجیبی داشتم. بغض سنگینی در گلویم نشسته بود و از اینکه تاکنون از وجود امثال هالو در اطراف خویش بی خبر بوده ام ، در وجود خویش احساس شرمساری می کردم. بی اختیار میرزا حبیب را در آغوش گرفتم و چشمان او را که لیاقت دیدار مولا و صاحبمان ، حضرت ولی عصر را یافته بود ، غرق بوسه خویش کردم.


چیزی نگذشت که تابوت جناب هالو دوباره بر دستان اقلیت تشییع کننده بسوی آرامگاه تخت پولاد روانه شد. خود را به زیر تابوت آن ولیّ خدا رساندم و با چشمانی اشکبار او را تا تخت پولاد مشایعت کردم. دلم می خواست ، پرتوی از نور معرفت یکی از عاشقان و دلباختگان ملازم و همراه حجّت خدا ، وجودم را روشن سازد.


مراسم تدفین جناب هالو که تمام شد ، دیدم میرزا حبیب تاجر که تا همین جا نیز سوز و بی قراری بی اندازه اش در فراق هالو ، حاضران و تشییع کنندگان اندک او را که همگی از دوستان و همکاران او بودند به حیرت وا داشته بود ، طاقت از کف داد و خود را بر خاک مزار او انداخت ، در حالی که با صدای بلند می گفت: « ای مردم! هیچ کدام از شما او را نشناختید! ... او یکی از اولیای خدا و از ملازمان امام زمان بود....» و در آن هنگام کسی از حاضران جز من ، راز سوز و گداز بی اندازه میرزا حبیب را نمی دانست.


صبح فردای آن روز ، میرزا حبیب به سراغ من فرستاد تا به مسجد بازار بروم. من که هنوز م


بهوت ماجرای دیروز و حکایت میرزا حبیب و هالو بودم ، بی درنگ خود را به مسجد رساندم. دیدم جمع زیادی که اکثر آنها از حاجیان کاروان حج امسال و همسفران میرزا حبیب بودند در مسجد جمع شده اند. چشم میرزا حبیب که به من افتاد جلو آمد و گفت: « می خواهم راز شگفت انگیز سفر حج خود را با همسفریان و هم کاروانیان خویش در محضر مبارک آیت الله چهارسوقی فاش نمایم و پرده از چهره غریب و گمنام چناب هالو بردارم.» لبخند رضایتی به نشانه تأیید از خود نشان دادم و سپس در معیّت میرزا حبیب و دیگر همسفران او عازم بیت آیت الله سید محمد چهار سوقی ، صاحب کتاب شریف روضات الجنّات شدیم.


در منزل آیت الله روضاتی (چهار سوقی) همهمه و شور و حال عجیبی بود. میرزا حبیب تاجر ، در حالی که ردای مشکی بر تن داشت و مصیبت زده ای را می مانست که نزدیک ترین فرد زندگیش را از دست داده است ، با صدایی لرزان و گریان ، حکایت عجیب و شگفت انگیز سفر حج خود و ماجرای عنایت حضرت صاحب الأمر بواسطه جناب هالو را برای حضرت آیت الله و دیگر حاضران تعریف می کرد و در این بین صدای گریه و ضجّه مردم ، همراه با ذکر یابن الحسن آنها شور و حال عجیبی در بیت روحانی بزرگترین عالم شهر ایجاد کرده بود. سخنان میرزا حبیب که تمام شد ولوله ای وصف ناشدنی در حاضران ایجاد شد و از همه پر سوز و گدازتر ، حال خود مرحوم آیت الله روضاتی بود که با شنیدن حکایت میرزا حبیب و جناب هالو ، در حالی که اشک شوق از دیدگان مبارکش روان بود ، منقلب و پریشان از جای برخاسته و عازم تخت پولاد ، محل دفن جناب هالو گردید.

موج زیادی از جمعیت ، یابن الحسن گویان در حالی که مرحوم آیت الله روضاتی در پیشاپیش آنها حرکت می کرد بسمت تخت پولاد روانه شدند. لحظه به لحظه بر شمار جمعیت افزوده می شد و طولی نکشید که سیل مشتاقان امام زمان به قبرستان مقدّس تخت پولاد رسید.

مرحوم آیت الله سید محمد چهارسوقی در حالی که بشدت گریه می کرد و پریشان بود ، خود را بسرعت به کنار قبر هالو رساند. سپس این عالم ربّانی خود را بر روی قبر جناب هالو افکند و پس از گریه ها و راز و نیازهای فراوان ، برخاست و رو به جمعیت فرمود: « مردم اصفهان! در همین جا به شما وصیّت می کنم ، هنگامی که مُردم ، مرا اینجا کنار قبر هالو دفن کنید. می خواهم وقتی امام زمان به زیارت قبر هالو تشریف می آورند ، از روی قبر من عبور کنند و نگاهی هم به قبر من بیندازند.»


اکنون سالیان درازی از آن روز می گذرد و مزار مرحوم میرزا حسین کشیکچی ، مشهور به « هالو» در تکیه صاحب روضات تخت پولاد اصفهان ، این خاک تابان و سرزمین ستارگان درخشان علم و عرفان و معرفت ، ملجأ و زیارتگاه عاشقان و دلباختگان حضرت ولی عصر است تا روزی که ان شاء الله دل های عاشق و طوفانزده منتظرانش به ساحل آرامش ظهور مبارکش
__________________

__________________ "

8 ساعت پيش

عبدالعلی69 به سرنگار به نیت سلامتی وظهور وفرج صاحب العصر والزمان صلوات پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط عبدالعلی69 نوشته شده است نمايش نوشته
http://www.ayehayeentezar.com/galler...8992575299.gif

: همراه با ما باشید در ختم همزمان 1000 صلوات برای سلامتی و تعجیل ظهور امام زمان











http://www.iranclubs.org/forums/sign...ic14117_10.gif

شايد اين جمعه بيايد گل نرگس
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم والعن من عاداهم



به گمانم لایق همراهیـــــــــــت نیستـــــــم آقـــــــا ...

http://static5.cloob.com//public/use...e8abeae1dd-425



اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم وفرجنا بهم وانصرنا بهم والعن واخذل من عاداهم
http://thaghalayn.persiangig.com/ima...emam-zaman.gif


مرحوم کشیکچی از یاران امام زمان عج - باربر ، حمّال و کشیکچی یا نگهبان ساده بازار اصفهان بود. آنقدر ساده بود و بی ریا که مردم به او لقب "هالو" داده بودند. امّا کسی نمی دانست که در ورای این ظاهر ساده و فقیرانه ، روح بلندی وجود دارد ، صاحب مقامی رفیع نزد حضرت صاحب الأمر و الزّمان أرواحنا لتراب مقدمه الفداء است.آقا (عجل الله فرجه) کارپردازانی دارند که در ایام غیبت با آنها ارتباط دارند که در دعای عهد یاد شده: «واجعلنا من المسارعین الیه فی قضاء حوائجه». بله، کسانی به این مقام می رسند که وقتی آقا حاجتی دارند آنها را صدا بزنند و آنها با سرعت برای برآورده کردن خواسته امام به سوی ایشان بشتابند. مرحوم میرزا حسین کشیکچی مشهور به هالو (متوفی 1309 ه ق) که بدن مطهرش در بهشت تخت پولاد ، خاک تابان جنوب زاینده رود آرام گرفته است ،حکایتی شگفت انگیز دارد که از قول مرحوم حاج آقا جمال اصفهانی در کتاب عبقری الحسان با رعایت امانت نقل گردیده است.

حکایت وصل(اینجا)


نزدیک اذان ظهر روز بود. مثل هر روز مهیای رفتن به مسجد شدم. از منزل ما تا مسجد فاصله چندانی نبود . چند سالی بود که توفیق امامت جماعت در این مسجد به من عنایت شده بود. مسجدی که بواسطه قرار گرفتنش در راسته بازار ، پاتوق کسبه و اهل بازار بود و البته حضور باربران و کشیکچیان و نگهبان های بازار هم رونق خاصی به مسجد می داد.

هنوز چند قدمی به مسجد مانده بود که صدای جمعیت اندکی که تابوتی را بر دوش خود حمل می کردند مرا متوجه خود ساخت. جلوتر رفتم ؛ تابوتی ساده و فقیرانه بر دوش چند نفر که همه از باربران بازار بودند و چند نفری مشایعت کننده نیز در کسوت ساده حمّالان و کشیکچیان بازار که البته چهره برخی از آنها برایم آشنا بود. معلوم بود که میّت ، یکی از منسوبان همین آدم های سر و ساده و فقیر است که اینچنین غریبانه و بی پیرایه تشییع می شود.


در همین بین ، ناگهان چشمم به میرزا حبیب ، تاجر سرشناس و مؤمن بازار افتاد که با حالتی نزار و پریشان در حالی که بشدت می گریست و مویه می کرد ، جنازه را مشایعت می نمود. مشاهده میرزا حبیب ، آن هم با این حال پریشان که گویی صاحب عزای اصلی است و نزدیک ترین کسان خود را از دست داده است ، مرا بسیار شگفت زده کرد. آخر میرزا حبیب از بازاریان و تجّار سرشناس و مؤمن بازار و از نیکان اصفهان بود. اگر از نزدیکان و بستگان او کسی فوت نموده ، پس چگونه است که اینچنین غریبانه و بی خبر تشییع می شود؟! چرا از بزرگان تجار و کسبه و اقربای خود میرزا حبیب ، کسی در این تشییع جنازه شرکت ندارد؟! .... همه اینها سؤالاتی بود که ذهن مرا به خود مشغول ساخته و بشدّت کنجکاو یافتن اصل ماجرا کرده بود.

در همین حال بودم که نگاه پریشان میرزا حبیب به من افتاد و گویی متوجه تعجب و حیرانی من شد. بطرفش رفتم و دست بر شانه اش گذاشتم . پیش از آنکه سخنی بگویم با صدایی لرزان و مصیبت زده گفت: «حاج آقا جمال! به تشییع جنازه یکی از اولیای خدا نمی آیید؟! »


کلامش بر قلب و جانم نشست و مرا بی اختیار بسوی جنازه کشاند. از رفتن به مسجد منصرف شدم و به همراه میرزا حبیب و جماعت باربران و کشیکچیان بازار ، جنازه را به طرف غسّالخانه مشایعت نمودم. از بازار تا غسالخانه که در محلی بنام «سرچشمه پاقلعه» قرار داشت ، مسافت نسبتاً زیادی بود و من باتفاق عده معدود مشایعت کننده در حالی این مسافت را پیمودم که در تمام طول مسیر ، جمله میرزا حبیب در توصیف صاحب جنازه ، ذهنم را به خود مشغول ساخته بود و بشدت کنجکاو بودم تا صاحب آن را بشناسم .


به غسالخانه که رسیدیم ، جنازه را تحویل مغتسل دادند تا مراسم تغسیل و تکفین میت انجام شود. گوشه خلوتی یافتم و تا مهیا شدن جنازه ، در انتظار نشستم. ساعتی از ظهر گذشته بود و من خسته از راه دراز و اندوهناک از فوت نماز جماعت اول وقت ، به سرزنش خود پرداختم که چرا بی جهت ، تحت تأثیر سخنان یک تاجر پریشان حال ، مسجد و نماز جماعت را ترک گفته ام. در حال و هوای خود بودم که دستی بر شانه خود احساس کردم. خودش بود ، میرزا حبیب. مثل اینکه تحیّر و سرگردانی مرا بیش از این تاب نیاورده بود. حالا مثل اینکه کمی آرام گرفته بود. به او گفتم: « میرزا! این جنازه کیست؟! حکایت این حال پریشان شما چیست؟!»


میرزا حبیب ، آه بلندی کشید و در حالی که دست بر کمر گرفته بود و می نشست ، گفت: « قصه عجیبی است حکایت من و آشناییم با صاحب این جنازه!! قصه ای که تا کنون برای کسی آن را بازگو نکرده ام.»

با کنجکاوی و تعجب گفتم: « بسیار مشتاق شنیدنم میرزا حبیب! بگو و مرا از این بهت و حیرانی بیرون آور.»


میرزا حبیب دوباره آهی کشید و ادامه داد:


« همینطور که می دانید امسال من مسافر قافله حج بودم. کاروان ما ابتدا راهی عراق شد تا پس از زیارت عتبات مقدسه نجف و کربلا ، راهی حجاز شویم. همه چیز بخوبی می گذشت تا در چند فرسخی کربلا ، کیسه حاوی سکه ها و بعضی اثاثیه ضروری سفرم را دزدان به سرقت بردند. جستجوهایم نتیجه ای نداشت و از طرفی دلم نمی خواست که غیر از خودم ، همسفرانم را نیز درگیر مشکل پیش آمده خود نمایم. برای همین بی اینکه کسی متوجه موضوع شود ، بهانه ای آوردم و خود را از همسفران جدا کردم. قافله حج عازم حجاز شد و من درمانده و مستأصل در عراق ماندم بلکه فرجی شود و بتوانم راهی به اموال از دست رفته خویش بیابم. اندوهی سنگین و عمیق بر من مستولی شده بود و از اینکه می دیدم علی رغم دارایی های بسیار ، توفیق انجام مناسک حج از من سلب شده است ، احساس غبن و خسارتی جانکاه می کردم. هیچ دوست و آشنایی هم نداشتم تا به او پناه ببرم و پولی قرض بگیرم.


شبی تنها از نجف بسمت کوفه به راه افتادم تا در مسجد کوفه معتکف گردم بلکه فرجی حاصل شود. در راه حالتی عجیب بر من مستولی شده بود. احساس درماندگی و استیصال می کردم و در همان حال به آقا و مولایم ، حضرت صاحب الأمر متوسل گردیدم. چیزی نگذشت که در همان بیابان و در تاریکی شب ، ناگهان سواری در برابرم ظاهر شد. با حضور او همه جا روشن و نورانی شد و بزرگی و شکوهش مرا مسحور خود ساخت. آنگاه که جمال و چهره پرفروغش را نگریستم ، اوصاف و نشانه هایی را که در مورد امام زمان ، حضرت صاحب الأمر شنیده بودم در آن بزرگوار مشاهده نمودم.

در آن حال ، ایشان در برابرم ایستاده فرمودند: « چرا اینطور افسرده حالی؟! » عرض کردم که خستگی راه سفر دارم. فرمودند: « اگر سببی غیر از این دارد بگو. » چون دیدم آن بزرگوار اصرار دارند که سرگذشتم را شرح دهم ، ماجرای خود را بیان کردم و سبب ناراحتی و تأثر خود را عرضه داشتم.


در این هنگام دیدم ، حضرتش فردی بنام « هالو » را صدا زدند. بلافاصله فردی نمد پوش درهیأت و لباس کشیکچی ها و باربرهای بازار اصفهان ، در کنارمان نمایان شد. وقتی که جلو آمد به دقت در وی نگریستم و متوجه شدم همان هالوی اصفهان خودمان است؛ کشیکچی بازار که ازسال ها پیش در اطراف حجره ام رفت و آمد دارد و او را کاملاً می شناسم.


حضرت رو به او نموده فرمودند: « اسباب سرقت شده اش را به او برسان و او را به مکه ببر و بازگردان. » آقا این جمله را فرمودند و از نظرم ناپدید شدند.

آن شخص ، ساعتی از شب را با من در محل مشخصی از کوفه قرار گذاشت تا پول و وسایل گمشده ام را به من برساند. من متحیّر از آنچه می دیدم با نگاه مبهوت خویش هالو را بدرقه کردم. او رفت و ساعتی دیگر در مکانی که وعده گاهمان بود نمایان شد. در حالی که بسته ای در دست داشت. آن را به من داد و گفت: « درست ببین ، قفل آن را باز کن و آنچه را داشتی به دقت بنگر تا بدانی که صحیح و سالم تحویل گرفته ای. »


من به بررسی وسایل و شمارش سکه هایم مشغول شدم. دیدم همه چیز دست نخورده و سالم است. آن شخص که مطمئن بودم هالوی خودمان است ولی از هیبت او جرأت سؤال کردن نداشتم ، با من در کربلا و در زمانی دیگر وعده کرد و از من خواست تا وسایلم را به شخص امینی بسپارم و مهیای حرکت بسمت مکه شوم. من نیز در زمان مقرر در وعده گاه حاضر شدم . هالو جلو می رفت و من به دنبال او. پس از مدت کمی راه رفتن ، بناگاه خود را در مکه یافتم. در مکه از من جدا شد و هنگام خداحافظی مکانی را تعیین نمود و از من خواست تا پس از انجام مناسک حج به آنجا بروم تا مرا بازگرداند. او همچنین از من خواست تا این راز را برای کسی بازگو نکنم و فقط در جواب هم کاروانیان خویش بگویم که همراه کس دیگری از راهی نزدیک تر آمده ام.



مناسک حج به پایان رسید و من در تمام طول انجام اعمال خویش ، مشعوف از عنایت مولا و صاحب خویش بودم و دلتنگ از فراق حضرتش ، او را جستجو می کردم. پس از پایان مناسک حج ، در وعده گاه خویش حاضر شدم و در ساعت مقرر دوباره هالو را دیدم که بسویم آمد و پس از سلام و مصاحفه ، به همان کیفیت قبل و در مدتی بسیار کوتاه مرا به کربلا برگرداند. عجیب آنکه در تمام این مدت با اینکه با من سخنان نرم و ملایمی داشت ، از شدت هیبت و عظمت او جرأت سؤال کردن پیدا نکردم. موقع خداحافظی در کربلا ، خواستم از مَراحم او در حق خویش تشکر کنم که گفت: « از تو خواسته هایی دارم که امیدوارم هرگاه وقتش رسید ، برایم انجام دهی.» این را گفت و از من جدا شد.



روزها و هفته ها سپری شد. سفر شگفت انگیز و معجزه آسای من به پایان رسید و به اصفهان بازگشتم. مدتی کوتاه به استراحت و دید و بازدید گذشت. اولین روزی که به حجره خود در بازار رفتم ، جمعی از تجّار و بازاریان به دیدنم آمدند. در این بین ، ناگاه هالو ، همان شخص باکرامت و والا مقام را دیدم ، با همان لباس و کسوتی که در کربلا و مکه دیده بودم. خواستم که از جای برخیزم و او را تعظیم کنم که با اشاره دست مانع شد و ازمن خواست که سخنی بر زبان نیاورم و رازش را پوشیده دارم. سپس نزد باربرها و کشیکچی ها رفت و با آنها چای خورد و قلیانی کشید. مدتی بعد موقع رفتن ، نزد من آمد و آهسته گفت: « آن تقاضایی که از تو


داشتم این است که روز پنجشنبه دو ساعت مانده به ظهر بیایی منزل ما تا کارم را به تو بگویم. » آن گاه آدرس منزلش را داد و تأکید کرد که سر ساعتی که گفته بروم ، نه دیرتر و نه زودتر.


تا پنجشنبه موعود برسد ، چند روز فاصله بود که برای من یک عمر گذشت و من دیگر اورا در بازار ندیدم. در تمام این مدت به راز وعده آخر هالو می اندیشیدم و لحظه شماری می کردم تا دیدارمان تازه شود و من از او احوال مولا و صاحبمان را جویا شوم. و بالاخره آن پنجشنبه موعود از راه رسید و آن همین دیروز بود.


صبح با خود گفتم خوب است ساعتی زودتر به ملاقات هالو بروم تا با او درباره مولایمان و راز و رمز ارتباطش با امام زمان گفتگو کنم. به آدرسی که داده بود رفتم ، اما اثری از منزل هالو و نشانه هایی که گفته بود نیافتم. ساعتی جستجو کردم تا سرانجام در همان ساعتی که وعده کرده بودیم ، منزلش را یافتم. »



میرزا حبیب در حالی که بشدّت منقلب شده بود و اشک از دیدگانش جاری بود ، آه بلندی کشید و با صدایی لرزان ادامه داد:


« وقتی خود را پشت درب خانه هالو یافتم ، آماده در زدن شدم که ناگاه دیدم درب خانه باز شد و سید بزرگواری غرق نور با عمامه ای سبز بر سر و شال مشکی به کمر از خانه هالو خارج شد و هالو نیز شتابان به دنبال او از خانه بیرون آمد در حالی که بشدت ادب می کرد و تواضع و احترام فوق العاده ای نثار آن جناب می نمود . در آن حال صدای هالو را می شنیدم که می گفـت: « سیدی و مولای! خوش آمدید ، لطف فرمودید به خانه این حقیر تشریف فرما شدید... »


هالو تا انتهای کوچه آن سید بزرگوار را بدرقه کرد و بازگشت. مقابلم که رسید ، آثار شعف و شور زایدالوصفی را در سیمایش مشاهده کردم. سلام کردم و با حالتی آمیخته از بهت و حیرت از او پرسیدم: « هالو! او که بود؟! » چهره اش دگرگون شد و پاسخ داد: « وای بر تو!! مولا و صاحب خود را نشناختی؟!! .... او سرور و مولایم ، حضرت حجت ابن الحسن بود که در واپسین روز عمرم ، لطف فرموده و به دیدار نوکر خود آمده بود....»


آن گاه مرا با خود به داخل خانه اش برد و چنین گفت: « از شما می خواهم فردا به ابتدای بازار بروی و دو ساعت مانده به ظهر ، حمال ها و کشیکچی ها را با خود به این خانه بیاوری. درب این خانه باز خواهد بود و وقتی به آن وارد می شوید ، من از دنیا رفته ام. کفنم را به همراه هشت تومان پول آماده کرده و داخل صندوق گوشه اتاق گذاشته ام. آن را بردار و خرج کفن و دفنم نما و در قبرستان تخت پولاد به خاکم بسپار....!! »


با شنیدن این سخنان ، تأثّری عمیق بر جانم نشست. مات و مبهوت از آنچه دیدم و شنیدم ، با جناب هالو ، وداعی سخت و حسرت آلود نمودم و خانه اش را ترک گفتم.


امروز صبح به بازار رفتم و دوستان و رفقای حمّال و کشیکچی هالو را خبر کردم و با هم به سمت منزل هالو به راه افتادیم ، بی آنکه طبق خواسته جناب هالو ، کس دیگری را با خبر سازم. در ساعت مقرّر به منزلش رسیدیم ، در حالی که درب خانه باز بود و همانطور که خودش دیروز خبر داده بود ، روح از بدنش مفارقت کرده و در اتاق ، رو به سمت قبله آرام گرفته بود. درب صندوقی را که گوشه اتاق بود گشودم و داخل آن کفنی دیدم با هشت تومان پول که در آن نهاده شده بود. جنازه او را غریبانه برداشتیم و اکنون طبق وصیّت او سوی قبرستان تخت پولادش می بریم....»



صحبت های میرزا حبیب که به اینجا رسید ، با صدای صلوات تشییع کنندگان که تعدادشان از عدد انگشتان دست فراتر نمی رفت ، متوجه شدم که کار غسل و تکفین میت تمام شده است. حالت عجیبی داشتم. بغض سنگینی در گلویم نشسته بود و از اینکه تاکنون از وجود امثال هالو در اطراف خویش بی خبر بوده ام ، در وجود خویش احساس شرمساری می کردم. بی اختیار میرزا حبیب را در آغوش گرفتم و چشمان او را که لیاقت دیدار مولا و صاحبمان ، حضرت ولی عصر را یافته بود ، غرق بوسه خویش کردم.


چیزی نگذشت که تابوت جناب هالو دوباره بر دستان اقلیت تشییع کننده بسوی آرامگاه تخت پولاد روانه شد. خود را به زیر تابوت آن ولیّ خدا رساندم و با چشمانی اشکبار او را تا تخت پولاد مشایعت کردم. دلم می خواست ، پرتوی از نور معرفت یکی از عاشقان و دلباختگان ملازم و همراه حجّت خدا ، وجودم را روشن سازد.


مراسم تدفین جناب هالو که تمام شد ، دیدم میرزا حبیب تاجر که تا همین جا نیز سوز و بی قراری بی اندازه اش در فراق هالو ، حاضران و تشییع کنندگان اندک او را که همگی از دوستان و همکاران او بودند به حیرت وا داشته بود ، طاقت از کف داد و خود را بر خاک مزار او انداخت ، در حالی که با صدای بلند می گفت: « ای مردم! هیچ کدام از شما او را نشناختید! ... او یکی از اولیای خدا و از ملازمان امام زمان بود....» و در آن هنگام کسی از حاضران جز من ، راز سوز و گداز بی اندازه میرزا حبیب را نمی دانست.


صبح فردای آن روز ، میرزا حبیب به سراغ من فرستاد تا به مسجد بازار بروم. من که هنوز م


بهوت ماجرای دیروز و حکایت میرزا حبیب و هالو بودم ، بی درنگ خود را به مسجد رساندم. دیدم جمع زیادی که اکثر آنها از حاجیان کاروان حج امسال و همسفران میرزا حبیب بودند در مسجد جمع شده اند. چشم میرزا حبیب که به من افتاد جلو آمد و گفت: « می خواهم راز شگفت انگیز سفر حج خود را با همسفریان و هم کاروانیان خویش در محضر مبارک آیت الله چهارسوقی فاش نمایم و پرده از چهره غریب و گمنام چناب هالو بردارم.» لبخند رضایتی به نشانه تأیید از خود نشان دادم و سپس در معیّت میرزا حبیب و دیگر همسفران او عازم بیت آیت الله سید محمد چهار سوقی ، صاحب کتاب شریف روضات الجنّات شدیم.


در منزل آیت الله روضاتی (چهار سوقی) همهمه و شور و حال عجیبی بود. میرزا حبیب تاجر ، در حالی که ردای مشکی بر تن داشت و مصیبت زده ای را می مانست که نزدیک ترین فرد زندگیش را از دست داده است ، با صدایی لرزان و گریان ، حکایت عجیب و شگفت انگیز سفر حج خود و ماجرای عنایت حضرت صاحب الأمر بواسطه جناب هالو را برای حضرت آیت الله و دیگر حاضران تعریف می کرد و در این بین صدای گریه و ضجّه مردم ، همراه با ذکر یابن الحسن آنها شور و حال عجیبی در بیت روحانی بزرگترین عالم شهر ایجاد کرده بود. سخنان میرزا حبیب که تمام شد ولوله ای وصف ناشدنی در حاضران ایجاد شد و از همه پر سوز و گدازتر ، حال خود مرحوم آیت الله روضاتی بود که با شنیدن حکایت میرزا حبیب و جناب هالو ، در حالی که اشک شوق از دیدگان مبارکش روان بود ، منقلب و پریشان از جای برخاسته و عازم تخت پولاد ، محل دفن جناب هالو گردید.

موج زیادی از جمعیت ، یابن الحسن گویان در حالی که مرحوم آیت الله روضاتی در پیشاپیش آنها حرکت می کرد بسمت تخت پولاد روانه شدند. لحظه به لحظه بر شمار جمعیت افزوده می شد و طولی نکشید که سیل مشتاقان امام زمان به قبرستان مقدّس تخت پولاد رسید.

مرحوم آیت الله سید محمد چهارسوقی در حالی که بشدت گریه می کرد و پریشان بود ، خود را بسرعت به کنار قبر هالو رساند. سپس این عالم ربّانی خود را بر روی قبر جناب هالو افکند و پس از گریه ها و راز و نیازهای فراوان ، برخاست و رو به جمعیت فرمود: « مردم اصفهان! در همین جا به شما وصیّت می کنم ، هنگامی که مُردم ، مرا اینجا کنار قبر هالو دفن کنید. می خواهم وقتی امام زمان به زیارت قبر هالو تشریف می آورند ، از روی قبر من عبور کنند و نگاهی هم به قبر من بیندازند.»


اکنون سالیان درازی از آن روز می گذرد و مزار مرحوم میرزا حسین کشیکچی ، مشهور به « هالو» در تکیه صاحب روضات تخت پولاد اصفهان ، این خاک تابان و سرزمین ستارگان درخشان علم و عرفان و معرفت ، ملجأ و زیارتگاه عاشقان و دلباختگان حضرت ولی عصر است تا روزی که ان شاء الله دل های عاشق و طوفانزده منتظرانش به ساحل آرامش ظهور مبارکش
__________________

__________________
"

8 ساعت پيش

کنجکاو1 به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط hosyn نوشته شده است نمايش نوشته
از خودتان به آیات قران کریم اضافه میکنید، دو نفخ صور داریم اما دو زلزله نداریم، این آیات سوره مبارکه الحاقة جواب شما را میدهد که شکافته شدن آسمان هم قبل از رسیدگی است:

فَإِذَا نُفِخَ فىِ الصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ(13)
وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الجِْبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً(14)
فَيَوْمَئذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ(15)
وَ انشَقَّتِ السَّمَاءُ فَهِىَ يَوْمَئذٍ وَاهِيَةٌ(16)
وَ الْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائهَا وَ يحَْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئذٍ ثمََانِيَةٌ(17)
يَوْمَئذٍ تُعْرَضُونَ لَا تخَْفَى‏ مِنكمُ‏ْ خَافِيَةٌ(18)
فَأَمَّا مَنْ أُوتىِ‏َ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُواْ كِتَابِيَهْ(19)
چیزی به آیات اضافه نکردم اگر به آیات زلزله توجه کنید آن زلزله مهیب نیست که آسمانها و زمین نابودشود این زلزله زمین چیزهایی که درزمین است بیرون می اندازد برای حساب کتاب ولی زلزله ای که همه زمین را نابود می کند و آسمانها هم نابود می شود بعداز حساب و کتاب است وزمان مرگ دوم

إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴿۱﴾
آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانيده شود (۱)
وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا ﴿۲﴾
و زمين بارهاى سنگين خود را برون افكند (۲)
وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا ﴿۳﴾
و انسان گويد [زمين] را چه شده است (۳)
يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ﴿۴﴾
آن روز است كه [زمين] خبرهاى خود را باز گويد (
زلزله



نقل قول:
شما که اینها را تشبیه دانستید!:

خوب وقتی کسی نیست پس حرف قرآن معنا ندارد که از زلزله بترسید! وقتی نیستیم و محو شدیم هر زلزله میخواهد انجام شود بشود چه باکی بر کسی که هیچ هوش و حواسی ندارد؟!
مگر از این تشبیهات درقرآن کم داریم ؟گورخران رمیده یا همچون ملخها و...

نقل قول:
منکر که نیستم ولی باید دعا کنیم برای این آیه شریفة:

الدخان : 56 لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحيمِ
56 جز مرگ نخستين (كه داشتند) در آنجا مرگ را نمى‏چشند و (خداوند) آنان را از عذاب دوزخ نگاه داشته است ...
[/QUOTE]

شما بهتراست یه دعایی هم برای این آیه کنید :

قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ ﴿۱۱﴾
آنها مي‏گويند: پروردگارا! ما را دو بار ميراندي و دو بار زنده كردي، اكنون به گناهان خود معترفيم، آيا راهي براي خارج شدن (از دوزخ) وجود دارد؟! (۱۱)
غافر

راهی برای خروج ازدوزخ وجود ندارد آنها کسایی بودند که وقتی خداوند به یگانگی خوانده می شد انکارمی کردند اما وقتی برای خداوند شریک قرار می دادند ایمان می آوردند .
وقتی خداوند درکلام مبارکش (قرآن ) چیزی می گفت انکار می کردند ولی وقتی قال فلا ن می گفت ایمان می آوردند

ذَلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذَا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَإِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالْحُكْمُ لِلَّهِ الْعَلِيِّ الْكَبِيرِ ﴿۱۲﴾
اين بخاطر آن است كه وقتي خداوند به يگانگي خوانده مي‏شد انكار مي‏كرديد، و اگر كساني براي او شريك قائل مي‏شدند ايمان مي‏آورديد، هم اكنون داوري مخصوص خداوند بلند مرتبه و بزرگ است (و شما را به حكمت خود كيفر مي‏دهد). (۱۲) غافر "

يك روز پيش

hosyn به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
جناب حسین اگر به آیات توجه کنید براثراین زلزله زمین بارهایش را به بیرون می افکند و مردمان باتعجب می گویند زمین را چه شده .
نه از ریز ریز شدن کوها خبری است نه آسمان گداخته شده و نه فروپاشی ارکان تمام هستی
از خودتان به آیات قران کریم اضافه میکنید، دو نفخ صور داریم اما دو زلزله نداریم، این آیات سوره مبارکه الحاقة جواب شما را میدهد که شکافته شدن آسمان هم قبل از رسیدگی است:

فَإِذَا نُفِخَ فىِ الصُّورِ نَفْخَةٌ وَاحِدَةٌ(13)
وَ حُمِلَتِ الْأَرْضُ وَ الجِْبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً(14)
فَيَوْمَئذٍ وَقَعَتِ الْوَاقِعَةُ(15)
وَ انشَقَّتِ السَّمَاءُ فَهِىَ يَوْمَئذٍ وَاهِيَةٌ(16)
وَ الْمَلَكُ عَلىَ أَرْجَائهَا وَ يحَْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئذٍ ثمََانِيَةٌ(17)
يَوْمَئذٍ تُعْرَضُونَ لَا تخَْفَى‏ مِنكمُ‏ْ خَافِيَةٌ(18)
فَأَمَّا مَنْ أُوتىِ‏َ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَءُواْ كِتَابِيَهْ(19)

نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
پس آن زلزله شدید که از وحشت زن شیرده فرزند خودرا ازوحشت رها می کند آغاز نشده
شما که اینها را تشبیه دانستید!:
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
اینکه زن آبستن چنین می کند و زن شیرده چنان، تشبیهاتی برای نشان دادن عمق وحشت زلزله هستند نه اینکه در ان روز زن آبستن و شیردهی وجود داشته باشد. از این تشبیهات در قرآن فراوان است که نیازی به بیان آنها نمی بینم.
خوب وقتی کسی نیست پس حرف قرآن معنا ندارد که از زلزله بترسید! وقتی نیستیم و محو شدیم هر زلزله میخواهد انجام شود بشود چه باکی بر کسی که هیچ هوش و حواسی ندارد؟!

نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
انشاالله که منکر مرگ دوم نیستی ؟
منکر که نیستم ولی باید دعا کنیم برای این آیه شریفة:

الدخان : 56 لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولى‏ وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحيمِ
56 جز مرگ نخستين (كه داشتند) در آنجا مرگ را نمى‏چشند و (خداوند) آنان را از عذاب دوزخ نگاه داشته است ...
"

2 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط hosyn نوشته شده است نمايش نوشته
نشد دوست گرامی، وقتی من میگویم نمیشود میگویید قدرت خدا را منکری؟! نهر عسل در بهشت جاری است به قدرت خدا، اینجا هم بگویید قدرت خداوند متعال، تعجب است من آیه سوره زلزال میآورم به جای اینکه جواب دهید میگویید نمیشود! اما نکته جالب این است که با این حرفهای ساده میخواهید تصریحات قرآن را عوض کنید، جالب است دقیقا همین حالتی که شما میگویید، یعنی بالاتر از «وجمع الشمس و القمر» میشود؟ ماه و خورشید جمع شود، اما در همین هنگام: یقول الانسان این المفرّ، و همچنین وقتی تکون الجبال کالعهن در همین هنگام: لا یسئل حمیم حمیما، و نیز بعد الشمس کوّرت میآید علمت نفس ما احضرت، بعد از السماء انشقت میآید من اوتی کتابه بیمینه، و...

دوست گرامی، هنوز خیلی کار داریم تا آیات قیامت را بفهمیم.
إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا ﴿۱﴾
آنگاه كه زمين به لرزش [شديد] خود لرزانيده شود (۱)
وَأَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقَالَهَا ﴿۲﴾
و زمين بارهاى سنگين خود را برون افكند (۲)
وَقَالَ الْإِنْسَانُ مَا لَهَا ﴿۳﴾
و انسان گويد [زمين] را چه شده است (۳)
يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا ﴿۴﴾
آن روز است كه [زمين] خبرهاى خود را باز گويد (
زلزله

جناب حسین اگر به آیات توجه کنید براثراین زلزله زمین بارهایش را به بیرون می افکند و مردمان باتعجب می گویند زمین را چه شده .
نه از ریز ریز شدن کوها خبری است نه آسمان گداخته شده و نه فروپاشی ارکان تمام هستی

پس آن زلزله شدید که از وحشت زن شیرده فرزند خودرا ازوحشت رها می کند آغاز نشده

آن زلزه عظیم زمان مرگ دوم به وقوع می پیوندت زمانی است که هرکس درآسمانها وزمین است می میرد مگر آن کس که خداوند بخواهد .
انشاالله که منکر مرگ دوم نیستی ؟ "

2 روز پيش

hosyn به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
جناب حسین خوب به مطلب توجه کن زلزله ای که کوهها متلاشی میشوند و همه آسمانهای هفتگانه متلاشی ونابود می شود وقتی همه چیز نابود شود چه زمین وچه آسمانهاآیا جایی می ماند برای حضور انسانها برای حساب و کتاب ؟
نشد دوست گرامی، وقتی من میگویم نمیشود میگویید قدرت خدا را منکری؟! نهر عسل در بهشت جاری است به قدرت خدا، اینجا هم بگویید قدرت خداوند متعال، تعجب است من آیه سوره زلزال میآورم به جای اینکه جواب دهید میگویید نمیشود! اما نکته جالب این است که با این حرفهای ساده میخواهید تصریحات قرآن را عوض کنید، جالب است دقیقا همین حالتی که شما میگویید، یعنی بالاتر از «وجمع الشمس و القمر» میشود؟ ماه و خورشید جمع شود، اما در همین هنگام: یقول الانسان این المفرّ، و همچنین وقتی تکون الجبال کالعهن در همین هنگام: لا یسئل حمیم حمیما، و نیز بعد الشمس کوّرت میآید علمت نفس ما احضرت، بعد از السماء انشقت میآید من اوتی کتابه بیمینه، و...

دوست گرامی، هنوز خیلی کار داریم تا آیات قیامت را بفهمیم. "

2 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط hosyn نوشته شده است نمايش نوشته
مشکل یکی دو تا نیست، شما میگویید زلزله عظیم زمین پس از حساب و کتاب است:
این چه ترسیمی از قیامت است؟ مثلا در آیه ۶ سوره زلزال صریحا میفرماید پس از زلزله مردم خارج میشوند تا اعمال خود را ببیننند: یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا أعمالهم.
نقل قول:
زلزله اي شديد كه زمين و كوههارا متلاش مي كند .پديده اي عظيم كه نتنها آسمان دنيا بلكه همه آسمانهاي هفتگانه متلاشي و نابود مي سازد وهرکسی که در آسمانها وزمین است دوباره می میرد مگر آنکسی که خداوند بخواهد
جناب حسین خوب به مطلب توجه کن زلزله ای که کوهها متلاشی میشوند و همه آسمانهای هفتگانه متلاشی ونابود می شود وقتی همه چیز نابود شود چه زمین وچه آسمانهاآیا جایی می ماند برای حضور انسانها برای حساب و کتاب ؟ "

2 روز پيش

hosyn به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
جناب حسین شما که شک ندارید درقیامت مردگان از همین زمین برانگیخته می شوند .
حالا مشکل شما چیست مگر من غیراز این گفتم ؟
مشکل یکی دو تا نیست، شما میگویید زلزله عظیم زمین پس از حساب و کتاب است:
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
همانطور که گفتم بعد از صور اول که همه انسانها زنده می شوند و به حساب کتابشان رسیدگی می شود و هركسي پرونده اش را دريافت مي كند.

حالا نوبت به آن واقعه عظيم و تكاندهنده فرا مي رسد كه قرار است همه انسانها(اولين و آخرينشان) نظاره گر آن باشند. زلزله اي شديد كه زمين و كوههارا متلاش مي كند .پديده اي عظيم كه نتنها آسمان دنيا بلكه همه آسمانهاي هفتگانه متلاشي و نابود مي سازد وهرکسی که در آسمانها وزمین است دوباره می میرد مگر آنکسی که خداوند بخواهد
این چه ترسیمی از قیامت است؟ مثلا در آیه ۶ سوره زلزال صریحا میفرماید پس از زلزله مردم خارج میشوند تا اعمال خود را ببیننند: یومئذ یصدر الناس اشتاتا لیروا أعمالهم. "

2 روز پيش

برتراند راسل به سرنگار دانلود کتاب آغاز اسلام - پروفسور فکلر پپ پاسخ داد.
" ایده اخر الزمانی و ظهور دوباره مسیح با شمشیر اتشین در برخی فرقه های مسیحیت

https://s4.uupload.ir/files/img_۲۰۲۱...۰۶_qlj6.jpg "

2 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط hosyn نوشته شده است نمايش نوشته
پناه بر خدا، جوری حرف میزنید که گویا من گفتم موت و حیات و نشور در زمین دیگری در کهکشان دیگری اتفاق میافتد! هرگز چنین نیست، «و الله انبتکم من الارض نباتا ثم یعیدکم فیها و یخرجکم اخراجا» چه کسی در این شک دارد؟
جناب حسین شما که شک ندارید درقیامت مردگان از همین زمین برانگیخته می شوند .
حالا مشکل شما چیست مگر من غیراز این گفتم ؟ "

2 روز پيش

برتراند راسل به سرنگار دانلود کتاب آغاز اسلام - پروفسور فکلر پپ پاسخ داد.
" از نوع سکه شناسی عبدالمالک مروان و نوشتاری که در مسجد صخره داریم ، میتوانیم بفهمیم که کلمه محمد یک صفت هست . و منظور او همان عیسی هست .
عبدالملک مروان یک مسیحی با تفکرات ظهور اخر الزمانی بود و منتظر ظهور عیسی در سال هفتاد تا هشتاد عربی بود . برای زمینه چینی ظهور عیسی که اون رو محمد خطاب میکرد ایده اشنی دادن مسیحیان شرق و غرب و فرقه های مختلف مسیحیان رو در ذهن داشت . برای همین رفت در ارشلیم و اون مکان رو اراسته کرد و چند بنا در اونجا ساخت . این نوشتار بعد ها توسط عباسیان در قران گنجانده شد .
( با توجه به سال ساخت مسجد صخره )
ضمنا عبدالمالک برای جلب نظر فرقه های مسیحیت که اعتقادات یهودی قوی داشتند اقدام به ضرب سکه هایی بانماد یحجر سهدو کرد .
مجموع اقداوات عبدالملک و دیدگاه اخر الزمانیش پس از اینکه عیسی در سالهای بعد ظهور نکرد کمرنگ شد و ددر داخل ایران هم کشمکش هایی به وجود امد برای اینکه ایرانیان دین زرتشت را باور داشتند و دیدگاه زرتشت در باره ضرب سکه هایی با شعار حکم الله و ولی الله و رسول الله اختلافاتی داشت .
https://s4.uupload.ir/files/img_۲۰۲۱...۶۳_2unt.jpg "

2 روز پيش

hosyn به سرنگار سفری به قیامت پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
آیاتی که در پست قبل معرفی کردم، محکمترین گواه در تایید این نظریه هستند. چر اکه مشخص می کنند، موت و حیات و نشور، هرسه در همین زمین اتفاق می افتند.
پناه بر خدا، جوری حرف میزنید که گویا من گفتم موت و حیات و نشور در زمین دیگری در کهکشان دیگری اتفاق میافتد! هرگز چنین نیست، «و الله انبتکم من الارض نباتا ثم یعیدکم فیها و یخرجکم اخراجا» چه کسی در این شک دارد؟ همانطور که قبلا گفتم و خود شما هم مرتب تکرار میکنید، دید شما نسبت به عالم آخرت و معاد، دید ماتریالیسم لنینی است، فقط خدا به او ضمیمه میکنید، برای احترام باری تعالی! ولی به قول معروف مردم، میگویند: تا قیامت، کر و وری میآمد! حالا کی دیده و کی بشه! خدا هم ارحم الراحمین است و شاید اصلا نظرش عوض شد و دیگر ما را برنگرداند!

و لذا از جواب سؤال من طفره رفتید و خواهید رفت که مگر اکنون همگی برای خداوند آشکار نیستند که قرآن میفرماید آن روز آشکار میشود لا یخفی علی الله منهم شیء؟؟

این زمین، آنچه در تصور شما زمین است نیست، همین زمین است، اما یک زمین گسترده در بستر میلیارها سال که یک جا حضور دارد، اگر بخواهم بلاتشبیه مثال بزنم، فرق یک توپ ده سانتی با یک استوانه ۱۰ متری در چیست؟ زمین روز قیامت بسان یک استوانه در بعد چهارمش ظهور دارد، یعنی کسانی که هزار سال پیش بودند در همین زمین اما در قطعه زمانی خودشان، و ما که در این عصر هستیم در همین زمین اما در قطعه زمان خودمان، محشور میشویم، بدون اینکه در حجاب از همدیگر باشیم، امروز روز دیروز و امروز است، روز قیامت همه روزها بر هیچکس پوشیده نیست، همه یکدیگر را میبینند، نه اینکه با دید ماتریالیستی تنگ‌نظر، تنها و تنها زمین را سه بعدی در نظر بگیریم، عالم آخرت عالم احاطه به اول و آخر زمین است، روز اشرقت الارض بنور ربها است، روز تبدل الارض غیر الارض است، روز اذا الارض مدت و القت ما فیها و تخلت و اذنت لربها و حقت است، آیا در کلمه «حقّت» دقت کرده‌اید؟ "

3 روز پيش

hosyn به سرنگار نکات قرآنی پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط کنجکاو1 نوشته شده است نمايش نوشته
همینکه 15 قرن است بین مفسرین مطرح بوده است
شما میگویید کتمانش کردم، من که این را کتمان نکردم، بارها در این سایت توضیح دادم. "

3 روز پيش

کنجکاو1 به سرنگار نکات قرآنی پاسخ داد.
"
نقل قول:
در اصل توسط hosyn نوشته شده است نمايش نوشته
کدام موضوع؟
همینکه 15 قرن است بین مفسرین مطرح بوده است
نقل قول:
مغالطه شما این است که این را به من نسبت میدهید، و حال آنکه این دو وجه ۱۵ قرن است بین مفسرین مطرح بوده است، ربطی به من ندارد.
"

3 روز پيش


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 07:32PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2021, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند
Live Feed provided by Forum Live Feed & User Wall v1.2.10 (Lite) - vBulletin Mods & Addons Copyright © 2021 DragonByte Technologies Ltd.