بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > جان عشاق

نکات

ارزیابی این نوشته

سنگینی غم

درخواست "سنگینی غم" به Digg درخواست "سنگینی غم" به del.icio.us درخواست "سنگینی غم" به StumbleUpon درخواست "سنگینی غم" به Google
ارسال Tuesday 21 July 2009 در 09:58PM توسط جان عشاق

بنام حضرت دوست که هر چه هست از اوست
نمی دانم چطور شروع کنم غم سنگینی بر قلبم فشار می اورد هر چه در الفبای امروزی چنگ می اندازم تا بتوانم بهترین کلمات را با ترکیب انها بوجود اورم بازهم نمی شودمثل اینکه این غم خانه مان افکارم را ویران کرده است .فی الحال اینطور اغاز میکنم-تازه از سرکار اومده بودم –خواب چشمان خمارم را اسیر خود کرده بود هر چه پلکهایم را التماس میکردم که بیشتر بر این دنیا باز بماند ولی مثل اینکه چنبره افعی خواب مرا به دیار دیگری غیر از دنیابرد.اما مثل اینکه خواب هم چاره این غم را نمی کرد ودرخواب هم ازارم میدادند چی شده بود نمی دانم فقط یه سنگینی عجیبی بر روح وقلبم مستولی بودآری عصر هنگام بود که با صدای صوت قران بیدار شدم یادم به سوره حضرت یوسف افتاد در گرگ ومیش هوای دلم وافکارم بود که فهمیدم صدای زنگ ایرانسلم را سوره حضرت یوسف قرار داده ام به هر حال بیدار شدم ولی سنگینی این غم بیشتر شده بود چه بود خدایا نمی دونستم ولی یه ندایی از پس این وجود خاکی من به من میگفت یه بنده خدایی هست که به یه بیماری خاص دچار شده بود ومن اون رو خوب می شناختم –فکرم بسوی ایشون پرواز می کرد با خودم می گفتم خدایا شفای ایشون رو از تو می خواهم هرچی فکر میکردم کاری به جز دعا کردن نمی تونستم بکنم اخه هر چی هم پولدار باشی وقتی به این قسمت زندگی می رسیم تازه می فهمیم که ما ادما در برابر ذات غنی مطلق بغیر از فقر مطلق هیچی نیستیم .غروب بود سوار بر ماشین بودم به سوی هدفی که مشخص نبود می رفتم وخورشید هم از روبرو پشت یک کوه نفسهای اخر جانش را در برابر لشکر شب می کشیدوهرچه بیشتربسوی هدفم نامشخصم می رفتم خورشید کم رمق تر می شدوهرلحظه بر غم من اضافه میشد .چی شده نمی دونم چرا غم در هجومی ناجوانمردانه مرا خوراک خودش کرده بود نمی دانستم.فقط وفقط همان چیزی در ذهنم ظهور کرده بود که بیاد ان دوست گرامی بودم که بیماری اوسخت بود واز او خبر نداشتم .بگذریم بسوی خانه روانه شدم ماشین مثل اینکه راه خانه را خیلی بهتر از جاهای دیگربلد بود مثل اینکه اونم با تمامی اجزای مادی جهان دست به دست هم داده بودند تا مرا دیوانه تر از قبل کنند.تا اینکه رسیدیم ورسیدیم --اذان به من می فهماند که باید دست نیاز بر غنی مطلق دراز کنم.چه بگویم که هر چه بیشتر می نویسم غم بیشتر دروجودم به حرکت در می اید ومرا بیشتر بسوی این غریبه اشنا نزدیک می کند غم تمام وجودم را می خورد ومانند ته مانده ابی شده بودم که با خورده شدن چند جرعه دیگر ان- چیزی در ظرف نمی ماند ومن هیچ کاری از دستم برای کسی بر نمی امد ودیگه خیلی از خودم بدم می امد چرا که ما انسانها در خسران هستیم ولی بازهم خودمان را خیلی تحویل می گیریم .ویادم به این سخنان غنی می افتاد که می گفت:الهی وربی من لی غیرک.مولای یا مولای انت القوی وانا الضعیف هل یرحم الضعیف الا القوی
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 4936 نظرات 1 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 1

نظرات

  1. Old Comment
    نشان maryam57s
    اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها محرمت " خدا " بوده !
    حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهایی خفت کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده !
    آخه می دونی ؟ : " خدا " خیلی تنهاست ...
    ارسال Tuesday 21 July 2009 در 11:28PM توسط maryam57s maryam57s حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 09:28PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند