بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > من و این ردپای سرگران

نکات


من و قایق کوچک اوریگامی ام
اینجا، درست در میان اقیانوس زندگانی
گم شده ایم!
حالا ما سرگردانیم
سرگردان...


ارزیابی این نوشته

دولت خدمتگزار

درخواست "دولت خدمتگزار" به Digg درخواست "دولت خدمتگزار" به del.icio.us درخواست "دولت خدمتگزار" به StumbleUpon درخواست "دولت خدمتگزار" به Google
ارسال Sunday 25 January 2009 در 04:31PM توسط میرزا عبدالزکی

بسمه تعالی
بعضی از ما ها خیلی بی معرفت هستیم.
یعنی نهایت بی معرفتی.
بنده لازم دونستم یکی از کارهای رو که آقای احمدی نژاد انجام دادند رو بازگو کنم. شاید کسی از این کار وی خبری نداشته باشه.
و اما تابستان سال گذشته یا دو سال پیش. دقیقاً یادم نمیاد. دکتر احمدی نژاد جهت ایراد سخنرانی، به کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران آمده بود. بنده هم که طبق عادت همیشه در کتابخانه های این دانشگاه پرسه می زنم، گفتم که از موقعیت استفاده کنم و به سخنرانی ایشون برم. اما متإسفانه برخورد کردم با گروه امنیتی که امنیت آنجا رو تإمین می کردند. از بنده دعوت نامه خواستند اما بنده نداشتم و به همین دلیل مانع ورود بنده به آنجا شدند.
چند دقیقه بعد که جلوی آن محل تا ب می خوردم، چشمم به صندوقی افتاد که روش نوشته بود صندوق نامه های مردمی...
بنده هم که مشکلی برای پدرم رخ داده بود، تصمیم گرفتم این مشکل رو با رئیس جمهور مطرح کنم. در پس افکارم این تفکرات می گذشت که آخه چه کشکی چه دوغی،‌چه نظری؟ مگه رئیس جمهور وقت داره که به این مسائل رسیدگی کنه؟
اما از اون رو که ناامیدی گناه کبیره هست، نا امید نشدم و تصمیم به نوشتن نامه کردم. در اون لحظه یک مداد و یک ورقه کوچک یاد داشت داشتم.
با خط خرچنگ قور باغه ای خودم نامه را نوشتم و در صندوق انداختم.
تقریباً 20 روز بعد اگه گفتید چه اتفاقاتی افتاد....؟؟؟؟
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 2569 نظرات 3 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 3

نظرات

  1. Old Comment
    نشان 3Reza
    سلام
    احتمالا جوابش اومد.
    چون یکی از دوستای منم نامه نوشته بود، جواب هم دادند. ولی مشکلی حل نشد.
    الان وقتش نیست، بعدا برات مشکلشو توضیح میدم.
    ارسال Sunday 1 February 2009 در 08:54AM توسط 3Reza 3Reza حاضر نيست
  2. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی
    کاملاً درسته حمید رضا جان
    جوابش اومد
    حالا ماجرای این نامه رو کامل بشنو
    با پدرم سوار ماشین آخرین سیستممون شده بودم ... نه بابا بنز چیه. پیکانه. یه دفعه تلفن همراه پدرم زنگ خورد. از طرف ریاست جمهوری بود. گفت شما این مشکل رو دارید؟
    پدرم کل مشکل رو گفتن ...
    حالا می دونین چه اتفاقی افتاد؟
    قسمت بعد رو حتماً بخونین که خیلی جالبه.
    ارسال Sunday 1 February 2009 در 03:08PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
  3. Old Comment
    نشان میرزا عبدالزکی
    و اما مشكلي با يكي از معاونين يكي از وزرا داشتيم.
    وقتي وارد محل كارشون شدند، توي اون ساختمون با عظمت، پيچيده بود كه اين معاون شاكيه. رفتند پيش معون و معاون گفت: "چرا مشكل رو به من نگفتي؟ من خودم حلش مي كردم."
    در حالي كه قبلاً مشكل رو بهشون گفته بودند.
    حالا اين معاون اين درس رو گرفت كه سر از خود كاري نكنه و كسي رو نرنجونه.
    از اون به بعد هم يه جور غير مستقيم به اين معاون فهمونده بودند كه اگه اذيت كني به رئيس جمهور ميگم.
    خلاصه خدا خير بده به اين رئيس جمهور. خدا امواتش رو بيامرزه.
    ارسال Saturday 7 February 2009 در 01:14PM توسط میرزا عبدالزکی میرزا عبدالزکی حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 01:22PM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند