بازگشت به عقب   باشگاه جوانان ایرانی / تالار گفتمان ایرانیان > روزنوشته ها (وبلاگ) > saeedtiger

نکات

ارزیابی این نوشته

خاطرات منو داشگاه

درخواست "خاطرات منو داشگاه" به Digg درخواست "خاطرات منو داشگاه" به del.icio.us درخواست "خاطرات منو داشگاه" به StumbleUpon درخواست "خاطرات منو داشگاه" به Google
ارسال Tuesday 3 February 2009 در 09:11AM توسط saeedtiger
بروز شده توسط Saturday 7 February 2009 در 10:01PM توسط saeedtiger

کلاس ساختمان داده ها بود استاد دیر کرده بود سکوت شکننده ای تو کلاس بود گه گداری نجوا های بی رمق دخترا با همشنیده میشد.و من تنها نه رسول بود و نه سروش میثم هم بعده اون ماجرا یکم رابطش با ما تار شده بود .
یاده ترم اول افتادم وقتی با وحید آشنا شدم روز اول که آشنا شدیم خیلی آروم بودیم و بعد از اون روز......
وای خدا شده بودیم 2تا سوژه ی دانشگاه به همه چیز گیر میدادیم یادم نمیره اون موقع که تو اون راه روی کوچیک با هم کورس گذاشته بودیم یه تنه به هم زدیم و رفتیم تو دیوار نمی دونم چرا از شانس ما دیواره تخته ای بود و صدای خشنی ازش بلند شد و ملتی ریختن بیرون خنده اومده بود رو لبام کم کم داشتم سره حال میومدم که یه هو فکرو خیالم توقیف شد بازم اون خاطره همون روزی که دو نفر ازم رنجیدن دوستم و عشق دوستم..........نیشم بسته شد و سرم افتاد پایین و فهمین وقت باز کو کردن خاطرست
تو عالم هپروت بودم خواب قشنگی بود اما امان ز دوست ناباب
گوشام سنگینی زنگ گوشیمو احساس کرد آهنگ پت و مت بود که داشت خواب شیرنم رو ازم میگرفت
با بیحوصلگی صفحه ی گوشی رو نگاه کردم ساعت 6 بود و طبق معمول وحید (با وحید تو دانگاه آشنا شدم فقط یه ترم با هم بودیم بعد اون رفت قشم ولی تو این یه ترم توری با هم اخت بودیم که همه فکر میکردن فامیلی چیزی هستیم )
- ها
- هنوز خوابیدی گاگول
- نه هنوز بیدارم من که مثل تو الاف نیستم تا صبح بشینم فک بزنم
- نداری که بزنی
- تو که داری به کجا رسیدی قبض گوشیت که اومد حالیت میشه
- اینارو بیخیل امروز فیزیک و اصول یک داریما
- خو داشته باشیم به منچه
- باید بریم سره کلاس حالیته
- نوچ
- کوفت ساعت 7 منتظرتم سره چهار راه
- ای به زاتت من که میدونم یا دیر میکینی یا دیر میکنی
- نه این دفعه زود میام
- خفه کار کن بابا -25 تومنی چکش خورده رو چه به این حرفا خدافظ من برم آماده شم
- برو.....................................
- هنوز ادب یاد نگرفتی که
گوشی رو قطع کردم رفتم دست و صورتمو بشورم تو آینه زیادی مضحک شده بودم خندیدم و گفتم اگه امروز با حسین زاده داشتیم اصل حال بودا(این آقا معلم ریاضی ما هستن اصل سوژست آدم با مرامیه)
ساعت 7و 10 دقیقه بود اما هنوز اثری از وحید نبود یه تماس گرفتم و بله ویتینگ بود طبق معمول آقا وحید رفته بود لاس و گاش رسول و سروشم که این موقع بیدار بشو نبودن پس فحشی نثار هر سه شون کردم و رفتم به سمت دانشگاه
کلاس خلوت بود طبق عادت ردیف سوم سمت چپ نشته بودم و داشتم برای ضد حال به وحید که کماکان گوشیش ویتینگ بود اس ام اس میدادم که یههو با هجوم قوم بربرها ی سیاه پوش مواجه شدم
سیل عظیمی از دخترا کلاس و احاطه کرد و دور تا دورم سیاه پوش شد استاد وارد شد و اولین کاری که کرد منو نگاه کرد یه پسره تنها که میون اونهمه دختر اسیر شده بانگاهش داشت قورتم میداد
تو دلم گفتم:به جون خودم من زن نمی خوام اینا از ترس ترشیدگی احاطم کردن
خندیدم و هنوز نگاه استاد رو من بود ولی ایندفعه با کمی اخم انگار فکرمو خونده بود مشغوله درس دادن شد نیم ساعت از کلاس گذشته بود که وحید اومد و همون لبخن همیشگی منو دید خندش گرفت و رفت آخر نشت یه چند تا پسرم بعده وحید وارد شدن اولین اس ام اس بدستم رسید وحید بود و بعدش مابقی که به صورت پشت سر هم می نویسم
- این دختره کیه بقلت نشسته
- عمه ناتنیمه
- دوست دخترته
- دور از جون یه بار دیگه فحش بدی میزنم تو سرتا
- از عینک ته استکانیش معلومه خیلی درسخونه
- آره اومده با من تبادل نظر کنه تو درسا کمکش کنم
و دباره کنترل خنده وحید از دستش در رفت و از ته کلاس صدای خندش اومد کله نگاها رفت روش
استاد گفت:
- موضوعی پیش اومده که میخندید
- نه استاد موضوع خاصی نیست
- مطمئنید
- آره شما به کارتون ادامه بدید
وحید رو دیدم که داره برام خط و نشون میکشه سرمو برگردوندم و زیر جلکی خندیدم
کلاس تموم شده بود و طبق معمول منو وحید داشتیم همدیگرو دست مینداختیم که از دم در دانشگاه 2تا مصیبت زده وارد شدن سروش و رسولبودن که با قیافه داغون داشتن میومدن هنوز خواب بودن
بعده اونا هم میثم وارد شد زیاد حاله خوشی نداشت امروز می خواست از دختره جواب بگیره
دل تو دلش نبود استرس شدیدی داشت
تو کلاس نشسته بودیم که دیدیم میثم اومد کشتی هاش غرق شده بود بازم دختره جواب سر بالا داده بود
رفتیم ته کلاس نشستیم تو فکر میثم بودم که دختره با دوستاش اومد و جلو ما نشست به وحید گفتم
- بزنم تو سرش
- نه گناه داره به موقع حاشو میگیریم
خندیدیم استاد اومد و طبق معمول خواست بازم امتحان بگیره و ما طبق معمول برگه سفید تحویلش دادیم
و اونم طبق معمول داشت نصیحت میکرد نصیحتش تموم شد سکوت عجیبی تو کلاس بود که یهو صدا آهنگ پت و مت بلند شد منو وحید هل شدیم(آخه آهنگ جفتمون همینه و هر دومونم قبل کلاس گوشی ها رو از رو سایلنت برداشته بودیم)با یک حرکت ناشیانه همزمان گوشی هارو در آوردیم و گفتیم الو
کلاس رفت هوا استاد خندش گرفته بود رو به ما کرد و گفت شما دو تا کی آدم میشید من نمی دونم
- هنوز وقتش نشده استاد
- این راست میگه هنوز اسممون در نیومده
- مسخره بازی بسه بریم سره درس
یه 45 دقیقه ای از کلاس گذشته بود که استاد گفت اینجوری نمیشه باید براتون کلاس جبرانی بزارم
صدای بچه ها در اومده بود
- نه استاد ما وقت نداریم
- ما سره کاریم نمی تونیم بیام
- با کلاسای دیگه تداخل داره
- صبح بزارید استاد
منو وحیدم شروع کردیم
- شب باشه بهتره
- ساعت 8 بزارید
- نه 9
- 10 آخرش دیگه
نمی دونم چی شد که معشوقه ی رفیقمون اومد گفت نه استاد شب نه مامانم اجازه نمیده
..........................................................................................................
نمی دونم چی شد چرا این حرفو زدم ولی گفتم:بچه ننه
خنده استاد کلاس رو ترکوند و ناگاه 4 نفر ردیف جلویی ما به سمت من یورش بردن منم سعی میکردم خودمو بکشم به کوچه علی چپ ولی دیر شده بود کلاس ساکت بود ولی استاد می خندید نگاه دختره رفت سمت استاد
نمی دونم تو اون نگاها چی گذشت که یه هو استاد ساکت شد(نمی دونم این خانوما چجوری با چشموشون با هم صحبت میکنن)و استاد شروع کرد به نصیحت کردنه ما که دیدیم دختره پا شد رفتو دره کلاس رو به شدت بست استاد گیج شده بود میثمو دیدم که داشت با خشونت منو نیگاه میکرد وحید گفت
- سعید برو ازش معزرت خواهی کن
- عمرا
- میگم برو
- چرا
- به خاطر میثم
- باشه بابا رفتم
رفتم بیرون رادارارو بکار انداختم تا پیداش کنم کاره سختی نبود رو پله ها بود رفتم جلو دیدم داره گریه میکنه!!!!!!!!!
تو دلم گفتم :واقعا بچه ننست این
رفتم جلو
- خانوم...........
- با شما هستم یه لحظه به حرفای من گوش بدین
دیدم استاد از کلاس اومده بیرون .همه خندونن معلوم شد کلاسو تعطیل کرده
هجوم دوستاش رو سره من بود بی اعتنا دباره ازش خواستم که به حرفام گوش کنه
سرشو آورد بالا
- بله
- شرمنده به خدا من نمی خواستم ناراحتتون کنم فکر نمی کردم اینجوری بشه
پاشودو رفت نجواهای دوستاش میومد
- پسره پررو دلم می خواد خفش کنم
- آدم بشو نیستن اینا
داشتم میخندیدم کیف میکردم که دارن در مورده من حرف میزدن یهو یاده میثم افتادم
.
.
.
.
یه دستی رو شونم بود بچه های کلاس بود داشت میگفت استاد اومد
نوشته شده در گروه بندی نشده
نمايشها 2665 نظرات 2 Edit Tags ارسال نوشته روزنوشت
« قبلي     اصلی     بعدي »
همه نظرات 2

نظرات

  1. Old Comment
    نشان saeedtiger
    من خودم باید نظر بدم دیگه
    ارسال Tuesday 3 February 2009 در 11:38AM توسط saeedtiger saeedtiger حاضر نيست
  2. Old Comment
    ای بابا!!!
    آدم بشو نیستی که نیستی.
    ارسال Saturday 14 February 2009 در 03:59PM توسط Majid_ag Majid_ag حاضر نيست
ارسال نظر ارسال نظر
همه دنبالک ها 0

دنبالک ها


كليه زمانها +3.5 نسبت به گرينويچ . هم اكنون ساعت 12:39AM مي‌باشد.


© کليه حقوق براي باشگاه جوانان ايراني محفوظ است .
قوانين باشگاه
Powered by: vBulletin Version 3.8.10
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd.
Theme & Persian translation by Iranclubs technical support team
اين وبگاه صرفا خدمات گفتمان فارسي بر روي اينترنت ارائه مي‌نمايد .
نظرات نوشته شده در تالارها بعهده نويسندگان آنهاست و لزوما نظر باشگاه را منعكس نمي‌كند